ناظر و منظور

وحشی بافقی

نشستن شاهزاده بر تخت شهریاری و بلند آوازه گشتن در خطبهٔ کامکاری و در اختصار قصه کوشیدن و لباس تمامی بر شاهد فسانه پوشیدن

وحشی بافقی
چنین از یاری کلک جوانبخت نشیند شاه بیت فکر بر تخت
که مدتها بهم منظور و ناظر طریق مهر می کردند ظاهر
نه بی هم صبر و نی آرامشان بود همین دمسازی هم کارشان بود
حریف هم به بزم میگساری رفیق هم به کوی دوستداری
ز رنگ آمیزی باد خزانی چو شد برگ درختان زعفرانی
به گلشن لشکر بهمن گذر کرد درخت سبز کار زال زر کرد
برای خندهٔ برق درخشان خزان پر زعفران می کرد پستان
عیان گردید یخ بر جای نسرین فکنده بر لب جو خشت سیمین
ز سرما آب را حال تباهی ز یخ خود را کشیده در پناهی
سحاب از تاب سرمای زمستان به یکدیگر زدی از ژاله دندان
ز ابروی نمد بر دوش افلاک ز سرما خشک گشته پنجهٔ تاک
به رفتن آب از آن کم داشت آهنگ که یخ در راه او زد شیشه بر سنگ
شکست از سنگ ژاله جام لاله به خاک افتاد نرگس را پیاله
شده غارتگر دی سوی سبزه به گلشن خسته رنگ از روی سبزه
ز تاب تب خزانی شد رخ شاه به بستر تکیه زد از پایهٔ گاه
به دل کردش بدانسان آتشی کار که می کاهید هر دم شمع کردار
بزرگان را به سوی خویشتن خواند به صف در صد گاه خویش بنشاند
به بالینش نشسته شاهزاده ز غم سر بر سر زانو نهاده
به سوی دیگرش ناظر نشسته ز دلتنگی لب از گفتار بسته
به روی شه نشان مرگ و ظاهر بزرگان درغمش آشفته خاطر
به سوی اهل مجلس شاه چون دید سرشک حسرتش در دیده گردید
اشارت کرد تا دستور برخاست به گوهر تخت عالی را بیاراست
پس آنگه گفت تا شهزاده چین برآید بر فراز تخت زرین
به سوی مصریان رو کرد آنگاه که تا امروز بودم بر شما شاه
شه اکنون اوست خدمتکار باشید به خدمتکاریش درکار باشید
چو بر تخت زر خویشش نشانید به دست خود بر او گوهر فشانید
بزرگانش مبارکباد گفتند غبار راه او از چهره رفتند
بلی اینست قانون زمانه به عالم هست اکنون این ترانه
نبندد تاکسی از تختگه رخت نیاید دیگری بر پایه بخت
دو سر هرگز نگنجد در کلاهی دو شه را جا نباشد تختگاهی
چو روزی چند شد شه رخت بربست به جای تخت بر تابوت بنشست
بزرگانش الف بر سر کشیدند سمند سرکشش را دم بریدند
الف قدان بسی با لعل چون نوش چو شمعی پیش تابوتش سیه پوش
ز یکسو جامه کرده چاک منظور فتاده از خروشش در جهان شور
ز سوی دیگرش ناظر فغان ساز به عالم ناله اش افکنده آواز
به سوی خاک بردندش به اعزاز خروشان آمدند از تربتش باز
همه در بر پلاس غم گرفتند به فوتش هفته ای ماتم گرفتند
بزرگان را به بهشتم روز دستور تمامی برد با خود سوی منظور
که تا آورد بیرونشان ز ماتم به بزم عیش بنشستند با هم
جهان را شیوه آری اینچنین است نشاط و محنتش با هم قرین است
اگر غم شد، نماند نیز شادی بود در ره مراد و نامرادی
اگر درویش بد حال است اگر شاه گذر خواهد نمودن زین گذرگاه
دم مردن بچندان لشکر خویش به مخزنهای لعل و گوهر خویش
میسر کی شدش تا زان تمامی خرد یک لحظه از عمر گرامی
چنین عمری که کس نفروخت یکدم ز دورانش به گنج هر دو عالم
ببین تا چون فنا کردیمش آخر خلل در کار آوردیمش آخر
چو آن کودک که او بی رنج عالم به دست آورد کلید گنج عالم
کند هر لحظه دامانی پر از در وز آن هر گوشه سوراخی کند پر
از این درها که ما در خاک داریم بسا فریاد کز حسرت بر آریم
چو شد القصه شاه مصر منظور به عالم عدل و دادش گشت مشهور
به ناظر داد آیین وزارت چواز دورش به شاهی شد بشارت
در گنجینهٔ احسان گشادند به عالم داد عدل و داد دادند
یکی بودند تا از جان اثر بود بهمشان میل هردم بیشتر بود
ز یاران بی وفایی بد جفاییست خوشا یاران که ایشان را جفا نیست
فغان از بی وفایان زمانه به افسون جفا کاری فسانه
مجو وحشی وفا از مردم دهر که کار شهد ناید هرگز از زهر
از این عقرب نهادان وای و سد وای که بر دل جای زخمی ماند سد جای
چنین یاران که اندر روزگارند بسی آزارها در پرده دارند
بسی عریان تنان را جای بیم است از آن عقرب که در زیر گلیم است
نه یی نقش گلیم آخر چنین چند توانی بود در یک جای پیوند
به کس عنقا صفت منمای دیدار ز مردم رو نهان کن کیمیا وار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی تمثیلی از گذر عمر، فناپذیری قدرت و پیوند ناگسستنی شادی و اندوه در زندگی آدمی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای فصل‌ها، پاییز و زمستان را به مثابه فرارسیدن پیری و مرگ شاه به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه طبیعت و انسان هر دو در چرخه‌ای اجتناب‌ناپذیر از زوال قرار دارند.

