ناظر و منظور

وحشی بافقی

رسیدن رسولان قیصر به زمین بوس شاه مصر کشور و حرف ناامیدی شنیدن و پا از سر بزم خسروی کشیدن و مقدمهٔ جدال و آغاز قتال

وحشی بافقی
صف آرایندهٔ این طرفه لشکر چنین لشکر کشد کشور به کشور
که هر صبح اینچنین تا شام منظور نمی گشت از حریم خسروی دور
ز چشمش اهل مجلس مست حیرت گریبان کرده چاک از دست حیرت
ز دانش یافت قدری آن خرد کیش که شاهش داد جا در پهلوی خویش
بلی هر جا که باشد صاحب هوش عروس دولتش آید در آغوش
گدا از هوشمندی شاه گردد فقیر از هوش صاحب جاه گرد
بسا شاهان که دور از کسوت هوش زمانه خرقه شان افکنده بر دوش
بسا درویش را کز هوشمندی سریر جاه بخشد سربلندی
چو روزی چند شد القصه زین حال که می بودند با هم فارغ البال
درآمد ناگه از در حاجب شاه ستاد از پیش شادروان درگاه
که ای شاهان به راهت سر نهاده رسول روم بر در ایستاده
درآید یا رود فرمان شه چیست درین در بنده با او چون کند زیست
اجازت داد خسرو کاو در آید به رنگ خاک بوسانش درآید
زمین بوسید و خسرو را دعا کرد پس آنگه رو به عرض مدعا کرد
به سوی تخت شه شد نامه بر کف به تشریف قبول آمد مشرف
چو خسرو دید سوی نامهٔ روم در آن مکتوم بود این شرح مرقوم
که دارد شاه شمعی در شبستان عذارش در نقاب غنچه پنهان
کند از وصل او خوشحال ما را دهد پروانهٔ اقبال ما را
کند زودش به سوی ما روانه نسازد در فرستادن بهانه
اگر بر عکس این کاری کشد پیش بسا کید چو شمعش گریه برخویش
چو شاه آگه شد از مضمون نامه به خود پیچید همچون نال خامه
که قیصر را چه حد این تمناست ازو این آرزو بسیار بیجاست
سزد گر جغد را نبود تمنا که چون بازش بود دست شهان جا
کجا با بوم گردد جفت تاووس نداند اینقدر افسوس افسوس
گرفتم اینکه من بسیار پستم نه آخر پادشاه مصر هستم
سخن کوته رسول قیصر روم چو حرف ناامیدی کرد معلوم
زمین بوسید و رفت از منزل شاه به عزم شهر خویش افتاد در راه
به سوی بارگاه قیصر آمد به آیینی که می باید درآمد
چو قیصر کرد حرف مصریان گوش چو نیل مصر زد خون در دلش جوش
به کین مصریان زد خیمه بیرون پر از میخ و ستون شد روی هامون
سپاهی همره او از عدد بیش شمارش از حساب نیک و بد بیش
سراسر آهنین دل همچو پیکان به خونریزی چو نیزه تیزدندان
به خون چون تیغ خود را گرم کرده بسان گرز سرها نرم کرده
چو نیزه خود آهن مانده بر سر چو ششپر جوشن پولاد در بر
ازین معنی چو شد خسرو خبردار چو شمعش کرد سوزی در جگر کار
فتادش در رگ جان پیچ و تابی وز آتش گشت پیدا اضطرابی
که آیا فتح از پیش که باشد نمک ایام بر ریش که پاشد
چو رایت از دو جانب بر فرازند سران از هر دو جانب سرفرازند
گروهی چون سنان نیزه خویش ز اهل صف قدمها مانده در پیش
پی پشتش صفی را ناوک آسا نهاده برعقب از جای خود پا
کرا گردون زند از تخت بر خاک کرا دوران رساند سر برافلاک
چو خسرو را پریشان دید منظور بگفت ای چشم بد از دولتت دور
اگر رخصت دهی با لشکر مصر زنم خرگه برون از کشور مصر
چنان جنگی کنم با قیصر روم که گردد او ز تاج و تخت محروم
چنان تخمی به خاک روم کارم که گرد از خرمن قیصر برآرم
دم صبحی که خیل روم سر کرد سپاه زنگ را زیر و زبر کرد
نفیر سرکشان در عالم افتاد برآمد از نهاد کوس فریاد
سپاه از هر دو سو شد حمله آور پی خونریز برهم ریخت لشکر
خدنگ از ترکش ترکان خون دوست برون آمد بسان مار از پوست
ز هر شمشیر جویی آشکاره به جای سبزه زهرش در کناره
کمان تخش از هر سوی میدان لب زه می گرفت از کین به دندان
ز بیداد تفنگ خصم بد کیش یلان را مانده در دل سد گره بیش
سپرها برفراز خود زره کار به روی گنج گفتی حلقه زد مار
تبرزین ریخت چندان خون لشکر که پیش انداخت از شرمندگی سر
یلان را نرم گشت از گرز گردن نهاده سر به سینه همچو کسکن
سپر را بخیه ها از هم گشاده گریبان وار بر گردون فتاده
به نیزه کلهٔ درنده شیران به جای گرز بردوش دلیران
