فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

در بیان وصل و هجران نکویان و رفتن شیرین به تماشای بیستون

وحشی بافقی
بهر جا وصل از دوری نکوتر بجز یک جا که مهجوری نکوتر
رهد عطشان ز مردن آب خوردن بجز یک جا که بهتر تشنه مردن
چه جا آنجا که یار آید ز در باز برای آنکه بر دشمن کند ناز
ز یاران رنج به کاو بر تن آید که بهر گوشمال دشمن آید
غذا به گر خورم از پهلوی خویش کز آن گسترده خوان بهر بداندیش
به ار خون جگر باشد به جامم که ریزد ساغر غیری به کامم
ز شبهای سیه چندان نسوزم که شمع از آتش غیری فروزم
ولی غیرت هم از راهی نه نیکوست کدام است آنکه بربندیم بر دوست
چو آمد یار خوش بر روی اوباش به رغم هر که خواهد باش گو باش
به کام تشنه وانگه آب حیوان هلاک آن دل کز او برگیری آسان
به ساغر کوثر و دلدار ساقی حرام آن قطره ای کاو مانده باقی
چو عمر رفته را بخت آورد باز از آن بدبخت تر کو کورد باز
ز شیرین کوهکن را جام لبریز بهانه گو شکر گو باش پرویز
به کوه این نامراد سنگ فرسای به نقش پای شیرین چشم تر سای
ز درد جان گداز و آه دل سوز ز شب روزش بتر بودی شب از روز
همه شب از غم جانان نخفتی خیالش پیش چشم آورده گفتی
که او از یاد ناشادم نرفته ز چشم ار رفته از یادم نرفته
ز جان از تاب زلفم تاب برده ز چشم ار چشم مستم خواب برده
نگفتی چون برفتم کیم از ناز نگفتم عمر رفته نایدم باز
نگفتی با وفا طبعم قرین است نگفتم عادت بختم نه این است
نگفتی گشت خواهم آشنامن نگفتم راست است اما نه بامن
نگفتی دل ستانم جانت به خشم نگفتی این نبخشی و آنت به خشم
نگفتی راز تو با کس نگویم نگفتم گویی اما پیش رویم
نگفتی خسروان از من به تابند نگفتم ره نشینان تا چه یابند
نگفتی یکدلم با ره نشینان نگفتم پیش آنان وای اینان
نکردی آنچه نیرنگت بیاراست بیا تا آنچه گفتم بنگری راست
به وصل خود نگشتی رهنمونم بیا بنگر که از هجر تو چونم
چو بنشستی به دلخواهی به پیشم بیا بنگر به دلخواهی خویشم
ببین از درد هجرم در تب و تاب ز چشم و دل درون آتش و آب
مرا گفتی چو دل در عشق بندی دهد عشقت به آخر سر بلندی
بلندی داده عشق ارجمندم ولی تنها به این کوه بلندم
مرا از بهر سختی آفریدند نخست این جامه را بر تن بریدند
شدم چون از بر مادر به استاد سر و کارم به سنگ افتاد و پولاد
همی بر سختیم سختی فزودند به بدبختیم بدبختی فزودند
بدان سختی چو لختی چاره کردم ز آهن رخنه ها در خاره کردم
فتادم با دلی سنگین سر و کار که آسان کرد پیشم هر چه دشوار
کجا آهن که با این سخت جانم اگر کوشم در او راهی ندانم
بسی خارا به آهن سوده کردم از این خارا روان فرسوده کردم
نگارا وقت دمسازیست بازآ مرا هنگام جانبازیست بازآ
که از جان طاقت از تن تاب رفته در این جو مانده ماهی آب رفته
بر این کهسار تاب ای ماهتابم فرو نارفته از کوه آفتابم
همی ترسم که ای جان جهانم نیایی ور رود بر باد جانم
گر از جان دادنم بیمی ست زان است که جان بهر نثار دلستان است
به سختی با اجل زان می ستیزم که باز آیی و جان بر پات ریزم
به هجران سخت باشد زندگانی به امید تو کردم سخت جانی
اجل را می دهم هر دم فریبی مگر یابم ز دیدارت نصیبی
