خلد برین

وحشی بافقی

حکایت

وحشی بافقی
بی درمی خار کشیدی به پشت نامده جز آبله هیچش به مشت
بود همین زخم سر نیش خار آنچه به دست آمدش از روزگار
زخم بسی خار بر اندام داشت خواری بسیار از ایام داشت
رو به در قاضی حاجات کرد دست برآورد و مناجات کرد
کای ز تو خرم شده باغ و بهار خار ز فیض تو گل آورده بار
چند در این دشت من تیره روز خرقهٔ سد پاره کنم خاردوز
چند شوم نخل صفت لیف پوش چند توان بار کشیدن به دوش
نخل که شد خارکشی کار او هست رطب نیز گهی بار او
وه که من از خارکشی سوختم جز ضرر خار نیندوختم
جز گل اندوهم ازین خار نیست هیچم از این خار جز آزار نیست
تیشه به گل میزد و میکند خار گشت ز گل مشربه ای آشکار
مشربه ای بود در او زر بسی از سر زردار گرانتر بسی
چون سر آن مشربه را باز کرد زمزمه خوشدلی آغاز کرد
رفت و به زن صورت آن راز گفت صورت آن راز نهان باز گفت
پرده برانداخت چو از روی راز رفت زن و گفت به همسایه باز
راز نخواهی که شود آشکار لب بگز و باز مگو زینهار
کوه که سنگ است و ندارد بیان وز پی گفتار ندارد زبان
هیچ مگویش که بیان میکند راز نهان تو عیان میکند
آن سخن افسانه بازار شد والی آن شهر خبردار شد
گفت که از خانه برونش کشند از سر آزار به خونش کشند
حاجب شه رفت و به فرمان شاه برد کشانش به سوی بارگاه
شاه باو بانگ زد از روی قهر شربت آن عیش بر او کرد زهر
کی شده از خارکشی پشت ریش جامه زربفت چه پوشی به خویش
وصلهٔ پالان خر خارکش نیست ز پر گالهٔ زربفت خوش
گنج برون آر که رستی ز رنج مار صفت کشته مشو بهر گنج
خارکشش گفت که ای شهریار دست ز آزار اسیران بدار
از نفس گرم اسیران بترس ز آه دل ریش فقیران بترس
گنج ز من می طلبی گنج چیست حاصل ایام بجز رنج چیست
گنج کنی مشربه ای را لقب کنج کند خاک به سر زین سبب
شاه زد از خشم گره بر جبین گفت که بستند دو دستش ز کین
از فلکش آه و فغان می گذشت وز سر دردش به زبان می گذشت :
کز غم این حادثه گر جان برم چشم کنم دوش و مغیلان برم
از سر بیداد زدندش بسی قاعدهٔ داد ندید از کسی
ای ز حسد با همه عالم به جنگ زین عمل بد همه عالم به تنگ
نیست ز رنج حسد امید زیست وای به جان تو علاج تو چیست
دیده انصاف ز تو خاردوز چشم هنربین ز تو مسماردوز
پیشه تو عیب هنرپیشگان عیب شمار هنراندیشگان
دشمن آن کز هنرش مایه ایست بر سرش از فر هما سایه ایست
عیب کنی مرد هنر کیش را تا بنمایی هنر خویش را
زین هنر آنکس که بود هوشمند بی هنریهای تو داند که چند
آنکه تو عیب هنرش میکنی در همه جا نامورش میکنی
گر ز هنر نیست غرض نام و بس به ز تو شهرت که دهد نام کس
