خلد برین

وحشی بافقی

حکایت

وحشی بافقی
نادره گویی ز سخن گستران نادره در سلک زبان آوران
رفت یکی روز خطایی بر او تاختن آورد بلایی بر او
والی ملکش به غضب پیش خواند جور کنانش ز بر خویش راند
تند شد و گفت سزایش دهند و ز سرکین کند به پایش نهند
کند بر آن پا که رود ناصواب تا نکند در ره باطل شتاب
گر چه شب نیستیش در رسید شب به میان آمد و بازش خرید
صبح کزین مشعل گیتی فروز شعله کشد، شعلهٔ آفاق سوز
تیز کنند آتش خرمن فروش دود بر آرند از این تیره روز
از ره بیداد زدندش بسی قاعدهٔ داد ندید از کسی
برد کشانش عسس کینه جوی تلخ سخن گشته، ترش کرده روی
کرد به چندین ستمش کند و بند کند به پا برد و به زندان فکند
چوب دو شاخش چو نمود از گلو دست اجل بود گلو گیر او
خم شده دستش به طریق کمان گشته زه از چوب دو شاخش عیان
طرفه کمانی که قدش همچو تیر گشته از او مثل کمان خم پذیر
چون نی تیری که بیندازیش بود نوایی ز سخن سازیش
بر هدفش تیر تمنا رسید مطلعی از عالم بالا رسید
گشت چو مژگان قلمش اشک ریز زد رقم و داد یکی را که خیز
بهر بیان کردن احوال من گشته مجسم صفت حال من
جامه او ساخته ام کاغذین داد زنان راست لباس اینچنین
کرد و از آن روش سراپا سیاه تا طلبد داد من از پادشاه
آن سخن تازهٔ پر سوز و درد برد و به شه داد فرستاده مرد
شاه چو بر خواند در آمد ز جای گفت شتابند به زندان سرای
مژده اش از فر همایی دهند زودش از آن بند رهایی دهند
در قفس آن مرغ خوش الحان که چه بلبل و محروم ز بستان که چه
خاص ترین کس ز ندیمان شاه رفت به زندان و شدش عذر خواه
ساخت به تشریف شهش بهره مند کرد سرش ز افسر خسرو بلند
او که از آن ورطه جانکاه رست از اثر معنی دلخواه رست
وحشی از این زمزمه دلنواز خیز و بر این دایره شو نغمه ساز
بو که ز هر قید خلاصت دهند خاص ترین خلعت خاصت دهند
ای غم و اندوه مجسم شده شادی اگر دیده ترا غم شده
اینهمه غم از پی عالم مخور محنت عالم گذرد غم مخور
هست غمی تخم غم بی شمار بیضهٔ یک مار شود چند مار
اینهمه درها که سرشک تو سود نیست دلت را چو مفرح چه سود
گریه کنان از غم دل تا به کی سبزه صفت پای به گل تا به کی
پای به گل چند نشینی بکوش زهر طلب در ره یاری بنوش
هیچ به از یار وفادار نیست آنکه وفا نیست در او یار نیست
داری اگر یار نداری غمی عالم یاری ست عجب عالمی
کارگردانی چو فتد پیش کس رفع شود از مدد یار و بس
آنچه به یک دست نشاید ربود چون دو شود دست ربایند زود
یار مخوانش که چو شین در رقم داخل شادیست نه داخل به غم
بر صفت راست پسندیده یار آمده در راحت و رنجت به کار
صحبت ناجنس گزند آورد سد دل آسوده به بند آورد
رشته به انگشت که مارش گزید بست خرد کیش و همین نکته دید
کاین سخن از اهل خرد یاد دار دست مکن باز به سوراخ مار
سفله که تیز است به راه ستیز چون دم خدمت زند از وی گریز
چرغ که شد تشنه به خون غزال مروحه جنبان شود از زور بال
یار دو رنگت کند آخر هلاک گر چه فتد پیش تو اول به خاک
یوز بر آهو چو کمین آورد سینه خود را به زمین آورد
آنکه زدی شعلهٔ خشمش جهان لاف وفای که زند، مشنو آن
سرب چو بگداخت نماید چو آب لیک کند خوردن آن جان کباب
آنکه نه ثابت قدم اندر وفاست صحبت او مایهٔ چندین جفاست
خانه که سست آمده آنرا بنا رخت مقیمان نهد اندر فنا
رسم وفا از همه یاری مجوی زادن گل از همه خاری مجوی
خار گل و خار مغیلان جداست غنچه و پیکان ز کجا تا کجاست
مرد خرد پیشه نجوید ز کاه خاصیت طینت زرین گیاه
مس اگر از هر علقی زر شدی نرخ زر و خاک برابر شدی
در همه بحری در یکدانه نیست گنج به هر خانهٔ ویرانه نیست
هر مگسی را نبود انگبین هر نی خود رو نشود شکرین
در همه کس نیست ز یاری اثر چشمه ز هر خاک نیاید به در
یار که خود را به وفایت ستود بایدش از داغ جفا آزمود
جوهر یاری اگرش حاصل است روشنی دیده و چشم دل است
سنگ که کحل بصرش می کنند اول از آتش خبرش می کنند
آنکه درشتی فن خود ساخته به که بود از نظر انداخته
سرمه نرم است پی دیده نور چونکه درشت است کند دیده کور
رو به درشتی چو بداندیش کرد ناله بسی از عمل خویش کرد
گشته چو سوهان به درشتی مثل ناله از او خاسته در هر عمل
خیز و میفکن به درشتان نظر زانکه زیان بصر است آن نظر
چشم چو بر خار مغیلان نهی مردمک دیده به توفان دهی
صحبت یاران ملایم خوش است یاری این طایفه دایم خوش است
پا بکش از صحبت هر بلهوس یار وفادار به دست آر و بس
زر بده و صحبت یاران بخر زین چه نکوتر که دهی زر به زر
صحبت ناجنس نباید گزید تا طمع از خویش نباید برید
مار که بر دست خودت جا دهی زود بری دست و به صحرا دهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