ز پیکان کمان داران لشکر شده چون خود آهن کاسهٔ سر
ز بس پیکان که بر دل کرده منزل شده چون کورهٔ پیکان گران دل
کمند سرکشان از هر کناره به گردنها چو شهرگ آشکاره
محیطی شد ز خون دشت ستیزه در او شد مار آبی چوب نیزه
پناه خیل گردان قوی تن سپر مانند بر سر خود آهن
به روی خون سرگردان سرکش چو دیگی سرنگون برروی آتش
ز قسطاس ستوران زال عالم ز هم گیسو گشاده بهر ماتم
علم در مرگ سرداران عزادار به گردن شقه اش گردیده دستار
به فوت گردن افرازان سرکش تفنگ از غصه برخود می زد آتش
به ماتم کوس طرح شیون انداخت سنان شال سیه در گردن انداخت
چنین تا شامگاهی جنگ کردند ز خون گاوه زمین را رنگ کردند
چو عالم پر سپاه زنگ گردید جهان برخیل رومی تنگ گردید
نگه می کرد از هر گوشه منظور نظر بر قیصرش افتاد از دور
شدش دست از عنان رخش کوتاه بر او بست از طریق کین سر راه
چو قیصر دید دشمن در برابر بر اوشد از سر کین حمله آور
علم چون کرد دست و تیغ خونبار که سازد از طریق کینه اش کار
چنان شهزاده اش زد بر کمر تیغ که بگذشتش ز پهلوی دگر تیغ
ز راه کین بلارک را علم کرد علم را با علمدارش قلم کرد
چو قیصر کشته گشت و شد علم پست سپه را شد عنان کینه از دست
به صحرای هزیمت پا نهادند گریزان روی در صحرا نهادند
ز پی می رفت و می زد تیغ منظور چنین تا شد جهان بر لشکری دور
چو بر رخش فلک بر بست دوران سر رومی در این فرسوده میدان
ز پی شان با سپاهی بازکردند به بزم عیش و عشرت ساز کردند
بلی اینست قانون زمانه نه امروز است در دور این ترانه
یکی ماتم گزیند دیگری سور یکی را تخت منزل دیگری گور
یکی را بهر ماتم کاه پاشند یکی را زر به مسندگاه پاشند
یکی را خود زر بر کوهه زین چو طفلان کرده جا بر اسب چوبین
یکی بر اسب جولانی نشسته به زین زر رکاب سیم بسته
یکی بر فرق تاج زر نهاده یکی خشت لحد برسرنهاده
یکی را زیر تخت خاک مسکن یکی را روی تخت زر نشیمن
ندارد اعتباری کار عالم منه زنهار بر دل بار عالم
اگر شادی مکن خوشحال خود را مدار از دور فارغبال خود را
که خیل مرگ در دنبال داری خطرها در پی اقبال داری
وگر درویش بی شامی در این راه چرا از غم کشی آه سحرگاه
تصور کن که عالم کشور تست تویی شاه و جهان فرمانبر تست
قبای آب و رنگ تست افلاک پر از زر مخزن تو خانهٔ خاک
کلاه زر به تارک آفتابت برین لاجوردی در رکابت
ترا در سیر یکرا نیست هر پا به کوی شادمانی راه پیما
ترا سلطانی از مه تا به ماهی ست کهن ویرانه ات ایوان شاهی ست
ز روزنهاش خورشید جهانتاب فکنده هر طرف خشت زر ناب
بر ایوان داشتی پر تاجداری به فرمان تو هر یک شد به کاری
سپاهت رفته تا کشور گشایند به ملکت کشور دیگر فزایند
ترا بر تخت شاهی خواب برده سراسر رخت هوشت آب برده
به عین خواب می بینی که دوران بدینسان ساختت محتاج یک نان
چو شد القصه از بی مهری بخت جدا سلطان روم از تاج و از تخت
رقم زد شاهزاده نامهٔ فتح که چون شد گرم ازو هنگامهٔ فتح
چو قاصد نامه پیش خسرو آورد به خسرو مژدهٔ عمر نو آورد
منادی کرد تا آزاد و بنده ز اهل ثروت و ارباب ژنده
به استقبال پا بیرون نهادند قدم در عرصه هامون نهادند
ز شهر مصر خسرو هم برون رفت به استقبال یک منزل فزون رفت
به خسرو چون نظر افکند منظور قدم کرد از رکاب بارگی دور
به پایش سایه وار افکند خود را غبار راه اسبش ساخت خود را
ز توسن گشت خسرو هم پیاده چو او را دید رو بر ره نهاده
کشید از غایت مهرش در آغوش نهادش خلعت اقبال بر دوش
بسی لعل و گهر بر وی فشانید میان گوهر و لعلش نشانید
چو از هر گفتگویی باز رستند به مرکبهای تازی بر نشستند
به سوی بارگه راندند توسن دلی وارسته از اندوه دشمن
دلا اندوه دشمن گر نخواهی ز درویشی طلب کن پادشاهی
چه خوش گفتند ارباب فصاحت خوشا درویشی و کنج قناعت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

