خلد برین

وحشی بافقی

حکایت

وحشی بافقی
بود سفیهی به سفاهت علم ساخته محکم به جهالت قدم
داشت یکی لاشه خبر پشت ریش بر تن او زخم ز اندازه بیش
بوی بد زخم تن آن خمار باعث قی کردن مردار خوار
شل به یکی دست وبه یک پای لنگ کور شده بسکه زده سر به سنگ
کرد رسن بر سر و بردش کشان داد به دلال سر ریسمان
گفت که از دست عنان داده ام همچو خر اندر وحل افتاده ام
زین وحل از لطف برآور مرا بازخر از خواری این خر مرا
مرد فروشنده زبان باز کرد در صفت خر سخن آغاز کرد
کاین خر صرصر تک آهو نهاد گوی برون برده ز میدان باد
گر بنهی بر زبرش بار فیل پیل صفت بگذرد از رود نیل
دست و دو پایش که ستون تنند چار ستونند که از آهنند
کره خر شیره نینداخته با همه اسبان به گرو باخته
صاحب خر این سخنان چون شنفت رفت و به دلال خر آهسته گفت
کاینهمه تعریف تو گر هست راست هست حماری که مرا مدعاست
داشتم این طور حماری مراد شکر که بی رنج طلب دست داد
گفت فروشنده که ای غلتبان چند از این درد سر رایگان
لاشهٔ خود را نشناسی که چیست رو که برین عقل بباید گریست
ای ز دل مور دلت تنگتر حرص تو از کوه گران سنگتر
گر فکند حرص تو بر کوه دست در کمر کوه درآرد شکست
مور نه ای ، این کمر آز چیست گور نه ای ، این دهن باز چیست
گور که خاکش به دهان ریختند لقمه طلب بود از آن ریختند
آنکه نشد حرص و طمع دور از او به که خورد لقمه لب گور از او
تن که تواش پرورش از جان دهی پرورش لقمهٔ موران دهی
دیده کز او مور شود طعمه خوار چند به هر خوان نهیش کاسه وار
به که چنان دیده نمکدان شود کاو ز طمع کاسهٔ هر خوان شود
نان سر خوان لئیمان مخور زهر خور و سبزی هر خوان مخور
گردهٔ گرمی که دهد مبخلت داغ جگر سوز نهد بر دلت
آب بقا باد بر او ناگوار کز پی نان است سگ داغدار
باش چو آهوی ختا پوست پوش برگ گیا میکن ازین دشت نوش
آهوی چین گشته چنین خوش نفس زانکه خورد برگ گیاهی و بس
مس که ز اکسیر طلا می شود از اثر برگ گیا می شود
چند نشینی به سر خوان آز گر نبود نان به گیاهی بساز
لب بدران حرص دهن باز را میل بکش چشم بد آز را
ای به غم آب و علف پای بند چون سگ نفست نرساند گزند
پیش سگ آهو نکند جان تلف تا شکمش نیست پر آب و علف
آهو اگر میل گیا می کند در بدنش مشک ختا می کند
در ره این معده که بادا خراب فضلهٔ مردار شود مشک ناب
آه از این معدهٔ آتش نشان شعله فروزنده آتش فشان
جاذبهٔ او نفس اژدر است هاضمهٔ او دم آهنگر است
آتش این هاضمه گیتی فروز شعله فروزنده و آفاق سوز
بس بودت دافعه آموزگار کاو نکند فضلهٔ کس اختیار
فضلهٔ مردار که دنیایی است داشتن آن نه ز دانایی است
چند به این فضله شوی پای بند چون جعلش گرد کنی تا بچند
بگذر از آلودگی روزگار دست از این فضله بشو زینهار
مایل سیم و زر عالم مباش داغ دل از حسرت درهم مباش
باش در ایوان کرم صف نشین ریز چو همیان درم از آستین
از درمی چند که بودیش نیست پیش خردمند وجودیش نیست
چیست ترا ای همه تن حرص وآز همچو خم زر دهن از خنده باز
با همه کس نخوت و زردار چیست این همه عجب از دو سه دینار چیست
کبر و دماغش نه به جای خود است گر درمش هست برای خود است
مخزن جمشید و فریدون کجاست گنج فرو رفته قارون کجاست
جمله در این خاک فرو رفته اند با کفنی زیر زمین خفته اند
آنکه فرستاد به این کشورت خلق نکرد از پی جمع زرت
گر ز من و تست غرض جمع زر کوه ز ما و تو بود سخت تر
گر چه درم مونس دلخواه تست دشمن جانی ست که همراه تست
آنکه در اول به سرای سپنج زیر گل و خاک نهان کرده گنج
کرده اشارت که بر هوشیار گنج عدویی ست به خاکش سپار
زر نه متاعیست بلایی ست زر الحذر ای زر طلبان الحذر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه با روایتی تمثیلی آغاز می‌شود که در آن مردی نادان قصد دارد حیوانی لاغر و بیمار را با فریب‌کاری به عنوان حیوانی چابک و ارزشمند به فروش برساند. این حکایت، بستری برای یک نقد تند و صریح اخلاقی درباره ماهیت آزمندی و وابستگی انسان به مظاهر دنیوی است.