در بخش دوم، داستان با تمرکز بر دوستی عمیق میان «منظور» و «ناظر» و تغییر حاکمیت، به درونمایه‌ای اخلاقی و عرفانی می‌رسد. پیام نهایی اثر، نکوهش دلبستگی به ثروت و جایگاه دنیوی است؛ چرا که زمان برای هیچ‌کس، حتی شاهان، متوقف نمی‌شود و مرگ، تساوی‌بخش تمام طبقات اجتماعی است.

معنای روان

چنین از یاری کلک جوانبخت نشیند شاه بیت فکر بر تخت

با یاری گرفتن از قلمی که خوش‌اقبال و الهام‌بخش است، برترین اندیشه بر جایگاه اصلی خود در شعر می‌نشیند.

نکته ادبی: کلک: استعاره از قلم. جوانبخت: صفتی برای قلم به معنای پربرکت و خوش‌اقبال.

که مدتها بهم منظور و ناظر طریق مهر می کردند ظاهر

مدت‌ها بود که دو نفر به نام‌های «منظور» و «ناظر» هم‌چشم و هم‌دل بودند و دوستی و محبت خود را به هم نشان می‌دادند.

نکته ادبی: منظور و ناظر: اسامی خاص شخصیت‌های داستان؛ منظور به معنای نگاه‌کرده‌شده و ناظر به معنای بیننده.

نه بی هم صبر و نی آرامشان بود همین دمسازی هم کارشان بود

نه بدون یکدیگر صبر و شکیبایی داشتند و نه آرامش می‌یافتند؛ هم‌نشینی و دمسازی با هم، تنها دغدغه و کارشان بود.

نکته ادبی: دمسازی: اصطلاحی عرفانی و اخلاقی به معنای هم‌دمی و انس و الفت.

حریف هم به بزم میگساری رفیق هم به کوی دوستداری

در بزم‌های شادی و میگساری حریف یکدیگر بودند و در مسیر دوستی و محبت، رفیق و همراه هم محسوب می‌شدند.

نکته ادبی: حریف: هم‌پیاله و هم‌نشین در بزم.

ز رنگ آمیزی باد خزانی چو شد برگ درختان زعفرانی

به خاطر رنگ‌آمیزی باد پاییزی، برگ درختان به رنگ زرد زعفرانی درآمد.

نکته ادبی: زعفرانی شدن: کنایه از زرد شدن برگ‌ها در اثر خزان.

به گلشن لشکر بهمن گذر کرد درخت سبز کار زال زر کرد

لشکر زمستان به گلزار هجوم آورد و زیبایی و طراوت درختان را که حاصل سبزینگی بود، از بین برد.

نکته ادبی: لشکر بهمن: استعاره از سرمای سخت زمستان. زال زر: در اینجا نماد پیری و سفید شدن است.

برای خندهٔ برق درخشان خزان پر زعفران می کرد پستان

زمستان با رعد و برق‌های درخشان، گویی طبیعت را با رنگ زرد خزان پوشاند.

