ناظر و منظور

وحشی بافقی

حکایت ناقل این مقاله و شکایت قایل این رساله در بی‌وفایی یاران ریایی و دلایل بر فضیلت گوشهٔ تنهایی

وحشی بافقی
دلا برخیز تا کنجی نشینیم ز ابنای زمان کنجی گزینیم
عجب دوری و ناخوش روزگاریست نه بر مردم نه بر دور اعتباریست
اگر سد سال باشی با کسی یار پشیمانی کشی در آخر کار
از این بی مهر یاران دوری اولا ز بزم وصلشان مهجوری اولا
بسا یاران که همدم می نمودند وفادارانه خود را می ستودند
به اندک گفتگویی آخر کار حدیث جور و کین کردند اظهار
گذشتند از طریق دوستداری به دل دادند آهی یادگاری
چه عقل است این که نقد زندگانی دهی تا در عوض آهی ستانی
خرد چون بر من مجنون بخندد بر این سودا بخندد چون نخندد
از این سودا بغیر از شیونم نیست بجز خوناب غم در دامنم نیست
بلی آن کس که این سوداست کارش جز این نفعی نیاید در کنارش
مرا از سیل خون چشم خونبار چه حاصل این زمان کز دست شد کار
غلط خود کرده ام جرم که باشد سرشکم خون به دامان از چه باشد
همان به تا کنم کنجی نشیمن چنان سازم پر از خونابه دامن
که سوی کس به عزم همزبانی دگر نتوان شد از فرط گرانی
برآنم تا ز یاران ریایی گریزم سوی اقلیم جدایی
اگر باشد ز خنجر خار آن راه نهم بر خویشتن آزار آن راه
به رفتن گام همت بر گشایم تهی پا آن بیابان طی نمایم
کنم از آب چشم شور خونبار به دور خویش سد در سد نمکزار
که روز طاقتم را گر شب آید ز درد بی کسی جان بر لب آید
به ره نتوان نهادن پای افکار به عزلت خانه باید ساخت ناچار
دلا از پای همت بگسل این بند نشینی در میان دور بلا چند
بیا چون ما کناری زین میان گیر برو ترک وصال این و آن گیر
ازین ناجنس یاران ریایی بسی بیگانگی به ز آشنایی
نه ای از مردمان دیده بهتر به کنج خانه ساز و سر فرو بر
نظر بر مردمان دیده افکن که چون کردند در کنجی نشیمن
چنان دیدند صاف آیینه خویش که بینند آنچه باید دید از پیش
از آنرو طالب گنجند مردم که شد در گوشهٔ ویرانه ای گم
چنین آب روان بیقدر از آنست که او ناخوانده هر جانب روانست
طریق گوشه گیری چون کمان گیر به دستت سر پیی دادم جهان گیر
کشندت گر به سوی خویش سد بار طریق گوشه گیری را نگه دار
مکن بهر شکم اوقات ضایع بهر چیزی که باشد باش قانع
چراغ از داغ داران بهر آنست که پر از لقمهٔ چربش دهانست
به اندک خاک چون قانع شود مار بود پیوسته با گنجش سروکار
از آن رو صیت کوس افتد به عالم که او پیوسته خالی دارد اشکم
خم می برکند خود را سر از تن که او را شد شکم پر تا به گردن
پی نان بر در اهل زمانه چه سر مالی چو سگ بر آستانه
تو آن شیری که عالم بیشهٔ تست کجا رفتن به هر در پیشهٔ تست
نیاید زان به پهلو شیر را سنگ که از رفتن به هر در باشدش ننگ
چو سگ تا چند بر هر در فتادن پی نانی عذاب خویش دادن
به ا ین سگ طبعی از خود باد ننگت که بهر لقمه ای کافتد به چنگت
بود هر دم سرت بر آستانی کشی هر لحظه جور پاسبانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوتی است عارفانه و اندرزگونه به عزلت‌گزینی و کناره‌گیری از همنشینی با مردمانی که در دوستی ناپایدارند. شاعر با نگاهی بدبینانه به روابط انسانی در روزگار خود، جامعه را محیطی آکنده از ریا و بی‌وفایی می‌بیند و تأکید می‌کند که جست‌وجوی مهر و وفاداری در میان مردمان، کاری بیهوده و موجب پشیمانی است.

