خلد برین

وحشی بافقی

حکایت

وحشی بافقی
جاهلی از گنج خرد تنگدست آرزوی گنج به دل نقش بست
در طلب گنج به ویرانه ها بود سراسیمه چو دیوانه ها
رفت یکی روز به ویرانه ای چون دل ویران خودش خانه ای
جغد به میراث در او خانه گیر گشته بسی جغد در آن خانه پیر
گشته روان ریگ در آن سرزمین خشت در او بود مربع نشین
دید برون آمده ماری عجب بر تن او نقش و نگاری عجب
شکل خوشی در نظرش نقش بست نقش زدش راه و گرفتش به دست
یک دو سه گامش به کف خویش داشت غافل از آن زهر که در نیش داشت
بر کف او نیش فرو برد مار نیش مگو دشنهٔ زهراب دار
دست برافشاند و درآمد ز پای سر به زمین سود و برآورد وای
داشت یکی دشمن دانا رسید بر سر آن خسته که مارش گزید
چارهٔ آن زهر دل آزار جست کارد زد و پنجه اش انداخت چست
زهر کش جهل نظر باز کرد دشمن خود دید و سخن ساز کرد
گفت چه از دست من آید کنون رفت چو سر پنجه ز دستم برون
جز نم خون کامده از تن فرو آنچه ز دست آیدم امروز کو
یافته ای دست و به جان رنجه ام سستی تو گر نبری پنجه ام
گفت خردپیشه که خاموش باش شرح دهم یک دو سخن گوش باش
مار ز یاری چو کفت بوسه داد داد دمش خرمن عمرت به باد
تیغ من از خون تو چون رنگ بست داد ترا چشمهٔ حیوان به دست
بوسهٔ آن رخت کشیدت به خاک زخم منت باز رهاند از هلاک
تا تو بدانی که ز دشمن ضرر به که رسد دوستی از اهل شر
ای علم کبر برافراخته تاج تواضع ز سر انداخته
هر که به این تاج نشد بهره ور به که نیابند ز خاکش اثر
خاک ره مردم آزاده باش بر صفت خاک ره افتاده باش
خاک صفت راه تواضع گزین خاکی و از خاک نیاید جز این
سجده گه پاک دلان گشته خاک زانکه فتد در ره مردان پاک
گر کست از بوسه کند پای ریش دست نیاری ز تکبر به پیش
خاک به هر پای بود بوسه ده خاک به فرقت که ز تو خاک به
خواجه آکنده به کبر و منی کوهش اگر هیکل گردن کنی
مشکل اگر سرکشیش کم شود در ره تعظیم قدش خم شود
ای سرت از قاف گرانتر بسی کوه به این سنگ نیابد کسی
حیرتم از گردن پر زور تست کاو به چنین بار بماند درست
بر همه خلق است تقدم ترا وجه شرف چیست به مردم ترا
گر به لباست بود این برتری این که نباشد به چه فخر آوری
ور تو به گنج و درمی محترم چون کنی آن دم که نباشد درم
گوهر آدم اگر از درهم است خر که زرش بار کنی آدم است
رو که ز زر خر نشود آدمی هیچ خر از زر نشود آدمی
زان فکنی جامهٔ اطلس به دوش تا شود آن بر خریت پرده پوش
رو که ترا آن خری دیگر است جامهٔ اطلس چو سزای خر است
لاف خرد چون زند آن خود پرست کش بنشانند اگر زیر دست
خانهٔ تابوت تمنا کند تا زبر دست کسان جا کند
خواجه خرامنده به سد احترام صوف و سقر لاط به دست غلام
هر قدمش فکری و رایی دگر هر دمش اندیشه به جایی دگر
شانه زن از پنجه به قسطاس خویش ریش کن از غایت وسواس خویش
بیهده داده ست ز کف نقد جان ریش نگر می کند از بهر آن
کرده ز سودا در گفتار باز کس نه و سد جنگ و جدل کرده ساز