آن هنر اندیش شود نامدار کش تو کنی عیب شماری شعار
آنکه چو پروانهٔ آتش پرست گرد تو گشت از تو در آتش نشست
شعله زنی بر تن خود شمع وار تا دگری از تو شود داغدار
آنکه پی حفظ تو فانوس وار شب همه شب ساخته پا استوار
پاس تو شب تا به سحر داشته باد به نزدیک تو نگذاشته
سر زده او را ز تو دود از نهاد زین عمل زشت ترا شرم باد
جور به پاداش وفا میکنی باد ترا شوم چها میکنی
خار نشانند و گل آرد به بار ای تو کم از خار ز خود شرم دار
بد مکن از گردش دوران بترس دور مکافات کند ز آن بترس
هر که در این مزرعه شد دانه کار آرد از آن دانه همان دانه بار
ما که چو پرگار قدم می زنیم چرخ برین نقطه غم می زنیم
دور ز هر نقطه که برداشتیم باز به آن نقطه گذر داشتیم
آنکه به ره خار فشان بست بار باز چو گردید به ره داشت خار
هر که بدی کرد بجز بد ندید کرد که یک بد که عوض سد ندید
مار که او بر سر آزار رفت زندگیش بر سر این کار رفت
شمع که آتش ز درون برفروخت سوخت دلش چون دل پروانه سوخت
کس چه کند دشمنی زشتخو دشمن او بس عمل زشت او
مار که آزار کسان کار اوست هر که بود بر سر آزار اوست
آنکه گذر بر سر نیکی فکند کی رسد از اهل گزندش گزند
زر که به مردم همه راحت دهد ز آتش سوزنده سلامت جهد
خار کز و شد همه را پا فکار سوخت چو افکند بر آتش گذار
شیوهٔ آزار مکن اختیار ور نه ز بیخت بکند روزگار
خار پر آزار که نشتر زند خارکن از بیخ و بنش بر کند
نور فشان گر چه بسوزی به داغ کسب کن این قاعده را از چراغ
باید اگر سوخت ، بساز و بسوز خانهٔ تاریک کسی بر فروز
فتنه مینگیز و بترس از ستیز ورنه شوی کشته در آن فتنه خیز
خلق کشند آتش خلوت فروز زانکه مبادا شود آفاق سوز
آنکه در او هست ز لنگر اثر نیست بجز کشتی دریا گذر
هر که نصیبی ز هنر می برد بیشتر از فیض نظر می برد
رو نظری جو که هدایت در اوست مایه اکسیر سعادت در اوست
از طرف اهل دلی یک نگاه رهبر مقصود تو سد ساله راه
فیض ازل از نظر اهل راز کرده دری بر رخ مقصود باز
آنکه ترا مایه جان می دهد هر چه طلب می کنی آن می دهد
جان طلب و بگذر ازین آب وخاک جسم رها کن که شوی جان پاک
وحشی ازین گفته فروبند لب روز نهان است و عیان است شب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب داستانی نمادین، روایتگرِ سرنوشتِ خارکشی است که در پی یافتنِ گنجی تصادفی، در دامِ طمعِ حاکمان و حسادتِ اطرافیان گرفتار می‌شود. داستان با ترسیمِ فقرِ قهرمانِ داستان آغاز شده و با گذر از کشمکشِ میانِ خلوصِ او و بی‌عدالتیِ قدرت، به نقدی تند و حکیمانه در بابِ حسادت و ماهیتِ بدخواهانهٔ افرادِ کوته‌فکر می‌انجامد.

