ناظر و منظور

وحشی بافقی

سر آغاز

وحشی بافقی
زهی نام تو سر دیوان هستی ترا بر جمله هستی پیش دستی
زکان صنع کردی گوهری ساز وزان گوهر محیط هستی آغاز
به سویش دیده قدرت گشادی بنای آفرینش زو نهادی
ازو دردی و صافی ساز کردی زمین و آسمان آغاز کردی
به روی یکدگر نه پرده بستی ثوابت را ز جنبش پا شکستی
به تار کاکل خور تاب دادی لباس نور در پیشش نهادی
به نور مهر مه را ره نمودی نقاب ظلمتش از رخ گشودی
نمودی قبلهٔ کروبیان را گشودی کام مشتی ناتوان را
به راه جستجو کردی روانشان به سیر مختلف کردی دوانشان
جهان را چار گوهر مایه دادی سه جوهر را از او پیرایه دادی
تک و پوی فلک دادی به نه گام زمین را ساز کردی هفت اندام
شب و روزی عیان کردی جهان را دو کسوت در بر افکندی زمان را
طلب کردی کف خالی زعالم ز آب ابر لطفش ساختی نم
وز آن گل باز کردی طرفه جسمی برای گنج عشق خود طلسمی
چو او را بر ملایک عرض کردی ملک را سجده او فرض کردی
یکی را سجده اش در سر نگنجید به گردن طوق دار لعن گردید
در گنجینه احسان گشادی در آن ویرانه گنج جان نهادی
نهادی در دلش سد گنج بر گنج وزان گنجش زبان کردی گهر سنج
به ده کسوت نمودی ارجمندش به تاج عقل کردی سر بلندش
نهادی گنج اسما در دل او ز لطفت رست این گل از گل او
به او دادی دبستان فلک را نشاندی در دبستانش ملک را
به گلزار بهشتش ره نمودی در آن باغ بر رویش گشودی
چو حورش برد از جا میل دانه به عزم دانه چیدن شد روانه
ز بهر خوشه کردن ساخت چون داس به رخش راندنش بستند قسطاس
بسان خوشه کاه افشاند بر سر ز بی برگی لباس برگ در بر
حدیث نا امیدی بر زبان راند قدم از روضه رضوان برون ماند
نوای ناله بر گردون رسانید به عزم توبه اشک خون فشانید
که یارب ظلم کرده بر تن خویش ببخشا تا نمانم زار از این بیش
از آن قیدش به احسان کردی آزار به خلعت های عفوش ساختی شاد
اگر آدم بود پرورده تست و گر عالم پدید آوردهٔ تست
تویی کز هیچ چندین نقش بستی ز کلک صنع بر دیبای هستی
ز تو قوس قزح جا کرد بر اوج وز او دادی محیط چرخ را موج
به راهت کیست مه رو بر زمینی چو من دیوانه گلخن نشینی
به گلخن گرنه از دیوانگی زیست به روی او ز خاکستر نشان چیست
فلک را داغ خور بردل نهادی ز بذرش پنبه بهر داغ دادی
بلی رسم جهانست اینکه هر روز بود کم پنبهٔ داغ از دگر روز
درون شیشه چرخ مدور ز صنعت بسته ای گلهای اختر
ز شوقت کوه از آن از جا نجسته که او را خارها در پا نشسته
تو بستی بر کمر گه کوه را زر صدف را از تو درگوش است گوهر
ترا آب روان تسبیح خوانی پی ذکر تو هر موجش زبانی
صدف را خنده در نیسان تو دادی دهانش را ز در دندان تو دادی
فلک را پشت خم از بار عشقت دل مه روشن از انوار عشقت
نهی درج دهان را گوهر نطق دهی تیغ زبان را جوهر نطق
به کنهت فکر کس را دسترس نیست تویی یکتا و همتای تو کس نیست
به نام تست در هر باغ و بستان به کام جو زبان آب جنبان
که جنبش داد مفتاح زبان را وزان بگشود در گنج بیان را
سرای چشم مردم روشن از چیست در این منظر فتاده سایه از کیست
زهی آثار صنعت جمله هستی بلندی از تو هستی دید و پستی
منم خاکی به پستی رو نهاده به زیر پای نومیدی فتاده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، یک حمدیه فاخر و در عین حال روایتی عرفانی و حکمی از آفرینش است. شاعر با زبانی حماسی و لطیف، ابتدا به تبیینِ جایگاهِ والایِ خداوند به عنوانِ آفریننده‌یِ نخستین می‌پردازد و سپس پرده از رمز و رازِ خلقتِ جهان، افلاک و در نهایت، انسان برمی‌دارد.

