خلد برین

وحشی بافقی

حکایت

وحشی بافقی
اهل دلی ترک جهان کرده بود ز اهل جهان روی نهان کرده بود
رفته و در زاویه ای ساخته وز همه آن زاویه پرداخته
آمده سیر از تک و پوی همه بسته در خانه به روی همه
مجلسی او دل آگاه او همدم او آه سحرگاه او
ساخته چون جغد به ویرانه ای دم به دمش خود به خود افسانه ای
رفت فضولی به در خانه اش زد به فضولی در کاشانه اش
داد جوابش ز درون سرا کهن سرد اینهمه کوبی چرا
بستم از آنرو در کاشانه سخت تا تو نیاری به درخانه رخت
مرد ز بیرون در آواز داد کای همه را گشته درون از توشاد
تا ندهد دست مرادی که هست حلقهٔ این در نگذارم ز دست
حلقهٔ چشم است بر این در مرا کز تو شود کام میسر مرا
گفت بگو تا چه هوا کرده ای بر در من بهر چه جا کرده ای
گفت مرا آن هوس اینجا فکند کز تو و پند تو شوم بهره مند
گفت نداری اثر هوش حیف عقل ترا کرد فراموش حیف
گر شوی از نقد خرد بهره مند قیمت این پند شناسی که چند
کاین همه آزار کشیدی ز من سد سخن تلخ شنیدی ز من
ساخته ام در به رخت استوار می روی از درگه من شرمسار
وحشی از این دربدری سود چیست چیست از این مقصد و مقصود چیست
به که در خانه برآری به گل تا نروی از در کس منفعل
ای رطب تازه رس باغ جود ذات تو نوباوه باغ وجود
دانهٔ این نخل چو می کاشتند بر ثمری چون تو نظر داشتند
مهر سحر گردی بسیار کرد بر سر این کشته بسی کار کرد
ابر کرم قطره بسی ریخته تا ز گل این نخل بر انگیخته
جز تو کسی میوهٔ این شاخ نیست غیر تو زیبندهٔ این کاخ نیست
کاخ فلک را که برافراختند خاصه پی چون تو کسی ساختند
کشور هستی ست مسلم ترا حکم رسد برهمه عالم ترا
هر که به غیر از تو سپاه تواند گوش به در چشم به راه تواند
چرخ جنیبت کش فرمان تست گوی فلک در خم چوگان تست
دور زده دست به فتراک تو آمده محراب فلک خاک تو
حیف که باشی به چنین آبروی بر سر این گوی چو طفلان کوی
آب کزو گشته هر آلوده پاک می شود آلوده به یک مشت خاک
هر که در این خاک عداوت فن است خاک شود آخر اگر آهن است
آینه هر چند بود صاف دل زنگ برآرد چو بماند به گل
بگذر ازین خاک و گل عمر کاه چند کنی آیینه دل سیاه
خیز و صفایی بده آیینه را زو بزدا ظلمت دیرینه را
آینه کز زنگ شده تیره رنگ مالش خاکستر از او برده رنگ
آتشی از فقر و غنا برفروز هر چه بیایی ز علایق بسوز
زان کف خاکستری آور به کف زنگ از آن آینه کن برطرف
تا چو نظر جانب او افکنی دیده شود هر چه بود دیدنی
آه که آیینه به زنگ اندر است هر نفسش تیرگی دیگر است
بر همه روشن بود آیینه وار کز نفس آیینه رود در غبار
آینهٔ دل که پر از نور باد از نفس تیره دلان دور باد
زنگ و غباری چو شود حایلش رفع نماید دم صاحب دلش
چرخ نگر کز نفس جان فزا ز آینه خور شده ظلمت زدا
هر نفسی را نبود این اثر می وزد این باد ز باغ دگر
کی به همه عمر دم ما کند آنچه به یک دم دم عیسا کند
روح فزاید دم روح الهی با نفس روح کند همرهی
از دم ما طایفهٔ بلهوس زنده شود مرده چو شمع از نفس
گر تو بر آنی که به جایی رسی رسته ز ظلمت به صفایی رسی
صاف دلی را به مقابل گرای تا شودت ز آینه ظلمت زدای
ماه چو با مهر مقابل شود وارهد از ظلمت و کامل شود
لیک بسی راه کند طی هلال تا گذر آرد به مقام و کمال
ره به در کعبه نیابد کسی تا نکند قطع بیابان بسی
کعبهٔ وصل است هوای دگر سیر ره اوست به پای دگر
فیض در او مرحله در مرحله نور در او مشعله در مشعله
روح در این قافله محمل کش است این چه فضا وین چه ره دلکش است
آب درین بادیه اشک نیاز هادی ره مرحمت کار ساز
دیده ز بس پرتو خورشید تاب شب پره ای در گذر آفتاب
مانده در این ره خرد دور رو کند در این ره نظر تیزرو
خود به چنین جا که خرد مانده لال هست زبان را چه مجال مقال
جسم در او راه به جایی نیافت خواست رود قوت پایی نیافت
جان به حیل می کند اینجا مقام جسم که باشد که بود تیزگام
چند توان بود به دوری صبور دیده بر افروز به نور حضور
هر که در این ره به طلب گام زد گشت بقای ابدش نامزد
خیز که این راه به پایان بریم رخت به سرچشمه حیوان بریم
کسوت جسم از سر جان برکشیم یک دو قدح آب بقا در کشیم
غسل بر آریم در آب بقا چهره بشوئیم ز گرد فنا
خامهٔ رد برسر هر بد کشیم لوح فنا را رقم رد کشیم
چند نشینیم در این کنج تنگ چند توان کرد به یک جا درنگ
در بن این شیشه سیماب گون بند چو دیوم به هزاران فسون
آه که دیوانه شدم تا به چند در تن این شیشه توان بود بند
وای که هرچه کنم اهتمام جز بن این شیشه نیابم مقام
مور چو در شیشه بود سرنگون جانش از آنجا مگر آید برون
مور کی از شیشه نماید صعود تا ندمد بال و پرش از وجود
کو پر همت که از اینجا پریم رخت به سرمنزل عنقا بریم
شهپر همت چو بیابد مگس کی کندش فرق ز سیمرغ کس
همت اگر پایه فزایی کند پشه بی بال همایی کند
همت اگر پای به میدان نهد گوی فلک در خم چوگان نهد
گر نبود همت ازین نه صدف گوهر مقصود که آرد به کف