در بخش‌های پایانی، متن رویکردی حماسی و اخلاقی می‌یابد؛ شاعر با تمثیلِ «شیر» و «سگ»، عزت نفس و قناعت را در برابر خواری و گدایی نان قرار می‌دهد. پیام نهایی این است که برای حفظ شرف انسانی و رسیدن به آرامش، باید از درگاهِ اهل دنیا دوری جست، به گوشه‌ای امن پناه برد و با قناعتِ طبع، زندگی را با عزت سپری کرد.

معنای روان

دلا برخیز تا کنجی نشینیم ز ابنای زمان کنجی گزینیم

ای دل، بیدار شو تا در گوشه‌ای پناه بگیریم و از میان مردم این روزگار، تنهایی و کنج‌نشینی را برگزینیم.

نکته ادبی: ابنای زمان (پسران زمان) کنایه از مردم این عصر و روزگار است.

عجب دوری و ناخوش روزگاریست نه بر مردم نه بر دور اعتباریست

چه روزگار عجیب و ناخوشایندی است که نه بر مردم آن می‌توان تکیه کرد و نه بر گردشِ چرخِ روزگار اعتباری هست.

نکته ادبی: ناخوش روزگاریست ترکیبی برای توصیف سختی ایام.

اگر سد سال باشی با کسی یار پشیمانی کشی در آخر کار

اگر صد سال هم با کسی یار و همراه باشی، سرانجام کار پشیمان خواهی شد.

نکته ادبی: سد در متون کهن به معنای صد است.

از این بی مهر یاران دوری اولا ز بزم وصلشان مهجوری اولا

دوری جستن از این یارانِ بی‌مهر بهتر است و تنها ماندن از بزمِ پیوند با آن‌ها شایسته‌تر است.

نکته ادبی: اولا به معنای سزاوارتر و بهتر است.

بسا یاران که همدم می نمودند وفادارانه خود را می ستودند

چه بسیار یارانی که در ظاهر همدم نشان می‌دادند و خود را وفادار می‌نامیدند.

نکته ادبی: بسا به معنای بسیار است که برای کثرت به کار می‌رود.

به اندک گفتگویی آخر کار حدیث جور و کین کردند اظهار

اما در پایان کار، با اندک گفتگویی، چهره‌ی واقعی خود را نشان دادند و از ستم و کینه‌توزی پرده برداشتند.

نکته ادبی: حدیث به معنای سخن یا ماجراست.

گذشتند از طریق دوستداری به دل دادند آهی یادگاری

آن‌ها از رسم دوستی و وفاداری گذشتند و تنها آهی را به یادگار در دلِ من گذاشتند.

نکته ادبی: آه کنایه از حسرت و اندوهی است که از رفتن آنان بر جای مانده.

چه عقل است این که نقد زندگانی دهی تا در عوض آهی ستانی

عقلِ انسان چه شده که سرمایه‌ی زندگی را می‌دهد تا در عوض فقط آه و حسرت به دست آورد؟

نکته ادبی: نقد زندگانی کنایه از عمر و سرمایه‌ی هستی است.

خرد چون بر من مجنون بخندد بر این سودا بخندد چون نخندد

وقتی عقل بر منِ دیوانه می‌خندد، چطور بر این سودایِ (عاشقی و عزلت) نخندد؟

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشقِ دیوانه‌وار یا جنونِ حاصل از تنهایی است.

از این سودا بغیر از شیونم نیست بجز خوناب غم در دامنم نیست

از این دل‌مشغولی و سودا، جز شیون و زاری برایم نمانده و جز خون‌دلی که از چشم می‌بارد، چیزی در دامن ندارم.

