فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

پاسخ دادن شیرین فرهاد را

وحشی بافقی
چو از فرهاد، شیرین قصه بشنید ز زیر لب به سان غنچه خندید
که حالی یافتم ، داری چه اندوه که از دست تو می نالد دل کوه
ز دستت بیستون آمد به فریاد که ای شیرین فغان از دست فرهاد
چو نامم از ندایت کوه بنشیند به آواز صدا همچون تو نالید
مرا آگاهی از درد دلت داد مخور غم کاخر از من دل کنی شاد
به هجرم خون اگر خوردی، زیان نیست ز وصلم حاصلت جز قوت جان نیست
ز هجرم داد عشق از گوشمالت دهد می اینک از جام وصالت
شب تاریک هجرانت سرآید مهت با مهر تر از اختر آید
ز تمثالی که در این کوه بستی دل ناشاد شیرین را شکستی
تو اندر بت تراشی بودی استاد ندانستی در اینجا باید استاد
بیا انصاف ده بر سنگ خاره چنین بندند نقش ماهپاره
کجا کی روی من دیدی که بر سنگ زدی نقشم چنین ای مرد فرهنگ
به چشم مستم آری نگاهی بنشناسی سفیدی از سیاهی
همی بینی از این برگشته مژگان به سینه خنجر و در دیده پیکان
وگر بر ابرویم پیوسته بینی ز تیرش پیکر جان خسته بینی
چو رویم ز آتش می برفروزد ز برقی خرمن سد جان بسوزد
ز لعلم گر بیارد با تو گفتار چه دریای کزو آری پدیدار
به رویت در نه زانسان تنگ بسته که بین خنده ای زان همچو پسته
جمالی را که یزدان آفریده ست بدین خوبی که چشم کس ندیده ست
تو نتوانی به کلک و تیشه سازی بدین صنعتگری گردن فرازی
به رویم گر توانی نیک دیدن ببین تا نیک بتوانی کشیدن
به یک دیدن چه دریابی ز رویم بجز ماندن به قید تار مویم
برای آن که در صنعت شوی فرد به رویم بایدت چندین نظر کرد
حواست را بدین خدمت سپردن ز لوح دل غبار غیر بردن
نمودن آینه ی دل ازهوس پاک که نقشم را تواند کردن ادراک
چو زنگ از آینه ی خود پاک سازی در آن نقش مرا ادراک سازی
چو در آیینه ات نقش جمالم در آمد کش چنان نقش مثالم
چو فرهاد این سخن ز آن ماه بشنید برآورد از درون آهی و نالید
که من ز اول نظر کن روی دیدم به آخر پایهٔ حیرت رسیدم
به موی تو که در روی تو حیران شدم از غمزه آن چشم فتان
ز بالایت به پا دیدم قیامت نمودم زان قیامت جای قامت
ز ابرویت شدم از عالمی طاق ز رویت بر جمالت سخت مشتاق
ز مژگانت که زخمش بر جگر بود به وصف ازبخت من بر گشته تر بود
به دل سد زخم کاری بیش دارم ولی سد چشم یاری پیش دارم
از آن خالی که چشمت را به دنبال بود ، گشته ست دیگرگون مرا حال
ز خندان پسته ات از هوش رفتم سخنگو آمدم، خاموش رفتم
ز زلف بستهٔ زنجیر ماندم به زنجیر تو چون نخجیر ماندم