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه به تبیینِ جایگاهِ والایِ خلوت‌نشینی، دوری از هیاهویِ دنیوی و تلاش برایِ صیقل دادنِ روح و روان می‌پردازد. شاعر در ابتدا با تصویرسازی از عارفِ گوشه‌نشین، اهمیتِ بریدن از وابستگی‌هایِ بیهوده را ترسیم می‌کند و سپس در گفتگویی کنایی میانِ جوینده و عارف، به ضرورتِ کسبِ حکمت و معرفت تأکید می‌ورزد.

در بخش‌های میانی، شعر با تغییری لحن به ستایشِ جایگاهِ رفیعِ انسانیِ کامل می‌پردازد و در نهایت با استعاره‌سازی از «آینه»، به مخاطب یادآور می‌شود که قلبِ آدمی در اثرِ دلبستگی به دنیا همچون آینه‌ای زنگار گرفته است که تنها با «دمِ» روحانی و ریاضتِ درست، شفافیتِ اصلیِ خود را بازمی‌یابد و به حقیقتِ عالم متصل می‌شود.

معنای روان

اهل دلی ترک جهان کرده بود ز اهل جهان روی نهان کرده بود

انسانِ عارف و صاحب‌دلی بود که از دنیا دست شسته و دوری گزیده بود و چهره‌یِ خود را از مردمِ زمانه پنهان کرده بود.

نکته ادبی: ترکِ جهان کردن کنایه از زهد و دوری از لذات دنیوی است.

رفته و در زاویه ای ساخته وز همه آن زاویه پرداخته

در گوشه‌ای خلوت برایِ خود مأوایی ساخته بود و از همه‌یِ هیاهوهایِ دنیوی کناره گرفته بود.

نکته ادبی: زاویه در متون عرفانی به معنایِ خلوت‌گاه و خانقاه است.

آمده سیر از تک و پوی همه بسته در خانه به روی همه

از تکاپو و رفت‌وآمدِ مردم خسته شده بود و درِ خانه‌یِ خود را به رویِ همگان بسته بود.

