خلد برین

وحشی بافقی

آغاز سخن

وحشی بافقی
طرح نوی در سخن انداختم طرح سخن نوع دگر ساختم
بر سر این کوی جز این خانه نیست رهگذر مردم دیوانه نیست
ساخته ام من به تمنای خویش خانه ای اندر خور کالای خویش
هیچ کسم نیست به همسایگی تا زندم طعنه ز بی مایگی
بانی مخزن که نهاد آن اساس مایه او بود برون از قیاس
خانه پر از گنج خداداد داشت عالمی از گنج خود آباد داشت
از مدد طبع گهر سنج خویش مخزنی آراست پی گنج خویش
بود در او گنج فراوان به کار مخزن سد گنج چه، سد سد هزار
گوهر اسرار الاهی در او آنقدر اسرار که خواهی در او
هر که به همسایگی او شتافت غیرت شاهی جگرش را شکافت
شرط ادب نیست که پهلوی شاه غیر شهان را بود آرامگاه
من که در گنج طلب می زنم گام در این ره به ادب می زنم
هم ادبم راه به جایی دهد در طلبم قوت پایی دهد
جهد کنم تا به مقامی رسم گام نهم پیش و به کامی رسم
کام من اینست که فیاض جود انجمن آرای بساط وجود
مرحمت خویش کند یار من کم نکند مرحمت از کار من
آن که به ما قوت گفتار داد گنج گهر داد و چه بسیار داد
کرد به ما لطف ز لطف عمیم نادره گنجی و چه گنج عظیم
آن که از این گنج نشد بهره مند قیمت این گنج چه داند که چند
دخل جهان گشته مهیا از این بلکه دو عالم شده پیدا از این
بود جهان بر سر کوی عدم بی خبر از وضع جهان قدم
نه سخن کون و نه ذکر مکان نه ز هیولا وز صورت نشان
نام سما و لقب ارض نه عمق نه وطول نه و عرض نه
چون نه ز ابعاد نشان بود و نام قابل ابعاد که بود و کدام
غیر برون بود ز ملک وجود غیر یکی ذات مقدس نبود
بود یکی ذات و هزاران صفات واحد مطلق صفتش عین ذات
زنده باقی احد لایزال حی توانا صمد ذوالجلال
بیند و گوید نه به چشم و زبان زو شده موجود هم این و هم آن
آن که از او دیده فروزد چراغ وز مدد باصره دارد فراغ
وان که دهد کام و زبان را بیان هست چه محتاج به کام و زبان
آنچه نه او بود نمودی نداشت محض عدم بود و وجودی نداشت
خلوتیان جمله به خواب عدم در تتق غیب فرو بسته دم
تیره شبی بود، درآن تیره شب ما همه در خواب فرو بسته لب
شام سیاهی که دو عالم تمام گم شده بودند در آن تیره شام
موج برآورد محیط قدم ابر بقا خاست ز بحر کرم
گشت از آن ابر که شد درفشان حامله در صدف کن فکان
شعشعهٔ آن گهر شب فروز کرد شب تار جهان همچو روز
صبح دل افروز عنایت دمید باد روان بخش هدایت وزید
کوکبهٔ مهر پدیدار شد هر دو جهان مطلع انوار شد
از اثر گرمی آن آفتاب دیده گشودند جهانی ز خواب
عقل جنیبت ز همه تاخت پیش رایت خویش از همه افراخت پیش
فوج به فوج از پی هم می رسید خیل و حشم بود که صف می کشید
جیش عدم سوی وجود آمدند بر سر میدان شهود آمدند
تاخت برون لشکری از هر طرف پیش جهاندند و کشیدند صف
لشکر حسن از طرفی در رسید عشق و سپاهش ز برابر رسید
از طرف حسن برون تاخت ناز وز طرف عشق در آمد نیاز
عشق و سپاهی ز کران تا کران حسن و وفا بود جهان تا جهان
محنت و درد سپه بی شمار آمد و صف زد ز یمین و یسار
سوز و گداز آمده در قلبگاه زد علم خویش به قلب سپاه
از صف خود عشق جدا گشت فرد تاخت به میدان و طلب کرد مرد
پر جگر آن مرد که شد مرد عشق آمد و نگریخت ز ناورد عشق

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شاعر در این اثر، نخست با فروتنی از نوآوری در شیوه بیان و آفرینش اثر ادبی خود به عنوان گنجینه‌ای از اسرار سخن می‌گوید و آن را متأثر از عنایت پروردگار می‌داند. او خود را در مسیرِ طلبِ حقیقت، نیازمندِ ادب و رعایتِ حریمِ درگاهِ الهی می‌داند و به تبیینِ جایگاهِ خویش در پیشگاهِ مطلق می‌پردازد.