شاعر با بهره‌گیری از حکایتِ خارکش، پرده از حقیقتی تلخ برمی‌دارد: اینکه هنر و ارزش، همواره آماجِ تیرِ بدخواهیِ حسودان است. در نهایت، با استعاره‌های درخشان، این پیام را منتقل می‌کند که حسودان با عیب‌جویی از هنرمندان و پاکان، تنها ناتوانی و پستیِ خود را بر ملا کرده و در آتشِ خشمِ خویش می‌سوزند، در حالی که بزرگیِ اهلِ هنر همچون سایهٔ همای سعادت، پایدار می‌ماند.

معنای روان

بی درمی خار کشیدی به پشت نامده جز آبله هیچش به مشت

او در حالی که به کمرش خار می‌بست و حمل می‌کرد، هیچ نصیبی جز تاول‌زدن دست‌هایش از این کار مشقت‌بار نداشت.

نکته ادبی: بی‌درم کنایه از فقر و نداشتن پول است. مشت در اینجا استعاره از بهره و دستاورد است.

بود همین زخم سر نیش خار آنچه به دست آمدش از روزگار

همین زخم‌های ناشی از خار، تنها دستاورد و سهم او از روزگار بود.

نکته ادبی: سر نیش خار اشاره به نوکِ تیزِ خار دارد که عامل جراحت است.

زخم بسی خار بر اندام داشت خواری بسیار از ایام داشت

او به دلیل خارکشی، زخم‌های بسیاری بر تن داشت و روزگار با او با خواری و سختی رفتار می‌کرد.

نکته ادبی: خواری در اینجا ایهام دارد: هم به معنای حقارت و هم مرتبط با خارهای تیز.

رو به در قاضی حاجات کرد دست برآورد و مناجات کرد

او رو به سوی درگاه خداوند برد و با دست‌های رو به آسمان، دعا و مناجات کرد.

نکته ادبی: قاضی حاجات صفت خداوند است که برآورنده نیازهاست.

کای ز تو خرم شده باغ و بهار خار ز فیض تو گل آورده بار

ای خدایی که باغ و بهار به واسطه فیضِ تو خرم شده است، حتی از خار هم به لطف تو گل می‌روید.

نکته ادبی: گل آوردن خار تمثیلی از قدرت خداوند در تبدیل سختی به آسانی است.

چند در این دشت من تیره روز خرقهٔ سد پاره کنم خاردوز

تا کی باید در این دشت، با بختِ سیاه، خرقه صدپاره‌ام را با همین خارها بدوزم و ترمیم کنم؟

نکته ادبی: خاردوز کنایه از فقر شدید است که مجبور است با خار لباسش را وصله کند.

چند شوم نخل صفت لیف پوش چند توان بار کشیدن به دوش

تا کی باید مثل نخل، پوششی از لیف و الیافِ زمخت داشته باشم و چقدر توانِ بارکشی بر دوش دارم؟

نکته ادبی: نخل‌صفت تشبیهی است برای استقامت در رنج و بارکشی.

نخل که شد خارکشی کار او هست رطب نیز گهی بار او

نخل، با اینکه کارش خارکشی (داشتنِ خار) است، اما گاهی خرمای شیرین هم ثمر می‌دهد.

نکته ادبی: درخت نخل نمادِ صبر و ثمر دادن در اوجِ سختی است.

وه که من از خارکشی سوختم جز ضرر خار نیندوختم

افسوس که من از این کارِ خارکشی سوختم و جز خسارت، چیزی برایم نماند.

نکته ادبی: سوختن استعاره از رنجِ بی‌حاصل کشیدن است.

جز گل اندوهم ازین خار نیست هیچم از این خار جز آزار نیست

از این خار، جز اندوه چیزی نصیبم نمی‌شود و جز آزار و اذیت، سودی از آن ندارم.

نکته ادبی: گل در اینجا نماد بهره و سودِ واقعی است.

تیشه به گل میزد و میکند خار گشت ز گل مشربه ای آشکار

او تیشه به ریشه خارها می‌زد و ناگهان مشربه‌ای (ظرفی) از میان گل‌ها آشکار شد.

نکته ادبی: مشربه ظرفی آب‌خوری است که در اینجا محلِ پنهان‌سازی گنج بوده است.

مشربه ای بود در او زر بسی از سر زردار گرانتر بسی

در آن ظرف، طلاهای بسیاری بود که از سرِ یک فردِ ثروتمند هم ارزشمندتر بود.

نکته ادبی: سنگین‌تر بودن از سرِ زردار، مبالغه‌ای برای نشان دادنِ ارزشِ زیادِ گنج است.

چون سر آن مشربه را باز کرد زمزمه خوشدلی آغاز کرد

وقتی دربِ آن ظرف را گشود، از شدتِ خوشحالی زمزمه و شادی سر داد.

نکته ادبی: زمزمه به معنای زمزمه شادی و پایکوبی است.

رفت و به زن صورت آن راز گفت صورت آن راز نهان باز گفت

به نزد همسرش رفت و حقیقتِ آن راز را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: راز در اینجا همان وجودِ گنج است.

پرده برانداخت چو از روی راز رفت زن و گفت به همسایه باز

همسرش پرده از این راز برداشت و رفت و به همسایه خبر داد.

نکته ادبی: پرده‌برداری کنایه از فاش کردنِ راز است.