به حیلت روزگاری می گذارم که جان در پای دلداری سپارم
چه بودی طالعم دمساز گشتی که جان رفته از تن بازگشتی
زمانی روی گلگون کن بدین سوی ز گردش بخت را گلگونه کن روی
براین کوه ار شدی آن برق رفتار چو برقی کاو فرود آید ز کهسار
وگر از نعل او فرسودی این کوه ز من برخاستی این کوه اندوه
نمی گویم کزین کارم نفور است به کار سخت همدستی ضرور است
گرم همدست سازی پای گلگون کنم این کوه را یک لحظه هامون
خیالت گر چه ای بیگانه کیشم نخست آمد به همدستی خویشم
ولی چندان فریب و ناز دارد که از شوخی ز کارم باز دارد
چنین می گفت و خون دیده باران از آن کهسار چون سیل بهاران
زمانی دیده بست و بیخود افتاد چو دید آن دم که از هم دیده بگشاد
به نام ایزد یکی دشت از غزالان همه بالا بلندان خردسالان
همه در زیر چتر از تابش خور چو تاووسان چتر آورده بر سر
در فردوس را گفتی گشادند که آن حورا وشان بیرون فتادند
همه صید افکنان در راه و بیراه کمند زلفشان بر گردن ماه
همه گلچهرگان با زلف پرچین از ایشان دشت چون دامان گلچین
سگ افکن در پی آهو به هر سو همه در پویه چون سگ دیده آهو
ز مژگان چنگل شاهین گشاده چو شاهین در پی کبکان فتاده
شراب لاله گونشان در پیاله همه صحرا تو گفتی رسته لاله
زمین از رویشان همچون گلستان هوا از مویشان چون سنبلستان
بت گلگون سوار اندر میانه روان را آرزو دل را بهانه
ز مژگان رخنه کن در خانهٔ دل ز صورت شعله زن در خانه زین
خرد زنجیری زلف بلندش سر زنجیر مویان در کمندش
قمر از پیشکاران جمالش جنون از دستیاران خیالش
بلا را دیده بر فرمان بالاش اجل را گوش بر حکم تقاضاش
نگاه فتنه بر چشمان مستش فلک را دست بیرحمی به دستش
دل آشوبی ز همکاران مویش جهانسوزی ز همدستان خویش
شه از گنج گهر او را خریدار فقیر از آه شبگیرش طلبکار
به آن از زلف طوق بندگی نه به این از لب شراب زندگی ده
چو چشم افتاد به روی کوهکن را همی مالید چشم خویشتن را
به خود می گفت کاین آن سرونازست که شاهان را به وصل او نیاز است ؟
که شد سوی گدایان رهنمونش که ره بنمود سوی بیستونش ؟
کدام استاد این افسونگری کرد ؟ که این افسون به کار آن پری کرد ؟
که راهش زد که اندر راهش آورد ؟ به من چون دولت ناگاهش آورد ؟
کرا تاب کمند آمد بر افلاک ؟ که ماه آسمان افکند بر خاک ؟
مگر راه سپهر خویش دارد که ره بر این بلندی پیش دارد
در این بد کآمد از آن دلفریبان بتی چون سوی رنجوران طبیبان
پی آگاهی فرهاد مسکین فرستادش مگر بانوی شیرین
سخنهایی که بود از بیش و کم گفت برهمن را ز آهنگ صنم گفت
حدیث نامهٔ شاه جهان را جواب نامهٔ سرو روان را
گر از خود یا از آن شیرین دهن گفت تمامی را به گوش کوهکن گفت
از آن گفت و شنو بیچاره فرهاد به جایی شد که چشم کس مبیناد
تنش گفتی ز بس تاب و تب آورد نثار پای گلگون بر لب آورد
چو سیلاب از سر کوه آن یگانه به استقبال شیرین شد روانه
شکر لب یافت اندر نیمه راهش به سد شیرینی آمد عذر خواهش
به کوه آمد نگار لاله رخسار چو خورشیدی که او تابد به کهسار
رسید آنجا که مرد آهنین دست به کوه آن نقشهای طرفه بر بست
رسید آنجا که عشق سخت بازو به کوه افکنده بد غارت به نیرو