در ادامه، کلام از ساحتِ ادب به ساحتِ عرفانِ نظری و جهان‌شناسیِ دینی می‌رود. شاعر با زبانی تمثیلی، پیش از آغازِ هستی را ترسیم می‌کند؛ زمانی که جز ذاتِ بی‌همتای خداوند، هیچ نبود و جهان در غیبتِ مطلق به سر می‌برد.

در نهایت، فرآیندِ آفرینش با تجلیِ اراده‌ی الهی («کن فکان») ترسیم می‌شود که همچون نوری در تاریکیِ عدم، هستی را روشن کرد و لشکری از مفاهیمِ وجودی همچون عشق، زیبایی، درد و رنج، قدم به عرصه‌ی گیتی نهادند تا صحنه‌ی حیات برپا شود.

معنای روان

طرح نوی در سخن انداختم طرح سخن نوع دگر ساختم

در شیوه سخن‌سرایی خود سبک تازه و بدیعی را پی ریختم و ساختار جدیدی برای بیان مقاصد ادبی خود بنا کردم.

نکته ادبی: طرح انداختن کنایه از ابداع و بنیاد نهادن است.

بر سر این کوی جز این خانه نیست رهگذر مردم دیوانه نیست

در این کوی و برزن (اشاره به مسیر عرفانی)، خانه‌ای جز این جایگاهِ من وجود ندارد و این راه، جایگاهِ انسان‌های ناآگاه و بی‌خرد نیست.

نکته ادبی: دیوانه در عرفان به معنای کسی است که از تعلقات دنیا رسته و به حق پیوسته، اما در اینجا با نفی آن، به معنای عام یعنی بی‌خرد به کار رفته است.

ساخته ام من به تمنای خویش خانه ای اندر خور کالای خویش

من برای تمایلات و خواسته‌های خود، خانه‌ای (اثری ادبی) ساخته‌ام که متناسب با ارزش و کالایِ معنویِ خودم باشد.

نکته ادبی: کالای خویش اشاره به سرمایه معنوی و دانش شاعر دارد.

هیچ کسم نیست به همسایگی تا زندم طعنه ز بی مایگی

کسی در همسایگی من نیست که بخواهد از سرِ حسادت یا بی‌بضاعتی به من خرده بگیرد و طعنه بزند.

نکته ادبی: بی‌مایگی به معنای تهیدستی علمی و معنوی است.

بانی مخزن که نهاد آن اساس مایه او بود برون از قیاس

خداوند که صاحبِ اصلیِ این گنجینه (هستی) است، سرمایه‌ای به آن بخشید که فراتر از اندازه و گمانِ عقل است.

نکته ادبی: بانی مخزن استعاره از خداوند است.

خانه پر از گنج خداداد داشت عالمی از گنج خود آباد داشت

این خانه (هستی)، سرشار از گنجینه‌های خدادادی بود و جهانی را با این ثروتِ معنوی آباد کرد.

نکته ادبی: گنج خداداد اشاره به فیض الهی است.

از مدد طبع گهر سنج خویش مخزنی آراست پی گنج خویش

من نیز با کمکِ استعدادِ گوهریابیِ خود، مخزنی را برای گنج‌های (معارف) خویش آراستم.

نکته ادبی: طبع گهرسنج استعاره از ذوق ادبی و توانایی درک دقایق است.

بود در او گنج فراوان به کار مخزن سد گنج چه، سد سد هزار

در این مخزن، گنج‌های فراوانی به کار رفته است؛ نه فقط صد گنج، بلکه صدها هزار گنج در آن نهفته است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن کثرت معانی در اثر.

گوهر اسرار الاهی در او آنقدر اسرار که خواهی در او

جواهرات و اسرار الهی در آن وجود دارد؛ هر مقدار از اسرار که بخواهی در آن می‌توانی بیابی.