شاعر در بخش میانی و پایانی اثر، از فضای داستان خارج شده و مستقیماً به نکوهش حرص و طمع می‌پردازد. او دنیا و ثروت‌اندوزی را به فضله و لاشه تشبیه می‌کند و انسانِ حریص را با حشرات و حیوانات پست مقایسه می‌کند تا ناپایداری و بیهودگیِ دلبستگی‌های مادی را با زبانی عبرت‌آمیز گوشزد کند.

معنای روان

بود سفیهی به سفاهت علم ساخته محکم به جهالت قدم

مردی نادان بود که دانشش تنها در حماقت خلاصه می‌شد و در راه جهل و نادانی، گام‌هایش را استوار کرده بود.

نکته ادبی: سفاهت به معنای نادانی و کم‌خردی است و در اینجا با تضاد میان «علم» و «سفاهت» همراه شده است.

داشت یکی لاشه خبر پشت ریش بر تن او زخم ز اندازه بیش

او لاشه حیوانی ضعیف و رنجور را به همراه داشت که آثار زخم و جراحت بر تنش بیش از حد تصور بود.

نکته ادبی: لاشه در اینجا به معنی موجودی نحیف و در حال مرگ است.

بوی بد زخم تن آن خمار باعث قی کردن مردار خوار

بوی تعفن زخم‌های آن حیوان چنان زننده بود که حتی مردارخواران را نیز آزار می‌داد و موجب استفراغ آن‌ها می‌شد.

نکته ادبی: مردارخوار استعاره‌ای از موجودات پست است.

شل به یکی دست وبه یک پای لنگ کور شده بسکه زده سر به سنگ

حیوان بیچاره، به دلیل ضربات و برخوردهایی که با سنگ و موانع داشته، از یک دست و یک پا لنگ بود و بینایی‌اش را نیز از دست داده بود.

نکته ادبی: شل بودن حیوان به دلیل آزار و آسیب‌دیدگی مکرر است.

کرد رسن بر سر و بردش کشان داد به دلال سر ریسمان

مرد نادان ریسمانی بر گردن آن حیوان بست و کشان‌کشان آن را به نزد دلال و فروشنده برد.

نکته ادبی: رسن همان ریسمان و طناب است.

گفت که از دست عنان داده ام همچو خر اندر وحل افتاده ام

مرد به دلال گفت که من عنان اختیارم را از دست داده‌ام و در این گرفتاری و مشکلات دنیوی، مانند خری که در گل و لای گیر کرده باشد، گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: وحل به معنای گِل و لای است که کنایه از دشواری و گرفتاری است.

زین وحل از لطف برآور مرا بازخر از خواری این خر مرا

از تو می‌خواهم که با لطف و مهارت خود، مرا از این منجلاب و گرفتاری نجات دهی و این خر را از من بخری تا از خواری و حقارت رها شوم.