بخش نخست این اثر، روایتی است از سرنوشت شاعری توانمند و بی‌همتا که در پی لغزشی سهوی، گرفتار خشم فرمانروا شده و به بند کشیده می‌شود. شاعر با تکیه بر ذوق و قریحه خود، مرثیه‌ای سوزناک از دردهای خویش بر کاغذ می‌نگارد و همین اثرِ هنری، واسطه‌ی رهایی و بازگشت او به جایگاه نخستینش می‌شود. این داستان، قدرت اعجازگونه‌ی سخن و جایگاه والای هنر در تقابل با ستم و سختی را به تصویر می‌کشد.

بخش دوم شعر، تغییر لحنی آشکار دارد و از روایت به اندرزنامه‌ای اخلاقی بدل می‌شود. شاعر در این بخش، ضمن عبرت گرفتن از رخدادهای پیشین، توصیه‌هایی حکیمانه درباره‌ی انتخاب دوست، دوری از نااهلان و پرهیز از غم‌خواری بیهوده ارائه می‌دهد. پیام اصلی این بخش، دعوت به صبر در برابر دشواری‌ها و شناخت ارزش دوستی‌های راستین در گذر از تلاطمات زندگی است.

معنای روان

نادره گویی ز سخن گستران نادره در سلک زبان آوران

او سخنوری یگانه در میانِ جمع شاعران بود و در سلسله‌یِ فصیحان، هنرمندی بی‌نظیر به شمار می‌آمد.

نکته ادبی: نادره‌گویی: کسی که سخنانش بدیع و کم‌مانند است. سلک: رشته، نظم و ترتیب.

رفت یکی روز خطایی بر او تاختن آورد بلایی بر او

روزی از او خطایی سر زد و در پی آن، مصیبتی بر سرش آوار شد.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای هجوم آوردنِ ناگهانیِ بلاست.

والی ملکش به غضب پیش خواند جور کنانش ز بر خویش راند

حاکمِ آن سرزمین با خشم او را فراخواند و با ستم و تندی، او را از پیش خود راند.

نکته ادبی: والی: حاکم، فرمانروا. جور کنان: با ستمگری.