صف آرایندهٔ این طرفه لشکر چنین لشکر کشد کشور به کشور

کسی که این سپاه شگفت‌انگیز را آراسته است، لشکری چنین عظیم را از کشوری به کشور دیگر می‌برد.

نکته ادبی: صف آراینده، فاعلِ لشکر کشیدن است و 'طرفه' به معنای شگفت‌انگیز و نادر.

که هر صبح اینچنین تا شام منظور نمی گشت از حریم خسروی دور

چرا که هر صبح تا شب، این لشکر از حریم و محدوده پادشاه دور نمی‌شد.

نکته ادبی: حریم خسروی استعاره از درگاه و قلمرو پادشاهی است.

ز چشمش اهل مجلس مست حیرت گریبان کرده چاک از دست حیرت

اهل مجلس از دیدن این شکوه در حیرت مست شدند و از شدت تعجب گریبان خود را پاره کردند.

نکته ادبی: گریبان چاک کردن کنایه از غایت تعجب و حیرت است.

ز دانش یافت قدری آن خرد کیش که شاهش داد جا در پهلوی خویش

آن شخصِ خردمند چنان دانشی داشت که شاه او را در کنار خود نشاند.

نکته ادبی: خردکیش به معنای کسی است که پیروِ خرد و عقل است.

بلی هر جا که باشد صاحب هوش عروس دولتش آید در آغوش

درست است که هر جا صاحب خردی باشد، موفقیت و بزرگی (عروس دولت) به آغوش او می‌آید.

نکته ادبی: عروس دولت استعاره از کامیابی و رسیدن به پادشاهی و ثروت است.

گدا از هوشمندی شاه گردد فقیر از هوش صاحب جاه گرد

آدمِ فقیر با هوشمندی به پادشاهی می‌رسد و فردِ تهیدست با عقل خود صاحب جاه و جلال می‌شود.

نکته ادبی: هوشمندی در اینجا عامل ارتقای مقام اجتماعی است.

بسا شاهان که دور از کسوت هوش زمانه خرقه شان افکنده بر دوش

بسا پادشاهانی که از خرد بی‌بهره بودند و روزگار، خرقه پادشاهی را از دوش آن‌ها انداخت.

نکته ادبی: کسوت هوش به معنای جامه خردمندی است که کنایه از عاقبت‌اندیشی دارد.

بسا درویش را کز هوشمندی سریر جاه بخشد سربلندی

بسا درویشی که با خردمندی، به تخت پادشاهی و سربلندی رسید.

نکته ادبی: سریر جاه کنایه از تخت پادشاهی و مقام است.

چو روزی چند شد القصه زین حال که می بودند با هم فارغ البال

خلاصه اینکه چون مدتی گذشت و شاه و مشاور با آرامش خاطر در کنار هم بودند.

نکته ادبی: فارغ البال بودن کنایه از آسودگی خاطر و آرامش است.

درآمد ناگه از در حاجب شاه ستاد از پیش شادروان درگاه

ناگهان دربانِ شاه از در وارد شد و در مقابل تختِ شاه ایستاد.

نکته ادبی: شادروان در اینجا به معنای پرده یا جایگاهِ مخصوصِ شاه است.

که ای شاهان به راهت سر نهاده رسول روم بر در ایستاده

گفت: ای پادشاهی که همه سر به فرمان تو دارند، فرستاده‌ی روم بر درگاه ایستاده است.

نکته ادبی: رسول روم به معنای پیک و نماینده رسمی قیصر است.

درآید یا رود فرمان شه چیست درین در بنده با او چون کند زیست

اجازه می‌دهید وارد شود یا برگردد؟ فرمان چیست و من با او چگونه رفتار کنم؟

نکته ادبی: استفهام در اینجا نشان‌دهنده احترام دربار و کسب تکلیف است.

اجازت داد خسرو کاو در آید به رنگ خاک بوسانش درآید

شاه اجازه داد که او وارد شود و با احترام (به رنگ خاک‌بوسان) بیاید.

نکته ادبی: خاک‌بوسان کنایه از نهایتِ فروتنی و کرنش در برابر پادشاه است.

زمین بوسید و خسرو را دعا کرد پس آنگه رو به عرض مدعا کرد

او زمین را بوسید، برای شاه دعا کرد و سپس قصد خود را بیان کرد.

نکته ادبی: عرض مدعا در اینجا به معنای بیانِ درخواستِ رسمی است.

به سوی تخت شه شد نامه بر کف به تشریف قبول آمد مشرف

نامه را در دست گرفت و به سوی تخت شاه رفت و با تشریفات پذیرفته شد.

نکته ادبی: تشریف قبول به معنای مورد پذیرش قرار گرفتن است.

چو خسرو دید سوی نامهٔ روم در آن مکتوم بود این شرح مرقوم

وقتی شاه به نامه روم نگاه کرد، این مطالب در آن نوشته شده بود.

نکته ادبی: مکتوم به معنای نوشته شده و مرقوم به معنای ثبت شده است.

که دارد شاه شمعی در شبستان عذارش در نقاب غنچه پنهان

که پادشاه، شمعی (محبوبه‌ای) در شبستان دارد که چهره‌اش در نقاب غنچه پنهان است.

نکته ادبی: استعاره از زنی زیبا که در حرم‌سرا پنهان است.

کند از وصل او خوشحال ما را دهد پروانهٔ اقبال ما را

باید او را به ما وصل کند تا ما را خوشحال کند و به آرزوهایمان برساند.

نکته ادبی: پروانه اقبال کنایه از رسیدن به خواسته‌هاست.

کند زودش به سوی ما روانه نسازد در فرستادن بهانه

باید او را زودتر نزد ما بفرستد و در فرستادنِ او بهانه نیاورد.

نکته ادبی: روانه کردن به معنای فرستادن و گسیل داشتن است.

اگر بر عکس این کاری کشد پیش بسا کید چو شمعش گریه برخویش

اگر غیر از این عمل کند، مانند شمعی که بر سرنوشت خود گریه می‌کند، گریه‌اش بر خود جاری خواهد شد.

نکته ادبی: تلمیح به شمع که با سوختن خود، اشک می‌ریزد و استعاره از شکست در جنگ.

چو شاه آگه شد از مضمون نامه به خود پیچید همچون نال خامه

وقتی شاه از مضمون نامه آگاه شد، مانند نیِ قلم که بر کاغذ می‌پیچد، از خشم به خود پیچید.

نکته ادبی: تشبیه به نالِ خامه (نی قلم) برای نمایشِ آشفتگیِ درونی.

که قیصر را چه حد این تمناست ازو این آرزو بسیار بیجاست

که قیصر در چه حدی است که چنین آرزویی دارد؟ این آرزو از سوی او بسیار بیجاست.

نکته ادبی: تمنا به معنای آرزوی بزرگ و ناممکن است.