نکته ادبی: بسته در خانه به روی همه، استعاره از انقطاع کامل از خلق و توجه به حق است.

مجلسی او دل آگاه او همدم او آه سحرگاه او

هم‌نشینِ او، قلبِ آگاهِ خودش بود و تنها همدم و هم‌نفسِ او، آهی بود که سحرگاهان از دل برمی‌کشید.

نکته ادبی: آه سحرگاهان، نمادِ استغاثه و نجوایِ عارفانه با پروردگار است.

ساخته چون جغد به ویرانه ای دم به دمش خود به خود افسانه ای

مانند جغدی که در ویرانه‌ها زندگی می‌کند، در گوشه‌ای تنها شده بود و هر لحظه با خود و برایِ خود، داستان‌ها و احوالی داشت.

نکته ادبی: تشبیه عارف به جغد در اینجا نه به معنای شومی، بلکه نشان‌دهنده انزوا و دوری از اجتماعاتِ پرهیاهو است.

رفت فضولی به در خانه اش زد به فضولی در کاشانه اش

شخصی کنجکاو (فضول) به درِ خانه‌یِ او آمد و با بی‌اجازه وارد شدن، درِ خانه‌اش را کوبید.

نکته ادبی: فضولی در اینجا هم به معنایِ کنجکاویِ ناپسند و هم به معنایِ اقدامِ بدونِ دعوت است.

داد جوابش ز درون سرا کهن سرد اینهمه کوبی چرا

عارف از درونِ خانه پاسخ داد که ای کسی که سرد و بی‌روح هستی، چرا این‌گونه در را می‌کوبی؟

نکته ادبی: کهن سرد، کنایه از بی‌بصیرتی و بی‌حاصلیِ نیتِ سائل است.

بستم از آنرو در کاشانه سخت تا تو نیاری به درخانه رخت

از این رو درِ خانه را محکم بستم تا تو به حریمِ من پا نگذاری.

نکته ادبی: رخت به در خانه آوردن کنایه از طمعِ ورود و مزاحمت است.

مرد ز بیرون در آواز داد کای همه را گشته درون از توشاد

مرد از بیرونِ در پاسخ داد: ای کسی که درونِ همه به واسطه‌یِ وجودِ تو شادمان و روشن است.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ وجودیِ اولیایِ الهی بر جانِ مردم.

تا ندهد دست مرادی که هست حلقهٔ این در نگذارم ز دست

تا زمانی که به آن مقصود و مرادِ اصلی‌ام نرسم، دست از حلقه‌یِ این در برنمی‌دارم.

نکته ادبی: حلقه در زدن کنایه از اصرار بر طلبِ فیض است.

حلقهٔ چشم است بر این در مرا کز تو شود کام میسر مرا

چشمِ امیدِ من به این در دوخته شده است، چرا که تنها از طریقِ تو می‌توانم به خواسته‌ام برسم.

نکته ادبی: حلقه چشم، کنایه از خیره شدن و انتظارِ کشیدن است.

گفت بگو تا چه هوا کرده ای بر در من بهر چه جا کرده ای

عارف گفت: بگو ببینم چه هوس و قصدی داری و چرا به درِ خانه‌یِ من آمده‌ای؟

نکته ادبی: هوا کردن در اینجا به معنایِ در سر داشتنِ نیتی خاص است.

گفت مرا آن هوس اینجا فکند کز تو و پند تو شوم بهره مند

مرد گفت: آن شوق و ارادت مرا به اینجا کشاند تا از وجودِ تو و اندرزهایِ تو بهره‌مند شوم.

نکته ادبی: بهره‌مند شدن از پند، نشانه خضوعِ سائل در برابرِ استاد است.

گفت نداری اثر هوش حیف عقل ترا کرد فراموش حیف

عارف گفت: افسوس که بهره‌ای از هوش و درک نداری؛ عقلت تو را فراموش کرده و از تو دور شده است.

نکته ادبی: عقل ترا کرد فراموش، تشخیص و کنایه از بی‌خردیِ سائل است.

گر شوی از نقد خرد بهره مند قیمت این پند شناسی که چند

اگر از گوهرِ خرد بهره‌مند شوی، آنگاه ارزش و قیمتِ واقعیِ این پند و اندرز را خواهی دانست.