راز نخواهی که شود آشکار لب بگز و باز مگو زینهار

اگر نمی‌خواهی رازت فاش شود، لب فرو ببند و هرگز درباره آن حرفی نزن.

نکته ادبی: لب گزیدن کنایه از سکوتِ محض و خویشتن‌داری است.

کوه که سنگ است و ندارد بیان وز پی گفتار ندارد زبان

کوه با اینکه از سنگ است و سخن نمی‌گوید، اما چون زبانی برای گفتار ندارد، رازی هم فاش نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه کوه به فردِ خاموش برای تأکید بر رازنگهداری است.

هیچ مگویش که بیان میکند راز نهان تو عیان میکند

هرگز رازی را به کسی نگو، چرا که بیان کردنِ آن، رازِ پنهانت را برملا می‌کند.

نکته ادبی: عیان کردن متضادِ نهان بودن است.

آن سخن افسانه بازار شد والی آن شهر خبردار شد

آن سخن در بازار پیچید و حاکمِ شهر از آن باخبر شد.

نکته ادبی: افسانه بازار شدن کنایه از شایع شدن در میان مردم است.

گفت که از خانه برونش کشند از سر آزار به خونش کشند

حاکم دستور داد او را از خانه بیرون بکشند و برای آزار دادن، جانش را بگیرند.

نکته ادبی: به خون کشیدن کنایه از قتل یا شکنجه سخت است.

حاجب شه رفت و به فرمان شاه برد کشانش به سوی بارگاه

مأمورِ پادشاه رفت و طبق فرمان، او را کشان‌کشان به دربار برد.

نکته ادبی: حاجب به معنای پرده‌دار و مأمورِ دربار است.

شاه باو بانگ زد از روی قهر شربت آن عیش بر او کرد زهر

پادشاه با خشم بر سر او فریاد زد و لذتِ آن گنج را برای او به زهر تبدیل کرد.

نکته ادبی: شربتِ عیش استعاره از شادیِ زودگذرِ فرد است.

کی شده از خارکشی پشت ریش جامه زربفت چه پوشی به خویش

ای کسی که پشتت از خارکشی زخم است، چگونه لباسِ زربافت بر تن کرده‌ای؟

نکته ادبی: زربافت نمادِ ثروت و تجمل است.

وصلهٔ پالان خر خارکش نیست ز پر گالهٔ زربفت خوش

وصلهٔ کهنهٔ پالانِ الاغِ خارکش، ارزشی بهتر از لباسِ زربافتِ شما (دروغین) ندارد.

نکته ادبی: پرگاله به معنای پاره‌سنگ یا تکه پارچه‌ای است که برای وصله استفاده می‌شود.

گنج برون آر که رستی ز رنج مار صفت کشته مشو بهر گنج

گنج را بیرون بیاور تا از رنج نجات یابی؛ به خاطر گنج مثل مار کشته نشو.

نکته ادبی: اشاره به افسانهٔ مار که بر گنج می‌خوابد و نگهبانِ آن است.

خارکشش گفت که ای شهریار دست ز آزار اسیران بدار

خارکش گفت: ای پادشاه، دست از آزارِ اسیران و زیردستان بردار.

نکته ادبی: شهریار لقبی برای پادشاه است.

از نفس گرم اسیران بترس ز آه دل ریش فقیران بترس

از ناله‌های پرشورِ اسیران و آهِ دلِ شکستهٔ فقیران بترس.

نکته ادبی: نفس گرم کنایه از آهِ مظلوم است که اثرِ اجابت دارد.

گنج ز من می طلبی گنج چیست حاصل ایام بجز رنج چیست

از من گنج می‌خواهی؟ گنج چیست؟ مگر غیر از این است که حاصلِ عمر، چیزی جز رنج نیست؟

نکته ادبی: تضاد بین گنج و رنج، محورِ اندیشهٔ شاعر در این بیت است.

گنج کنی مشربه ای را لقب کنج کند خاک به سر زین سبب

اگر نامِ این ظرف را گنج می‌گذاری، به همین خاطر است که خاک بر سرت ریخته می‌شود (بدبختی به بار می‌آورد).

نکته ادبی: خاک بر سر کردن کنایه از خواری و بدبختی است.