سزد گر جغد را نبود تمنا که چون بازش بود دست شهان جا

شایسته است که جغد چنین تمنایی نکند، زیرا بازِ شکاری جایگاهی در دست شاهان دارد.

نکته ادبی: تمثیل جغد و باز برای نمایشِ تفاوتِ طبقاتی و جایگاه اجتماعی است.

کجا با بوم گردد جفت تاووس نداند اینقدر افسوس افسوس

کجا جغد می‌تواند با طاووس جفت شود؟ افسوس که او این واقعیت را نمی‌داند.

نکته ادبی: بوم به معنای جغد است و نماد زشتی و پستی در برابر زیبایی طاووس.

گرفتم اینکه من بسیار پستم نه آخر پادشاه مصر هستم

فرض کردم که من بسیار پست هستم، آیا من پادشاه مصر نیستم؟

نکته ادبی: تأکید بر اقتدار و شوکت پادشاهیِ مصر.

سخن کوته رسول قیصر روم چو حرف ناامیدی کرد معلوم

خلاصه اینکه وقتی سفیر قیصر روم ناامیدی شاه را دید، سخن را کوتاه کرد.

نکته ادبی: حرف ناامیدی کنایه از پاسخ منفی و بی نتیجه بودن است.

زمین بوسید و رفت از منزل شاه به عزم شهر خویش افتاد در راه

زمین را بوسید و از نزد شاه رفت و به سوی شهر خود راهی شد.

نکته ادبی: به عزم به معنای با قصد و نیتِ حرکت کردن است.

به سوی بارگاه قیصر آمد به آیینی که می باید درآمد

او به سوی دربار قیصر بازگشت، آن‌طور که شایسته است وارد شد.

نکته ادبی: بارگاه به معنای درگاه و کاخِ پادشاه است.

چو قیصر کرد حرف مصریان گوش چو نیل مصر زد خون در دلش جوش

وقتی قیصر حرف مصریان را شنید، خشم و خون در دلش جوشید (مانند رود نیل).

نکته ادبی: تشبیه خشمِ قیصر به جوشیدن رود نیل برای پیوند با جغرافیا.

به کین مصریان زد خیمه بیرون پر از میخ و ستون شد روی هامون

به قصد کینه‌خواهی از مصریان بیرون زد و صحرا از میخ و ستون‌های خیمه‌گاه پر شد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحرا است.

سپاهی همره او از عدد بیش شمارش از حساب نیک و بد بیش

سپاهی همراه او بود که از حساب خارج بود و شمارش آن از حد تصور فراتر بود.

نکته ادبی: اغراق در توصیفِ کثرتِ سپاه.

سراسر آهنین دل همچو پیکان به خونریزی چو نیزه تیزدندان

تماماً دل‌هایی از آهن داشتند (شجاع بودند) و برای خونریزی مانند نیزه، دندان‌تیز کرده بودند.

نکته ادبی: آهنین دل استعاره از دلاوری و بی‌رحمی است.

به خون چون تیغ خود را گرم کرده بسان گرز سرها نرم کرده

با ریختن خون، تیغ‌های خود را گرم کردند و سرها را مانند گرز نرم کردند.

نکته ادبی: اشاره به شدتِ خشونت در میدان جنگ.

چو نیزه خود آهن مانده بر سر چو ششپر جوشن پولاد در بر

از شدت تجهیزات، سرشان مانند نیزه آهنین بود و جوشنِ پولادین بر تن داشتند.

نکته ادبی: ششپر نوعی سلاح جنگی (گرز) است.

ازین معنی چو شد خسرو خبردار چو شمعش کرد سوزی در جگر کار

وقتی شاه از این موضوع خبردار شد، آتشی در دلش روشن شد.

نکته ادبی: تشبیه سوزِ دل به شمع برای نمایشِ اندوه.

فتادش در رگ جان پیچ و تابی وز آتش گشت پیدا اضطرابی

در جانش پیچ و تاب افتاد و از شدت اضطراب، آتشی در وجودش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: رگ جان کنایه از مرکز وجود و احساسات است.

که آیا فتح از پیش که باشد نمک ایام بر ریش که پاشد

که آیا پیروزی از آنِ چه کسی خواهد بود و چه کسی شکست خواهد خورد؟

نکته ادبی: نمک بر ریش پاشیدن کنایه از رنج و دردِ بیشتر دادن است.

چو رایت از دو جانب بر فرازند سران از هر دو جانب سرفرازند

وقتی از هر دو طرف پرچم‌های جنگ برافراشته شود، دلاوران هر دو سو بلندآوازه خواهند شد.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم است.

گروهی چون سنان نیزه خویش ز اهل صف قدمها مانده در پیش

گروهی از اهل صف، مانند نوکِ نیزه، پیشگام بودند و قدم‌ها را جلوتر گذاشته بودند.

نکته ادبی: اشاره به سربازان خط مقدم.

پی پشتش صفی را ناوک آسا نهاده برعقب از جای خود پا

و پشت سر آن‌ها صفی مانند تیر قرار داشت که برای احتیاط، پا عقب گذاشته بودند.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیرِ کوچک است.

کرا گردون زند از تخت بر خاک کرا دوران رساند سر برافلاک

خدا می‌داند که روزگار چه کسی را از تخت به خاک می‌کشد و چه کسی را به اوج می‌رساند.

نکته ادبی: گردون استعاره از چرخِ روزگار و تقدیر است.

چو خسرو را پریشان دید منظور بگفت ای چشم بد از دولتت دور

چون شاه، مشاورِ خود را پریشان دید، به او گفت: ای چشم‌بد از دولتت دور باد.

نکته ادبی: منظور در اینجا همان مشاورِ هوشمند است.