نکته ادبی: نقدِ خرد، به معنایِ خردِ خالص و ناب است.

کاین همه آزار کشیدی ز من سد سخن تلخ شنیدی ز من

چرا که تو در اینجا از من رنج کشیدی و سخنانِ تلخِ بسیاری از من شنیدی.

نکته ادبی: آزار کشیدن به معنایِ تحملِ تندی‌هایِ استاد برایِ تربیتِ شاگرد است.

ساخته ام در به رخت استوار می روی از درگه من شرمسار

من در را به رویِ تو محکم بسته‌ام و تو با شرمساری از درگاهِ من بازمی‌گردی.

نکته ادبی: استوار کردنِ در، استعاره از انسدادِ مسیرِ ظاهری بر سائلِ ناپخته است.

وحشی از این دربدری سود چیست چیست از این مقصد و مقصود چیست

ای مردِ وحشی و بیابان‌گرد، این دربدری چه سودی برایت دارد؟ اصلاً مقصد و هدفِ تو از این کار چیست؟

نکته ادبی: وحشی در ادبیات عرفانی گاه به معنایِ کسی است که هنوز با آدابِ طریقت آشنا نیست.

به که در خانه برآری به گل تا نروی از در کس منفعل

بهتر است که درِ خانه را با گل بپوشانی (گل بگیری) تا دیگر از درِ خانه‌یِ کسی دستِ خالی و سرافکنده برنگردی.

نکته ادبی: به گل گرفتنِ در، کنایه از انسدادِ کاملِ راه است.

ای رطب تازه رس باغ جود ذات تو نوباوه باغ وجود

ای میوه‌یِ تازه‌یِ باغِ بخشش و جود، ذاتِ تو خودِ نوبرانه‌یِ باغِ هستی است.

نکته ادبی: تغییر لحن ناگهانی به مدح و ستایشِ مقامِ بلندِ عرفانی.

دانهٔ این نخل چو می کاشتند بر ثمری چون تو نظر داشتند

هنگامی که بذرِ این درختِ وجود را می‌کاشتند، امید و نظرشان بر این بود که میوه‌ای همچون تو به بار آورد.

نکته ادبی: نخلِ وجود، استعاره از انسانِ کامل است.

مهر سحر گردی بسیار کرد بر سر این کشته بسی کار کرد

خورشیدِ هدایت (مهرِ سحر) بسیار تلاش کرد و بر این کشتزار زحماتِ بسیاری کشید.

نکته ادبی: مهرِ سحر، می‌تواند اشاره به لطفِ الهی یا پیرِ راهبر باشد.

ابر کرم قطره بسی ریخته تا ز گل این نخل بر انگیخته

ابرِ بخشش و کرم، قطراتِ فراوانی بارید تا از گلِ این وجود، این درختِ پربار پرورش یابد.

نکته ادبی: ابرِ کرم، استعاره از فیضِ الهی است.

جز تو کسی میوهٔ این شاخ نیست غیر تو زیبندهٔ این کاخ نیست

به غیر از تو کسی میوه‌یِ این شاخسار نیست و جز تو کسی شایسته‌یِ این جایگاه و کاخ نیست.

نکته ادبی: زیبنده بودن به معنایِ شایستگی و تناسب است.

کاخ فلک را که برافراختند خاصه پی چون تو کسی ساختند

کاخِ آسمان را که برافراشتند، به طورِ ویژه برایِ کسی همچون تو ساختند.

نکته ادبی: این ابیات در مدحِ جایگاهِ رفیعِ انسانِ کامل یا ممدوح است.

کشور هستی ست مسلم ترا حکم رسد برهمه عالم ترا

تمامِ قلمروِ هستی به تو تعلق دارد و حکمِ تو بر تمامِ عالم نافذ است.

نکته ادبی: مسلم بودن به معنایِ در اختیار بودن و حاکمیتِ کامل است.

هر که به غیر از تو سپاه تواند گوش به در چشم به راه تواند

هر کسی که غیر از تو ادعایِ سپاهی و لشکر دارد، در حقیقت گوش‌به‌زنگ و چشم‌به‌راهِ دستوراتِ توست.