شاه زد از خشم گره بر جبین گفت که بستند دو دستش ز کین

شاه از خشم اخم کرد و دستور داد دستانش را از روی کینه ببندند.

نکته ادبی: گره بر جبین زدن کنایه از نهایتِ خشم است.

از فلکش آه و فغان می گذشت وز سر دردش به زبان می گذشت :

از شدتِ درد، فریادش به آسمان می‌رسید و این‌گونه بر زبان می‌آورد:

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادِ آسمان و تقدیر است.

کز غم این حادثه گر جان برم چشم کنم دوش و مغیلان برم

اگر از غمِ این حادثه جان سالم به در ببرم، چشمانم را قربانیِ راه می‌کنم و خار مغیلان بر دوش می‌کشم.

نکته ادبی: مغیلان نام خاری است که در بیابان‌ها می‌روید و نمادِ سختی است.

از سر بیداد زدندش بسی قاعدهٔ داد ندید از کسی

با بیدادگریِ تمام او را شکنجه دادند، بدون اینکه هیچ‌کس قاعدهٔ عدالت را رعایت کند.

نکته ادبی: قاعدهٔ داد کنایه از قانونِ عدل و انصاف است.

ای ز حسد با همه عالم به جنگ زین عمل بد همه عالم به تنگ

ای کسی که از روی حسادت با همهٔ عالم می‌جنگی، همهٔ مردم از عملِ بدِ تو به تنگ آمده‌اند.

نکته ادبی: تنگ آمدن کنایه از به ستوه آمدن است.

نیست ز رنج حسد امید زیست وای به جان تو علاج تو چیست

با وجودِ رنجِ حسادت، امیدی به زندگی نیست؛ وای بر تو، چه درمانی برای تو وجود دارد؟

نکته ادبی: حسادت از منظر شاعر، بیماریِ لاعلاجِ روح است.

دیده انصاف ز تو خاردوز چشم هنربین ز تو مسماردوز

دیدهٔ انصافِ تو مانندِ خاردوز است (همه را مجروح می‌کند) و چشمِ هنربینِ تو مانندِ مسماردوز (ضربه می‌زند).

نکته ادبی: خاردوز و مسماردوز تشبیهاتی برای ذهنِ مخربِ حسود است.

پیشه تو عیب هنرپیشگان عیب شمار هنراندیشگان

شغلِ تو عیب‌جویی از افرادِ هنرمند و کسانی است که به دنبالِ هنر هستند.

نکته ادبی: هنرپیشگان به معنای دارندگانِ هنر است.

دشمن آن کز هنرش مایه ایست بر سرش از فر هما سایه ایست

دشمنی با کسی که از هنر بهره‌مند است و مانندِ هما بر سرش سایهٔ افتخار است، کارِ خطایی است.

نکته ادبی: هما پرنده‌ای اساطیری است که سایه‌اش بر سرِ هر کس بیفتد، پادشاه می‌شود.

عیب کنی مرد هنر کیش را تا بنمایی هنر خویش را

تو از هنرمند عیب می‌گیری تا فقط هنرِ خودت را (با کوچک کردنِ دیگری) نشان دهی.

نکته ادبی: عیب کردن برای خودنمایی، ناشی از کمبودهای درونی است.

زین هنر آنکس که بود هوشمند بی هنریهای تو داند که چند

کسی که هوشمند است، از همین بی‌هنریِ تو، متوجه می‌شود که چقدر نادان هستی.

نکته ادبی: بی‌هنری در اینجا نقطه مقابلِ هنرِ راستین است.

آنکه تو عیب هنرش میکنی در همه جا نامورش میکنی

کسی را که تو عیب‌جویی می‌کنی، در حقیقت در همه جا مشهورتر می‌کنی.

نکته ادبی: شاعر به این نکته اشاره دارد که حسادت، ناخودآگاه باعث توجهِ بیشتر به فردِ حسود می‌شود.

گر ز هنر نیست غرض نام و بس به ز تو شهرت که دهد نام کس

اگر قصدت از هنر، شهرت نیست، پس چه کسی جز تو این‌چنین شهرتِ دیگری را رقم می‌زند؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه حسودان، ناخواسته مبلّغِ هنرمندان می‌شوند.