در بخش دوم، داستانِ هبوطِ انسان، خطایِ او و بازگشتِ امیدوارانه‌اش به درگاهِ الهی به تصویر کشیده می‌شود. شاعر در انتهایِ اثر، با فروتنیِ تمام در برابرِ عظمتِ لایزالِ حق، خود را ذره‌ای ناچیز می‌بیند که در گلخنِ هستی گرفتار است، اما نگاهش به سویِ کمالِ مطلق دوخته شده است.

معنای روان

زهی نام تو سر دیوان هستی ترا بر جمله هستی پیش دستی

ستایش ویژه‌یِ توست که نامت در صدرِ دفترِ هستی و آغازِ وجود می‌درخشد؛ تو پیش از هر بودنی، بر تمامِ هستی مقدم و برتر بودی.

نکته ادبی: دیوان هستی استعاره از کتابِ خلقت است.

زکان صنع کردی گوهری ساز وزان گوهر محیط هستی آغاز

از عدم و نیستی، گوهری (جهان) آفریدی و از همان گوهر، دایره‌یِ هستی را آغاز کردی.

نکته ادبی: محیط هستی استعاره از جهانِ فراگیر است.

به سویش دیده قدرت گشادی بنای آفرینش زو نهادی

به سوی آن گوهر، نگاهِ توانمندِ خود را دوختی و پایه‌یِ آفرینشِ جهان را بر آن استوار کردی.

نکته ادبی: دیده قدرت استعاره از اراده و تدبیر الهی است.

ازو دردی و صافی ساز کردی زمین و آسمان آغاز کردی

از همان گوهر، ناخالصی‌ها و زلالی‌ها را تفکیک کردی و بدین ترتیب، زمین و آسمان را بنا نهادی.

نکته ادبی: دردی و صافی کنایه از تضادها و اجزای ناهمگون جهان است.

به روی یکدگر نه پرده بستی ثوابت را ز جنبش پا شکستی

آسمان‌ها را روی هم قرار دادی و ستارگانِ ثابت را از حرکتِ تند باز داشتی.

نکته ادبی: ثوابت ستارگانی هستند که نسبت به دیگر ستاره‌ها جابه‌جایی کمتری دارند.

به تار کاکل خور تاب دادی لباس نور در پیشش نهادی

به گیسویِ آفتاب تابش و درخشش بخشیدی و جامه نورانی را بر تنش پوشاندی.

نکته ادبی: تار کاکل استعاره از شعاع‌ها و انوارِ خورشید است.

به نور مهر مه را ره نمودی نقاب ظلمتش از رخ گشودی

با نورِ خورشید، راه را به ماه نشان دادی و پرده‌یِ تاریکی را از چهره‌اش کنار زدی.

نکته ادبی: اشاره به بازتاب نور خورشید بر ماه.

نمودی قبلهٔ کروبیان را گشودی کام مشتی ناتوان را

جایگاهِ فرشتگانِ مقرب را تعیین کردی و به این موجوداتِ ناتوان (انسان)، قدرتِ بیان و درک دادی.

نکته ادبی: کروبیان فرشتگانِ بلندمرتبه و مقرب هستند.

به راه جستجو کردی روانشان به سیر مختلف کردی دوانشان

آنان را در مسیرِ جست‌وجو و شناخت به حرکت درآوردی و هر کدام را به نوعی سیر و سلوک واداشتی.

نکته ادبی: سیر مختلف اشاره به مراتبِ متفاوتِ هستی است.

جهان را چار گوهر مایه دادی سه جوهر را از او پیرایه دادی

جهان را با چهار عنصرِ اصلی بنا نهادی و سه جوهرِ دیگر را با ویژگی‌هایِ خاص به آن افزودی.

نکته ادبی: اشاره به چهار طبع یا عنصرِ آب، باد، خاک، آتش در فلسفه قدیم.