نکته ادبی: سپاه در اینجا می‌تواند به معنایِ پیروان یا کائنات باشد.

چرخ جنیبت کش فرمان تست گوی فلک در خم چوگان تست

آسمان رامِ فرمانِ توست و کره‌یِ زمین و فلک در دستِ تو همچون گوی در خمِ چوگان است.

نکته ادبی: تشبیه فلک به گوی، نشان‌دهنده‌یِ تسلط و قدرتِ ممدوح بر کائنات است.

دور زده دست به فتراک تو آمده محراب فلک خاک تو

گردون در برابرِ تو سرِ تعظیم فرود آورده و خاکِ درگاهِ تو، محرابِ آسمان‌ها شده است.

نکته ادبی: فتراک، تسمه‌ای است که به زینِ اسب می‌بندند؛ در اینجا به معنایِ تابعیت است.

حیف که باشی به چنین آبروی بر سر این گوی چو طفلان کوی

حیف است که تو با چنین مقام و منزلتی، بر سرِ این دنیا (گوی) مانندِ کودکان بازی کنی.

نکته ادبی: کودکانِ کوی، استعاره از اهلِ دنیا و کوته‌فکران است.

آب کزو گشته هر آلوده پاک می شود آلوده به یک مشت خاک

آبی که هر آلوده‌ای را پاک می‌کند، چگونه ممکن است خود به یک مشت خاک آلوده شود؟

نکته ادبی: اشاره به آلودگیِ طبعِ لطیفِ روحانی به تعلقاتِ مادی.

هر که در این خاک عداوت فن است خاک شود آخر اگر آهن است

هر کسی که در این دنیا به دنبالِ دشمنی و کینه است، سرانجام خاک خواهد شد؛ حتی اگر از آهن (سخت و قوی) باشد.

نکته ادبی: اشاره به فناپذیریِ انسان در برابرِ ابدیت.

آینه هر چند بود صاف دل زنگ برآرد چو بماند به گل

آینه هر چقدر هم که صاف و روشن باشد، اگر در میانِ گِل بماند، زنگار می‌گیرد.

نکته ادبی: آینه نمادِ دلِ آدمی و گل نمادِ دنیاست.

بگذر ازین خاک و گل عمر کاه چند کنی آیینه دل سیاه

از این دنیایِ خاکی و فانی که عمر را می‌کاهد بگذر؛ چرا آینه‌یِ دلت را با گناه و دنیاخواهی سیاه می‌کنی؟

نکته ادبی: آینه دل سیاه کردن، کنایه از گناه و دوری از حق است.

خیز و صفایی بده آیینه را زو بزدا ظلمت دیرینه را

برخیز و به این آینه صفایی بده و زنگارها و تاریکی‌هایِ قدیمی را از آن پاک کن.

نکته ادبی: صفا دادن، کنایه از توبه و تزکیه نفس است.

آینه کز زنگ شده تیره رنگ مالش خاکستر از او برده رنگ

آینه‌ای که از زنگار تیره شده است، با مالشِ خاکسترِ معرفت، رنگ و جلایِ خود را بازمی‌یابد.

نکته ادبی: خاکستر، در اینجا تمثیلی از ریاضت و فنایِ خود است.

آتشی از فقر و غنا برفروز هر چه بیایی ز علایق بسوز

آتشی از فقر (نیازِ معنوی) و بی‌نیازی (از دنیا) روشن کن و هر چیزی را که از دلبستگی‌ها داری، بسوزان.

نکته ادبی: فقر و غنا، پارادوکسِ عرفانی برایِ وابستگی به خدا و رهایی از دنیاست.

زان کف خاکستری آور به کف زنگ از آن آینه کن برطرف

از آن آتش، خاکستری به دست آور و با آن، زنگار را از رویِ آن آینه پاک کن.

نکته ادبی: ادامه‌یِ تمثیلِ آینه و صیقل دادنِ دل.

تا چو نظر جانب او افکنی دیده شود هر چه بود دیدنی

تا وقتی به آن (خدا یا حقیقت) نگاه می‌کنی، هر آنچه را که باید دید، ببینی.

نکته ادبی: دیدنی، کنایه از حقایقِ غیبی است.