نکته ادبی: خنده برق: استعاره از درخشیدن آذرخش.

عیان گردید یخ بر جای نسرین فکنده بر لب جو خشت سیمین

یخ‌ها در جای گل‌های نسرین نمایان شد و گویی بر لب جویبار، خشت‌هایی از نقره قرار گرفت.

نکته ادبی: خشت سیمین: استعاره از یخ‌های شفاف و سفید کنار جوی آب.

ز سرما آب را حال تباهی ز یخ خود را کشیده در پناهی

از شدت سرما، حال آب دگرگون و تباه شد و آب برای در امان ماندن، خود را زیر پوششی از یخ پنهان کرد.

نکته ادبی: پناهی: استعاره از لایه یخ روی آب.

سحاب از تاب سرمای زمستان به یکدیگر زدی از ژاله دندان

ابرها نیز از شدت سرمای زمستان، گویی از ترس و لرز به یکدیگر می‌ساییدند و صدای تگرگ شبیه دندان‌ساییدن بود.

نکته ادبی: ژاله: در اینجا به معنای تگرگ و یخ‌زدگی.

ز ابروی نمد بر دوش افلاک ز سرما خشک گشته پنجهٔ تاک

آسمان لباسی از نمد ضخیم پوشیده بود و از شدت سرما، شاخه‌های درخت انگور گویی خشک و ناتوان شده بودند.

نکته ادبی: ابروی نمد: اشاره به پوشش ابری و تیره آسمان.

به رفتن آب از آن کم داشت آهنگ که یخ در راه او زد شیشه بر سنگ

آبِ جاری دیگر توانِ پیش‌رفتن نداشت، چرا که یخ در مسیرش سدی سخت همچون شیشه بر سنگ ایجاد کرده بود.

نکته ادبی: آهنگ: به معنای عزم و قصد حرکت.

شکست از سنگ ژاله جام لاله به خاک افتاد نرگس را پیاله

تگرگ سخت، جام گل لاله را شکست و گل نرگس را واژگون و ناتوان به خاک افکند.

نکته ادبی: جام لاله: استعاره از شکل فنجان‌مانند گل لاله.

شده غارتگر دی سوی سبزه به گلشن خسته رنگ از روی سبزه

زمستان همچون غارتگری به سبزه و گیاهان حمله کرد و رنگ طراوت را از چهره گلزار ربود.

نکته ادبی: دی: نام ماه زمستانی، نماد سرما و سختی.

ز تاب تب خزانی شد رخ شاه به بستر تکیه زد از پایهٔ گاه

از گرمای تبِ پاییزی (بیماری)، چهره شاه زرد و بیمار شد و ناچار به بستر تکیه زد.

نکته ادبی: تاب تب خزانی: استعاره از بیماری که مانند خزان، طراوت را از چهره می‌گیرد.

به دل کردش بدانسان آتشی کار که می کاهید هر دم شمع کردار

بیماری چنان در دلش آتش انداخته بود که وجودش همچون شمعی در حال آب‌شدن و کاستن بود.

نکته ادبی: شمع کردار: تشبیه وجود شاه به شمع در حال ذوب شدن.

بزرگان را به سوی خویشتن خواند به صف در صد گاه خویش بنشاند

بزرگان و درباریان را فراخواند و آنان را به ترتیب جایگاهشان در مقابل خود نشاند.

نکته ادبی: صدگاه: منظور رتبه‌بندی درباریان است.

به بالینش نشسته شاهزاده ز غم سر بر سر زانو نهاده

شاهزاده در کنار بالین شاه نشست و از شدت اندوه، سر بر زانو گذاشت.

نکته ادبی: بالین: بستر و محل استراحت.

به سوی دیگرش ناظر نشسته ز دلتنگی لب از گفتار بسته

ناظر نیز در سوی دیگر بالین شاه نشست و از غم زیاد، لب از سخن بست و سکوت کرد.

نکته ادبی: ناظر: یکی از شخصیت‌های اصلی داستان.

به روی شه نشان مرگ و ظاهر بزرگان درغمش آشفته خاطر

نشانه‌های مرگ در چهره شاه آشکار بود و بزرگان همگی آشفته‌خاطر و غمگین بودند.

نکته ادبی: آشفته‌خاطر: کنایه از پریشانی و اندوه شدید.

به سوی اهل مجلس شاه چون دید سرشک حسرتش در دیده گردید

شاه وقتی به اهل مجلس نگاه کرد، اشکی از سر حسرت در چشمانش حلقه زد.

