خلد برین

وحشی بافقی

در سپاسگزاری

وحشی بافقی
فرض بود بر همه شکر و سپاس شکر و سپاسی نه به حد قیاس
شکر و سپاسی که خدا را سزد خالق ما، رازق ما را سزد
رازق ما آن که به خوان نعم خواند جهان را به وجود از عدم
هست جهان سفرهٔ احسان او اهل جهان زله خور خوان او
هر که نه پروردهٔ این نعمت است از سر خوان عدمش قسمت است
مائدهٔ فیض چه جزو و چه کل برده از او فیض چه خار و چه گل
او چمن آراست دگرها چمن باد برد شاخ گل و نسترن
ور نکند طرح چمن از نخست بر قد گلبن نشود جامه چست
نسخه هر گل که رقمها در اوست شرح کمال چمن آرا در اوست
حرف نگار صحف کاینات بی ورق و بی قلم و بی دوات
نقش کن لوح درون و برون صنعتش از تهمت آلت مصون
گر نبود آهن خارا تراش سنگ کجا بت شود از بت تراش
بتگر اگر تیشه نیارد به دست پیکر بت را نتوان نقش بست
ور نبود قوت آن پیشه اش رخنه گر کار شود تیشه اش
بت که نگارنده شدش بت نگار چون دهدش کس به خدایی قرار
هست خدا آن که بود بی نیاز در همه کاری همه را کار ساز
آنکه مقدم عدمش بر وجود چون کندش کس به خدایی سجود
نقش نبود از بت و از بت نگار کاو همه را بود خداوندگار
پیشتر از نام بت و بت پرست بود خداوند بدینسان که هست
جان و جسد را به هم الفت فزای و ز دل و جان گرد کدورت زدای
راهنمای خرد راهجوی کام گشای نفس گرم پوی
پویه ده ابلق گیتی نورد گرم کن زردهٔ آفاق گرد
غالیه سای چمن دلفروز مجمره گردان گل عود سوز
زنگ زدای دل دلخستگان قفل گشای در دربستگان
عقده گشاینده دشوارها چاره نماینده آزارها
تاب ده لالهٔ لعلی چراغ جام گر نرگس زرین ایاغ
کحل کش باصرهٔ ماه ومهر مشعله افروز بساط سپهر
صدر نشان دل روشن ضمیر خرده شناس خرد خرده گیر
عقل که هست از همه آگاه تر در ره او از همه گمراه تر
راه به کنهش نبرد عقل کس معرفت الله همین است و بس
صدق ندارد نفس هیچ کس صادق اگرهست بود صبح و بس
بر سر این لوح رقم مختلف نیست یکی راست به غیر از الف
نیست در این لجه به غیر از سحاب آن که شداز حرف حیا نام یاب
هیچ کمر بسته بجز نی نماند صاف دلی غیر خم می نماند
کیست در این دیر حوادث پذیر غیر خم می که بود گوشه گیر
روی زمین ز اهل هنر رفته اند اهل هنر زیر زمین خفته اند
صافی از این میکده باقی نماند گشت تهی شیشه و ساقی نماند
شمع فروزنده ز پرتو نشست صبح شد و رونق مجلس شکست
تیره گلی از می گلرنگ ماند کان تهی از لعل شد و سنگ ماند
گشت تهی بزم ز شمع طراز ماند همین دوده ای از شمع باز
گنج زجا رفت وبه جا خفت مار لیک نه ماری که بود مهره دار
بگذر از این طایفه ماروش بر صفت مار به آزار خوش
خیز و منه پا به سر راهشان بشنو و مگذر ز گذرگاهشان
پای نهی در ره افعی به خاک لیک کنندت دم فرصت هلاک
تا نشوی همچو زمین پایمال دور نشین از همه گردون مثال
روی به مردم منما چون پری تا طلبندت به سد افسونگری
رخ منما وز همه در پرده باش بر صفت روز گذر کرده باش
تا چو کند یاد تو در دل گذار روی دهد گریه بی اختیار
بگذر از این طایفه پرده در پرده نشین باش چو نور بصر
رسم وفا نیست در اهل جهان همچو وفا پای بکش از میان
باش به عزلتگه خود پا به گل تا نروی از در کس منفعل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخش محتواییِ متمایز سامان یافته است؛ نخست، ستایش‌نامه‌ای عرفانی و الهیاتی است که بر یگانگی و بی‌نیازی خداوند تأکید می‌ورزد و با بهره‌گیری از استدلال‌های منطقی، پوچیِ پرستشِ غیرخدا (بت‌واره‌ها) را تبیین می‌کند. در این بخش، شاعر خداوند را سرچشمه‌ی مطلقِ وجود و کمال می‌داند که عقل بشر از درکِ کنه ذاتِ او عاجز است.