اگر رخصت دهی با لشکر مصر زنم خرگه برون از کشور مصر

اگر اجازه دهی، با لشکریان مصر بیرون می‌روم و اردوگاه را از کشور مصر خارج می‌کنم.

نکته ادبی: خرگه زدن کنایه از برپا کردن اردوگاه نظامی است.

چنان جنگی کنم با قیصر روم که گردد او ز تاج و تخت محروم

با قیصر چنان می‌جنگم که او را از تاج و تخت محروم کنم.

نکته ادبی: محروم شدن از تاج و تخت کنایه از شکست قطعی است.

چنان تخمی به خاک روم کارم که گرد از خرمن قیصر برآرم

چنان بذری از نابودی در خاک روم می‌کارم که هیچ اثری از دارایی قیصر باقی نماند.

نکته ادبی: استعاره کشت کردن برای ویران کردن.

دم صبحی که خیل روم سر کرد سپاه زنگ را زیر و زبر کرد

صبح‌دم که سپاه روم حرکت کرد، سپاه زنگ را زیر و رو کرد.

نکته ادبی: سپاه زنگ نمادی از لشکریانِ سیاه یا حبشی است که در ادبیات کهن معمولاً به تیرگی اشاره دارد.

نفیر سرکشان در عالم افتاد برآمد از نهاد کوس فریاد

صدای داد و فریاد سرانِ جنگ در عالم پیچید و از صدای طبل‌های جنگ، فریاد بلند شد.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل بزرگ جنگی است.

سپاه از هر دو سو شد حمله آور پی خونریز برهم ریخت لشکر

سپاه از هر دو سو حمله کرد و برای خونریزی، لشکرها به هم ریختند.

نکته ادبی: پی خونریز اشاره به غایتِ جنگ‌آوری است.

خدنگ از ترکش ترکان خون دوست برون آمد بسان مار از پوست

تیر از ترکشِ ترکانِ خون‌دوست، مانند ماری که از پوست بیرون می‌جهد، رها شد.

نکته ادبی: تشبیه تیر به مار برای نمایشِ سرعت و زهرآگین بودن.

ز هر شمشیر جویی آشکاره به جای سبزه زهرش در کناره

از هر شمشیر جویی از خون جاری شد و به جای گیاهان، زهر در کناره‌های زمین رویید.

نکته ادبی: تضاد میانِ روییدنِ سبزه با زهر، برای نمایشِ عمقِ فاجعه جنگ.

کمان تخش از هر سوی میدان لب زه می گرفت از کین به دندان

کمان‌داران در هر گوشه از میدان حضور دارند و از شدت خشم، زهِ کمان را در میان دندان‌های خود می‌فشارند.

نکته ادبی: تخش: به معنای کمان است.

ز بیداد تفنگ خصم بد کیش یلان را مانده در دل سد گره بیش

بر اثر بیداد و ستم تفنگ‌های دشمنِ بدطینت، دلاوران در دل خود دچار سردرگمی و گرفتاری‌های فراوان شده‌اند.

نکته ادبی: خصم بدکیش: دشمنی که اعتقاد یا راه و روش نادرستی دارد.

سپرها برفراز خود زره کار به روی گنج گفتی حلقه زد مار

سپرها بر فرازِ سرِ زره‌پوشان، مانند ماری به نظر می‌رسند که به دور گنجی حلقه زده باشد.

نکته ادبی: تشبیه کنایی برای توصیف آرایش دفاعی سربازان.

تبرزین ریخت چندان خون لشکر که پیش انداخت از شرمندگی سر

تبرزین (تبر جنگی) چنان خونِ سربازان را ریخت که گویی خود از شدت شرمندگی، سرش را پیش انداخت و پایین گرفت.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): نسبت دادن شرم به تبرزین.

یلان را نرم گشت از گرز گردن نهاده سر به سینه همچو کسکن

گرز، گردنِ دلاوران را چنان نرم و سست کرد که سرهایشان مانند پرنده‌ای به نام کسکن، بر سینه افتاد.

نکته ادبی: کسکن: پرنده‌ای که سر در گریبان دارد و نماد سرافکندگی است.

سپر را بخیه ها از هم گشاده گریبان وار بر گردون فتاده

بخیه و بندهای سپرها گسیخته و باز شده است و همچون یقه لباسی که باز باشد، بر روی آسمان (فضا) افتاده است.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای فضا یا فضای بالای سر است.

به نیزه کلهٔ درنده شیران به جای گرز بردوش دلیران

به جای گرز، بر دوش دلاوران، سرِ درنده شیران (که بر سر نیزه‌ها بود) خودنمایی می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به نشانه‌های روی علم‌ها یا سرنیزه‌ها.

ز پیکان کمان داران لشکر شده چون خود آهن کاسهٔ سر

به دلیل اصابت پیکان‌های کمان‌داران، کاسه سرِ سربازان همچون کلاه‌خودِ آهنین شده است.

نکته ادبی: کنایه از جراحات عمیق که سر را سفت و سخت کرده است.

ز بس پیکان که بر دل کرده منزل شده چون کورهٔ پیکان گران دل

از بس تیر و پیکان در دل‌ها جای گرفته است، دل‌ها همچون کوره، داغ و گران‌بار شده‌اند.

نکته ادبی: کوره پیکان: استعاره از دلی که پر از تیر است.

کمند سرکشان از هر کناره به گردنها چو شهرگ آشکاره

کمندِ پهلوانان از هر سو به گردن‌ها افتاده است و همچون رگ‌های حیاتی (شاهرگ) نمایان است.

نکته ادبی: شاهرگ: نماد نزدیکی و گرفتاری مرگبار.