آه که آیینه به زنگ اندر است هر نفسش تیرگی دیگر است

افسوس که آینه‌یِ دل اسیرِ زنگار است و هر نفسی که می‌آید، تیرگیِ تازه‌ای بر آن می‌افزاید.

نکته ادبی: تیرگیِ نفس، ناشی از غفلت و دنیاگرایی است.

بر همه روشن بود آیینه وار کز نفس آیینه رود در غبار

برایِ همه روشن است که همچون آینه، بر اثرِ نفسِ انسان، گرد و غبار بر آن می‌نشیند.

نکته ادبی: نفس در اینجا به معنایِ هوایِ نفسانی و گفتارِ بیهوده است.

آینهٔ دل که پر از نور باد از نفس تیره دلان دور باد

آینه‌یِ دل که باید سرشار از نور باشد، باید از نفسِ تیره‌یِ انسان‌هایِ بدخواه دور بماند.

نکته ادبی: تیره‌دلان، کسانی هستند که قلبشان زنگار دارد.

زنگ و غباری چو شود حایلش رفع نماید دم صاحب دلش

هرگاه زنگار و غباری میانِ دل و حق حایل شد، دمِ روح‌بخشِ صاحب‌دلی باید آن را برطرف کند.

نکته ادبی: صاحب‌دل، کسی است که به مرتبه‌یِ یقین رسیده است.

چرخ نگر کز نفس جان فزا ز آینه خور شده ظلمت زدا

به خورشید بنگر که چگونه با نفسِ جان‌بخشِ الهی، زنگار را از چهره‌یِ آینه‌یِ فلک می‌زداید.

نکته ادبی: تشبیه تأثیرِ معنوی به تابشِ خورشید.

هر نفسی را نبود این اثر می وزد این باد ز باغ دگر

هر کسی چنین تأثیری ندارد؛ این بادِ معنوی از باغِ دیگری می‌وزد.

نکته ادبی: باغِ دیگر، اشاره به عالمِ ملکوت و منبعِ فیض است.

کی به همه عمر دم ما کند آنچه به یک دم دم عیسا کند

اصلاً نفسِ ما در تمامِ عمر نمی‌تواند کاری کند که دمِ عیسی در یک لحظه انجام می‌دهد.

نکته ادبی: دمِ عیسا، نمادِ زنده کردنِ مردگان و جان‌بخشیِ معنوی است.

روح فزاید دم روح الهی با نفس روح کند همرهی

دمِ روح‌الهی، روح را افزون می‌کند و با نفسِ الهی همراه است.

نکته ادبی: روح‌الهی، استعاره از انفاسِ قدسیِ اولیاء است.

از دم ما طایفهٔ بلهوس زنده شود مرده چو شمع از نفس

از دمِ ما طایفه‌یِ هوس‌باز، مرده‌ها زنده می‌شوند؛ همان‌طور که شمع با نفسِ (فوتِ) ما روشن می‌شود.

نکته ادبی: ایهامِ نفس به معنایِ دمیدن و هوایِ نفس.

گر تو بر آنی که به جایی رسی رسته ز ظلمت به صفایی رسی

اگر تصمیم داری به جایِ والایی برسی، باید از تاریکی‌ها رها شوی تا به صفایِ باطن دست یابی.

نکته ادبی: صاف‌دلی، مرحله‌یِ کمالِ معرفت است.

صاف دلی را به مقابل گرای تا شودت ز آینه ظلمت زدای

به سراغِ کسی برو که دلی صاف و پاک دارد، تا با نگاهِ او، زنگارِ تاریکی از دلت پاک شود.

نکته ادبی: مقابل گراییدن، به معنایِ ارادت و شاگردی نزدِ مرشد است.

ماه چو با مهر مقابل شود وارهد از ظلمت و کامل شود

ماه هنگامی که با خورشید (مهر) روبرو می‌شود، تاریکی‌هایش از بین می‌رود و به کمالِ قرصِ کامل می‌رسد.

نکته ادبی: مهر در اینجا استعاره از خورشید و نور حقیقت است.

لیک بسی راه کند طی هلال تا گذر آرد به مقام و کمال

اما هلال ماه باید راهی طولانی را طی کند تا سرانجام به مقامِ کامل‌شدن برسد.