نکته ادبی: بازخر در اینجا به معنای خریدن و رها کردن از شرِ کالا است.

مرد فروشنده زبان باز کرد در صفت خر سخن آغاز کرد

دلال که مردی سخن‌پرداز و فریبکار بود، لب به سخن گشود و شروع به تعریف و تمجیدهای دروغین از آن خر کرد.

نکته ادبی: زبان باز کردن کنایه از شروع به سخن گفتن یا چرب‌زبانی کردن است.

کاین خر صرصر تک آهو نهاد گوی برون برده ز میدان باد

گفت: این خر چنان تند و سریع می‌دود که حتی آهو به گرد پایش نمی‌رسد و در مسابقه سرعت، بر باد نیز پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: صرصر به معنای باد تند و سرد است که در اینجا برای غلو در سرعت استفاده شده.

گر بنهی بر زبرش بار فیل پیل صفت بگذرد از رود نیل

اگر بارِ سنگینی به اندازه وزن یک فیل بر پشتش بگذاری، همچون یک فیل تنومند، با قدرت از رود نیل عبور می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ توانمندی حیوان برای اغفال خریدار.

دست و دو پایش که ستون تنند چار ستونند که از آهنند

آن دو دست و دو پایش که ستون‌های تن او هستند، چنان محکم‌اند که گویی از آهن ساخته شده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه دست و پا به ستون‌های آهنین برای القای قوت.

کره خر شیره نینداخته با همه اسبان به گرو باخته

این حیوان که هنوز بسیار جوان است و انرژی‌اش را هدر نداده، در تمامی مسابقات از اسب‌های اصیل پیشی گرفته است.

نکته ادبی: شیره نینداختن کنایه از ناتوان نشدن و داشتن قدرت جوانی است.

صاحب خر این سخنان چون شنفت رفت و به دلال خر آهسته گفت

صاحب خر وقتی این تعریف‌های اغراق‌آمیز را شنید، با ناباوری و آهستگی به دلال گفت:

نکته ادبی: آهسته گفتن نشان‌دهنده تردید یا رازی بودن کلام است.

کاینهمه تعریف تو گر هست راست هست حماری که مرا مدعاست

اگر این‌همه تعریف و تمجیدی که کردی واقعیت داشته باشد، این دقیقاً همان خری است که من سال‌ها به دنبالش می‌گشتم.

نکته ادبی: مدعا به معنای خواسته و مقصود است.

داشتم این طور حماری مراد شکر که بی رنج طلب دست داد

من دقیقاً چنین حیوانی را آرزو داشتم و خدا را شکر می‌کنم که بدون رنج و جستجوی زیاد، به دستم رسید.

نکته ادبی: بی‌رنج طلب دست داد کنایه از رسیدن به خواسته بدون زحمت است.

گفت فروشنده که ای غلتبان چند از این درد سر رایگان

دلال پاسخ داد که ای مرد احمق! تا کی می‌خواهی این بازی‌های بیهوده و دردسرساز را ادامه دهی؟

نکته ادبی: غلتبان واژه‌ای تحقیرآمیز است که در اینجا برای خطاب به مرد نادان به کار رفته است.

لاشهٔ خود را نشناسی که چیست رو که برین عقل بباید گریست

حتی نمی‌توانی تشخیص دهی که این لاشه حیوان چیست؟ برو که باید بر عقل و خرد تو گریست.

نکته ادبی: این بیت نقطه عطف داستان و شروع نصایح است.

ای ز دل مور دلت تنگتر حرص تو از کوه گران سنگتر

ای کسی که دلت از دل مورچه هم تنگ‌تر و حقیرتر است، اما حرص و طمع تو از کوه هم بزرگ‌تر و سنگین‌تر است.

نکته ادبی: استعاره از حقارت درون و بزرگیِ حرص.

گر فکند حرص تو بر کوه دست در کمر کوه درآرد شکست

اگر حرص تو بر کوه پنجه افکند، حتی کمرِ آن کوه استوار را نیز خرد و شکسته می‌کند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن قدرت مخربِ حرص.