بخش دوم اثر، رویکردی اجتماعی و اخلاقی دارد و با زبانی انتقادی، از زوالِ هنر، معرفت و صفا در جامعه سخن می‌گوید. شاعر در این قسمت با نگاهی بدبینانه به اطرافیان، مخاطب را به دوری از نااهلان (که آن‌ها را به مار تشبیه می‌کند) و گوشه‌نشینی و حفظِ حریمِ خویشتن فرا می‌خواند تا از گزندِ روزگار و نامردمی‌ها در امان بماند.

معنای روان

فرض بود بر همه شکر و سپاس شکر و سپاسی نه به حد قیاس

بر همه واجب است که خدا را سپاس گویند؛ سپاس‌گزاری‌ای که از حد و اندازه قیاس‌های بشری فراتر است.

نکته ادبی: فرض: واجب و لازم. قیاس: اندازه‌گیری و سنجش ذهنی.

شکر و سپاسی که خدا را سزد خالق ما، رازق ما را سزد

این ستایش، تنها برازنده خداست؛ همان که آفریننده و روزی‌دهنده ماست.

نکته ادبی: سزد: سزاوار بودن؛ کنایه از شایستگی مطلق پروردگار.

رازق ما آن که به خوان نعم خواند جهان را به وجود از عدم

روزی‌دهنده ما همان است که جهان را از نیستی به هستی خواند و بر سفره نعمتش نشاند.

نکته ادبی: خوان: سفره؛ استعاره از گستره هستی.

هست جهان سفرهٔ احسان او اهل جهان زله خور خوان او

جهان همچون سفره‌ای است که بخشش او بر آن گسترده است و همه جهانیان از این خوان، بهره می‌برند.

نکته ادبی: زله: باقیمانده غذا؛ کنایه از اینکه تمام وجودِ جهان در گروِ بخششِ اوست.

هر که نه پروردهٔ این نعمت است از سر خوان عدمش قسمت است

هر کس که از این نعمت‌های الهی بی‌بهره باشد، گویی هنوز در همان دنیای نیستی و عدم باقی مانده است.

نکته ادبی: خوان عدم: استعاره از نیستی.

مائدهٔ فیض چه جزو و چه کل برده از او فیض چه خار و چه گل

سفره فیضِ او چه در کل و چه در جزئیات، شاملِ همه موجودات از خار تا گل شده است.

نکته ادبی: مائده: سفره غذا یا طعام؛ نماد فیض الهی.

او چمن آراست دگرها چمن باد برد شاخ گل و نسترن

اوست که باغ و چمن را آراست، و اگر او نبود، بادِ خزان شاخ و برگ را از بین می‌برد.

نکته ادبی: چمن آراستن: استعاره از خلقت و نظم‌بخشی به جهان.

ور نکند طرح چمن از نخست بر قد گلبن نشود جامه چست

اگر او طرحِ اولیه چمن را ترسیم نمی‌کرد، لباسِ زیبایی و هستی بر تنِ درختان نمی‌نشست.

نکته ادبی: جامه چست: کنایه از برازندگی و آراستگیِ آفرینش.

نسخه هر گل که رقمها در اوست شرح کمال چمن آرا در اوست

نقشِ هر گلی که در جهان وجود دارد، بیانگرِ کمال و هنرمندیِ آن آفریننده (چمن‌آرا) است.

نکته ادبی: رقم: نقاشی و نوشته؛ کنایه از جلوه‌های خلقت.

حرف نگار صحف کاینات بی ورق و بی قلم و بی دوات

نوشته‌های کتابِ هستی، بدون نیاز به کاغذ و قلم و مرکب، توسط او نگاشته شده است.

نکته ادبی: صحف: جمع صحیفه (کتاب‌ها)؛ کنایه از کل کائنات.