این روش مردم بیدار نیست خواجه به خواب است و خبردار نیست
دیده ای آخر که چو کس شد به خواب خود به خودش هست عتاب و خطاب
خواجه به خواب است که خوابش حرام زان ندهد باز جواب سلام
منعم پر کبر به خود پای بند ساخته در گاه سرا را بلند
تا چو زند گام برون از سرا پشت نسازد ز تکبر دو تا
گر نه ز ایام خورد گوشمال جستنش از خواب نماید محال
خواجه که پر گشته ز باد غرور خم نکند پشت تواضع به زور
مشک پر از باد کجا خم شود گر نه ز بادش قدری کم شود
باد به خود کرده ولی وقت کار پوست کند از سر او روزگار
گشت چو از باد قوی گوسفند پنجه قصاب از او پوست کند
چند به این باد به سر می بری نیستی آخر دم آهنگری
دم که به باد است چنین پای بست هیچ بجز باد ندارد به دست
ای ز دمت رفته جهانی به رنج چند توان بود چو دم باد سنج
باد چو بر شمع ره انداخته تاج زرش خاک سیه ساخته
باد در پردهٔ هر پاک زاد هست بلی پرده در غنچه باد
چند شوی همچو گل بوستان در صفت خویش سراسر زبان
دعوی گل راه به سوییش هست زانکه نکو رنگی و بوییش هست
بخت تو بر چیست چه داری بگو کیستی و در چه شماری بگو
لاف ز بالای پدر می کنی خود بنما تا چه هنر می کنی
شمع که ز آینده ازو گشته دود خانه کند روشن و آن یک کبود
ناخلفی پا چو نهد در میان پرتو عزت برد از دودمان
چون گذر روزنه را دود بست شمع فروزنده ز پرتو نشست
پرتو جمعی ز سر یک تن است مجلسی از مشعله ای روشن است
مجلس جمع است فروزان ز شمع شمع چو بنشست شود تیره جمع
شمع نه ای، جامهٔ شمعی چه سود روشنی شمع نیاید ز دود
نیست ترا نقد خرد در کنار زان نکنی رسم تواضع شعار
کفه چو خالی ست شود سرفراز پر چو شد افتاد به خاک نیاز
پست نشد پایه اهل صفا گر چه فرو دست تواش گشت جا
مرتبهٔ شمع نگردیده پست گر چه که از دود فروتر نشست
خس نشود کس به زبردست کس آب همانست و همانست خس
سرزنش ناخن از این پستی است کش چو تو عادت به زبردستی است
شد به فرودست چو ساعد مقیم بین که گرفتند بتانش به سیم
گر کست از راه خوش آمد ستود آنچه نباشی تو نباید شنود
حرف خوش آمد مشنو کان خطاست مضحکهٔ خلق مشو کان بلاست
زاغ که شد باز سفیدش لقب عقدهٔ سد خنده گشاید ز لب
نیست خوش آمد به در از چند حال بی غرضی نیست خوش آمد سگال
رخت چو در کوی خوش آمد برند گر ز طمع نیست زتو بد برند
چون به جگر شد دل قصاب بند بوسه زند بر قدم گوسفند
در هدف گربه چو افتاد موش وصف دگر کرد به هر تار موش
تو همه تن عیب و خوش آمد سگال نام نهادت به هنر بی مثال
آنکه ستاید به خوش آمد ترا از تو نکوتر نشناسد ترا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه حکمی و اخلاقی، با روایتی تمثیلی آغاز می‌شود که در آن حماقتِ طمع‌کارانه، موجبِ گرفتاری در دامِ مرگبارِ فریب (مار) می‌شود. در این میان، دشمنی دانا با اقدامی قاطع و به ظاهر آسیب‌زا (قطع انگشت)، او را از مرگ می‌رهاند تا نشان دهد گاهی تندیِ دشمن، از مهربانیِ ناآگاهانه یا فریبنده، شفابخش‌تر است.