تند شد و گفت سزایش دهند و ز سرکین کند به پایش نهند

حاکم با تندی دستور داد که مجازاتش کنند و به کینه‌توزی، دستور داد او را به بند بکشند.

نکته ادبی: سزا: مجازات. سر کین: خشم و انتقام‌جویی.

کند بر آن پا که رود ناصواب تا نکند در ره باطل شتاب

دستور داد همان پایی را که به راه خطا رفته بود، به بند بکشند تا دیگر نتواند در مسیر نادرست گام بردارد.

نکته ادبی: ناصواب: نادرست و خطا.

گر چه شب نیستیش در رسید شب به میان آمد و بازش خرید

اگرچه هنوز وقتِ شب فرا نرسیده بود، اما بلایِ شب‌مانندِ زندان، او را در میان گرفت و از آزادی جدا کرد.

نکته ادبی: استعاره از سیاهی زندان و مصیبت.

صبح کزین مشعل گیتی فروز شعله کشد، شعلهٔ آفاق سوز

زمانی که خورشید چون مشعلی جهان‌افروز، شعله‌های خود را بر آفاق می‌گستراند.

نکته ادبی: مشعل گیتی‌فروز: استعاره از خورشید.

تیز کنند آتش خرمن فروش دود بر آرند از این تیره روز

دشمنانِ او آتشِ ستم را تیز کردند و از این روزِ تیره‌یِ زندگیِ او، دودِ اندوه برآوردند.

نکته ادبی: اشاره به افزایش رنج و سختی در روزگار اسارت.

از ره بیداد زدندش بسی قاعدهٔ داد ندید از کسی

از راه ستم و بیداد بر او هجوم بردند و او در آن میان، هیچ نشانه‌ای از عدالت ندید.

نکته ادبی: قاعده داد: قانونِ عدالت.

برد کشانش عسس کینه جوی تلخ سخن گشته، ترش کرده روی

مامورِ کینه‌توزِ زندان، او را با خشونت به بند کشید، در حالی که لبریز از تندی و ترش‌رویی بود.

نکته ادبی: عسس: نگهبان شب، مامور انتظامی.

کرد به چندین ستمش کند و بند کند به پا برد و به زندان فکند

او را با شکنجه و زنجیرهای بسیار در هم شکستند و پایِ در بندش را به زندان افکندند.

نکته ادبی: کند و بند: کنایه از اسارت و زنجیر کردن.

چوب دو شاخش چو نمود از گلو دست اجل بود گلو گیر او

هنگامی که چوبِ دو شاخ (ابزار شکنجه و بندِ پا) را بر گلو و پای او نهادند، دستِ مرگ به گلویش رسیده بود.

نکته ادبی: اجل: مرگ. گلوگیر بودن کنایه از نزدیکی مرگ است.

خم شده دستش به طریق کمان گشته زه از چوب دو شاخش عیان

بدنِ او از فشارِ ابزارِ شکنجه خمیده و شبیه کمان شد و زه (تارِ) کمان از رویِ چوبِ دو شاخ نمایان گشت.

نکته ادبی: تشبیهِ وضعیتِ بدن زندانی به کمان.

طرفه کمانی که قدش همچو تیر گشته از او مثل کمان خم پذیر

چه کمان عجیبی که قدِ او مانند تیرش بود و از وجود او، کمانی خمیده پدید آمد.

نکته ادبی: ایهام بین جسمِ خمیده شاعر و کمانِ واقعی.

چون نی تیری که بیندازیش بود نوایی ز سخن سازیش

همانندِ نی‌تیری که اگر آن را پرتاب کنی، نوایی از خود می‌سازد؛ وجودِ او نیز از سرِ درد، سخن‌سرایی می‌کرد.

نکته ادبی: نی‌تیر: استعاره از قلم که از نی ساخته می‌شود و شاعر به آن تشبیه شده.

بر هدفش تیر تمنا رسید مطلعی از عالم بالا رسید

تیرِ آرزویش به هدف خورد و الهامی آسمانی برای سرودنِ شعری بر دلش نشست.