محیطی شد ز خون دشت ستیزه در او شد مار آبی چوب نیزه

دشتِ نبرد از خون چنان پر شده که به دریایی تبدیل گشته و نیزه‌ها در میان آن همچون مارهای آبی شناورند.

نکته ادبی: محیط: در اینجا به معنای دریای بیکران است.

پناه خیل گردان قوی تن سپر مانند بر سر خود آهن

سپرها برای پهلوانان قوی‌تن، مانند آهن‌پوشی بر سرشان عمل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به نقش حفاظتی ابزار جنگی.

به روی خون سرگردان سرکش چو دیگی سرنگون برروی آتش

سرهای بریده‌ی پهلوانان که بر خون شناورند، همچون دیگی واژگون روی آتش به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: تصویرسازی بصری از سرهای جدا شده در خون.

ز قسطاس ستوران زال عالم ز هم گیسو گشاده بهر ماتم

از ترازویِ بختِ نگون‌بختان (ستوران زال)، گیسوی ماتم و سوگواری گشوده شده است.

نکته ادبی: قسطاس: ترازو؛ استعاره از عدالت یا تقدیر.

علم در مرگ سرداران عزادار به گردن شقه اش گردیده دستار

پرچم‌ها در سوگ سرداران عزادارند و شقه‌های پارچه‌اش همچون دستاری بر گردن آویخته شده است.

نکته ادبی: تشخیص برای علم و پرچم.

به فوت گردن افرازان سرکش تفنگ از غصه برخود می زد آتش

در مرگِ پهلوانانِ بزرگ، تفنگ‌ها از شدت اندوه گویی بر خود آتش می‌زدند (شلیک می‌کردند).

نکته ادبی: انسان‌انگاری تفنگ در واکنش به مرگ یلان.

به ماتم کوس طرح شیون انداخت سنان شال سیه در گردن انداخت

کوسِ جنگ صدای شیون سر داد و نیزه‌ها همچون کسی که شال سیاه به گردن دارد، عزادار شدند.

نکته ادبی: سنان: نیزه.

چنین تا شامگاهی جنگ کردند ز خون گاوه زمین را رنگ کردند

تا هنگام غروب به جنگ پرداختند و زمین را با خونِ کشتگان به رنگِ سرخ درآوردند.

نکته ادبی: گاوه: زمین.

چو عالم پر سپاه زنگ گردید جهان برخیل رومی تنگ گردید

هنگامی که عالم از سپاهیانِ زنگی پر شد، جهان برای سپاه رومیان کوچک و تنگ گردید.

نکته ادبی: تقابل سپاه زنگ و روم برای نشان دادن کثرت و تنگنا.

نگه می کرد از هر گوشه منظور نظر بر قیصرش افتاد از دور

شخص منظور (قهرمان داستان) از هر سو نگاه می‌کرد و قیصر را از دور دید.

نکته ادبی: منظور: نام خاص یا اشاره به شخصیت اصلی است.

شدش دست از عنان رخش کوتاه بر او بست از طریق کین سر راه

دستِ قهرمان از عنانِ اسب کوتاه‌تر شد (آماده حمله شد) و از راه کین‌خواهی، راه را بر قیصر بست.

نکته ادبی: رخش: اسب مشهور.

چو قیصر دید دشمن در برابر بر اوشد از سر کین حمله آور

قیصر چون دشمن را مقابل خود دید، با خشم و کین به او حمله کرد.

نکته ادبی: حرکت منطقی داستان و تقابل دو شخصیت.

علم چون کرد دست و تیغ خونبار که سازد از طریق کینه اش کار

هنگامی که دست به کار شد و شمشیرِ خون‌بار کشید تا کارِ دشمن را تمام کند.

نکته ادبی: علم کردن: دست به کار شدن یا آماده کردن.

چنان شهزاده اش زد بر کمر تیغ که بگذشتش ز پهلوی دگر تیغ

شهزاده چنان ضربه شمشیری بر کمر او زد که تیغ از پهلوی دیگرش بیرون آمد.

نکته ادبی: تصویری از شدت ضربه مرگبار.

ز راه کین بلارک را علم کرد علم را با علمدارش قلم کرد

از روی کینه، بلارک (پرچم یا نشان قیصر) را از میان برداشت و علمدار و علم را با هم از بین برد.

نکته ادبی: قلم کردن: بریدن و از بین بردن.

چو قیصر کشته گشت و شد علم پست سپه را شد عنان کینه از دست

با کشته شدن قیصر و افتادن پرچمش، اختیار و اراده از دست سپاهیانش خارج شد.

نکته ادبی: عنان کینه: کنایه از کنترلِ روحیه جنگی.

به صحرای هزیمت پا نهادند گریزان روی در صحرا نهادند

سپاهیان دشمن پا به فرار گذاشتند و روی به بیابان گریختند.

نکته ادبی: هزیمت: شکست و فرار سپاه.

ز پی می رفت و می زد تیغ منظور چنین تا شد جهان بر لشکری دور

قهرمان به دنبال آن‌ها می‌تاخت و شمشیر می‌زد تا اینکه میدان برای سپاهیان تنگ شد.

نکته ادبی: تداوم کنش قهرمان.

چو بر رخش فلک بر بست دوران سر رومی در این فرسوده میدان

وقتی روزگار بر اسبِ آسمان جولان داد، سرِ رومیان در این میدانِ کهن و فرسوده از میان رفت.

نکته ادبی: رخش فلک: استعاره از گردش روزگار.

ز پی شان با سپاهی بازکردند به بزم عیش و عشرت ساز کردند

سپس با سپاه خود بازگشتند و به برپایی بزم عیش و نوش پرداختند.

نکته ادبی: تغییر فضا از جنگ به صلح.