تک و پوی فلک دادی به نه گام زمین را ساز کردی هفت اندام

به نُه فلک، حرکت و پویایی بخشیدی و زمین را با هفت اندام (اقلیم) ساختار دادی.

نکته ادبی: اشاره به نُه سپهرِ آسمانی در هیئتِ قدیم.

شب و روزی عیان کردی جهان را دو کسوت در بر افکندی زمان را

شب و روز را آشکار کردی و زمان را با این دو پوشش، آراستی.

نکته ادبی: کسوت به معنای جامه است.

طلب کردی کف خالی زعالم ز آب ابر لطفش ساختی نم

وقتی دستانِ آفرینش در عالم خالی بود، با لطفِ خود، رطوبتی از ابرِ کرم بر آن پاشیدی.

نکته ادبی: اشاره به آفرینشِ انسان از گل که آمیزه‌ای از خاک و آب است.

وز آن گل باز کردی طرفه جسمی برای گنج عشق خود طلسمی

از آن گِل، تندیسی شگفت‌انگیز ساختی؛ طلسمی که گنجینه‌یِ عشقِ توست.

نکته ادبی: طلسم در ادبیات عرفانی، کنایه از پیکرِ انسان است که روحِ الهی در آن نهان است.

چو او را بر ملایک عرض کردی ملک را سجده او فرض کردی

چون او را به فرشتگان نشان دادی، سجده کردنِ بر او را برایشان واجب کردی.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ خلقتِ آدم و سجده‌یِ ملائک.

یکی را سجده اش در سر نگنجید به گردن طوق دار لعن گردید

یکی (ابلیس) زیرِ بارِ این سجده نرفت و به همین خاطر، طوقِ لعنت بر گردنش افکنده شد.

نکته ادبی: طوقِ لعنت استعاره از رانده شدن از درگاهِ الهی است.

در گنجینه احسان گشادی در آن ویرانه گنج جان نهادی

درِ گنجینه‌یِ احسانت را گشودی و در آن پیکرِ خاکی، گنجِ جان را به ودیعه نهادی.

نکته ادبی: ویرانه کنایه از جسمِ خاکی انسان است.

نهادی در دلش سد گنج بر گنج وزان گنجش زبان کردی گهر سنج

در دلش صدها گنج قرار دادی و از آن گنج‌ها، زبانش را به سخنِ گهربار گویا کردی.

نکته ادبی: گهرسنج به معنای کسی است که ارزشِ سخن را می‌داند.

به ده کسوت نمودی ارجمندش به تاج عقل کردی سر بلندش

او را با ده ویژگی (حواس و قوای دهگانه) ارجمند کردی و تاجِ عقل را بر سرش نهادی.

نکته ادبی: اشاره به قوای ظاهری و باطنی انسان.

نهادی گنج اسما در دل او ز لطفت رست این گل از گل او

گنجِ اسماء (علم الهی) را در دلِ او جای دادی و به لطفِ تو، این گلِ وجود از خاک رویید.

نکته ادبی: اشاره به آیه «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا».

به او دادی دبستان فلک را نشاندی در دبستانش ملک را

به او کلیدِ شناختِ آسمان‌ها را دادی و فرشتگان را در محضرِ درسِ او نشاندی.

نکته ادبی: دبستانِ فلک استعاره از عالمِ بالا و کائنات است.

به گلزار بهشتش ره نمودی در آن باغ بر رویش گشودی

او را به سویِ بهشت راهنمایی کردی و درِ آن باغِ زیبا را به رویش گشودی.

نکته ادبی: اشاره به سکونت آدم در بهشت.

چو حورش برد از جا میل دانه به عزم دانه چیدن شد روانه

وقتی حوا (به وسوسه) میل به میوه پیدا کرد، برای چیدنِ آن به راه افتاد.

نکته ادبی: حور در اینجا اشاره به حوا است.

ز بهر خوشه کردن ساخت چون داس به رخش راندنش بستند قسطاس

برایِ چیدنِ خوشه گندم ابزاری ساخت و در این مسیر، مانع و میزانِ عدل الهی بر سر راهش قرار گرفت.

نکته ادبی: قسطاس به معنای ترازو و میزانِ عدل است.

بسان خوشه کاه افشاند بر سر ز بی برگی لباس برگ در بر

مثلِ ساقه‌یِ خشکِ کاه، بر سرش ریخت و از بهشت رانده شد و لباسِ بیچارگی بر تن کرد.