مور نه ای ، این کمر آز چیست گور نه ای ، این دهن باز چیست

تو که نه مورچه‌ای و نه مرده‌ای، پس این حرص و طمع و دهان باز برای چیست؟

نکته ادبی: اشاره به دهان باز کردن برای دنیا به سانِ مردگان در گور.

گور که خاکش به دهان ریختند لقمه طلب بود از آن ریختند

مردگان که در گور خاک بر دهانشان ریختند، به خاطر همین لقمه‌جویی و حرص و طمع بود که چنین سرنوشتی یافتند.

نکته ادبی: اشاره به خاک خوردن دهانِ گور، نمادی از پایان حرص.

آنکه نشد حرص و طمع دور از او به که خورد لقمه لب گور از او

کسی که حرص و طمع را از خود دور نکند، بهتر است همان لقمه آخر را در لب گور بخورد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه حرص تا لحظه مرگ همراه انسان است.

تن که تواش پرورش از جان دهی پرورش لقمهٔ موران دهی

جسمی را که با جان و دل پرورش می‌دهی، در نهایت خوراک مورچه‌های داخل گور خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودن تن و سرانجام آن در خاک.

دیده کز او مور شود طعمه خوار چند به هر خوان نهیش کاسه وار

چشمی که از حرص و طمع، حتی مورچه را هم طعمه خود می‌بیند، چرا باید مدام بر سر هر سفره‌ای کاسه گدایی داشته باشد؟

نکته ادبی: اشاره به چشمِ طمع‌کار که سیر نمی‌شود.

به که چنان دیده نمکدان شود کاو ز طمع کاسهٔ هر خوان شود

بهتر است که چنان چشمی (که فقط به فکر خوردن است) نمک‌گیر و محتاج سفره هر کسی شود.

نکته ادبی: طعنه به فروختنِ عزت نفس به خاطر لقمه‌ای نان.

نان سر خوان لئیمان مخور زهر خور و سبزی هر خوان مخور

نانِ سفره انسان‌های پست و فرومایه را نخور؛ بهتر است زهر بخوری اما بر سر سفره آن‌ها ننشینی.

نکته ادبی: توصیه به حفظ کرامت انسانی در برابر ثروتمندان خسیس.

گردهٔ گرمی که دهد مبخلت داغ جگر سوز نهد بر دلت

نان گرمی که انسان بخیل به تو می‌دهد، در واقع داغی سوزان بر جگرت می‌گذارد.

نکته ادبی: تشبیه نانِ آدم خسیس به داغِ جگر.

آب بقا باد بر او ناگوار کز پی نان است سگ داغدار

آب حیات نیز بر آن کسی ناگوار است که برای به دست آوردن نان، سگی داغ‌خورده و ذلیل باشد.

نکته ادبی: اشاره به خواریِ ناشی از تکدی‌گری.

باش چو آهوی ختا پوست پوش برگ گیا میکن ازین دشت نوش

مانند آهوی دشت ختا باش که پوستش را پوشش خود کرده و از برگ گیاهان دشت قناعت می‌کند.

نکته ادبی: آهوی ختا نماد قناعت و زیباییِ طبیعی است.

آهوی چین گشته چنین خوش نفس زانکه خورد برگ گیاهی و بس

آهوی چین چنین خوش‌بو و باطراوت است چون تنها غذایش برگ گیاهان است.

نکته ادبی: اشاره به مشک آهوی ختن که حاصل گیاه‌خواری اوست.

مس که ز اکسیر طلا می شود از اثر برگ گیا می شود

مس که با اکسیر به طلا تبدیل می‌شود، حتی در بدن آهو نیز از اثرِ تغذیه با گیاهان است که مشک می‌شود.

نکته ادبی: تغییر و تعالیِ ماهیت در اثر قناعت.

چند نشینی به سر خوان آز گر نبود نان به گیاهی بساز

چرا این‌قدر بر سفره حرص می‌نشینی؟ اگر نانی نداری، به گیاهی بساز و قانع باش.

نکته ادبی: توصیه به ساده‌زیستی.