نکته ادبی: خوناب غم استعاره از اشک‌های آمیخته به خون و اندوه عمیق است.

بلی آن کس که این سوداست کارش جز این نفعی نیاید در کنارش

آری، کسی که کارش چنین سودایی است، جز رنج و خون‌دل در کنار خود بهره‌ای نمی‌بیند.

نکته ادبی: نفع در اینجا به معنای نتیجه و حاصلِ کار است.

مرا از سیل خون چشم خونبار چه حاصل این زمان کز دست شد کار

از این سیلِ اشکی که می‌بارم چه سودی حاصل می‌شود؟ اکنون که کار از کار گذشته و فرصت‌ها از دست رفته است.

نکته ادبی: خونبار صفتی برای چشم است که کنایه از گریه بسیار است.

غلط خود کرده ام جرم که باشد سرشکم خون به دامان از چه باشد

شاید خودم اشتباه کرده‌ام و گناهکارم، وگرنه چرا باید اشکم از خون به دامان بریزد؟

نکته ادبی: غلط کردن در اینجا به معنای مرتکب اشتباه شدن است.

همان به تا کنم کنجی نشیمن چنان سازم پر از خونابه دامن

بهتر آن است که کنج‌نشین شوم و دامن خود را چنان از خونابه (اشک) پر کنم که نشان از رنجم باشد.

نکته ادبی: خونابه کنایه از اشک‌هایی است که از شدت غصه جاری می‌شود.

که سوی کس به عزم همزبانی دگر نتوان شد از فرط گرانی

دیگر نمی‌توانم به قصد همزبانی به سوی کسی بروم، زیرا سنگینیِ درد و تنهایی‌ام بسیار است.

نکته ادبی: گرانی در اینجا کنایه از سنگینیِ بارِ اندوه است.

برآنم تا ز یاران ریایی گریزم سوی اقلیم جدایی

تصمیم گرفته‌ام که از یارانِ دورو و ریاکار فرار کنم و به اقلیمِ تنهایی و جدایی روی آورم.

نکته ادبی: اقلیم جدایی کنایه از فضای عزلت و دوری از مردم است.

اگر باشد ز خنجر خار آن راه نهم بر خویشتن آزار آن راه

اگر راهِ عزلت پر از خار و خنجر باشد، باکی نیست و سختی‌های آن را به جان می‌خرم.

نکته ادبی: خار و خنجر استعاره از سختی‌های مسیرِ تنها ماندن است.

به رفتن گام همت بر گشایم تهی پا آن بیابان طی نمایم

با اراده‌ای استوار قدم برمی‌دارم و آن بیابانِ تنهایی را با پای پیاده طی می‌کنم.

نکته ادبی: گام همت کنایه از عزم و اراده راسخ است.

کنم از آب چشم شور خونبار به دور خویش سد در سد نمکزار

از اشک‌های شور و خونینِ خود، سدی از نمکزار در اطراف خود می‌سازم (تا کسی به حریرم وارد نشود).

نکته ادبی: سد در سد نمکزار مبالغه‌ای برای نشان دادن فراوانیِ اشک است.

که روز طاقتم را گر شب آید ز درد بی کسی جان بر لب آید

چرا که اگر در شبِ تنهایی، طاقتم تمام شود، از شدت بی‌کسی جان به لبم خواهد رسید.

نکته ادبی: جان بر لب آمدن کنایه از رسیدن به مرگ و نهایتِ استیصال است.

به ره نتوان نهادن پای افکار به عزلت خانه باید ساخت ناچار

نمی‌توان پا در مسیرِ مردم گذاشت، چاره‌ای جز این نیست که خانه‌ای برای عزلت ساخت.

نکته ادبی: پای افکار در اینجا استعاره از قدم نهادن در مسیرِ معاشرت‌های فکری و ذهنی با مردم است.