نکته ادبی: گوهر اسرار اشاره به حقایق هستی است.

هر که به همسایگی او شتافت غیرت شاهی جگرش را شکافت

هر کس که بخواهد در همسایگی او (مقام قرب الهی) جای گیرد، غیرتِ شاهانه مانع می‌شود و جگرش را می‌شکافد (اجازه ورود نمی‌یابد).

نکته ادبی: غیرت شاهی اشاره به عظمت و کبریای خداوند است که نااهلان را راه نمی‌دهد.

شرط ادب نیست که پهلوی شاه غیر شهان را بود آرامگاه

رعایت ادب نیست که در کنارِ پادشاهِ حقیقی، کسی جز بزرگان و شایستگان اقامت گزیند.

نکته ادبی: پهلوی شاه مجاز از مقام قرب الهی است.

من که در گنج طلب می زنم گام در این ره به ادب می زنم

من که به درِ این گنجینه (مقامِ طلب) می‌کوبم، با رعایتِ کاملِ ادب و فروتنی در این راه گام برمی‌دارم.

نکته ادبی: در گنج طلب زدن کنایه از جست‌وجوی معرفت است.

هم ادبم راه به جایی دهد در طلبم قوت پایی دهد

ادبِ من، راه را بر من هموار می‌کند و در جست‌وجویِ حقیقت، به من توانایی و استقامت می‌بخشد.

نکته ادبی: قوت پا استعاره از توان حرکت در مسیر سلوک است.

جهد کنم تا به مقامی رسم گام نهم پیش و به کامی رسم

تلاش می‌کنم تا به جایگاهی والا برسم و با پیشروی در این مسیر، به آرزوی خود دست یابم.

نکته ادبی: گام نهادن پیش کنایه از جدیت در سلوک است.

کام من اینست که فیاض جود انجمن آرای بساط وجود

آرزوی من این است که خداوند که بخشنده و آرایشگرِ بساطِ هستی است،

نکته ادبی: فیاض جود از صفات خداوند به معنای بسیار بخشنده است.

مرحمت خویش کند یار من کم نکند مرحمت از کار من

مرحمت و لطفِ خویش را یار و یاورِ من کند و از فیضِ خود در کارهای من دریغ نکند.

نکته ادبی: یار من شدن کنایه از همراهی الهی است.

آن که به ما قوت گفتار داد گنج گهر داد و چه بسیار داد

آن‌که به ما قدرتِ سخن گفتن بخشید، گنجینه‌ی کلمات و معانی را ارزانی داشت و این عطایی بسیار بود.

نکته ادبی: گنج گهر استعاره از کلام فصیح و حکمت است.

کرد به ما لطف ز لطف عمیم نادره گنجی و چه گنج عظیم

از لطفِ فراگیرِ خود، به ما نادره‌گنجی (معرفتی کمیاب) بخشید که چه گنجِ عظیمی است.

نکته ادبی: لطف عمیم به معنای لطف عام و فراگیر است.

آن که از این گنج نشد بهره مند قیمت این گنج چه داند که چند

آن‌کس که از این گنج (حکمت الهی) بی‌بهره مانده است، چگونه می‌تواند ارزش و قیمت آن را دریابد؟

نکته ادبی: مفهوم: قدر زر زرگر شناسد.

دخل جهان گشته مهیا از این بلکه دو عالم شده پیدا از این

سرمایه‌ی کلِ جهان از این گنج فراهم شده، بلکه دو عالم از تجلیِ این گنج پدید آمده است.

نکته ادبی: دخل جهان به معنای درآمد و سرمایه هستی است.

بود جهان بر سر کوی عدم بی خبر از وضع جهان قدم

جهان پیش از خلقت، در آستانه‌ی نیستی قرار داشت و هیچ اثری از وضع و حالِ هستی در آن نبود.

نکته ادبی: کوی عدم تمثیلی برای عالمِ پیش از آفرینش است.

نه سخن کون و نه ذکر مکان نه ز هیولا وز صورت نشان

نه سخنی از بودن بود و نه نامی از مکان و جایی، و نه نشانی از ماده و صورتِ اشیاء وجود داشت.

نکته ادبی: هیولا و صورت اصطلاحات فلسفی ارسطویی برای ماده و شکل هستند.