بلی اینست قانون زمانه نه امروز است در دور این ترانه

آری، این رسمِ همیشگیِ روزگار است و این سرنوشت مختصِ امروز نیست.

نکته ادبی: اشاره به سنت دیرینه و تکرار شونده تاریخ.

یکی ماتم گزیند دیگری سور یکی را تخت منزل دیگری گور

یکی عزا می‌گیرد و دیگری سور و شادی، یکی به تخت می‌رسد و دیگری به گور.

نکته ادبی: تقابل‌های دوگانه برای نشان دادن بی‌ثباتی جهان.

یکی را بهر ماتم کاه پاشند یکی را زر به مسندگاه پاشند

برای یکی در مراسم سوگ خاک می‌پاشند و برای دیگری در جایگاه پادشاهی زر و سکه می‌ریزند.

نکته ادبی: کاه پاشیدن: رسم عزاداری قدیم.

یکی را خود زر بر کوهه زین چو طفلان کرده جا بر اسب چوبین

برای یکی در کوهه‌ی زین، طلا می‌گذارند و دیگری همچون کودکان بر اسب چوبین سوار است (فقیر است).

نکته ادبی: استعاره از فقر و ثروت.

یکی بر اسب جولانی نشسته به زین زر رکاب سیم بسته

یکی بر اسبی تیزرو نشسته با زین زرین و رکاب نقره‌ای، و دیگری...

نکته ادبی: اشاره به تجملات اشرافی.

یکی بر فرق تاج زر نهاده یکی خشت لحد برسرنهاده

یکی بر سر تاج زرین دارد و دیگری خشت و سنگِ لحد را بر سر گذاشته است.

نکته ادبی: تقابل تاج و لحد (نماد مرگ).

یکی را زیر تخت خاک مسکن یکی را روی تخت زر نشیمن

یکی زیر خاکِ سرد آرمیده و دیگری بر تختِ زرین نشسته است.

نکته ادبی: تصویر تضاد در مرگ و زندگی.

ندارد اعتباری کار عالم منه زنهار بر دل بار عالم

کارِ این دنیا هیچ اعتباری ندارد؛ پس باری بر دل مگذار و به این دنیا دل نبند.

نکته ادبی: زنهار: هشدار و نهی.

اگر شادی مکن خوشحال خود را مدار از دور فارغبال خود را

اگر شادی کنی، خودت را خوشحال کن و ذهنت را از غصه این روزگار رها کن.

نکته ادبی: فارغ‌بال: آزاد از غم.

که خیل مرگ در دنبال داری خطرها در پی اقبال داری

چرا که مرگ همواره در پی توست و در اوجِ اقبال و خوشبختی، خطرات در کمین هستند.

نکته ادبی: اشاره به ناگهانی بودن مرگ.

وگر درویش بی شامی در این راه چرا از غم کشی آه سحرگاه

اگر در این مسیر درویشی هستی که شامِ خوردن ندارد، چرا از غصه آهِ سحری می‌کشی؟

نکته ادبی: توصیه به صبر در فقر.

تصور کن که عالم کشور تست تویی شاه و جهان فرمانبر تست

تصور کن که تمام جهان کشور توست، تو پادشاهی و جهان فرمانبردارِ توست.

نکته ادبی: دعوت به تخیلِ قدرت برای درک پوچی آن.

قبای آب و رنگ تست افلاک پر از زر مخزن تو خانهٔ خاک

آسمان‌ها قبایِ پر زرق و برق توست و خاک، مخزنِ گنج‌های زرِ توست.

نکته ادبی: توصیف وسعتِ خیالی مالکیت انسان بر جهان.

کلاه زر به تارک آفتابت برین لاجوردی در رکابت

کلاهِ خورشید بر سرِ توست و این آسمانِ لاجوردی، در رکابِ توست.

نکته ادبی: تارک: بالاترین قسمت سر یا قله.

ترا در سیر یکرا نیست هر پا به کوی شادمانی راه پیما

تو در این راه، پایی برای رفتن به سوی شادمانی نداری.

نکته ادبی: یکرا: اسبِ تندرو.

ترا سلطانی از مه تا به ماهی ست کهن ویرانه ات ایوان شاهی ست

پادشاهیِ تو از زمین تا آسمان است، اما در حقیقت این ایوانِ شاهیِ تو، ویرانه‌ای کهن بیش نیست.

نکته ادبی: ایهام: ویرانه بودنِ بناهای دنیوی.

ز روزنهاش خورشید جهانتاب فکنده هر طرف خشت زر ناب

از روزنه‌های این ویرانه، خورشیدِ جهان‌تاب خشت‌های زرینی به هر سو افکنده است.

نکته ادبی: استعاره از نور خورشید به عنوان سکه‌های زر.

بر ایوان داشتی پر تاجداری به فرمان تو هر یک شد به کاری

بر ایوانِ خانه، صاحبِ تاج‌داری بودی و هر چیزی به فرمان تو انجام می‌شد.

نکته ادبی: بازگشت به تصویرِ قدرتِ خیالی.

سپاهت رفته تا کشور گشایند به ملکت کشور دیگر فزایند

سپاهت رفته‌اند تا سرزمین‌های دیگر را بگشایند و به قلمروِ تو بیفزایند.

نکته ادبی: تداومِ فضای حماسی در خیال.

ترا بر تخت شاهی خواب برده سراسر رخت هوشت آب برده

در حالی که تو بر تخت شاهی در خواب غفلتی و هوش و حواست را این دنیا با خود برده است.

نکته ادبی: خاتمه پندآموز: هشدار درباره غفلت از حقیقت.

به عین خواب می بینی که دوران بدینسان ساختت محتاج یک نان

این وضعیت به گونه‌ای است که گویی در خواب می‌بینی که روزگار تو را تا این حد محتاج و درمانده‌ی یک تکه نان کرده است.