آن هنر اندیش شود نامدار کش تو کنی عیب شماری شعار

آن هنرمند زمانی مشهور می‌شود که تو عیب‌جویی از او را شعارِ خود قرار دهی.

نکته ادبی: شعار در اینجا به معنای پیشه و عادتِ همیشگی است.

آنکه چو پروانهٔ آتش پرست گرد تو گشت از تو در آتش نشست

آنکه مانندِ پروانه به گردِ تو می‌گردد، از آتشِ وجودِ تو دچارِ سوختن می‌شود.

نکته ادبی: پروانهٔ آتش‌پرست استعاره از کسی است که بی‌محابا به گردِ فردی خطرناک می‌گردد.

شعله زنی بر تن خود شمع وار تا دگری از تو شود داغدار

تو خودت را مثل شمع می‌سوزانی تا دیگری را داغدار کنی.

نکته ادبی: شمع‌وار سوختن کنایه از نابود کردنِ خویش برای تخریبِ دیگران است.

آنکه پی حفظ تو فانوس وار شب همه شب ساخته پا استوار

کسی که تمامِ شب مانندِ فانوس از تو محافظت کرده و پاهایش را استوار نگاه داشته است.

نکته ادبی: فانوسِ شب‌گرد نمادِ نگهبان و خیرخواه است.

پاس تو شب تا به سحر داشته باد به نزدیک تو نگذاشته

تا سحر از تو پاسداری کرده و اجازه نداده که حتی بادِ ملایمی هم به تو آسیب بزند.

نکته ادبی: باد به نزدیکِ تو نگذاشتن کنایه از نهایتِ مراقبت و حفاظت است.

سر زده او را ز تو دود از نهاد زین عمل زشت ترا شرم باد

تو به او دودِ آتشِ خود را رساندی (او را آزار دادی)؛ از این عملِ زشت شرم کن.

نکته ادبی: دود از نهاد برآمدن کنایه از نهایتِ رنج و اندوه است.

جور به پاداش وفا میکنی باد ترا شوم چها میکنی

تو در پاداشِ وفا، جور و ستم می‌کنی؛ ای بدبخت، ببین چه کارها می‌کنی!

نکته ادبی: باد در اینجا به معنای حسرت و افسوس یا خطاب به فردِ بی‌مقدار است.

خار نشانند و گل آرد به بار ای تو کم از خار ز خود شرم دار

آنها خار می‌کارند و انتظارِ گل دارند؛ تو که از خار هم پست‌تری، از خودت شرم کن.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد میانِ رفتارِ ظالم و انتظاری که دارد.

بد مکن از گردش دوران بترس دور مکافات کند ز آن بترس

ستم و بدی مکن و از تغییر ناگهانی روزگار هراسناک باش؛ زیرا قانون مکافات عمل، حتماً گریبان‌گیر تو خواهد شد.

نکته ادبی: «گردش دوران» استعاره از گذر زمان و تقدیر است که دستخوش تغییرات پیوسته است.

هر که در این مزرعه شد دانه کار آرد از آن دانه همان دانه بار

هر کس در این دنیای فانی، بذری بکارد (عملی انجام دهد)، در هنگام درو نیز همان محصول را برداشت خواهد کرد.

نکته ادبی: «مزرعه» استعاره از جهان هستی است که محل کشت و کار اخروی و دنیوی است.

ما که چو پرگار قدم می زنیم چرخ برین نقطه غم می زنیم

ما انسان‌ها همچون پرگار حرکت می‌کنیم و در حالی که به دور خود می‌چرخیم، بر نقطه مرکزیِ غم و سرنوشت چرخ می‌زنیم.

نکته ادبی: «پرگار» نماد حرکت دایره‌وار و بازگشت به نقطه آغازین است.

دور ز هر نقطه که برداشتیم باز به آن نقطه گذر داشتیم

از هر نقطه‌ای که در مسیر زندگی حرکت کردیم و فاصله‌ای گرفتیم، دوباره به همان نقطه اول بازگشتیم.