نام سما و لقب ارض نه عمق نه وطول نه و عرض نه

نه نامی از آسمان بود و نه نشانی از زمین، و نه عمق و طول و عرضی برای اشیاء قابل تصور بود.

نکته ادبی: اشاره به نبودِ ابعادِ فیزیکی در عالمِ عدم.

چون نه ز ابعاد نشان بود و نام قابل ابعاد که بود و کدام

چون هنوز از ابعاد نشانی نبود، چه کسی یا چه چیزی می‌توانست ابعاد را بپذیرد و کدام موجود بود؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه تا وقتی ابعاد نباشد، موجودی مادی نمی‌تواند وجود داشته باشد.

غیر برون بود ز ملک وجود غیر یکی ذات مقدس نبود

جز ذاتِ مقدسِ خداوند، هیچ‌کس در ملکِ وجود نبود و غیر از او موجودی وجود نداشت.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ محض و توحیدِ صمدی.

بود یکی ذات و هزاران صفات واحد مطلق صفتش عین ذات

تنها یک ذات وجود داشت با هزاران صفت، که آن صفت‌ها در واقع عینِ ذاتِ او بودند.

نکته ادبی: اشاره به توحیدِ افعالی و صفاتی.

زنده باقی احد لایزال حی توانا صمد ذوالجلال

او زنده، باقی، یکتا، همیشه پاینده، توانا و بی‌نیاز و دارای جلال و شکوه است.

نکته ادبی: صمد از صفات قرآنی خداوند است.

بیند و گوید نه به چشم و زبان زو شده موجود هم این و هم آن

او می‌بیند و می‌گوید اما نه با چشم و زبانِ مادی؛ همه چیز از اراده‌ی او موجود شده است.

نکته ادبی: نفیِ اعضای جسمانی برای خداوند.

آن که از او دیده فروزد چراغ وز مدد باصره دارد فراغ

آن‌کس که چراغِ دیده را روشن می‌کند، خود نیازی به داشتنِ چشم برای دیدن ندارد.

نکته ادبی: باصره استعاره از حس بینایی است.

وان که دهد کام و زبان را بیان هست چه محتاج به کام و زبان

و آن‌کس که به کام و زبان قدرتِ سخن گفتن می‌دهد، خود به کام و زبان نیاز ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تنزیه ذات الهی از صفاتِ خلقی.

آنچه نه او بود نمودی نداشت محض عدم بود و وجودی نداشت

هرچه غیر از او بود، نمود و ظهوری نداشت؛ همه چیز در آن زمان عدمِ محض بود و وجودی نداشت.

نکته ادبی: اشاره به نیستیِ ماسوی‌الله در برابرِ هستیِ حق.

خلوتیان جمله به خواب عدم در تتق غیب فرو بسته دم

تمامِ موجودات در خوابِ نیستی بودند و در پرده‌ی غیب، دم فرو بسته بودند.

نکته ادبی: تتق به معنای پرده است.

تیره شبی بود، درآن تیره شب ما همه در خواب فرو بسته لب

شبِ تیره‌ای بود که ما همگی در خوابِ غفلتِ آن، لب از سخن فرو بسته بودیم.

نکته ادبی: تمثیلِ عالمِ ذر یا پیش از خلقت.

شام سیاهی که دو عالم تمام گم شده بودند در آن تیره شام

در آن شامِ سیاه، دو عالم (دنیا و آخرت) همگی در آن تاریکی گم شده بودند.

نکته ادبی: استعاره از عدمِ محض.

موج برآورد محیط قدم ابر بقا خاست ز بحر کرم

دریایِ قدم (هستیِ ازلی) موجی برآورد و ابری از بقا از دریایِ بخششِ او برخاست.

نکته ادبی: محیط قدم استعاره از ذات الهی است.

گشت از آن ابر که شد درفشان حامله در صدف کن فکان

از آن ابری که درخشان شد، صدفِ هستی، گوهرِ خلقت («کن فکان») را در خود پرورید.

نکته ادبی: کن فکان اشاره به آیه «بگو باش، پس می‌شود» است.

شعشعهٔ آن گهر شب فروز کرد شب تار جهان همچو روز

درخششِ آن گوهرِ شب‌افروز (نور خلقت)، شبِ تاریکِ جهان را همچون روز روشن کرد.