ز شوق گردنت از سر گذشتم به سر سیل از دو چشم تر گذشتم
گرفته گردنت در عشوه کردن به شوخی خون سد بی دل به گردن
از این دستان سرانگشتان نجویم فرو بردی ز دستت بین که چونم
تنت سیم است یا مرمر ندانم ندیده وصفی از وی چون توانم
اگر پستان و گر نافی ترا هست ندیده نقشی از وی کی توان بست
به زیر ناف اگر داری میانی ندانم تا ز او آرم نشانی
اگر چیز دگر در آن میان هست نه من دانم نه خسرو تا جهان هست
به گلگونت دوبار این روی دیدم که تمثالت به آن آیین کشیدم
چو نپسندیدی آن تمثال از من مپوشان از من این روی چو گلشن
مگر این خدمت از من خوش برآید به کامم آبی از آتش برآید
چو شیرین این سخنها کرد از او گوش برون رفتش قرار از دل ، ز سر هوش
زمانی در شگفت از آن بیان ماند جوابی بودش اما در دهان ماند
پس از اندیشهٔ بسیار خندان ز ناز آورد گلگون را به جولان
به ابرویش اشارت کرد کای یار بیا همراه من تا طرف گلزار
بیا تا با تو بنشینم زمانی بگویم با تو شیرین داستانی
بیا آیینه ای نه پیش رویم ببر تمثال رخسار نکویم
بیا تا از لبت بخشم شرابی که از دورش چنین مست و خرابی
بیا تا بر رخت آرم نگاهی که در کیش وفا نبود گناهی
بیا تا ساغری نوشیم با هم به مستی یک نفس جوشیم با هم
بیا تا مزد خدمتهات بخشم یکی پیمانه زین لبهات بخشم
که تا باشی ز مستی برنیایی به فکر ساغر دیگر نیایی
پس آنکه گفت ساقی را که باما بیا و همره آور جام صهبا
که از غم تو گلم افسرده گشته ست دلم از دست خسرو مرده گشته ست
پس از این گفت گلگون را عنان داد به دنبالش دوان فرهاد چون باد
به هر جایی که گلگون پا نهادی رخ از یاریش او بر جا نهادی
چنین می رفت تا خوش مرغزاری که با سد گل نبودش رسته خاری
گل و سبزه ز بس انبوه گشته نهان در زیر سبزه کوه گشته
روان از چشمه هایش آب روشن عیان در آب روشن عکس گلشن
غزلخوان بلبلان بر شاخسارش به سرخیمه ز ابر نوبهارش
به خاک دشت بس بنشسته ژاله دمیده لاله چون پر می پیاله
ز خوشه همچو پروین تارم تاک خیال همسری داده به افلاک
دل شیرین در آنجا گشت نازل فرود آمد ز گلگون از پی دل
به فرش سبزه چون گلزار بنشست به فکر کار آن افکار بنشست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه روایتی دلکش از گفت‌وگوی میان شیرین و فرهاد است که بر محوریت هنر، عشق و بازنمایی زیبایی استوار شده است. در این تقابل، شیرین با لحنی پرسشگرانه، مهارت و دقت فرهاد را در پیکرتراشی به چالش می‌کشد و فرهاد در مقام عاشقی صادق، از ناتوانی کلام و سنگ در برابر عظمت زیبایی محبوب سخن می‌گوید.