نقش کن لوح درون و برون صنعتش از تهمت آلت مصون

او که لوحِ درون و برون را نقش می‌زند، صنعت و آفرینشِ او از نیاز به ابزار و وسایل مادی پاک و منزه است.

نکته ادبی: تهمت آلت: استعاره از ناتوانی در آفرینش بدون وسیله که نقص محسوب می‌شود.

گر نبود آهن خارا تراش سنگ کجا بت شود از بت تراش

اگر ابزارِ سنگ‌تراشی نباشد، سنگِ سخت چگونه به شکلِ بت در می‌آید؟

نکته ادبی: آهن خارا تراش: ابزار پیکرتراشی؛ کنایه از نیازِ مخلوق به اسباب.

بتگر اگر تیشه نیارد به دست پیکر بت را نتوان نقش بست

اگر بت‌تراش تیشه‌ای نداشته باشد، نمی‌تواند پیکره بت را بتراشد و نقش ببندد.

نکته ادبی: بت‌تراش: استعاره از خالقِ صوری و کوچک.

ور نبود قوت آن پیشه اش رخنه گر کار شود تیشه اش

و اگر مهارت و قوتِ دستِ آن صنعتگر نباشد، تیشه فقط باعثِ خرابی و شکستنِ سنگ می‌شود.

نکته ادبی: رخنه: سوراخ و شکستگی؛ کنایه از اینکه بدون تدبیر، کار به فساد می‌انجامد.

بت که نگارنده شدش بت نگار چون دهدش کس به خدایی قرار

بتی که خودش ساخته دستِ بت‌تراش است، چگونه می‌تواند خدا تلقی شود؟

نکته ادبی: بت نگار: پیکرتراش.

هست خدا آن که بود بی نیاز در همه کاری همه را کار ساز

خدا کسی است که از همه چیز بی‌نیاز است و کارسازِ تمامِ امورِ موجودات است.

نکته ادبی: کارساز: از صفات فاعلی خداوند.

آنکه مقدم عدمش بر وجود چون کندش کس به خدایی سجود

کسی که پیش از وجود داشتن، نیستی‌اش (عدمش) مقدم بوده، چگونه می‌تواند معبود و خدا باشد؟

نکته ادبی: مقدم بودن عدم: استدلال فلسفی بر مخلوق بودنِ غیرِ خدا.

نقش نبود از بت و از بت نگار کاو همه را بود خداوندگار

هیچ‌کدام از بت‌ها و بت‌تراش‌ها نقش‌آفرین نیستند، زیرا خداوندِ حقیقی، خالقِ همه آن‌هاست.

نکته ادبی: خداوندگار: مالک و پروردگار.

پیشتر از نام بت و بت پرست بود خداوند بدینسان که هست

خداوند پیش از آنکه نامِ بت یا بت‌پرستی مطرح شود، به همان شکلی که اکنون هست، وجود داشته است.

نکته ادبی: اشاره به ازلی بودن ذات باری‌تعالی.

جان و جسد را به هم الفت فزای و ز دل و جان گرد کدورت زدای

روح و جسم را با هم آشتی ده و آلودگی‌های گناه را از جان و دلت پاک کن.

نکته ادبی: الفت فزای: دعوت به اعتدال و صلح درونی.

راهنمای خرد راهجوی کام گشای نفس گرم پوی

ای کسی که خردِ راهجو داری، با نفسِ مشتاق و پویا به دنبالِ کمال باش.

نکته ادبی: راهجوی: صفتِ خرد که به دنبال حقیقت است.

پویه ده ابلق گیتی نورد گرم کن زردهٔ آفاق گرد

ای کسی که به اسبِ سرکشِ روزگار و جهان، نیرو می‌دهی و پهنه آسمان‌ها را گرم و پرشور می‌کنی.

نکته ادبی: ابلق گیتی نورد: استعاره از گذر سریع زمان و دنیا.

غالیه سای چمن دلفروز مجمره گردان گل عود سوز

ای کسی که عطرِ خوشِ چمن را می‌پراکنی و در مجلسِ گل، عود می‌سوزانی.

نکته ادبی: غالیه سای: کسی که خوشبو می‌کند.

زنگ زدای دل دلخستگان قفل گشای در دربستگان

تو زدودنِ زنگار از دلِ غمگینان و باز کردنِ درهای بسته بر آنان هستی.

نکته ادبی: قفل گشای: استعاره از فرج و گشایش امور.