نکته ادبی: اشاره به طی‌طریقِ تدریجیِ سالک.

ره به در کعبه نیابد کسی تا نکند قطع بیابان بسی

هیچ‌کس نمی‌تواند به کعبهِ مقصود برسد، مگر آنکه بیابان‌های سختی را پشت سر بگذارد.

نکته ادبی: استعاره از سختی‌های راه طریقت.

کعبهٔ وصل است هوای دگر سیر ره اوست به پای دگر

این کعبهِ وصل، جایگاه خاصی دارد و رسیدن به آن مستلزمِ گام‌های متفاوتی (عشق و معرفت) است.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای میل و طلب معنوی است.

فیض در او مرحله در مرحله نور در او مشعله در مشعله

در این مسیر، فیضِ الهی پله‌پله و انوارِ هدایت، شعله‌به‌شعله بر جانِ سالک می‌تابد.

نکته ادبی: مرحله و مشعله تکرار و تناسب دارند.

روح در این قافله محمل کش است این چه فضا وین چه ره دلکش است

در این کاروانِ معنوی، روحِ انسان بارکشِ این سفر است؛ چه فضای دل‌انگیز و چه راهِ زیبایی است.

نکته ادبی: محمل‌کش بودنِ روح استعاره از تحمل بارِ تکالیفِ معنوی است.

آب درین بادیه اشک نیاز هادی ره مرحمت کار ساز

در این بیابانِ سلوک، اشکِ نیاز مانندِ آب است و عنایتِ خداوندی، راهنمایِ کارسازِ مسافران است.

نکته ادبی: بادیه در اینجا استعاره از جهانِ فانی است.

دیده ز بس پرتو خورشید تاب شب پره ای در گذر آفتاب

چشمِ انسان در برابرِ تابشِ خورشیدِ حقیقت، همچون خفاشی است که در برابرِ نورِ عظیمِ خورشید ناتوان و بی‌دید است.

نکته ادبی: شب‌پره استعاره از انسانِ ناتوان در شناختِ ذاتِ حق است.

مانده در این ره خرد دور رو کند در این ره نظر تیزرو

در این مسیر، عقل که همیشه پیشرو بود، درمانده است و تنها کسی که با بینشِ درونی نگاه می‌کند، به مقصد می‌رسد.

نکته ادبی: دوررو صفتِ عقلِ مادی‌نگر است.

خود به چنین جا که خرد مانده لال هست زبان را چه مجال مقال

در چنین جایگاهی که عقلِ انسان در شگفت مانده، زبان را چه جای سخن گفتن است؟

نکته ادبی: اشاره به حیرتِ عارف در مواجهه با حق.

جسم در او راه به جایی نیافت خواست رود قوت پایی نیافت

جسم در این مسیر به جایی نرسید و هرچند خواست که حرکت کند، توان و پایی برای پیمودن نیافت.

نکته ادبی: تضاد میانِ طلبِ جسم و ناتوانیِ او.

جان به حیل می کند اینجا مقام جسم که باشد که بود تیزگام

جان با ترفندهای معنوی در این مقام می‌ماند؛ جسم که جایگاهی در این مسیر ندارد که بخواهد تندروی کند.

نکته ادبی: حیل به معنای چاره‌جوییِ عارفانه است.

چند توان بود به دوری صبور دیده بر افروز به نور حضور

چقدر می‌توان در دوری از حق صبور بود؟ چشمانت را به نورِ حضورِ خداوند روشن کن.

نکته ادبی: حضور اصطلاحی عرفانی به معنای شهودِ حق است.

هر که در این ره به طلب گام زد گشت بقای ابدش نامزد

هرکس که در این راهِ طلب، گامی برداشت، نامِ او برای رسیدن به بقای ابدی ثبت شد.

نکته ادبی: نامزد شدن به معنای انتخاب شدن برای مقصود است.

خیز که این راه به پایان بریم رخت به سرچشمه حیوان بریم

برخیز که باید این راه را تمام کنیم و بار و بنه خود را به سرچشمهِ آبِ حیات برسانیم.

نکته ادبی: سرچشمه حیوان همان چشمه آبِ حیات و استعاره از حقیقت است.