نکته ادبی: اشاره به بازگشت نتیجه اعمال به خودِ فاعل.

آنکه به ره خار فشان بست بار باز چو گردید به ره داشت خار

کسی که با خار افکندن بر سر راه دیگران، راه را بر آنان بست، وقتی خودش به همان مسیر بازگشت، با خارهایی که خودش کاشته بود مواجه شد.

نکته ادبی: «خار» نماد موانع و آسیب‌هایی است که انسان برای دیگران ایجاد می‌کند.

هر که بدی کرد بجز بد ندید کرد که یک بد که عوض سد ندید

هر کس بدی کرد، جز بدی ندید و کسی که یک بدی کرد، عوض آن صد بدی دید (شدت مجازات عمل زشت).

نکته ادبی: «سد» در اینجا به معنای صد (کثرت) است که نشانه تشدید عواقب عمل بد است.

مار که او بر سر آزار رفت زندگیش بر سر این کار رفت

ماری که هدفش فقط نیش زدن و آزار دیگران بود، سرانجام جانش در همین راهِ آزاررسانی از دست رفت.

نکته ادبی: مار به عنوان نماد موجودی که ماهیتش آزار است.

شمع که آتش ز درون برفروخت سوخت دلش چون دل پروانه سوخت

شمعی که از درونش آتش گرفت و روشن شد، دلش از شدت سوختن، مانند دل پروانه کباب شد.

نکته ادبی: تشبیه و تضاد؛ شمع هم‌زمان هم می‌سوزد و هم روشنایی می‌دهد.

کس چه کند دشمنی زشتخو دشمن او بس عمل زشت او

دشمنِ فردِ بدذات به دیگران نیازی ندارد؛ زیرا اعمال زشتِ خودِ او، بزرگترین دشمنش است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ذات پلید، خود عامل هلاکت فرد است.

مار که آزار کسان کار اوست هر که بود بر سر آزار اوست

کسی که پیشه‌اش آزار رساندن به مردم است، هر کس که باشد (چه قدرتمند یا ضعیف)، سرانجام درگیر همان آزار و گرفتاری می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه خوی بد، صاحب خود را بدنام و بدعاقبت می‌کند.

آنکه گذر بر سر نیکی فکند کی رسد از اهل گزندش گزند

کسی که همیشه به دنبال نیکی کردن است، چگونه ممکن است از جانبِ افرادِ بدخواه، به او آسیبی برسد؟ (او در امان است).

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تاکید بر امنیتِ نیکوکار.

زر که به مردم همه راحت دهد ز آتش سوزنده سلامت جهد

طلا که با بخشندگی و ارزشش به مردم آرامش می‌دهد، از آتش سوزنده نیز جان سالم به در می‌برد (و نابود نمی‌شود).

نکته ادبی: اشاره به خلوص طلا که در آتش آزمون، پاک‌تر می‌شود.

خار کز و شد همه را پا فکار سوخت چو افکند بر آتش گذار

خاری که پاهای مردم را زخمی می‌کرد، وقتی به آتش انداخته شد، خودش در آتش سوخت و نابود شد.

نکته ادبی: تناسب میان آزاررسانی و مجازاتِ سوختن در آتشِ اعمال.

شیوهٔ آزار مکن اختیار ور نه ز بیخت بکند روزگار

آزار دادن دیگران را انتخاب نکن؛ وگرنه روزگار تو را از ریشه نابود خواهد کرد.

نکته ادبی: «بیخ بر کندن» کنایه از نابودی کامل و ریشه‌کن کردن است.

خار پر آزار که نشتر زند خارکن از بیخ و بنش بر کند

خاری که با نیش خود باعث آزار می‌شود، سرانجام خارکَن (عاملِ تقدیر) آن را از ریشه بیرون می‌کشد.

نکته ادبی: تمثیل خارکن به عنوان دستِ قدرتِ روزگار که ریشه بدی را می‌زند.

نور فشان گر چه بسوزی به داغ کسب کن این قاعده را از چراغ

اگر قرار است نورافشانی کنی، حتی اگر در این راه داغ (رنج) ببینی، این قانون را از شمع یاد بگیر.