نکته ادبی: سرشک: اشک.

اشارت کرد تا دستور برخاست به گوهر تخت عالی را بیاراست

اشاره کرد و وزیر برخاست و تخت پادشاهی را با جواهرات آراست.

نکته ادبی: دستور: وزیر و مشاور عالی شاه.

پس آنگه گفت تا شهزاده چین برآید بر فراز تخت زرین

سپس دستور داد تا شاهزاده چین بر فراز تخت زرین بنشیند.

نکته ادبی: شاهزاده چین: جانشین انتخاب شده توسط شاه.

به سوی مصریان رو کرد آنگاه که تا امروز بودم بر شما شاه

سپس رو به مردم مصر کرد و گفت که تا امروز من پادشاه شما بودم.

نکته ادبی: مصریان: خطاب به مردم یا درباریان ساکن مصر.

شه اکنون اوست خدمتکار باشید به خدمتکاریش درکار باشید

اکنون شاه اوست، پس به او خدمت کنید و در کارهایش مطیع و همراه باشید.

نکته ادبی: در کار بودن: کنایه از همکاری و اطاعت.

چو بر تخت زر خویشش نشانید به دست خود بر او گوهر فشانید

وقتی او را بر تخت نشاندند، خود شاه با دستانش بر سر او جواهر پاشید.

نکته ادبی: گوهر فشاندن: مراسمی نمادین برای شگون و تبریک پادشاهی.

بزرگانش مبارکباد گفتند غبار راه او از چهره رفتند

بزرگان به شاه جدید تبریک گفتند و غم و غبار اندوه را از چهره‌اش زدودند.

نکته ادبی: غبار راه رفتن: کنایه از از بین بردن اندوه و تازه کردن دیدار.

بلی اینست قانون زمانه به عالم هست اکنون این ترانه

آری، قانون روزگار چنین است و این رسمِ همیشگی در دنیاست.

نکته ادبی: قانون زمانه: اشاره به تغییر و تحول دائم دنیا.

نبندد تاکسی از تختگه رخت نیاید دیگری بر پایه بخت

هیچ‌کس نمی‌تواند تا ابد بر تخت بماند و دیگری بر جایگاه بخت و قدرت او خواهد نشست.

نکته ادبی: رخت بربستن: کنایه از رفتن و مردن.

دو سر هرگز نگنجد در کلاهی دو شه را جا نباشد تختگاهی

دو سر در یک کلاه نمی‌گنجد و دو پادشاه نمی‌توانند هم‌زمان بر یک تخت حکومت کنند.

نکته ادبی: ضرب‌المثل‌گونه: اشاره به اینکه قدرت باید واحد باشد.

چو روزی چند شد شه رخت بربست به جای تخت بر تابوت بنشست

چون چند روزی گذشت، شاه درگذشت و به جای تخت پادشاهی، بر تابوت نشست.

نکته ادبی: رخت بربستن: استعاره از مرگ.

بزرگانش الف بر سر کشیدند سمند سرکشش را دم بریدند

بزرگان بر سر تابوتش «الف» (نماد قامت راست) کشیدند و دم اسب سرکش او را بریدند.

نکته ادبی: دم بریدن اسب: آیین سوگواری در ایران باستان برای پادشاهان.

الف قدان بسی با لعل چون نوش چو شمعی پیش تابوتش سیه پوش

زیبارویان بسیاری با لب‌هایی سرخ، همچون شمعی در برابر تابوتش سیاه پوشیدند.

نکته ادبی: الف‌قدان: استعاره از زیبارویان خوش‌قامت.

ز یکسو جامه کرده چاک منظور فتاده از خروشش در جهان شور

از یک سو منظور جامه‌اش را از غم چاک کرد و فریادش جهان را پر از هیاهو نمود.

نکته ادبی: جامه‌چاک کردن: نماد سوگواری و ماتم.

ز سوی دیگرش ناظر فغان ساز به عالم ناله اش افکنده آواز

از سوی دیگر ناظر فریاد برآورد و ناله‌اش در سراسر جهان طنین‌انداز شد.

نکته ادبی: فغان ساز: کسی که به ناله و زاری می‌پردازد.

به سوی خاک بردندش به اعزاز خروشان آمدند از تربتش باز

شاه را با احترام و شکوه به خاک سپردند و سوگواران با خروش و زاری از مزارش بازگشتند.

نکته ادبی: اعزاز: گرامی‌داشت و احترام.