عقده گشاینده دشوارها چاره نماینده آزارها

تو گره‌گشای مشکلاتِ دشوار و چاره‌جوی دردهای دردمندان هستی.

نکته ادبی: عقده گشاینده: کنایه از حل مسائل لاینحل.

تاب ده لالهٔ لعلی چراغ جام گر نرگس زرین ایاغ

تو هستی که به لاله سرخ، درخشش می‌دهی و گلِ نرگس را همچون جامی زرین پربار می‌کنی.

نکته ادبی: ایلاغ: جام و ظرف شراب؛ کنایه از زیباییِ گل نرگس.

کحل کش باصرهٔ ماه ومهر مشعله افروز بساط سپهر

تو سرمه دیدگانِ خورشید و ماه هستی و بساط آسمان را با نورِ خود روشن می‌کنی.

نکته ادبی: کحل: سرمه؛ کنایه از بینایی‌بخش بودنِ خدا به عالم.

صدر نشان دل روشن ضمیر خرده شناس خرد خرده گیر

تو مایه سربلندیِ دل‌های روشن‌ضمیر و منتقدِ دقیقِ خردِ انسان هستی.

نکته ادبی: صدر نشین: جایگاهِ رفیع و والا.

عقل که هست از همه آگاه تر در ره او از همه گمراه تر

عقل که از همه چیز آگاه‌تر است، در مسیرِ شناختِ ذاتِ تو از همه گمراه‌تر است.

نکته ادبی: تناقضِ زیبا (پارادوکس) در ناتوانی عقل.

راه به کنهش نبرد عقل کس معرفت الله همین است و بس

هیچ عقلی نمی‌تواند به عمقِ شناختِ او برسد؛ معرفتِ خدا همین است و بس که ناتوانی خود را دریابیم.

نکته ادبی: کنه: عمق و حقیقتِ ذات.

صدق ندارد نفس هیچ کس صادق اگرهست بود صبح و بس

هیچ انسانی حقیقتِ محض را ندارد، مگر «صبح» که صادقانه (راست) طلوع می‌کند.

نکته ادبی: ایهام: صادق (به معنی راستگو و همچنین نام ستاره صبح/صبح صادق).

بر سر این لوح رقم مختلف نیست یکی راست به غیر از الف

بر این لوحِ هستی، نقش‌های گوناگونی نوشته شده، اما هیچ‌کدام به راستیِ حرف «الف» نیستند.

نکته ادبی: الف: در عرفان، نمادِ وحدت و ذات خداوند است.

نیست در این لجه به غیر از سحاب آن که شداز حرف حیا نام یاب

در این دریای وجود، چیزی جز ابر نیست؛ ابری که از حرف «ح» (حیات) نام گرفته است.

نکته ادبی: لجه: دریای عمیق؛ اشاره به استعاره‌های عرفانی حروف.

هیچ کمر بسته بجز نی نماند صاف دلی غیر خم می نماند

جز نی که کمرِ خویش بسته، چیزی نماند و غیر از خلوصِ دل که در خمِ شراب (شرابِ معنوی) دیده می‌شود، چیزی باقی نیست.

نکته ادبی: نی: نمادِ انسانِ عاشق و تهی از خود.

کیست در این دیر حوادث پذیر غیر خم می که بود گوشه گیر

چه کسی در این دنیای پرحادثه، جز گوشه‌نشینان (مانند خمِ شراب) باقی مانده است؟

نکته ادبی: دیر: میکده یا صومعه (جهان)؛ خم: استعاره از عارفِ گوشه‌گیر.

روی زمین ز اهل هنر رفته اند اهل هنر زیر زمین خفته اند

اهلِ هنر و معرفت از روی زمین رفته‌اند و زیر خاک آرمیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به انقراضِ اهلِ کمال.

صافی از این میکده باقی نماند گشت تهی شیشه و ساقی نماند

از این میکده دیگر آدمِ صافی و باصفایی باقی نمانده، شیشه خالی شده و ساقی نیز رفته است.

نکته ادبی: میکده: استعاره از عالمِ عرفان.

شمع فروزنده ز پرتو نشست صبح شد و رونق مجلس شکست

شمعِ روشنِ محفل خاموش شد؛ صبح دمید و رونقِ بزم از میان رفت.