نکته ادبی: گهر شب‌افروز استعاره از نورِ تجلیِ الهی است.

صبح دل افروز عنایت دمید باد روان بخش هدایت وزید

صبحِ امیدبخشِ عنایتِ الهی دمید و نسیمِ هدایت‌گرِ او وزیدن گرفت.

نکته ادبی: صبح دل‌افروز استعاره از آغازِ آفرینش است.

کوکبهٔ مهر پدیدار شد هر دو جهان مطلع انوار شد

شکوهِ خورشیدِ حقیقت پدیدار شد و هر دو جهان به نورِ آن منور گشت.

نکته ادبی: کوکبه به معنای شکوه و جلال است.

از اثر گرمی آن آفتاب دیده گشودند جهانی ز خواب

از گرمایِ آن خورشیدِ تجلی، تمامِ جهان از خوابِ عدم بیدار شدند.

نکته ادبی: دیده گشودن کنایه از ورود به هستی است.

عقل جنیبت ز همه تاخت پیش رایت خویش از همه افراخت پیش

عقل که همچون اسبی تیزرو بود، از همه پیشی گرفت و پرچمِ خود را افراشت.

نکته ادبی: جنیبت به معنای اسبِ یدک و تیزرو است.

فوج به فوج از پی هم می رسید خیل و حشم بود که صف می کشید

لشکریانِ هستی گروه گروه به دنبالِ هم رسیدند و سپاهی که صف می‌کشید، نمایان شد.

نکته ادبی: فوج به معنای گروه و دسته است.

جیش عدم سوی وجود آمدند بر سر میدان شهود آمدند

سپاهِ عدم به سوی هستی آمدند و در میدانِ ظهورِ حقیقت حاضر شدند.

نکته ادبی: جیش به معنای لشکر است.

تاخت برون لشکری از هر طرف پیش جهاندند و کشیدند صف

از هر طرف لشکری بیرون تاخت، به سمتِ میدانِ جهان پیش آمدند و صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: جهاندن کنایه از پیش راندن است.

لشکر حسن از طرفی در رسید عشق و سپاهش ز برابر رسید

لشکرِ زیبایی از یک سو رسید و سپاهِ عشق نیز از سویِ دیگر نمایان شد.

نکته ادبی: تمثیل برای تقابل و توازنِ مفاهیمِ وجودی.

از طرف حسن برون تاخت ناز وز طرف عشق در آمد نیاز

از جانبِ زیبایی، ناز بیرون تاخت و از جانبِ عشق، نیاز به میدان آمد.

نکته ادبی: ناز و نیاز از تقابل‌های کلاسیک در ادبیات عرفانی است.

عشق و سپاهی ز کران تا کران حسن و وفا بود جهان تا جهان

عشق و سپاهش از کران تا کرانِ جهان را پر کرد و زیبایی و وفا، سراسرِ گیتی را فرا گرفت.

نکته ادبی: استعاره از گسترشِ احساسات در جهانِ هستی.

محنت و درد سپه بی شمار آمد و صف زد ز یمین و یسار

لشکرِ انبوهِ درد و رنج نیز از راه رسید و در سمتِ راست و چپِ میدان صف کشید.

نکته ادبی: یمین و یسار کنایه از تمامِ جهات و ابعاد است.

سوز و گداز آمده در قلبگاه زد علم خویش به قلب سپاه

سوز و گداز در قلبِ سپاه قرار گرفت و پرچمِ خود را در قلبِ میدان برافراشت.

نکته ادبی: قلبگاه به معنای مرکزِ لشکر است.

از صف خود عشق جدا گشت فرد تاخت به میدان و طلب کرد مرد

عشق به تنهایی از صفِ خود جدا شد، به میدان تاخت و طلبِ مبارز کرد.

نکته ادبی: مرد طلب کردن کنایه از مبارزه‌طلبی است.

پر جگر آن مرد که شد مرد عشق آمد و نگریخت ز ناورد عشق

آن کسی که گام در طریق عاشقی می‌نهد و خود را اهل این راه می‌داند، باید از شجاعت، دلیری و توانِ روحیِ فراوانی برخوردار باشد.

نکته ادبی: واژه 'جگر' در ادبیات فارسی نمادی از شجاعت و جسارت است و 'پر جگر بودن' به معنای دلاور بودن است.