دلا از پای همت بگسل این بند نشینی در میان دور بلا چند

ای دل، بندهای تعلق به مردم را بگسل، تا چند می‌خواهی در میان این روزگارِ بلاخیز بمانی؟

نکته ادبی: دور بلا ترکیبی برای توصیف روزگارِ پر از مصیبت است.

بیا چون ما کناری زین میان گیر برو ترک وصال این و آن گیر

بیا مثل ما گوشه‌نشینی را پیش بگیر و از وصال و دیدارِ این و آن دوری کن.

نکته ادبی: کناری گرفتن کنایه از عزلت‌گزینی است.

ازین ناجنس یاران ریایی بسی بیگانگی به ز آشنایی

از این یارانِ دورویِ ناجنس، بیگانگی بسیار بهتر از آشنایی است.

نکته ادبی: ناجنس به معنای ناسازگار و کسی که از نظر روحی با انسان هم‌سو نیست.

نه ای از مردمان دیده بهتر به کنج خانه ساز و سر فرو بر

اگر از مردم بهتر نیستی، لااقل در کنج خانه بنشین و سرت به کار خودت باشد.

نکته ادبی: سر فرو بردن کنایه از فروتنی و عزلت و عدم مداخله در کار دیگران است.

نظر بر مردمان دیده افکن که چون کردند در کنجی نشیمن

به احوالِ مردمِ با بصیرت (دیده‌ور) نگاه کن که چگونه در گوشه‌ای عزلت گزیدند.

نکته ادبی: مردمان دیده کنایه از اهلِ بینش و بصیرت است.

چنان دیدند صاف آیینه خویش که بینند آنچه باید دید از پیش

آن‌ها درونِ خود را چون آینه‌ای صاف دیدند تا بتوانند حقیقتِ هر چیزی را پیش از وقوع دریابند.

نکته ادبی: صاف آیینه خویش کنایه از تهذیب نفس و رسیدن به خودشناسی است.

از آنرو طالب گنجند مردم که شد در گوشهٔ ویرانه ای گم

مردم از آن رو در پی گنج می‌روند که گوهرِ وجود در گوشه‌ی ویرانه‌ی (تن و عزلت) گم شده است.

نکته ادبی: گنج استعاره از حقیقت و کمالات انسانی است.

چنین آب روان بیقدر از آنست که او ناخوانده هر جانب روانست

آب روان به این دلیل بی‌ارزش است که بدون دعوت و بی‌هدف به هر سو می‌رود.

نکته ادبی: بی‌قدر بودن آبِ روان، تمثیلی برای نقدِ کسانی است که بدون هدف خود را در معرض مردم قرار می‌دهند.

طریق گوشه گیری چون کمان گیر به دستت سر پیی دادم جهان گیر

گوشه‌گیری را مانند کمان، محکم بگیر که این کار، دستِ تو را به سرپنجه‌ی جهان (قدرت) می‌رساند.

نکته ادبی: کمان گیر استعاره از استقامت در راهِ تنهایی است.

کشندت گر به سوی خویش سد بار طریق گوشه گیری را نگه دار

اگر صد بار تو را به سوی خود دعوت کردند، باز هم طریق گوشه‌گیری را حفظ کن.

نکته ادبی: سد بار برای مبالغه در کثرتِ تلاشِ دیگران برای خروجِ او از عزلت است.

مکن بهر شکم اوقات ضایع بهر چیزی که باشد باش قانع

وقتت را برای شکم و نان ضایع نکن و به هر چیزی که داری قانع باش.

نکته ادبی: بهر شکم کنایه از زندگی مادی‌گرایانه است.

چراغ از داغ داران بهر آنست که پر از لقمهٔ چربش دهانست

اگر اهلِ درد و داغ، چراغِ وجودشان روشن است، به این خاطر است که دهانشان از لقمه‌های چربِ دنیا پر نیست (قناعت دارند).

نکته ادبی: لقمه چرب کنایه از مالِ دنیا و ثروت است.