لب بدران حرص دهن باز را میل بکش چشم بد آز را

دهانی را که از حرص باز است ببند و چشمِ طمع‌کار را کور کن تا از این رذیلت رها شوی.

نکته ادبی: دعوت به کنترلِ خواهش‌های نفسانی.

ای به غم آب و علف پای بند چون سگ نفست نرساند گزند

ای کسی که به خاطر آب و علف، اسیر و پای‌بندِ دنیایی؛ مراقب باش که سگِ نفست به تو آسیب نرساند.

نکته ادبی: نفس انسانی به سگِ گرسنه تشبیه شده است.

پیش سگ آهو نکند جان تلف تا شکمش نیست پر آب و علف

تا وقتی که شکم سگ از آب و علف پر نیست، آهو در برابرش در امان است و جانش به خطر نمی‌افتد.

نکته ادبی: اشاره به کنترل غریزه برای امنیت روح.

آهو اگر میل گیا می کند در بدنش مشک ختا می کند

آهویی که فقط به خوردن گیاه میل دارد، در بدنش مشک خوش‌بو می‌سازد.

نکته ادبی: ادامه تمثیل آهو برای پاکیِ درونی.

در ره این معده که بادا خراب فضلهٔ مردار شود مشک ناب

در راهِ این معده که خراب باد، حتی فضله و نجاسات هم ممکن است به مشک ناب تبدیل شود (اما تو باز هم در فکر دنیایی).

نکته ادبی: انتقاد از تمرکز بر تغذیه و معده.

آه از این معدهٔ آتش نشان شعله فروزنده آتش فشان

وای از این معده که مانند آتش‌فشان، شعله‌ور است و همه‌چیز را به کام خود می‌کشد.

نکته ادبی: تشبیه معده به آتش‌فشانِ سیری‌ناپذیر.

جاذبهٔ او نفس اژدر است هاضمهٔ او دم آهنگر است

نیروی جذب‌کننده این معده، نفسی اژدهاگونه است و قدرت هضمش مانند دم آهنگر می‌ماند.

نکته ادبی: استعاره‌های قدرتمند برای نشان دادن حرص درونی.

آتش این هاضمه گیتی فروز شعله فروزنده و آفاق سوز

آتشِ این هاضمه چنان شعله‌ور است که دنیا و آفاق را می‌سوزاند.

نکته ادبی: غلو در قدرت تخریب حرص.

بس بودت دافعه آموزگار کاو نکند فضلهٔ کس اختیار

همین که بدن انسان فضله و نجاسات را دفع می‌کند (دافعه)، درس بزرگی است که نباید به دنبالِ هر چیز پست و دنیوی رفت.

نکته ادبی: اشاره به حکمت در دفعِ زواید بدن.

فضلهٔ مردار که دنیایی است داشتن آن نه ز دانایی است

این دنیای مادی، همانند فضله‌ای است که اگر کسی به دنبال جمع‌آوری آن باشد، نشان از نادانی اوست.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به فضله (نجاست).

چند به این فضله شوی پای بند چون جعلش گرد کنی تا بچند

چرا این‌قدر به این چیزهای دنیوی وابسته شده‌ای؟ مانند سوسک سرگین‌غلتان، تا کی می‌خواهی این فضولات را جمع کنی؟

نکته ادبی: جعل: سوسکِ سرگین‌غلتان، استعاره از انسانِ دنیاپرست.

بگذر از آلودگی روزگار دست از این فضله بشو زینهار

از آلودگی‌های این روزگار فاصله بگیر و دست از جمع‌آوری این فضولات دنیوی بردار که هشدارت می‌دهم.

نکته ادبی: زینهار به معنای هشدار و زنهار است.

مایل سیم و زر عالم مباش داغ دل از حسرت درهم مباش

به سیم و زرِ این دنیا دل نبند و از حسرتِ نداشتن آن، دلت را داغ‌دار مکن.

نکته ادبی: توصیه به وارستگی از مال دنیا.

باش در ایوان کرم صف نشین ریز چو همیان درم از آستین

بزرگوار و بخشنده باش و مانند کسی که همیان زر در آستین دارد، بدون حساب و کتاب، بخشش کن.