نکته ادبی: صبح: کنایه از پایانِ دوره خوشی یا فرصت.

تیره گلی از می گلرنگ ماند کان تهی از لعل شد و سنگ ماند

فقط لکه‌ای تیره از شرابِ سرخ باقی ماند؛ چرا که تهی از شراب (لعل) شده و فقط سنگِ تهِ ظرف باقی مانده است.

نکته ادبی: لعل: استعاره از شرابِ گوارا؛ سنگ: تهِ ظرف یا رسوباتِ بی ارزش.

گشت تهی بزم ز شمع طراز ماند همین دوده ای از شمع باز

بزم از شمعِ درخشان خالی شد و فقط دودی سیاه از شمع باقی ماند.

نکته ادبی: دوده: نشانه‌ی زوال و پیریِ دنیا.

گنج زجا رفت وبه جا خفت مار لیک نه ماری که بود مهره دار

گنج رفته و مار در جای آن آرمیده است، اما نه آن ماری که مهره‌ای ارزشمند در سر دارد.

نکته ادبی: مار مهره‌دار: استعاره از موجودی که در عینِ خطر، نفعی نیز دارد؛ اینجا منظور افرادِ بی‌فایده و خطرناک است.

بگذر از این طایفه ماروش بر صفت مار به آزار خوش

از این جماعتِ مارصفت دوری کن و بدان که آن‌ها حتی با آزار رساندن نیز خوش‌حالند.

نکته ادبی: ماروش: کنایه از افراد بدذات و موذی.

خیز و منه پا به سر راهشان بشنو و مگذر ز گذرگاهشان

برخیز و در راهِ آن‌ها قدم مگذار؛ سخنشان را بشنو اما از گذرگاهشان عبور نکن.

نکته ادبی: نصیحتِ اخلاقی برای دوری از نااهلان.

پای نهی در ره افعی به خاک لیک کنندت دم فرصت هلاک

اگر پا در راهِ این افعی‌ها بگذاری، در فرصتی مناسب تو را نابود می‌کنند.

نکته ادبی: افعی: استعاره از آدم‌های کینه‌توز.

تا نشوی همچو زمین پایمال دور نشین از همه گردون مثال

تا مثلِ زمین زیرِ پای دیگران لگدمال نشوی، از همه مردم دوری کن.

نکته ادبی: گردون‌مثال: بلندمرتبه و دور از دسترس.

روی به مردم منما چون پری تا طلبندت به سد افسونگری

خودت را به مردم نشان نده، مانند پری؛ تا تو را با افسون و فریب نطلبند.

نکته ادبی: پری: موجودی که در خفاست و جستجوی آن به فریب می‌انجامد.

رخ منما وز همه در پرده باش بر صفت روز گذر کرده باش

رخ نشان نده و همیشه در پرده باش؛ مانند روز که بی‌سروصدا می‌گذرد و می‌رود.

نکته ادبی: پرده‌نشین: نمادِ عزت و استغنا.

تا چو کند یاد تو در دل گذار روی دهد گریه بی اختیار

تا وقتی که کسی یادِ تو می‌کند و به فکرت می‌افتد، بی‌اختیار اشکش جاری شود.

نکته ادبی: تاثیرِ دوری در افزایشِ ارادت.

بگذر از این طایفه پرده در پرده نشین باش چو نور بصر

از این جماعتِ پرده‌در دوری کن و همچون نورِ چشم، در جای خود پنهان و عزیز باش.

نکته ادبی: نور بصر: چیزی که در عینِ حضور، دیده نمی‌شود.

رسم وفا نیست در اهل جهان همچو وفا پای بکش از میان

در میانِ مردمِ این جهان، وفا وجود ندارد؛ پس تو هم مانندِ وفا، خود را از میان آن‌ها کنار بکش.

نکته ادبی: پای در میان کشیدن: کنایه از دوری گزیدن و انزوا.

باش به عزلتگه خود پا به گل تا نروی از در کس منفعل

تا ناچار نشوی که به امید دریافتِ چیزی به درِ خانه کسی بروی و دستِ خالی و شرمسار بازگردی.

نکته ادبی: «منفعل» در متون کلاسیک اغلب به معنای سرافکنده، شرمسار و درهم‌شکسته است که از تأثیرِ رفتارِ تحقیرآمیزِ دیگران حاصل می‌شود.