نکته ادبی: بی‌برگی کنایه از فقدانِ نعمت و عزت است.

حدیث نا امیدی بر زبان راند قدم از روضه رضوان برون ماند

سخنِ ناامیدی بر زبان راند و از باغِ بهشت دور ماند.

نکته ادبی: روضه رضوان استعاره از بهشت است.

نوای ناله بر گردون رسانید به عزم توبه اشک خون فشانید

صدایِ ناله و زاری‌اش را به آسمان رساند و برای طلبِ بخشش، اشکِ خونین ریخت.

نکته ادبی: اشکِ خون استعاره از شدتِ ندامت است.

که یارب ظلم کرده بر تن خویش ببخشا تا نمانم زار از این بیش

گفت: پروردگارا، من به خویشتن ستم کردم؛ پس مرا ببخش تا بیش از این در رنج و زاری نمانم.

نکته ادبی: بازتابِ دعایِ توبه در قرآن کریم.

از آن قیدش به احسان کردی آزار به خلعت های عفوش ساختی شاد

خداوند او را از قیدِ گناه با احسان رهایی داد و با خلعت‌هایِ بخشش، شادمانش کرد.

نکته ادبی: خلعت استعاره از عفو و آمرزش است.

اگر آدم بود پرورده تست و گر عالم پدید آوردهٔ تست

چه آدم باشد که پرورده توست و چه تمامِ عالم که مخلوقِ توست، همه از آنِ تو هستند.

نکته ادبی: تأکید بر مالکیتِ مطلق خداوند بر کلِ هستی.

تویی کز هیچ چندین نقش بستی ز کلک صنع بر دیبای هستی

تو آن کسی هستی که از هیچ، نقش‌هایِ بی‌شمار زدی و بر دیبایِ هستی نگارگری کردی.

نکته ادبی: کلکِ صنع استعاره از قلمِ قدرتِ الهی است.

ز تو قوس قزح جا کرد بر اوج وز او دادی محیط چرخ را موج

رنگین‌کمان را در اوج آسمان قرار دادی و چرخشِ گنبدِ گردون را به موج درآوردی.

نکته ادبی: قوس قزح همان رنگین‌کمان است.

به راهت کیست مه رو بر زمینی چو من دیوانه گلخن نشینی

در راهِ تو، چه کسی مانندِ منِ دیوانه و خاک‌نشین است که در خاکسترِ خود غرق شده است؟

نکته ادبی: گلخن‌نشین کنایه از کسی است که در نهایتِ فروتنی و عزلت زندگی می‌کند.

به گلخن گرنه از دیوانگی زیست به روی او ز خاکستر نشان چیست

اگر از دیوانگی در گلخن زندگی نمی‌کردم، نشانه‌یِ خاکستر بر صورتم چه معنایی داشت؟

نکته ادبی: اشاره به سوزِ درون و رنجِ عاشقانه که نمودِ ظاهری‌اش خاکستر است.

فلک را داغ خور بردل نهادی ز بذرش پنبه بهر داغ دادی

بر قلبِ آسمان، داغِ خورشید را نهادی و از بذرِ آن، پنبه‌ای برایِ التیامِ این داغ فراهم کردی.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از خورشید به عنوانِ داغ و ابرهایِ پراکنده به عنوانِ پنبه.

بلی رسم جهانست اینکه هر روز بود کم پنبهٔ داغ از دگر روز

این رسمِ جهان است که هر روز، از پنبه‌یِ این داغ، ذره‌ای کاسته می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تغییراتِ روزمره و فناپذیریِ پدیده‌ها.

درون شیشه چرخ مدور ز صنعت بسته ای گلهای اختر

درونِ شیشه‌یِ آسمانِ گردان، با هنرِ خود گل‌هایی از ستاره‌ها کاشته‌ای.

نکته ادبی: چرخِ مدور استعاره از آسمان است.

ز شوقت کوه از آن از جا نجسته که او را خارها در پا نشسته

کوه از شوقت تکان نمی‌خورد، چرا که خارهایِ تعلق در پایش فرو رفته است.

نکته ادبی: استعاره‌یِ زیبایی از ثباتِ کوه در برابرِ جذبه‌یِ الهی.