نکته ادبی: مطلع: آغازِ شعر و همچنین به معنایِ طلوع.

گشت چو مژگان قلمش اشک ریز زد رقم و داد یکی را که خیز

قلمش چون مژگانِ اشک‌آلود، اشک‌ریزان شد و شعری نوشت و به کسی داد تا آن را به مقصد برساند.

نکته ادبی: تشبیه قلم به مژگانِ اشک‌ریز.

بهر بیان کردن احوال من گشته مجسم صفت حال من

این نوشته برای بیانِ حال و روزِ من، گویی تجسمِ وضعیتِ درونی من است.

نکته ادبی: مجسم: پیکر یافته.

جامه او ساخته ام کاغذین داد زنان راست لباس اینچنین

جامه‌یِ او را از کاغذ ساختم و بدین‌سان، لایق‌ترین لباس را برای دادخواهی بر تنش کردم.

نکته ادبی: اشاره به شعری که بر کاغذ نوشته شده و برای شاه فرستاده می‌شود.

کرد و از آن روش سراپا سیاه تا طلبد داد من از پادشاه

سراپایِ این نامه (شعر) را سیاه کردم تا بتوانم با آن، حقِ خود را از پادشاه طلب کنم.

نکته ادبی: سیاهی کاغذ کنایه از تیرگیِ بخت و همچنین مرکبِ شعر است.

آن سخن تازهٔ پر سوز و درد برد و به شه داد فرستاده مرد

آن سخنِ تازه و پُرسوز و گداز، توسطِ قاصدی نزدِ شاه برده شد.

نکته ادبی: فرستاده مرد: پیک و قاصد.

شاه چو بر خواند در آمد ز جای گفت شتابند به زندان سرای

پادشاه چون شعر را خواند، برآشفت و برخاست و دستور داد به سرعت به زندان بروند.

نکته ادبی: درآمدن از جای: کنایه از برخاستن برای انجام کار مهم.

مژده اش از فر همایی دهند زودش از آن بند رهایی دهند

مژده‌یِ رهایی و رسیدن به سعادتِ همایِ سعادت را به او بدهید و زود از بند رهایش کنید.

نکته ادبی: فر همایی: کنایه از خوش‌بختی و پیروزی.

در قفس آن مرغ خوش الحان که چه بلبل و محروم ز بستان که چه

آن مرغِ خوش‌آوا (شاعر) را در قفس چه کار؟ حیف است که بلبلی چنین خوش‌خوان از گلستانِ زندگی دور باشد.

نکته ادبی: تمثیل بلبل برای شاعر.

خاص ترین کس ز ندیمان شاه رفت به زندان و شدش عذر خواه

نزدیک‌ترینِ ندیمانِ شاه به زندان رفت و از او بابتِ ستمی که بر او رفته بود، پوزش خواست.

نکته ادبی: عذرخواه شدن: پوزش طلبیدن.

ساخت به تشریف شهش بهره مند کرد سرش ز افسر خسرو بلند

پادشاه او را با خلعت‌های ارزشمند نواخت و مقام و منزلتش را نزدِ همگان بالا برد.

نکته ادبی: تشریف: لباس فاخر و هدیه پادشاهی. افسر: تاج.

او که از آن ورطه جانکاه رست از اثر معنی دلخواه رست

او که از آن مهلکه‌یِ جانکاه نجات یافت، به برکتِ همان سخنانِ دلخواهش رهایی یافت.

نکته ادبی: ورطه: گرداب و مهلکه.

وحشی از این زمزمه دلنواز خیز و بر این دایره شو نغمه ساز

ای وحشی (خطاب به خود)، از این ماجرایِ دل‌انگیز، برخیز و بر این دایره‌یِ هستی، نغمه‌سرایی کن.

نکته ادبی: تخلص شاعر به نامِ وحشی بافقی.

بو که ز هر قید خلاصت دهند خاص ترین خلعت خاصت دهند

امید است که از هر بند و گرفتاری رها شوی و ارزشمندترین پاداش‌ها نصیبت گردد.

نکته ادبی: بو که: امید است که.