در بخش دوم، شاعر با گذار از قصه به پند و اندرز، تیغ نقد را متوجه تکبر، خودبینی و ارزش‌گذاری‌های کاذب اجتماعی می‌کند. او ثروت و ظواهر را پوششی سست بر نادانی و خریت می‌داند و با زبانی گزنده، غرورِ مبتنی بر مادیات را به چالش می‌کشد تا اهمیت تواضع و حقیقت انسانی را فراتر از زیورهای دنیوی بنمایاند.

معنای روان

جاهلی از گنج خرد تنگدست آرزوی گنج به دل نقش بست

فرد نادانی که از نعمت خرد بی‌بهره بود، طمعِ دستیابی به گنج را در سر پروراند.

نکته ادبی: تنگدست در اینجا کنایه از تهی‌دستی از عقل و درایت است.

در طلب گنج به ویرانه ها بود سراسیمه چو دیوانه ها

در جستجوی گنج، سرگردان و آشفته‌حال در ویرانه‌ها به دنبال مقصود می‌گشت.

نکته ادبی: سراسیمه به معنای سرگردان و بی‌قرار است.

رفت یکی روز به ویرانه ای چون دل ویران خودش خانه ای

روزی به ویرانه‌ای پا گذاشت که شبیه به دلِ تهی و ویرانِ خودش بود.

نکته ادبی: تشبیه ویرانه به دلِ نادان، نشان از هماهنگیِ ظاهر و باطن دارد.

جغد به میراث در او خانه گیر گشته بسی جغد در آن خانه پیر

جغدها آن ویرانه را میراث خود کرده بودند و سال‌ها در آنجا مانده و پیر شده بودند.

نکته ادبی: جغد نماد شومی و ویرانی است.

گشته روان ریگ در آن سرزمین خشت در او بود مربع نشین

ریگ‌های روان در آن سرزمین پراکنده بود و خشت‌های چهارگوش در آنجا بی‌حرکت افتاده بودند.

نکته ادبی: اشاره به طبیعتِ متروکِ مکان.

دید برون آمده ماری عجب بر تن او نقش و نگاری عجب

ناگهان ماری شگفت‌انگیز از لانه بیرون خزید که نقش و نگارهای خیره‌کننده‌ای بر پوست داشت.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهر زیبای مار و باطن زهرآگین آن.

شکل خوشی در نظرش نقش بست نقش زدش راه و گرفتش به دست

شکلِ فریبنده مار، نظر مرد نادان را جلب کرد؛ نقشِ مار او را به سوی خود کشاند و به دستش گرفت.

نکته ادبی: نقش زدن استعاره از فریب خوردن است.

یک دو سه گامش به کف خویش داشت غافل از آن زهر که در نیش داشت

مار را لحظاتی در دست گرفت و از زهر کشنده‌ای که در دندان‌هایش نهفته بود، بی‌خبر بود.

نکته ادبی: غافل بودن از زهر، تمثیلی از بی‌توجهی به پیامدهای خطرناکِ طمع است.

بر کف او نیش فرو برد مار نیش مگو دشنهٔ زهراب دار

مار بر کف دست او نیش زد؛ نیشی که نه یک دندان معمولی، بلکه خنجری زهرآلود بود.

نکته ادبی: تشبیه نیش به دشنه زهرآب‌دار، شدتِ آسیب را نشان می‌دهد.

دست برافشاند و درآمد ز پای سر به زمین سود و برآورد وای

مرد از شدت درد دستش را تکان داد و از پا افتاد؛ به خاک افتاد و با ناله و فریاد از خداوند کمک خواست.

نکته ادبی: سودن سر به زمین کنایه از عجز و ناله است.

داشت یکی دشمن دانا رسید بر سر آن خسته که مارش گزید

در همین حال دشمنی دانا به بالای سر آن فردِ آسیب‌دیده رسید که مار گزیده بودش.

نکته ادبی: تضاد میان نادانی قربانی و دانایی دشمن.

چارهٔ آن زهر دل آزار جست کارد زد و پنجه اش انداخت چست

آن دشمن برای چاره‌جوییِ زهرِ مهلک، بی‌درنگ چاقویی زد و انگشتِ آلوده به زهر او را با قاطعیت قطع کرد.

نکته ادبی: پنجه در اینجا به معنای انگشت است.

زهر کش جهل نظر باز کرد دشمن خود دید و سخن ساز کرد

وقتی آن مرد از زیر بارِ نادانی رها شد و چشمانش را باز کرد، دشمن خود را دید و شروع به سخن‌چینی و گلایه کرد.

نکته ادبی: زهرکِ جهل کنایه از حماقتی است که مانند زهر فکر را مسموم کرده.

گفت چه از دست من آید کنون رفت چو سر پنجه ز دستم برون

گفت حالا چه کاری از دست من برمی‌آید؟ تو انگشت مرا قطع کردی و از دستم خارج شد.

نکته ادبی: تأسف بر از دست رفتن انگشت، ناشی از درک نکردنِ ضرورتِ عمل است.

جز نم خون کامده از تن فرو آنچه ز دست آیدم امروز کو

به جز مقداری خون که از بدنم جاری شده، چه سود و فایده‌ای امروز از جانب تو به من رسیده است؟

نکته ادبی: سوال انکاری نشان از قدرنشناسی فرد نادان دارد.

یافته ای دست و به جان رنجه ام سستی تو گر نبری پنجه ام

تو انگشت مرا گرفته‌ای و مرا به سختی انداخته‌ای؛ اگر انگشتم را قطع نمی‌کردی، تو را می‌بخشم.

نکته ادبی: رنجه بودن به معنای رنج کشیدن است.