تو بستی بر کمر گه کوه را زر صدف را از تو درگوش است گوهر

کوه را به کمربندِ زرین آراستی و در گوشِ صدف، مرواریدِ گرانبها نهادی.

نکته ادبی: اشاره به معادنِ طلا در کوه‌ها و مروارید در صدف.

ترا آب روان تسبیح خوانی پی ذکر تو هر موجش زبانی

آبِ روان، تسبیح‌گویِ توست و هر موجش زبانی است که ذکرِ تو را می‌گوید.

نکته ادبی: تسبیح‌خوانیِ عناصرِ طبیعت، مضمونی عرفانی است.

صدف را خنده در نیسان تو دادی دهانش را ز در دندان تو دادی

خنده‌یِ صدف را با بارانِ بهاری (نیسان) پیوند زدی و دهانش را با مرواریدِ دندان آراستی.

نکته ادبی: باورِ قدیمی که مروارید در اثرِ قطراتِ باران در صدف شکل می‌گیرد.

فلک را پشت خم از بار عشقت دل مه روشن از انوار عشقت

پشتِ آسمان از بارِ سنگینِ عشقت خمیده است و ماه از انوارِ عشقت روشن گشته است.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و سنگینیِ بارِ عشقِ الهی.

نهی درج دهان را گوهر نطق دهی تیغ زبان را جوهر نطق

درِ دهان را با گوهرِ نطق گشودی و به شمشیرِ زبان، جوهرِ سخن بخشیدی.

نکته ادبی: جوهرِ نطق استعاره از قدرتِ بیان و استدلال است.

به کنهت فکر کس را دسترس نیست تویی یکتا و همتای تو کس نیست

به کنه و ذاتِ تو کسی دسترسی ندارد؛ تو یگانه‌ای و هیچ‌کس همتایِ تو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر توحید و ناتوانیِ عقل در درکِ ذاتِ خدا.

به نام تست در هر باغ و بستان به کام جو زبان آب جنبان

در هر باغ و بوستانی نامِ تو جاری است و در دهانِ جویبار، آب به ذکرِ تو می‌جنبد.

نکته ادبی: اشاره به مظاهرِ الهی در طبیعت.

که جنبش داد مفتاح زبان را وزان بگشود در گنج بیان را

کیست که به کلیدِ زبان حرکت بخشید و درِ گنجینه‌یِ بیان را گشود؟

نکته ادبی: مفتاح به معنای کلید است.

سرای چشم مردم روشن از چیست در این منظر فتاده سایه از کیست

سرایِ چشمِ انسان از چه چیزی روشن است و در این منظره‌یِ هستی، سایه‌یِ چه کسی افتاده است؟

نکته ادبی: اشاره به بازتابِ نورِ خدا در دیدگانِ انسان.

زهی آثار صنعت جمله هستی بلندی از تو هستی دید و پستی

شکوهِ صنعتِ تو در تمامِ هستی جاری است؛ بلندی و پستیِ جهان، همه از توست.

نکته ادبی: تضادِ بلندی و پستی برای نشان دادنِ شمولِ قدرتِ الهی.

منم خاکی به پستی رو نهاده به زیر پای نومیدی فتاده

من خاکی‌ام که در پستی و فروتنی مانده‌ام و زیرِ پایِ ناامیدی افتاده‌ام.

نکته ادبی: پایان‌بندی با اعتراف به ضعفِ بنده در برابرِ خالق.

آرایه‌های ادبی

استعاره دیوان هستی

تشبیه جهان به کتاب یا دیوانی که در آن نامِ خالق در صدر است.

تلمیح سجده ملائک، داستان آدم

اشاره مستقیم به داستانِ آفرینشِ انسان در متونِ دینی.

تشخیص تسبیح‌خوانیِ آب

بخشیدنِ ویژگیِ جاندار (زبان و ذکر) به پدیده‌هایِ بی‌جان مانند آب و موج.

ایهام گلخن

به معنایِ آتشخانه‌یِ حمام و کنایه از سختیِ دنیا و یا محلِ عزلتِ عارف.

مراعات نظیر صدف، نیسان، در

گردآوریِ واژگانی که با هم در یک حوزه‌یِ معنایی (مرواریدسازی) قرار دارند.