در بخش‌های میانی، گفت‌وگو از سطح توصیف ظاهری فراتر رفته و به عرصه‌ای عرفانی و فلسفی می‌رسد. فرهاد تبیین می‌کند که برای درک حقیقت زیبایی محبوب و بازنمایی آن در جان، لازم است که آینه دل از غبار خواهش‌های نفسانی پاک گردد؛ در واقع، هنرِ ستودنِ زیبایی، فراتر از ابزار مادی، نیازمند صیقل روح و صفای باطن است.

معنای روان

چو از فرهاد، شیرین قصه بشنید ز زیر لب به سان غنچه خندید

شیرین وقتی داستان را از زبان فرهاد شنید، با ظرافت و زیبایی، مانند غنچه‌ای که می‌شکفد، لبخند زد.

که حالی یافتم ، داری چه اندوه که از دست تو می نالد دل کوه

شیرین پرسید که چه حالی داری و چه اندوهی در دل داری که حتی کوه هم از دست تو می‌نالد؟

ز دستت بیستون آمد به فریاد که ای شیرین فغان از دست فرهاد

شیرین گفت که بیستون از دست تو به فریاد آمده است و از رنجی که تو بر او تحمیل می‌کنی، ناله می‌کند.

چو نامم از ندایت کوه بنشیند به آواز صدا همچون تو نالید

فرهاد پاسخ داد وقتی که نام تو از ندای من بر کوه می‌نشیند، کوه نیز با صدایی همچون صدای تو شروع به نالیدن می‌کند.

مرا آگاهی از درد دلت داد مخور غم کاخر از من دل کنی شاد

تو مرا از درد دلم آگاه کردی؛ غم مخور که سرانجام از دیدار من دلت شاد خواهد شد.

به هجرم خون اگر خوردی، زیان نیست ز وصلم حاصلت جز قوت جان نیست

اگر در دوری من خون دل خوردی، زیانی ندیده‌ای؛ زیرا وصال من چیزی جز قوت بخشیدن به جان تو نیست.

ز هجرم داد عشق از گوشمالت دهد می اینک از جام وصالت

اگر عشق در زمان هجران، تو را گوشمالی داد، اکنون میِ وصال، پاداش تو خواهد بود.

شب تاریک هجرانت سرآید مهت با مهر تر از اختر آید

شب تاریک جدایی تو به پایان می‌رسد و ماهِ من (شیرین) درخشان‌تر از هر ستاره‌ای بر تو طلوع خواهد کرد.

ز تمثالی که در این کوه بستی دل ناشاد شیرین را شکستی

شیرین گفت با آن تصویری که بر این کوه کندی، دل ناشاد مرا شکستی (تصویر آن‌گونه که باید نبود).

تو اندر بت تراشی بودی استاد ندانستی در اینجا باید استاد

تو در سنگ‌تراشی استاد بودی، اما ندانستی که در اینجا (عشق) باید استادِ دیگری بود.

بیا انصاف ده بر سنگ خاره چنین بندند نقش ماهپاره

بیا و انصاف بده؛ آیا روی سنگ سخت، چنین نقشِ ماهپاره‌ای ترسیم می‌کنند؟

کجا کی روی من دیدی که بر سنگ زدی نقشم چنین ای مرد فرهنگ

ای مرد هنرشناس، کجا چهره مرا دیدی که روی سنگ، نقشم را این‌گونه ترسیم کردی؟

به چشم مستم آری نگاهی بنشناسی سفیدی از سیاهی

اگر نگاهی به چشم مست من بیندازی، می‌توانی تفاوت سیاهی و سفیدی را تشخیص دهی.

همی بینی از این برگشته مژگان به سینه خنجر و در دیده پیکان

از مژگان برگشته من، خنجری بر سینه و پیکانی در دیده می‌بینی.

وگر بر ابرویم پیوسته بینی ز تیرش پیکر جان خسته بینی

و اگر ابروهای پیوسته مرا ببینی، درک می‌کنی که تیر آن، پیکر جان را خسته و زخمی می‌کند.

چو رویم ز آتش می برفروزد ز برقی خرمن سد جان بسوزد

هنگامی که چهره‌ام از باده آتشین می‌افروزد، خرمنِ صدها جان را به آتش می‌کشد.

ز لعلم گر بیارد با تو گفتار چه دریای کزو آری پدیدار

اگر لب‌های لعل‌فام من با تو سخن بگوید، چه مرواریدهایی (سخن‌های ارزشمندی) از آن آشکار می‌کنی؟

به رویت در نه زانسان تنگ بسته که بین خنده ای زان همچو پسته

درِ چهره‌ام آن‌قدر بسته نیست که نتوانی لبخندِ پسته-مانند مرا ببینی.

جمالی را که یزدان آفریده ست بدین خوبی که چشم کس ندیده ست

جمالی را که خداوند آفریده، هیچ چشمی تاکنون به این زیبایی ندیده است.

تو نتوانی به کلک و تیشه سازی بدین صنعتگری گردن فرازی

تو با قلم و تیشه نمی‌توانی ادعای این صنعتگری و گردن‌فرازی را داشته باشی.