گفت خردپیشه که خاموش باش شرح دهم یک دو سخن گوش باش

آن فرد خردمند پاسخ داد: ساکت باش و به حرف‌های من گوش کن.

نکته ادبی: خردپیشه لقبی برای شخصِ دانا است.

مار ز یاری چو کفت بوسه داد داد دمش خرمن عمرت به باد

مار با آن بوسه زهرآگین (نیش)، تمامِ سرمایه زندگی‌ات را به باد داد و نابود کرد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه فریبِ ظاهریِ مار، می‌توانست به قیمت جانِ او تمام شود.

تیغ من از خون تو چون رنگ بست داد ترا چشمهٔ حیوان به دست

اما تیغِ من که با خون تو رنگین شد، در واقع حیات دوباره‌ای به تو هدیه کرد.

نکته ادبی: چشمه حیوان استعاره از زندگی‌بخشیِ عملِ جراحی است.

بوسهٔ آن رخت کشیدت به خاک زخم منت باز رهاند از هلاک

آن بوسه (نیش مار) تو را به کام مرگ می‌کشاند، ولی زخمِ من تو را از نابودی نجات داد.

نکته ادبی: تضاد میان بوسه (فریب) و زخم (شفابخشی).

تا تو بدانی که ز دشمن ضرر به که رسد دوستی از اهل شر

تا بدانی که آسیبِ دشمن، بهتر از دوستی و لطفِ کسانی است که اهل شر و ناپاکی هستند.

نکته ادبی: این بیت نتیجه‌گیریِ اخلاقیِ داستان است.

ای علم کبر برافراخته تاج تواضع ز سر انداخته

ای کسی که پرچمِ غرور را برافراشته‌ای و تاجِ فروتنی را از سرِ خود برداشته‌ای.

نکته ادبی: استعاره از کبر و غرور.

هر که به این تاج نشد بهره ور به که نیابند ز خاکش اثر

هر کس که از این تاجِ تواضع بهره‌ای نبرد، بهتر است که وجودش محو و نابود شود.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ فروتنی برای داشتنِ ارزش انسانی.

خاک ره مردم آزاده باش بر صفت خاک ره افتاده باش

مانند خاکِ راه، افتاده و متواضع باش و فروتنی را پیشه کن.

نکته ادبی: خاک نماد افتادگی است.

خاک صفت راه تواضع گزین خاکی و از خاک نیاید جز این

فروتنی را به سبکِ خاک انتخاب کن، زیرا از خاک جز افتادگی چیز دیگری انتظار نمی‌رود.

نکته ادبی: تناسب میان خاکی بودن و خاکساری.

سجده گه پاک دلان گشته خاک زانکه فتد در ره مردان پاک

خاک سجده‌گاه پاکان است، چون همیشه زیر پای مردانِ بزرگ قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به تقدسِ فروتنی.

گر کست از بوسه کند پای ریش دست نیاری ز تکبر به پیش

اگر کسی از روی فروتنی، پایِ تو را ببوسد، تو نباید از سرِ تکبر از او دوری کنی.

نکته ادبی: رِیش در اینجا به معنای زخم نیست، بلکه شاید استعاره از افتادگی باشد، یا اشاره به بوسه بر پا.

خاک به هر پای بود بوسه ده خاک به فرقت که ز تو خاک به

خاک به هر قدمی بوسه می‌زند، تو نیز به آن کسی که از تو خاکی‌تر (متواضع‌تر) است، احترام بگذار.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ احترام به متواضعان.

خواجه آکنده به کبر و منی کوهش اگر هیکل گردن کنی

ای کسی که آکنده از کبر و منی هستی، حتی اگر کوهی از بزرگی هم باشی، باز هم حقیری.

نکته ادبی: خواجه به معنای ارباب و فردِ مغرور است.

مشکل اگر سرکشیش کم شود در ره تعظیم قدش خم شود

بسیار دشوار است که غرورت کم شود و در برابرِ حقیقت، گردنِ خود را خم کنی.

نکته ادبی: سرکشی استعاره از تکبر است.

ای سرت از قاف گرانتر بسی کوه به این سنگ نیابد کسی

ای کسی که سرت از کوه قاف هم سنگین‌تر است (غرور داری)، هیچ‌کس نمی‌تواند چنین بارِ سنگینی (غرور) را تحمل کند.

نکته ادبی: قاف استعاره از عظمتِ خیالی و غرور است.

حیرتم از گردن پر زور تست کاو به چنین بار بماند درست

من در تعجبم که گردنِ تو چطور توانسته این‌همه بارِ تکبر را تحمل کند و نشکند.