نکته ادبی: ترکیب به عین خواب به معنای به واقعیتِ خواب یا درست مثل خواب است که کنایه از بی‌اعتباری و ناپایداری دنیا دارد.

چو شد القصه از بی مهری بخت جدا سلطان روم از تاج و از تخت

خلاصه کلام اینکه، وقتی بخت و اقبال روی برگرداند، پادشاه روم از تخت و تاج خود جدا شد.

نکته ادبی: القصه در اینجا قید پیوند دهنده برای جمع‌بندی داستان و گذر به مرحله بعد است.

رقم زد شاهزاده نامهٔ فتح که چون شد گرم ازو هنگامهٔ فتح

شاهزاده نامه‌ای برای اعلام پیروزی نگاشت، چرا که با این خبر، هیجان و شورِ پیروزی بالا گرفته بود.

نکته ادبی: هنگامه فتح اشاره به غوغا و هیاهوی حاصل از پیروزی دارد.

چو قاصد نامه پیش خسرو آورد به خسرو مژدهٔ عمر نو آورد

زمانی که قاصد این نامه را به دست پادشاه رساند، در واقع مژده‌ای از یک زندگی و دوران تازه را برای او به ارمغان آورد.

نکته ادبی: مژده عمر نو استعاره از پایان غم‌ها و شروع دوباره اقتدار است.

منادی کرد تا آزاد و بنده ز اهل ثروت و ارباب ژنده

پادشاه فرمان داد تا همگان، از آزادگان و بندگان گرفته تا ثروتمندان و نیازمندان ژنده‌پوش، برای استقبال آماده شوند.

نکته ادبی: ژنده در اینجا به معنای لباس‌های کهنه و پاره است که در تقابل با ثروتمندان قرار گرفته است.

به استقبال پا بیرون نهادند قدم در عرصه هامون نهادند

مردم برای استقبال پا به بیرون از شهر گذاشتند و گام در پهنه‌ی دشت و بیابان نهادند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحرا است که نماد گستردگی و پذیرایی عمومی است.

ز شهر مصر خسرو هم برون رفت به استقبال یک منزل فزون رفت

خودِ پادشاه نیز از شهر مصر خارج شد و حتی یک منزل (مرحله) فراتر از سایرین برای استقبال پیش رفت.

نکته ادبی: یک منزل فزون رفت نشان‌دهنده احترام ویژه و اشتیاق شاه برای دیدار است.

به خسرو چون نظر افکند منظور قدم کرد از رکاب بارگی دور

زمانی که شاهزاده (منظور) چشمش به پادشاه افتاد، از روی اسب پیاده شد.

نکته ادبی: بارگی در اینجا به معنای اسب است و منظور از منظور، شاهزاده‌ای است که مورد نظر و توجه است.

به پایش سایه وار افکند خود را غبار راه اسبش ساخت خود را

او از شدت تواضع، خود را همانند سایه به پای پادشاه افکند و بدنش را به مثابه غبارِ راهِ اسبِ او ساخت.

نکته ادبی: تشبیه به سایه و غبار کنایه از نهایتِ خاکساری و کوچک شمردن خود در برابر بزرگی شاه است.

ز توسن گشت خسرو هم پیاده چو او را دید رو بر ره نهاده

وقتی پادشاه دید که او (شاهزاده) با فروتنی در حال نزدیک شدن است، او نیز از اسب خود پیاده شد.

نکته ادبی: توسن به معنای اسب سرکش یا اسب تیزرو است.

کشید از غایت مهرش در آغوش نهادش خلعت اقبال بر دوش

پادشاه از شدت مهر و محبتی که به او داشت، او را در آغوش کشید و خلعتِ افتخار و شایستگی را بر دوشش نهاد.

نکته ادبی: خلعت اقبال کنایه از لباس بزرگی و مقام بخشیدن است.

بسی لعل و گهر بر وی فشانید میان گوهر و لعلش نشانید

سپس جواهرات و لعل‌های بسیاری بر سر او نثار کرد و او را در میان لعل و جواهر نشاند.

نکته ادبی: نثار کردن در اینجا رسم ملوکانه‌ای برای بزرگداشت شخص بوده است.

چو از هر گفتگویی باز رستند به مرکبهای تازی بر نشستند

پس از اینکه گفتگوهای اولیه‌شان پایان یافت، دوباره بر اسب‌های تندرو سوار شدند.

نکته ادبی: مرکب‌های تازی اشاره به اسب‌های اصیل و تیزرو عربی دارد.

به سوی بارگه راندند توسن دلی وارسته از اندوه دشمن

آن‌ها به سمت کاخ حرکت کردند، در حالی که دل‌هایشان از غمِ وجودِ دشمن رها و سبک شده بود.

نکته ادبی: بارگه یا بارگاه نماد محل حکومت و قدرت است.

دلا اندوه دشمن گر نخواهی ز درویشی طلب کن پادشاهی

ای دل، اگر می‌خواهی که از اندوهِ دشمن در امان باشی و رنج نکشی، پادشاهی و بزرگی را در زهد و قناعتِ درویشانه بجوی.

نکته ادبی: در اینجا درویشی به معنای وارستگی عرفانی و عدم وابستگی به دنیاست.

چه خوش گفتند ارباب فصاحت خوشا درویشی و کنج قناعت

سخنوران و دانایان چه زیبا گفته‌اند که خوشا به حالِ زندگیِ ساده‌ی درویشی و گوشه‌نشینی همراه با قناعت.

نکته ادبی: کنج قناعت نماد زندگی بی‌آلایش و دوری از هیاهو و طمع است.