کسوت جسم از سر جان برکشیم یک دو قدح آب بقا در کشیم

لباسِ جسم را از تنِ جان بیرون بیاوریم و یک دو جرعه از آبِ جاودانگی بنوشیم.

نکته ادبی: کسوتِ جسم استعاره از تعلقاتِ مادی است.

غسل بر آریم در آب بقا چهره بشوئیم ز گرد فنا

در آبِ جاودانگی غسل کنیم تا چهرهِ جان را از گرد و غبارِ فنا و نیستی پاک کنیم.

نکته ادبی: گردِ فنا استعاره از تعلقاتِ دنیوی است.

خامهٔ رد برسر هر بد کشیم لوح فنا را رقم رد کشیم

بر سرِ هر بدی خطِ بطلان بکشیم و صفحهِ نابودی و نیستی را پاک کنیم.

نکته ادبی: خامه استعاره از قلم و تدبیر است.

چند نشینیم در این کنج تنگ چند توان کرد به یک جا درنگ

تا کی در این کنجِ کوچک (دنیا) بنشینیم و تا کی می‌توان در یک جا متوقف ماند؟

نکته ادبی: کنجِ تنگ استعاره از دنیای محدود است.

در بن این شیشه سیماب گون بند چو دیوم به هزاران فسون

در این دنیا که مثلِ شیشه، ناپایدار و جیوه مانند است، مثلِ دیوی با هزاران نیرنگ اسیر شده‌ام.

نکته ادبی: شیشهِ سیماب‌گون استعاره از دنیا و ماهیتِ متزلزلِ آن است.

آه که دیوانه شدم تا به چند در تن این شیشه توان بود بند

آه که دیوانه شدم؛ تا کی می‌توان در قالبِ این تنِ شیشه‌ای محبوس بود؟

نکته ادبی: شیشه به کالبد و بدنِ انسانی اشاره دارد.

وای که هرچه کنم اهتمام جز بن این شیشه نیابم مقام

وای که هرچه تلاش می‌کنم، جز در تهِ این شیشهِ دنیا جای دیگری پیدا نمی‌کنم.

نکته ادبی: مقام یافتن به معنای رسیدن به جایگاهِ استوار است.

مور چو در شیشه بود سرنگون جانش از آنجا مگر آید برون

وقتی موری در شیشه واژگون بیفتد، آیا جانش می‌تواند از آنجا خارج شود؟

نکته ادبی: مور استعاره از انسانِ اسیرِ تن است.

مور کی از شیشه نماید صعود تا ندمد بال و پرش از وجود

مور چگونه می‌تواند از شیشه بالا برود و خارج شود، مگر اینکه بال و پرِ روحانیت در وجودش دمیده شود؟

نکته ادبی: بال و پر در اینجا استعاره از استعدادِ معنوی است.

کو پر همت که از اینجا پریم رخت به سرمنزل عنقا بریم

کجاست آن بالِ همت که با آن پرواز کنیم و بارِ خود را به منزلگاهِ سیمرغ (حقیقت) برسانیم؟

نکته ادبی: عنقا (سیمرغ) استعاره از مقامِ بلندِ کمال و حقیقت است.

شهپر همت چو بیابد مگس کی کندش فرق ز سیمرغ کس

وقتی مگسِ ضعیف، بالِ همت پیدا کند، دیگر چه کسی می‌تواند او را از سیمرغ تشخیص دهد؟

نکته ادبی: اشاره به اوج گرفتنِ سالک با نیت و اراده.

همت اگر پایه فزایی کند پشه بی بال همایی کند

اگر همتِ بلند پایه بگیرد، حتی پشهِ بی‌بال هم می‌تواند به مقامِ همایِ سعادت برسد.

نکته ادبی: هما نمادِ شکوه و بلندیِ مقام است.

همت اگر پای به میدان نهد گوی فلک در خم چوگان نهد

اگر همت به میدان بیاید، می‌تواند گویِ فلک را در چنبرهِ قدرتِ خویش درآورد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ معنویِ اراده.

گر نبود همت ازین نه صدف گوهر مقصود که آرد به کف

اگر همتِ بلند نباشد، چه کسی می‌تواند گوهرِ مقصود را از این نُه لایه آسمان به دست آورد؟

نکته ادبی: نه صدف استعاره از نُه فلک است.