نکته ادبی: کنایه از سنگینیِ بارِ گناهِ غرور.

بر همه خلق است تقدم ترا وجه شرف چیست به مردم ترا

تو ادعای برتری بر همه مردم داری؛ اما دلیلِ این شرف و برتری تو چیست؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای به چالش کشیدنِ فخرفروشی.

گر به لباست بود این برتری این که نباشد به چه فخر آوری

اگر این برتری به خاطرِ لباس‌های توست، پس این که افتخار محسوب نمی‌شود.

نکته ادبی: نقدِ ارزش‌گذاری بر اساسِ ظاهر.

ور تو به گنج و درمی محترم چون کنی آن دم که نباشد درم

اگر هم به خاطرِ ثروت و پول فخرفروشی می‌کنی، آن زمان که پول نداشته باشی چه می‌کنی؟

نکته ادبی: نقدِ وابستگیِ شخصیت به دارایی.

گوهر آدم اگر از درهم است خر که زرش بار کنی آدم است

اگر ارزشِ انسان به پول و سکه باشد، الاغی هم که بارش طلا باشد، انسان است.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای پوچیِ ثروت‌پرستی.

رو که ز زر خر نشود آدمی هیچ خر از زر نشود آدمی

برو که با طلا و ثروت، الاغ تبدیل به آدم نمی‌شود و هیچ چهارپایی با زر به انسانیت نمی‌رسد.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهویِ انسان و حیوان.

زان فکنی جامهٔ اطلس به دوش تا شود آن بر خریت پرده پوش

لباس اطلس می‌پوشی تا بر حماقت و خریتِ خود سرپوش بگذاری.

نکته ادبی: اطلس نمادِ تجمل است.

رو که ترا آن خری دیگر است جامهٔ اطلس چو سزای خر است

برو که ماهیتِ تو همان خریت است و لباسِ گران‌بها، تنها برازنده همان طینتِ پست است.

نکته ادبی: طعنه‌ زدن به ظاهرِ آراسته.

لاف خرد چون زند آن خود پرست کش بنشانند اگر زیر دست

آن خودپرست چگونه ادعای خردمندی دارد، در حالی که اگر او را در جایگاه پایین‌تری بنشانند، ساکت می‌شود.

نکته ادبی: نقدِ ادعاهای توخالی.

خانهٔ تابوت تمنا کند تا زبر دست کسان جا کند

او در پیِ جایگاه و منزلت است تا خود را بالاتر از دیگران نشان دهد.

نکته ادبی: اشاره به جاه‌طلبی.

خواجه خرامنده به سد احترام صوف و سقر لاط به دست غلام

ارباب با صدها احترامِ ظاهری و در حالی که غلامان پارچه‌های گران‌بها در دست دارند، راه می‌رود.

نکته ادبی: تصویری از تجملِ متکبرانه.

هر قدمش فکری و رایی دگر هر دمش اندیشه به جایی دگر

هر قدمش حاکی از فکری تازه و هر لحظه‌اش درگیرِ اندیشه‌ای دیگر است.

نکته ادبی: نشانه بی‌ثباتی و اضطرابِ فردِ مغرور.

شانه زن از پنجه به قسطاس خویش ریش کن از غایت وسواس خویش

با پنجه‌هایش محاسن خود را شانه می‌کند و از شدتِ وسواس، محاسن خود را می‌کند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده کمال‌گراییِ بیمارگونه و بیهودگی.

بیهده داده ست ز کف نقد جان ریش نگر می کند از بهر آن

عمرِ گران‌بها را بیهوده هدر داده است و برای این عمرِ رفته، ریشِ خود را می‌کند.

نکته ادبی: نقدِ اتلافِ عمر.

کرده ز سودا در گفتار باز کس نه و سد جنگ و جدل کرده ساز

از روی حماقت واردِ بحث و جدل شده و بدون دلیل با همه درگیر می‌شود.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای حماقت و جنون است.

این روش مردم بیدار نیست خواجه به خواب است و خبردار نیست

این روشِ زندگیِ انسانِ بیدار و آگاه نیست؛ این ارباب در خوابِ غفلت است و خبر ندارد.

نکته ادبی: خواب استعاره از غفلت از حقیقت.

دیده ای آخر که چو کس شد به خواب خود به خودش هست عتاب و خطاب

دیده‌ای که وقتی کسی خواب می‌بیند، خودش با خودش درگیر می‌شود و حرف می‌زند؟

نکته ادبی: تشبیه زندگیِ غافلانه به خواب و هذیان.