ای غم و اندوه مجسم شده شادی اگر دیده ترا غم شده

ای کسی که غم و اندوه پیکر یافته‌ای، اگر شادی نیز تو را ببیند، به غم بدل می‌شود (آن‌قدر که غمگینی).

نکته ادبی: اغراق در میزانِ غم‌زدگی.

اینهمه غم از پی عالم مخور محنت عالم گذرد غم مخور

این‌همه اندوهِ دنیا را به دل راه مده، چرا که رنج‌های این جهان گذراست.

نکته ادبی: مفرح: شادی‌بخش.

هست غمی تخم غم بی شمار بیضهٔ یک مار شود چند مار

هر غم، تخمِ غم‌های بیشمار است؛ همان‌طور که تخمِ یک مار، مارهای متعددی پدید می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه غم به مار برای نشان دادنِ تکثیرِ اندوه.

اینهمه درها که سرشک تو سود نیست دلت را چو مفرح چه سود

این‌همه اشکی که چشمانت می‌بارد، سودی به حال تو ندارد؛ مگر دلت را با دارویِ شادی‌بخش آرام کنی.

نکته ادبی: مفرح: معجونی دارویی برای نشاط‌بخشی.

گریه کنان از غم دل تا به کی سبزه صفت پای به گل تا به کی

تا کی می‌خواهی از غمِ دل گریه کنی؟ تا کی می‌خواهی مانندِ سبزه، پایت در گلِ ناامیدی گیر کرده باشد؟

نکته ادبی: استعاره از رکود و ناامیدی.

پای به گل چند نشینی بکوش زهر طلب در ره یاری بنوش

بیش از این در جایِ خود متوقف نمان، تلاش کن و در راهِ رفاقت، سختی‌ها را با جان بپذیر.

نکته ادبی: زهر طلب کردن: استعاره از تحمل سختی‌ها در راه دوست.

هیچ به از یار وفادار نیست آنکه وفا نیست در او یار نیست

هیچ‌چیز بهتر از یارِ وفادار نیست و کسی که در او وفا نباشد، در حقیقت یار نیست.

نکته ادبی: تعریفِ جوهرِ دوستی که وفاست.

داری اگر یار نداری غمی عالم یاری ست عجب عالمی

اگر دوستِ وفاداری داری، هیچ غمی نداری؛ دنیایِ دوستی، عجب دنیایِ شگفت‌انگیزی است.

نکته ادبی: اغراق در ارزش دوستی.

کارگردانی چو فتد پیش کس رفع شود از مدد یار و بس

هرگاه کاری دشوار پیش بیاید، تنها با یاریِ دوست است که آن مشکل برطرف می‌شود.

نکته ادبی: کارگردانی: سختی کار و گرفتاری.

آنچه به یک دست نشاید ربود چون دو شود دست ربایند زود

آن کاری که یک دست به تنهایی نمی‌تواند انجام دهد، وقتی دو دست با هم شوند، به آسانی به سرانجام می‌رسد.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ همکاری و دوستی.

یار مخوانش که چو شین در رقم داخل شادیست نه داخل به غم

کسی را که در سختی‌ها همراهت نیست، یار نخوان؛ چرا که نامِ او با شادی هم‌نشین است نه با غم.

نکته ادبی: اشاره‌ی کنایی به حروفِ کلمات و تضاد معنایی.

بر صفت راست پسندیده یار آمده در راحت و رنجت به کار

دوستِ پسندیده کسی است که در هر دو حالِ راحتی و رنج، به کارِ تو بیاید.

نکته ادبی: شرطِ کمالِ دوستی.

صحبت ناجنس گزند آورد سد دل آسوده به بند آورد

رفاقت با آدم‌هایِ نااهل و پست، جز آسیب ثمری ندارد و دلِ آسوده را به بندِ گرفتاری می‌کشد.

نکته ادبی: ناجنس: انسانِ پست و ناموافق.

رشته به انگشت که مارش گزید بست خرد کیش و همین نکته دید

عاقل از آنجا که یک بار از مار گزیده شده، رشته (طناب) را با احتیاط برمی‌دارد؛ همان نکته‌ای که در ضرب‌المثل‌ها آمده.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل معروفِ مارگزیده و ریسمان سیاه و سفید.