نکته ادبی: تلقینِ رویکردِ فداکارانه در عین تحمل رنج.

باید اگر سوخت ، بساز و بسوز خانهٔ تاریک کسی بر فروز

اگر قرار است بسوزی و رنج بکشی، پس بساز و در عین سوختن، خانه تاریکِ دیگران را روشن کن (به دیگران کمک کن).

نکته ادبی: «بساز و بسوز» جناس ناقص و تضاد معنایی در رفتارِ ایثارگرانه.

فتنه مینگیز و بترس از ستیز ورنه شوی کشته در آن فتنه خیز

فتنه و آشوب ایجاد نکن و از درگیری بپرهیز، وگرنه خودت در میان همان فتنه‌ای که افروخته‌ای، کشته خواهی شد.

نکته ادبی: تذکر اخلاقی پیرامون پیامدهای جنگ‌طلبی.

خلق کشند آتش خلوت فروز زانکه مبادا شود آفاق سوز

مردم آتشی را که فقط در خلوت خودِ فرد روشن شده (آتشِ خودخواهی) خاموش می‌کنند، مبادا این آتش شعله‌ور شود و کل جهان را بسوزاند.

نکته ادبی: «آتش خلوت‌فروز» کنایه از طمع یا خشمِ پنهانی است.

آنکه در او هست ز لنگر اثر نیست بجز کشتی دریا گذر

کسی که در وجودش نشانه‌ای از لنگر (ثبات و ریشه) است، مانند کشتی است که به سلامت از دریای پر تلاطم عبور می‌کند.

نکته ادبی: «لنگر» نماد ایمان یا استقامتِ روحی است.

هر که نصیبی ز هنر می برد بیشتر از فیض نظر می برد

هر کس از هنر و دانش بهره‌ای برده باشد، بیشتر از دیگران از نگاهِ نافذ و فیضِ بزرگان بهره‌مند می‌شود.

نکته ادبی: «هنر» در اینجا به معنای فضیلت و حکمت است.

رو نظری جو که هدایت در اوست مایه اکسیر سعادت در اوست

به دنبال نگاهی (نظرِ پیر و مرشد) باش که هدایت در آن نهفته است؛ چرا که اکسیر سعادت در همان نگاهِ راهگشا وجود دارد.

نکته ادبی: «اکسیر» نماد کیمیای سعادت و تحولِ درونی.

از طرف اهل دلی یک نگاه رهبر مقصود تو سد ساله راه

یک نگاهِ پُر از معنا از طرف یک انسانِ وارسته و اهل دل، برای تو رهبری است که مسیرِ صد ساله را در یک لحظه کوتاه می‌کند.

نکته ادبی: تاکید بر ارزشِ معنویِ مصاحبت با پیر یا عارف.

فیض ازل از نظر اهل راز کرده دری بر رخ مقصود باز

فیضِ الهی از طریقِ نظرِ صاحبانِ اسرار، دری از خوشبختی و مقصود را به روی انسان می‌گشاید.

نکته ادبی: «اهل راز» استعاره از اولیاء و عارفان است.

آنکه ترا مایه جان می دهد هر چه طلب می کنی آن می دهد

کسی که به تو مایه جان (زندگی و حقیقت) می‌بخشد، هر چه را که از او طلب کنی، به تو عطا خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به فیضِ بخشندهِ مطلق (خالق یا مرشد).

جان طلب و بگذر ازین آب وخاک جسم رها کن که شوی جان پاک

به دنبال جان و حقیقت باش و از این آب و خاک (دنیا و جسم) بگذر؛ جسم را رها کن تا جانت پاک و الهی شود.

نکته ادبی: «آب و خاک» استعاره از عناصر دنیوی و مادی‌گرایی.

وحشی ازین گفته فروبند لب روز نهان است و عیان است شب

ای وحشی (تخلص شاعر)، از بیانِ این حقایق لب فرو ببند؛ چرا که حقیقت مانند روز است که نهان است، اما شب (ظلماتِ دنیا) چهره آن را عیان می‌کند.

نکته ادبی: ایهامِ عرفانی در مورد نهان بودنِ حقیقتِ مطلق در ظاهرِ دنیا.