خواجه به خواب است که خوابش حرام زان ندهد باز جواب سلام

این ارباب در خوابی است که بیداری را بر او حرام کرده، به همین دلیل حتی جوابِ سلام دیگران را نمی‌دهد.

نکته ادبی: تأکید بر انزوای فردِ مغرور.

منعم پر کبر به خود پای بند ساخته در گاه سرا را بلند

فردِ ثروتمند و مغروری که در بندِ خود است، خانه‌ای بلند و باشکوه ساخته است.

نکته ادبی: منعم به معنای ثروتمند است.

تا چو زند گام برون از سرا پشت نسازد ز تکبر دو تا

هنگامی که از خانه قدم به بیرون می‌گذاری، از روی تکبر و خودخواهی، بدنت را سفت و مغرورانه نشان نده.

نکته ادبی: استعاره از راه رفتن با غرور و تکبر که با عبارت 'پشت دو تا ساختن' به کنایه از تعظیم و تواضع اشاره دارد.

گر نه ز ایام خورد گوشمال جستنش از خواب نماید محال

اگر روزگار با حوادث و سختی‌هایش تو را تنبیه نکند، بیدار شدن از خواب غفلت برایت غیرممکن خواهد بود.

نکته ادبی: 'گوشمال' به معنای تنبیه و تأدیب است.

خواجه که پر گشته ز باد غرور خم نکند پشت تواضع به زور

کسی که از غرور پر شده است، هرگز به میل خود در برابر دیگران متواضع نمی‌شود.

نکته ادبی: 'خواجه' در اینجا کنایه از صاحب‌منصب یا فرد ثروتمند است.

مشک پر از باد کجا خم شود گر نه ز بادش قدری کم شود

همان‌طور که یک مشک پر از باد اگر بادش را خالی نکنی، خم نمی‌شود، انسان مغرور نیز تا وقتی غرورش کم نشود، تواضع نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه انسان مغرور به مشک پر از باد که نشان‌دهنده توخالی بودن و پوچی است.

باد به خود کرده ولی وقت کار پوست کند از سر او روزگار

اگرچه فرد مغرور خودش را با باد غرور باد کرده است، اما گذر زمان بالاخره نقاب از چهره‌اش برمی‌دارد و رسوایش می‌کند.

نکته ادبی: 'پوست کندن' استعاره از رسوا کردن و حقایق را آشکار کردن است.

گشت چو از باد قوی گوسفند پنجه قصاب از او پوست کند

وقتی گوسفندی از فربهی و پروار بودن (که در اینجا نماد تکبر است) قوی شد، قصاب آن را برای پوست کندن انتخاب می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت شومِ خودخواهی که منجر به نابودی فرد می‌شود.

چند به این باد به سر می بری نیستی آخر دم آهنگری

چقدر می‌خواهی با این باد غرور زندگی کنی؟ تو که واقعاً دمِ آهنگری (که کارش دمیدن است) نیستی.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای بی‌ارزش شمردنِ تفاخر فرد.

دم که به باد است چنین پای بست هیچ بجز باد ندارد به دست

نفس و وجودی که این‌گونه به باد وابسته است و تمام هستی‌اش تنها باد است، در واقع هیچ‌چیز ارزشمندی در دست ندارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'باد' که هم به معنای هواست و هم کنایه از پوچی و بی‌اصالتی.

ای ز دمت رفته جهانی به رنج چند توان بود چو دم باد سنج

ای کسی که با نفست جهانی را به رنج و عذاب انداخته‌ای، تا کی می‌خواهی مثل 'دمِ آهنگری' بی‌مغز و پر از باد باشی؟

نکته ادبی: تشبیه فرد متکبر به 'دم' (دم آهنگری) که جز باد چیزی ندارد.

باد چو بر شمع ره انداخته تاج زرش خاک سیه ساخته

همان‌طور که باد شمع را خاموش می‌کند و روشناییِ طلایی‌اش را به خاکسترِ سیاه تبدیل می‌کند، غرور نیز باعث نابودی نورِ حقیقت می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل شمع و باد؛ باد در اینجا نماد عوامل ویرانگر و غرور است.

باد در پردهٔ هر پاک زاد هست بلی پرده در غنچه باد

باد در وجود هر آدم پاک‌سرشتی، در واقع پرده‌دری و رسوایی به بار می‌آورد، همان‌طور که باد غنچه را زودتر از وقت باز می‌کند و خراب می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تندی و غرور (باد) موجب برهم خوردن تعادل و نابودی زیبایی‌های نهفته است.