به رویم گر توانی نیک دیدن ببین تا نیک بتوانی کشیدن

اگر می‌توانی به چهره من درست نگاه کنی، ببین که آیا می‌توانی آن را به درستی نقاشی کنی؟

به یک دیدن چه دریابی ز رویم بجز ماندن به قید تار مویم

با یک نگاه چه چیزی از چهره‌ام می‌فهمی، جز اینکه گرفتارِ پیچ و تابِ موهایم شوی؟

برای آن که در صنعت شوی فرد به رویم بایدت چندین نظر کرد

برای اینکه در این هنر یگانه شوی، باید بارها و بارها به چهره من بنگری.

حواست را بدین خدمت سپردن ز لوح دل غبار غیر بردن

این کار نیازمند آن است که تمام حواست را به این خدمت بگماری و غبار بیگانگان را از صفحه دلت پاک کنی.

نمودن آینه ی دل ازهوس پاک که نقشم را تواند کردن ادراک

آینه دل را از هوس‌ها پاک کن تا بتواند نقش مرا درک کند.

چو زنگ از آینه ی خود پاک سازی در آن نقش مرا ادراک سازی

وقتی زنگار را از آینه دلت پاک کنی، می‌توانی تصویر مرا در آن درک کنی.

چو در آیینه ات نقش جمالم در آمد کش چنان نقش مثالم

زمانی که نقش زیبایی من در آینه‌ات افتاد، آنگاه نقشِ حقیقی من پدیدار می‌شود.

چو فرهاد این سخن ز آن ماه بشنید برآورد از درون آهی و نالید

وقتی فرهاد این سخنان را از آن ماه (شیرین) شنید، آهی از درون برآورد و نالید.

که من ز اول نظر کن روی دیدم به آخر پایهٔ حیرت رسیدم

فرهاد گفت: من از همان نگاه اول، تو را دیدم و در پایان به مرتبه حیرت رسیدم.

به موی تو که در روی تو حیران شدم از غمزه آن چشم فتان

به خاطر موی تو، در چهره‌ات حیران شدم و از ناز و کرشمه آن چشم فتنه‌انگیز، سرگشته گشتم.

ز بالایت به پا دیدم قیامت نمودم زان قیامت جای قامت

از قامتت، قیامت را دیدم و از آن قیامت، جایگاه قامتت را دریافتم.

ز ابرویت شدم از عالمی طاق ز رویت بر جمالت سخت مشتاق

به خاطر ابروهایت در جهان یگانه شدم و از روی تو، به زیبایی‌ات مشتاق‌تر گشتم.

ز مژگانت که زخمش بر جگر بود به وصف ازبخت من بر گشته تر بود

مژگانت که زخمش بر جگرم بود، از بختِ برگشته من، کج‌تر (و دردناک‌تر) است.

به دل سد زخم کاری بیش دارم ولی سد چشم یاری پیش دارم

صد زخم کاری بر دل دارم، اما در برابر، صد چشمِ یاری‌جو و مشتاق دارم.

از آن خالی که چشمت را به دنبال بود ، گشته ست دیگرگون مرا حال

آن خالی که به دنبال چشمت قرار دارد، حال و روز مرا دگرگون کرده است.

ز خندان پسته ات از هوش رفتم سخنگو آمدم، خاموش رفتم

از دیدن لبخندِ پسته-مانندت از هوش رفتم؛ با سخن آمدم اما خاموش بازگشتم.

ز زلف بستهٔ زنجیر ماندم به زنجیر تو چون نخجیر ماندم

در بند زلف زنجیرمانندت ماندم و همچون صیدی در زنجیر تو اسیر شدم.

ز شوق گردنت از سر گذشتم به سر سیل از دو چشم تر گذشتم

از شوقِ دیدن گردنت، از خود گذشتم و از سیلاب اشک چشمانم عبور کردم.

گرفته گردنت در عشوه کردن به شوخی خون سد بی دل به گردن

گردنت با ناز و کرشمه، خون صد عاشقِ دل‌باخته را به گردن دارد.

از این دستان سرانگشتان نجویم فرو بردی ز دستت بین که چونم

از این دست‌ورزی‌ها (سنگ‌تراشی) انتظاری ندارم؛ ببین که از دست تو چه بر سرم آمده است.