همه در بر پلاس غم گرفتند به فوتش هفته ای ماتم گرفتند

همه پلاس ماتم پوشیدند و یک هفته برایش سوگواری کردند.

نکته ادبی: پلاس غم: لباس خشن و ساده که در عزاداری می‌پوشیدند.

بزرگان را به بهشتم روز دستور تمامی برد با خود سوی منظور

وزیر، بزرگان را در ایام سوگواری به سوی منظور برد.

نکته ادبی: دستور: وزیر.

که تا آورد بیرونشان ز ماتم به بزم عیش بنشستند با هم

تا آن‌ها را از حال و هوای ماتم خارج کند و دوباره به بزم شادی و زندگی بازگردند.

نکته ادبی: بزم عیش: مجلس سرور و شادمانی.

جهان را شیوه آری اینچنین است نشاط و محنتش با هم قرین است

شیوه جهان چنین است که نشاط و غم همواره با یکدیگر همراهند.

نکته ادبی: قرین: هم‌نشین و نزدیک.

اگر غم شد، نماند نیز شادی بود در ره مراد و نامرادی

اگر غم به سراغ بیاید، شادی همیشگی نخواهد بود؛ زندگی ترکیبی از رسیدن به آرزوها و ناکامی‌هاست.

نکته ادبی: مراد و نامرادی: تضاد میان آرزو و ناامیدی.

اگر درویش بد حال است اگر شاه گذر خواهد نمودن زین گذرگاه

چه درویش بیچاره باشد و چه شاه قدرتمند، هر دو باید از این گذرگاهِ دنیا عبور کنند.

نکته ادبی: گذرگاه: دنیا که محل عبور است نه ماندن.

دم مردن بچندان لشکر خویش به مخزنهای لعل و گوهر خویش

هنگام مرگ، آیا آن همه لشکر و خزائن جواهرات به کار شاه آمد؟

نکته ادبی: مخزن‌های لعل: اشاره به ثروت و قدرت مادی.

میسر کی شدش تا زان تمامی خرد یک لحظه از عمر گرامی

هرگز برای او ممکن نشد که حتی لحظه‌ای از عمر گران‌بهایش را با آن ثروت بازگرداند.

نکته ادبی: میسر نشد: ممکن نشد.

چنین عمری که کس نفروخت یکدم ز دورانش به گنج هر دو عالم

چنین عمری که هیچ‌کس نمی‌تواند حتی یک لحظه‌اش را با گنج‌های هر دو عالم بخرد.

نکته ادبی: ارزش‌گذاری استعاری عمر در برابر ثروت جهان.

ببین تا چون فنا کردیمش آخر خلل در کار آوردیمش آخر

ببین که چگونه در نهایت همه چیز را فانی کردیم و در کارهایمان نقص و خلل پدید آوردیم.

نکته ادبی: فنا کردن: از بین بردن و تمام شدن.

چو آن کودک که او بی رنج عالم به دست آورد کلید گنج عالم

مانند کودکی که بدون هیچ رنجی، کلید گنج عالم را به دست آورد (اشاره به غفلت انسان از قدر وقت).

نکته ادبی: تمثیل کودک برای توصیف انسان غافل.

کند هر لحظه دامانی پر از در وز آن هر گوشه سوراخی کند پر

هر لحظه دامنش را پر از جواهر می‌کند و در هر گوشه‌ای از آن چیزی می‌چپاند (حرص و آز).

نکته ادبی: کنایه از حرص و طمع دنیوی.

از این درها که ما در خاک داریم بسا فریاد کز حسرت بر آریم

از این ثروت‌هایی که در خاک گرد می‌آوریم، بسیار فریادها که از سر حسرت خواهیم کشید.

نکته ادبی: حسرت: اندوه پس از دست دادن فرصت‌ها.

چو شد القصه شاه مصر منظور به عالم عدل و دادش گشت مشهور

خلاصه اینکه وقتی منظور شاه مصر شد، به خاطر عدل و دادش در جهان مشهور گشت.

نکته ادبی: القصه: خلاصه داستان. منظور: پادشاه جدید.

به ناظر داد آیین وزارت چواز دورش به شاهی شد بشارت

هنگامی که خبرِ رسیدنِ پادشاه به گوشِ ناظر (وزیر) رسید، او به مقامِ وزارت گماشته شد.

نکته ادبی: ناظر در اینجا استعاره از مقامِ تدبیر و وزارت است. عبارتِ «بشارتِ شاهی» به معنایِ مژده‌یِ آغازِ پادشاهی یا رسیدنِ حاکم است.