نکته ادبی: دعوت به سخاوت و آزادگی.

از درمی چند که بودیش نیست پیش خردمند وجودیش نیست

در نزد خردمندان، وجودِ کسی که تنها چند سکه پول دارد (و وابسته به آن است)، هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: ارزش انسان به مال او نیست.

چیست ترا ای همه تن حرص وآز همچو خم زر دهن از خنده باز

ای که سراپایت حرص و طمع است، چرا مانند خمی که پر از زر است، مدام دهانت برای خنده و طمع باز است؟

نکته ادبی: تصویرسازی از دهانِ گشاده و طمع‌کار.

با همه کس نخوت و زردار چیست این همه عجب از دو سه دینار چیست

این غرور و تکبر نسبت به مردم و آن فخرفروشی برای دو سه دینار پول، برای چیست؟

نکته ادبی: نقدِ کبرِ ناشی از ثروت اندک.

کبر و دماغش نه به جای خود است گر درمش هست برای خود است

کبر و غرورِ این آدم جایگاه درستی ندارد؛ اگر هم پولی دارد، فقط برای خودش است و سودی برای دیگران ندارد.

نکته ادبی: نقدِ بخل و خودبینی.

مخزن جمشید و فریدون کجاست گنج فرو رفته قارون کجاست

گنجینه‌های پادشاهان بزرگ و باستانی همچون جمشید و فریدون و ثروت بی‌پایان قارون اکنون کجا هستند؟ این پرسش تأکیدی بر فناپذیری قدرت و ثروت است.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های اساطیری و تاریخی برای ایجاد تصویر تقابل ثروت و مرگ.

جمله در این خاک فرو رفته اند با کفنی زیر زمین خفته اند

همه آن قدرتمندان اکنون در دل خاک آرمیده‌اند و تنها چیزی که با خود به زیر زمین برده‌اند، کفنی ساده است.

نکته ادبی: تضاد میان شکوه گذشته و وضعیت کنونی در زیر خاک.

آنکه فرستاد به این کشورت خلق نکرد از پی جمع زرت

خدایی که تو را به این جهان هستی بخشید، هدفش از آفرینش تو تنها جمع‌آوری طلا و ثروت نبوده است.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه آفرینش که والاتر از امور مادی است.

گر ز من و تست غرض جمع زر کوه ز ما و تو بود سخت تر

اگر هدف از خلقت، انباشتن ثروت بود، کوه‌ها که هم پابرجاترند و هم ظرفیت بیشتری دارند، از انسان برای این کار مناسب‌تر بودند.

نکته ادبی: استفاده از برهان خلف برای نشان دادن بی‌ارزشی ثروت.

گر چه درم مونس دلخواه تست دشمن جانی ست که همراه تست

اگرچه طلا در ظاهر مونس و همراه دلخواه توست، اما در باطن، دشمنی است که همواره همراه توست و جانت را تباه می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان مونس (دوست) و دشمن در کلام شاعر.

آنکه در اول به سرای سپنج زیر گل و خاک نهان کرده گنج

پروردگاری که در آغاز، در این دنیای گذرا گنج‌های مادی را پنهان کرد، در واقع خواسته است آزمایشی در برابر انسان قرار دهد.

نکته ادبی: سرای سپنج به معنای سرای ناپایدار و عاریتی است.

کرده اشارت که بر هوشیار گنج عدویی ست به خاکش سپار

او به خردمندان هشدار داده است که ثروت مادی دشمنی است که باید آن را در خاک دفن کرد و به آن دل نبست.

نکته ادبی: استعاره از برخورد خردمندانه با ثروت.

زر نه متاعیست بلایی ست زر الحذر ای زر طلبان الحذر

طلا کالایی ارزشمند نیست، بلکه مایه‌ی بلا و مصیبت است؛ پس ای کسانی که به دنبال طلا هستید، از این وسوسه برحذر باشید.

نکته ادبی: تکرار واژه زر برای تأکید و هشدار نهایی.