کاین سخن از اهل خرد یاد دار دست مکن باز به سوراخ مار

این پند را از اهلِ خرد به یاد داشته باش که هیچ‌گاه دستت را به سوراخِ مار مبر (سراغِ خطر مرو).

نکته ادبی: تکرارِ تمثیل برای احتیاط از خطر.

سفله که تیز است به راه ستیز چون دم خدمت زند از وی گریز

فردِ فرومایه‌ای که در ستیزه‌جویی تند است، وقتی ادعای خدمت کرد، از او بگریز.

نکته ادبی: سفله: انسانِ پست و فرومایه.

چرغ که شد تشنه به خون غزال مروحه جنبان شود از زور بال

شاهین (چرغ) که تشنه‌یِ خونِ آهو (غزال) است، هنگامِ حمله، بال‌هایش را به جنبش درمی‌آورد.

نکته ادبی: تمثیل برای دشمنی که در ظاهر می‌خواهد نزدیک شود.

یار دو رنگت کند آخر هلاک گر چه فتد پیش تو اول به خاک

دوستِ دورنگ و ریاکار سرانجام تو را نابود می‌کند، حتی اگر ابتدا برایت خاکساری کند.

نکته ادبی: دو رنگ بودن: کنایه از نفاق و ریا.

یوز بر آهو چو کمین آورد سینه خود را به زمین آورد

یوزپلنگ وقتی برای شکارِ آهو کمین می‌کند، سینه‌اش را به زمین می‌چسباند (تا پنهان شود).

نکته ادبی: استعاره برای فریب‌کاریِ دشمن.

آنکه زدی شعلهٔ خشمش جهان لاف وفای که زند، مشنو آن

کسی که شعله‌یِ خشمش جهان را می‌سوزاند، اگر دم از وفاداری زد، سخنش را باور مکن.

نکته ادبی: تضاد میان خشم و ادعایِ وفا.

سرب چو بگداخت نماید چو آب لیک کند خوردن آن جان کباب

سرب وقتی ذوب می‌شود، مانندِ آب به نظر می‌رسد، اما همین که آن را بخوری (به اشتباه)، جانت را می‌سوزاند.

نکته ادبی: تمثیل برای فریبندگیِ ظاهرِ بدخواهان.

آنکه نه ثابت قدم اندر وفاست صحبت او مایهٔ چندین جفاست

کسی که در پیمان دوستی استوار و ثابت‌قدم نیست، همنشینی با او جز رنج و زحمت برای تو ثمری ندارد.

خانه که سست آمده آنرا بنا رخت مقیمان نهد اندر فنا

خانه‌ای که از ابتدا با پایه سست بنا شده باشد، ساکنانش را در نهایت به نابودی و تباهی می‌کشاند؛ دوستی‌های بی‌بنیاد نیز چنین فرجامی دارند.

رسم وفا از همه یاری مجوی زادن گل از همه خاری مجوی

از هر کسی انتظار وفاداری نداشته باش، همان‌طور که از خار بیابان انتظار رویش گل‌های زیبا نمی‌رود.

خار گل و خار مغیلان جداست غنچه و پیکان ز کجا تا کجاست

خار گل با خار مغیلان متفاوت است، همچنان که غنچه با پیکان تیر تفاوت دارد؛ تفاوت ظاهری، نشانگر تفاوت در ماهیت و حقیقت وجودی است.

مرد خرد پیشه نجوید ز کاه خاصیت طینت زرین گیاه

انسان عاقل و خردمند، از گیاه بی‌ارزش انتظار خاصیت و عطر گل یا زر را ندارد.

مس اگر از هر علقی زر شدی نرخ زر و خاک برابر شدی

اگر قرار بود هر فلز پست و کم‌ارزشی همچون مس به طلا تبدیل شود، دیگر طلا در نظر مردم قیمتی نداشت.