به اندک خاک چون قانع شود مار بود پیوسته با گنجش سروکار

مار چون به اندک خاکی قانع است، همیشه با گنج هم‌نشین است (گنج و مار قرینه اساطیری هستند).

نکته ادبی: اشاره به باور کهن که گنج‌ها همواره ماری محافظ دارند.

از آن رو صیت کوس افتد به عالم که او پیوسته خالی دارد اشکم

طبل (کوس) به این دلیل صدایش در عالم می‌پیچد که درونش تهی است.

نکته ادبی: خالی داشتن اشکم (شکم) تمثیلی است برای وارستگی از تعلقات مادی.

خم می برکند خود را سر از تن که او را شد شکم پر تا به گردن

خُمِ شراب هم سرش را می‌شکند (سوراخ می‌کند) چون شکمش تا گردن پر است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه پُر بودنِ شکم و حرص زدن، سببِ رسوایی و شکستن است.

پی نان بر در اهل زمانه چه سر مالی چو سگ بر آستانه

برای به دست آوردن نان، بر درِ خانه‌ی اهلِ روزگار مثلِ سگِ گرسنه منتظر نشستن، چه خواریِ بزرگی است.

نکته ادبی: سگ کنایه از خوارترین حالتِ طلبِ روزی از نامردمان است.

تو آن شیری که عالم بیشهٔ تست کجا رفتن به هر در پیشهٔ تست

تو آن شیرِ باعزتی که جهان بیشه‌ی توست؛ پس چرا به درِ هر خانه‌ای می‌روی؟

نکته ادبی: شیر نماد عزت نفس و شجاعت است.

نیاید زان به پهلو شیر را سنگ که از رفتن به هر در باشدش ننگ

شیر هیچ‌گاه به پهلویِ خود سنگ برنمی‌دارد (بارِ اضافه حمل نمی‌کند)؛ چرا که از گدایی و در به دری ننگ دارد.

نکته ادبی: سنگ بر پهلو کنایه از رنج و ذلتِ حاصل از دریوزگی است.

چو سگ تا چند بر هر در فتادن پی نانی عذاب خویش دادن

چون سگ تا کی می‌خواهی بر هر دری بیفتی و برای لقمه‌ای نان، خود را عذاب دهی؟

نکته ادبی: عذاب خویش دادن یعنی تحقیر کردنِ خود برای دنیا.

به ا ین سگ طبعی از خود باد ننگت که بهر لقمه ای کافتد به چنگت

از این خویِ سگ‌صفتی باید شرم کنی که به خاطرِ هر لقمه‌ای که به دست می‌آوری، ذلیل شوی.

نکته ادبی: سگ‌طبعی نماد پستی و فرومایگی است.

بود هر دم سرت بر آستانی کشی هر لحظه جور پاسبانی

سرت مدام بر آستانه‌ی خانه‌ی مردم است و هر لحظه باید جورِ پاسبانِ آن در را تحمل کنی.

نکته ادبی: پاسبان کنایه از موانع و تحقیرهایی است که در راه طلبِ دنیا وجود دارد.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (تمثیلی) شیر و سگ

شاعر برای بیان تضاد میان عزت نفس و ذلت، از نماد شیر (شخص آزاده) و سگ (شخص دریوزه و پست) استفاده کرده است.

تضاد (طباق) شیر و سگ

قرار دادن دو نماد متضاد برای نشان دادن تفاوت جایگاهِ بلند‌طبعی و پست‌فطرتی.

کنایه سر فرو بردن

کنایه‌ای از گوشه‌گیری، تواضع و عدمِ مداخله در امور دنیا.

استعاره خوناب غم

استعاره از اشک‌های آمیخته به خون که نشان‌دهنده نهایتِ اندوه شاعر است.

نمادگرایی کنج (عزلت)

نمادی از فضای امن، حقیقت‌جویی و دوری از ریا و تزویرِ جامعه.

مبالغه سد در سد نمکزار

استفاده از اغراق برای ترسیمِ حجم بالای اشک‌های ریخته شده.