تنت سیم است یا مرمر ندانم ندیده وصفی از وی چون توانم

نمی‌دانم تنت از سیم است یا مرمر؛ چگونه می‌توانم بدون دیدن، وصفش را بگویم؟

اگر پستان و گر نافی ترا هست ندیده نقشی از وی کی توان بست

اگر سینه و نافی داری، چگونه می‌توانم بدون دیدن، نقش آن را بکشم؟

به زیر ناف اگر داری میانی ندانم تا ز او آرم نشانی

اگر در زیر ناف، میانی داری، نمی‌دانم چگونه از آن نشانی بدهم.

اگر چیز دگر در آن میان هست نه من دانم نه خسرو تا جهان هست

اگر چیز دیگری در آن میان هست، تا جهان باقی است، نه من می‌دانم و نه خسرو.

به گلگونت دوبار این روی دیدم که تمثالت به آن آیین کشیدم

من چهره‌ات را دو بار بر روی گلگون (اسب یا چهره سرخت) دیدم و تمثالت را بر آن اساس کشیدم.

چو نپسندیدی آن تمثال از من مپوشان از من این روی چو گلشن

چون آن تصویر را نپسندیدی، این چهره گلشن‌مانندت را از من پنهان نکن.

مگر این خدمت از من خوش برآید به کامم آبی از آتش برآید

شاید این خدمت از من به خوبی برآید و از میانِ آتشِ عشق، آبی بر کام دلم برسد.

چو شیرین این سخنها کرد از او گوش برون رفتش قرار از دل ، ز سر هوش

وقتی شیرین این سخنان را از او شنید، قرار از دل و هوش از سرش رفت.

زمانی در شگفت از آن بیان ماند جوابی بودش اما در دهان ماند

زمانی در حیرتِ آن بیان ماند؛ پاسخی داشت اما در گلویش ماند.

پس از اندیشهٔ بسیار خندان ز ناز آورد گلگون را به جولان

سپس پس از اندیشه‌ای طولانی، با لبخند و ناز، اسب گلگون خود را به حرکت درآورد.

به ابرویش اشارت کرد کای یار بیا همراه من تا طرف گلزار

با اشاره‌ ابرو به یار خود فهماند که برخیز و با من به سوی گلزار بیا.

نکته ادبی: اشارت در متون کهن به معنای ایما و اشاره غیرکلامی است.

بیا تا با تو بنشینم زمانی بگویم با تو شیرین داستانی

بیا تا مدتی با تو بنشینم و داستانی شیرین برایت بگویم.

نکته ادبی: شیرین در اینجا هم به معنای دلنشین است و هم ایهام به نام شخصیت داستان (شیرین) دارد.

بیا آیینه ای نه پیش رویم ببر تمثال رخسار نکویم

بیا و آینه‌ای در برابرم قرار ده تا تصویر چهره زیبایم را در آن ببینم (یا تو در آن دیده شوی).

نکته ادبی: تمثال در اینجا به معنای تصویر و صورت‌گری است.

بیا تا از لبت بخشم شرابی که از دورش چنین مست و خرابی

بیا تا از شراب لب‌هایت به من ببخشی؛ چرا که از دور، انسان با دیدن آن مست و خراب می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از لب‌های یار به جام شراب.

بیا تا بر رخت آرم نگاهی که در کیش وفا نبود گناهی

بیا تا به چهره‌ات نگاه کنم، که در آیین عشق‌ورزی، نگاه کردن به روی معشوق گناه محسوب نمی‌شود.

نکته ادبی: کیش به معنای آیین و روش سلوک عاشقانه است.

بیا تا ساغری نوشیم با هم به مستی یک نفس جوشیم با هم

بیا تا با هم جام بنوشیم و در حال مستی، با یکدیگر همدل و هم‌جوش شویم.

نکته ادبی: جوشیدن کنایه از التهاب و شور و شوق است.

بیا تا مزد خدمتهات بخشم یکی پیمانه زین لبهات بخشم

بیا تا در برابر لطف و خدمتی که کرده‌ای، به عنوان پاداش، پیمانه‌ای از لب‌هایم به تو ببخشم.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای بخشش بوسه یا کام‌جویی.