در همه بحری در یکدانه نیست گنج به هر خانهٔ ویرانه نیست

در هر دریایی مروارید نایاب نیست و در هر خانه ویرانه‌ای، گنج نهفته‌ای وجود ندارد؛ کمالات نادرند.

هر مگسی را نبود انگبین هر نی خود رو نشود شکرین

هر مگسی توان تولید عسل ندارد و هر نی‌یی، نیشکر شیرین نیست؛ هر کسی استعداد یا ذات نیکو ندارد.

در همه کس نیست ز یاری اثر چشمه ز هر خاک نیاید به در

در وجود همه کس، صفت یاری و وفاداری یافت نمی‌شود، همچنان که از هر زمینی چشمه آب زلال نمی‌جوشد.

یار که خود را به وفایت ستود بایدش از داغ جفا آزمود

دوستی که ادعای وفاداری دارد، باید در کوره حوادث و جفای روزگار آزموده شود تا حقیقتش آشکار گردد.

جوهر یاری اگرش حاصل است روشنی دیده و چشم دل است

اگر کسی گوهر و ذات دوستی را داشته باشد، وجودش مایه روشنی چشم و جان آدمی است.

سنگ که کحل بصرش می کنند اول از آتش خبرش می کنند

سنگی که قرار است به سرمه چشم تبدیل شود و بینایی بخشد، ابتدا باید در آتش گداخته شود؛ کمال به بهای رنج به دست می‌آید.

آنکه درشتی فن خود ساخته به که بود از نظر انداخته

آن‌کس که تندی و خشونت را روش خود قرار داده، بهتر است به کلی نادیده گرفته شود و از دایره همنشینی کنار گذاشته شود.

سرمه نرم است پی دیده نور چونکه درشت است کند دیده کور

سرمه که ماهیتی نرم دارد موجب بینایی است، اما اگر زبر و خشن باشد، چشم را کور می‌کند؛ خشونت همواره آسیب‌زاست.

رو به درشتی چو بداندیش کرد ناله بسی از عمل خویش کرد

کسی که با تندی و بداندیشی رفتار می‌کند، سرانجام از پیامدهای رفتار خود ناله سر می‌دهد و پشیمان می‌شود.

گشته چو سوهان به درشتی مثل ناله از او خاسته در هر عمل

کسی که مانند سوهان به تندی و زبری مشهور است، در هر کاری که انجام دهد، جز آزار و ناله اثری باقی نمی‌گذارد.

خیز و میفکن به درشتان نظر زانکه زیان بصر است آن نظر

از معاشرت و نگاه به افراد تندخو دوری کن، چرا که این ارتباط جز زیان برای بینش و جان تو ثمری ندارد.

چشم چو بر خار مغیلان نهی مردمک دیده به توفان دهی

اگر به خار بیابان (افراد ناپاک و گزنده) دل ببندی و به آنان نظر کنی، مردمک چشم خود را به طوفان آسیب و درد می‌سپاری.

صحبت یاران ملایم خوش است یاری این طایفه دایم خوش است

معاشرت با یاران ملایم و مهربان، همواره دلپذیر است و همراهی با این گروه از دوستان همیشه خوشایند است.

پا بکش از صحبت هر بلهوس یار وفادار به دست آر و بس

از همنشینی با هر آدمِ بی‌ثبات و هوس‌بازی دوری کن و تنها در پی یافتن و حفظ دوست وفادار باش.

زر بده و صحبت یاران بخر زین چه نکوتر که دهی زر به زر

ثروت خود را صرف به دست آوردن دوست وفادار کن؛ چه معامله‌ای بهتر از اینکه دارایی خود را فدای داشتن رفیقی شفیق کنی.

صحبت ناجنس نباید گزید تا طمع از خویش نباید برید

با افراد ناشایست و ناجنس نباید معاشرت کرد، چرا که سرانجام مجبور می‌شوی رشته امید را از آنان بگسلی.

مار که بر دست خودت جا دهی زود بری دست و به صحرا دهی

کسی که ناسپاس و نااهل است همچون مار است؛ اگر به او محبت کنی و پناهش دهی، در نهایت دستت را می‌گزد و به تو آسیب می‌رساند.