چند شوی همچو گل بوستان در صفت خویش سراسر زبان

چرا مانند گلِ باغچه، همواره خودت را توصیف می‌کنی و دائماً زبان به مدح خودت گشوده‌ای؟

نکته ادبی: کنایه از خودستایی بیش از حد.

دعوی گل راه به سوییش هست زانکه نکو رنگی و بوییش هست

گل حق دارد ادعای زیبایی کند، چون در واقع رنگ و بوی خوشی دارد (اما تو چه داری؟).

نکته ادبی: تضاد میان ادعای توخالی و ادعای متکی بر واقعیت.

بخت تو بر چیست چه داری بگو کیستی و در چه شماری بگو

بگو ببینم تکیه‌گاه تو چیست؟ چه دارایی‌ای داری؟ تو کیستی و خودت را در چه جایگاهی می‌شماری؟

نکته ادبی: پرسش‌های متوالی برای بیدار کردنِ فرد از غفلت.

لاف ز بالای پدر می کنی خود بنما تا چه هنر می کنی

فقط به بزرگی پدرت افتخار می‌کنی؟ خودت را نشان بده که چه هنری از خودت داری؟

نکته ادبی: نقدِ کسانی که هویت خود را از نیاکان وام می‌گیرند و فاقد هنر فردی هستند.

شمع که ز آینده ازو گشته دود خانه کند روشن و آن یک کبود

شمعی که از آینده‌اش دود برمی‌خیزد، خانه را روشن می‌کند، اما آن دودی که از خودش تولید می‌کند تیره و تار است.

نکته ادبی: تمثیل شمع؛ شمع ذاتاً روشنگر است اما دودِ حاصل از آن آلوده‌کننده است.

ناخلفی پا چو نهد در میان پرتو عزت برد از دودمان

وقتی فرزند ناخلف وارد میدان می‌شود، آبرو و پرتوِ عزتِ خاندان را از بین می‌برد.

نکته ادبی: 'ناخلف' به معنای فرزندِ ناسازگار و بی‌آبرو.

چون گذر روزنه را دود بست شمع فروزنده ز پرتو نشست

چون دودِ حاصل از خودِ شمع، راهِ هوا را بست، شمع فروزان خاموش شد.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که نابودی انسان گاهی از درون و توسط خودِ او صورت می‌گیرد.

پرتو جمعی ز سر یک تن است مجلسی از مشعله ای روشن است

درخششِ یک مجلس، از فروغِ وجود یک نفر (رهبر یا شمع جمع) است.

نکته ادبی: تمثیلِ تأثیرِ یک فردِ برجسته بر اطرافیان.

مجلس جمع است فروزان ز شمع شمع چو بنشست شود تیره جمع

وقتی مجلس از حضورِ آن شمعِ روشنگر بهره‌مند است، درخشان است، اما اگر آن شمع خاموش شود، مجلس نیز به تاریکی می‌گراید.

نکته ادبی: تداوم تمثیل شمع و مدیریت جامعه یا محفل.

شمع نه ای، جامهٔ شمعی چه سود روشنی شمع نیاید ز دود

اگر در واقعیت شمع نیستی، لباسِ شمع پوشیدن (تظاهر کردن) فایده‌ای ندارد؛ روشنایی از وجودِ خودِ شمع می‌آید، نه از دود.

نکته ادبی: تأکید بر اصالت و دوری از تظاهر.

نیست ترا نقد خرد در کنار زان نکنی رسم تواضع شعار

چون عقل و دانایی در وجودت نیست، به همین دلیل تواضع و فروتنی را پیشه خود نمی‌کنی.

نکته ادبی: پیوند میان خردمندی و تواضع.

کفه چو خالی ست شود سرفراز پر چو شد افتاد به خاک نیاز

کفه ترازو وقتی خالی است بالا می‌ایستد، اما وقتی پر از وزن و معنا شد، به سمت خاک فرو می‌افتد (نشانه تواضع).

نکته ادبی: ضرب‌المثلی متداول: کفه خالی بالا می‌رود و کفه پر، پایین می‌ماند (نماد تواضع خردمندان).

پست نشد پایه اهل صفا گر چه فرو دست تواش گشت جا

ارزش و مرتبه انسان‌های پاک‌نهاد با نشستن در جایگاه پایین‌تر کم نمی‌شود.

نکته ادبی: مفهوم وارستگی؛ ارزش درونی بر جایگاه بیرونی مقدم است.