که تا باشی ز مستی برنیایی به فکر ساغر دیگر نیایی

تا چنان مست شوی که از هوش بروی و دیگر به فکر نوشیدن جام دیگری نباشی.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیر شرابِ لب یار که از شرابِ انگوری بی‌نیاز می‌کند.

پس آنکه گفت ساقی را که باما بیا و همره آور جام صهبا

سپس به ساقی گفت که با ما همراه شو و جام شراب (صهبا) را نیز با خود بیاور.

نکته ادبی: صهبا به معنای شراب سرخ‌فام است.

که از غم تو گلم افسرده گشته ست دلم از دست خسرو مرده گشته ست

زیرا گل وجودم از غم تو افسرده شده و دلم به خاطر بی‌مهری‌های خسرو از کار افتاده است.

نکته ادبی: خسرو در اینجا نماد رقیب یا معشوقی است که باعث رنج شده است.

پس از این گفت گلگون را عنان داد به دنبالش دوان فرهاد چون باد

پس از این سخن، اسب (گلگون) را به حرکت درآورد و فرهاد مانند باد به دنبالش دوید.

نکته ادبی: گلگون نام اسب مشهور شیرین است.

به هر جایی که گلگون پا نهادی رخ از یاریش او بر جا نهادی

هر جا که اسبِ شیرین قدم می‌نهاد، فرهاد نیز در مسیرِ همراهی با او گام برمی‌داشت.

نکته ادبی: یاری در اینجا به معنای همراهی و تبعیت است.

چنین می رفت تا خوش مرغزاری که با سد گل نبودش رسته خاری

آن‌ها می‌رفتند تا به مرغزاری خوش رسیدند که از بس سرسبز و پرگل بود، حتی یک خار هم در آن دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: مرغزار به معنای چمنزار و محل چراگاه است.

گل و سبزه ز بس انبوه گشته نهان در زیر سبزه کوه گشته

گل و سبزه چنان انبوه شده بود که کوه در زیر حجم سبزه پنهان گشته بود.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه برای نمایش سرسبزی.

روان از چشمه هایش آب روشن عیان در آب روشن عکس گلشن

آب زلال از چشمه‌ها جاری بود و تصویر گل‌های باغ در آبِ صافِ آن نمایان بود.

نکته ادبی: گلشن به معنای گلستان و باغ است.

غزلخوان بلبلان بر شاخسارش به سرخیمه ز ابر نوبهارش

بلبلان بر شاخسارها غزل می‌خواندند و ابرها مانند خیمه‌ای سرخ در بهاران بر سر باغ سایه افکنده بودند.

نکته ادبی: سرخیمه استعاره از ابرهای هنگام غروب یا طلوع است.

به خاک دشت بس بنشسته ژاله دمیده لاله چون پر می پیاله

شبنم‌ها بر خاک دشت نشسته بود و لاله‌ها شکوفا شده بودند، گویی که جامِ پر از شراب هستند.

نکته ادبی: تشبیه لاله به جام می که به دلیل سرخی و شکل پیاله مانندش است.

ز خوشه همچو پروین تارم تاک خیال همسری داده به افلاک

خوشه‌های انگور مانند ستاره پروین به آسمان می‌مانستند و گویی قصد رقابت با افلاک را داشتند.

نکته ادبی: پروین اشاره به خوشه ستاره‌ای است که به خوشه‌های انگور تشبیه شده است.

دل شیرین در آنجا گشت نازل فرود آمد ز گلگون از پی دل

شیرین در آنجا از اسب (گلگون) پیاده شد تا دمی بیاساید.

نکته ادبی: نازل شدن به معنای فرود آمدن و پیاده شدن از مرکب است.

به فرش سبزه چون گلزار بنشست به فکر کار آن افکار بنشست

در میانِ گلزار بر فرشِ سبزه نشست و به اندیشیدن درباره مسائل و کارها مشغول شد.

نکته ادبی: تکرار واژه «نشست» برای تاکید بر وقار و سکون شیرین است.