در گنجینهٔ احسان گشادند به عالم داد عدل و داد دادند

درهایِ گنجینه‌یِ بخشش را گشودند و در سراسرِ سرزمین، داد و عدل را میانِ مردم برقرار کردند.

نکته ادبی: «گنجینه‌یِ احسان» استعاره از گستردگیِ خیرخواهی و عطایِ حاکمان است.

یکی بودند تا از جان اثر بود بهمشان میل هردم بیشتر بود

آن‌ها تا زمانی که جان در بدن داشتند و درستی و صفا باقی بود، با هم یک‌دل و متحد بودند و لحظه به لحظه بر میل و اشتیاقشان به یکدیگر افزوده می‌شد.

نکته ادبی: «از جان اثر بود» کنایه از حیات و وجودِ صداقت و خلوص است.

ز یاران بی وفایی بد جفاییست خوشا یاران که ایشان را جفا نیست

بی‌وفایی از جانبِ دوستان، دردی جانکاه و ستمی بزرگ است؛ خوشا به حالِ دوستانی که از چنین بی‌وفایی و جفایی پاک و به دور هستند.

نکته ادبی: تضاد میان «یاران» و «جفا» محورِ اصلیِ این بیت است.

فغان از بی وفایان زمانه به افسون جفا کاری فسانه

فریاد از دستِ بی‌وفایانِ زمانه که با افسون و نیرنگ، جفا کردن را به یک قصه‌یِ مشهور و تکراری تبدیل کرده‌اند.

نکته ادبی: «فسانه» به معنایِ قصه و داستانِ بی‌اساس است که در اینجا به تداومِ رفتارهایِ زشتِ آن‌ها اشاره دارد.

مجو وحشی وفا از مردم دهر که کار شهد ناید هرگز از زهر

ای وحشی (تخلص شاعر)، از مردمانِ این زمانه انتظارِ وفاداری نداشته باش، زیرا همان‌طور که از زهر، عسل به دست نمی‌آید، از انسانِ ناپاک نیز وفاداری برنمی‌آید.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ «شهد» و «زهر» برایِ اثباتِ اینکه ذاتِ بد، نیکی نمی‌زاید.

از این عقرب نهادان وای و سد وای که بر دل جای زخمی ماند سد جای

صدها بار افسوس بر حالِ این افراد که خویِ عقرب دارند، چرا که بر دلِ آدمی، صدها زخم و جایِ نیش باقی می‌گذارند.

نکته ادبی: «عقرب نهادان» ترکیبی است برایِ توصیفِ کسانی که ذاتاً گزنده و آسیب‌رسان هستند.

چنین یاران که اندر روزگارند بسی آزارها در پرده دارند

چنین دوستانی که در روزگارِ ما هستند، در پسِ پرده‌یِ ظاهرِ آراسته، آسیب‌ها و آزارهایِ بسیاری نهان دارند.

نکته ادبی: «در پرده» کنایه از پنهان بودن و فریبندگیِ ظاهر است.

بسی عریان تنان را جای بیم است از آن عقرب که در زیر گلیم است

کسانی که بی‌دفاع و ساده‌دل هستند، همواره در خطرند؛ درست مانندِ کسی که غافل است و نمی‌داند عقربی زیرِ گلیمِ او کمین کرده است.

نکته ادبی: «عریان‌تنان» استعاره از کسانی است که ظاهر و باطنِ یکسانی دارند و سپری در برابرِ نیرنگِ دیگران ندارند.

نه یی نقش گلیم آخر چنین چند توانی بود در یک جای پیوند

چرا خود را این‌چنین به نقش و نگارِ این گلیم (دنیا یا ظواهرِ فریبنده) گره زده‌ای؟ تو توانایی آن را داری که از این وابستگی جدا شوی و خود را نجات دهی.

نکته ادبی: در اینجا «گلیم» نمادِ تعلقاتِ دنیوی و سطحی است که انسان را زمین‌گیر می‌کند.

به کس عنقا صفت منمای دیدار ز مردم رو نهان کن کیمیا وار

خود را مانندِ عنقا (پرنده‌یِ افسانه‌ای و کمیاب) به هر کس نشان مده و همچون کیمیا، گوهره‌یِ خود را از دیدگانِ نااهلان پنهان کن.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌یِ عنقا که دیدنِ آن محال است، برایِ تأکید بر پرهیز از در دسترسِ همگان بودن.