مرتبهٔ شمع نگردیده پست گر چه که از دود فروتر نشست

ارزش شمع کم نمی‌شود اگرچه دودِ آن در پایین‌تر از شعله‌اش قرار گیرد.

نکته ادبی: ادامه تمثیل شمع و دود برای نشان دادن برتری ذات بر مکان.

خس نشود کس به زبردست کس آب همانست و همانست خس

خس و خاشاک با قرار گرفتن بر روی آب، ارزشمند نمی‌شود؛ آب همان آب است و خس همان خس باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر تغییرناپذیری ذاتِ اشیاء با تکیه بر جایگاه‌های کاذب.

سرزنش ناخن از این پستی است کش چو تو عادت به زبردستی است

اینکه ناخن همیشه در پستی و فروتنی است، به خاطر این است که عادت کرده همیشه به زبردستی و رو بودن تکیه کند.

نکته ادبی: ایهام در 'پستی' و 'زبردستی' به معنای موقعیت مکانی.

شد به فرودست چو ساعد مقیم بین که گرفتند بتانش به سیم

وقتی ساعدِ دست به پایین می‌رود، می‌بینی که زیورآلات و بت‌ها آن را با ارزش و گران‌بها می‌کنند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه گاهی فروتنی باعث جلوه یافتنِ زیبایی‌ها می‌شود.

گر کست از راه خوش آمد ستود آنچه نباشی تو نباید شنود

اگر کسی تو را با خوشامدگویی و تملق ستایش کرد، حرف‌هایش را جدی نگیر، چون تو آن‌گونه که او می‌گوید نیستی.

نکته ادبی: هشدار درباره پذیرشِ بی‌چون و چرای تعریف دیگران.

حرف خوش آمد مشنو کان خطاست مضحکهٔ خلق مشو کان بلاست

حرف‌های اغراق‌آمیز و تملق‌آمیز را نشنیده بگیر که خطاست؛ بازیچه‌ی دستِ مردم نشو که عاقبتش بلاست.

نکته ادبی: 'مضحکه' به معنای بازیچه و موردِ خنده و تمسخر واقع شدن.

زاغ که شد باز سفیدش لقب عقدهٔ سد خنده گشاید ز لب

اگر به کلاغی بگویند 'بازِ سفید'، همه با دیدن این تناقض می‌خندند.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن بیهودگیِ تعریف‌های نابجا.

نیست خوش آمد به در از چند حال بی غرضی نیست خوش آمد سگال

خوشامدگویی‌ها و ستایش‌ها معمولاً بی‌دلیل نیستند؛ هیچ ستایشی از روی تملق، خالی از طمع و غرض شخصی نیست.

نکته ادبی: 'خوشامد سگال' کسی است که به دنبالِ تملق و جلب رضایتِ دیگران برای منافع خویش است.

رخت چو در کوی خوش آمد برند گر ز طمع نیست زتو بد برند

اگر به سمتِ تو با خوشامدگویی می‌آیند، بدان که اگر از روی طمع نباشد، قطعاً برای بدنام کردن و فریب دادن توست.

نکته ادبی: هشدار نسبت به نیتِ پنهانِ ستایشگران.

چون به جگر شد دل قصاب بند بوسه زند بر قدم گوسفند

وقتی قصاب به گوشت گوسفند چشم طمع می‌بندد، به پاهای او بوسه می‌زند (تا آن را رام کند).

نکته ادبی: تمثیل قصاب برای نشان دادنِ نیتِ فریبکارانه در چاپلوسی.

در هدف گربه چو افتاد موش وصف دگر کرد به هر تار موش

وقتی گربه چشمش موش را می‌گیرد و می‌خواهد او را شکار کند، برایش به هر تار مویش وصف‌های دروغین می‌گوید.

نکته ادبی: ادامه تمثیلِ ستایشِ شکارچی برای شکار.

تو همه تن عیب و خوش آمد سگال نام نهادت به هنر بی مثال

تو سرتاپا عیبی، اما آن چاپلوس با تملق، تو را بی‌هنرِ بی‌مثال می‌خواند.

نکته ادبی: نقدِ کورکورانه بودنِ ستایش‌های چاپلوسان.

آنکه ستاید به خوش آمد ترا از تو نکوتر نشناسد ترا

کسی که با تملق تو را می‌ستاید، یا تو را نمی‌شناسد یا با این کار می‌خواهد تو را بفریبد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری اخلاقی مبنی بر بی‌ارزش بودنِ مدحِ چاپلوسان.