شده سد پاره کوه از عشق پر زور بدانسان کز تجلی سینه طور
چو پیش آمد رواقی دید عالی که کردش دست عشق از سنگ خالی
شکسته طاق چرخ دیر بنیاد به زیرش طاق دیگر بسته فرهاد
همی شد تا به سنگی شد مقابل که بر تمثال آن شیرین شمایل
بگفت این سینهٔ فرهاد زار است که در وی نقش شیرین آشکار است
به زلف خویش دستی زد پریوش نگشت از حال خود آن نقش دلکش
از آنجا یافت کان تمثال خویش است که احوالش نه چون احوال خویش است
و یا استاد چینی کرده نیرنگ یکی آیینه بنموده ست از سنگ
تبسم را درون سینه ره داد به صنعت پیشه مزد از یک نگه داد
به شوخی گفت کای مرد هنرور تو گویی بوده شیرینت برابر
مرا خود یک نظر افزون ندیدی چسان این صورت دلکش کشیدی
اگر گویم هنر بود این هنر نیست چنین تمثال کار یک نظر نیست
بگفت آن یک نظر از چشم دل بود از آنش دست هجران محو ننمود
چو دیدم بر رخت از دیدهٔ دل از آن دارم شب و روزت مقابل
بگفت این نقش بد گو را بهانه ست به بی پروایی شیرین بهانه ست
همی گوید که آن کاین نقش بسته ست چو دل شیرین به پهلویش نشسته ست
که کس نادیده نقش کس نپرداخت و گر پرداخت چو اصلش کجا ساخت
بگفتا داند این کاندیشد این راز که این صورت که بر مه زیبدش ناز
برهر کس که جای از ناز دارد ز بس شوخی زکارش باز دارد
دلی از سنگ باید جانی از روی که پردازد به سنگ و تیشه زین روی
چو شیرینش چنین بی خویشتن دید به بیهوشی صلاح کوهکن دید
بگفتا بایدش جامی که پیمود به مستی چند حرفی گفت و بشنود
اگر حرفی زند مستی بهانه ست توان گفت او به بد مستی نشانه ست
وزین غافل که عاشق چون شود مست لب از اسرار عشقش چون توان بست
مگر می خواست وصف نوگل خویش عیان تر بشنود از بلبل خویش
به دور آمد شرابی چون دل پاک روان افروز دور از هر هوسناک
میی سرمایه عشق جوانی کمین تعریفش آب زندگانی
به صافی چون عذار دلنوازان به تلخی روزگار عشقبازان
سراپا حکمت و آداب گشته فلاتونی ست در خم آب گشته
ادبها دیده از خردی زدهقان شده در خورد بزم پادشاهان
نخست آن مه به لعل آلوده یاقوت نمود از لعل تر یاقوت را قوت
از آن رو جام می جان پرور آمد که روزی بر لب آن دلبر آمد
چو جام از لعل او شد شکر آلود به آن تلخی کش ایام پیمود
چو جوش باده هوش از دل ربودش که چندان گشت آشوبی که بودش
جنون کش با خرد گرگ آشتی بود چو فرصت یافت بر وی دست بگشود
که بیرون شو ز سرکاین خانهٔ ماست نیاید صحبت عقل و جنون راست
خرد عشق و جنون را دید همدست از آن هنگامه رخت خویش بر بست
ادب را رفت گستاخی به سر نیز که گستاخی ست جا ننگ است برخیز
حجاب این کشمکش چون دید شد راست به او کس تا نگوید خیز برخاست
خرد با پیشکاران تا برون راند جنون با دستیاران در درون ماند
حجاب عقل رفت و جای آن بود حجاب عشق بر جا همچنان بود
حجاب عشق اگر از پیش خیزد به مردی کاب مردان را بریزد
چه غم گر عشق داور پرده رو نیست که خورشید است و چشم بد بر او نیست
ولی عشقی که نبود پرده اش پیش زیان بیند هم از چشم بد خویش
که عاشق چون نظر پرورده نبود همان بهتر که او بی پرده نبود
چو آتش عاشق آنگه رخ برافروخت که اول خویش و آنگه پرده را سوخت
از آتش سوختن از پرده پیش است که او خود پردهٔ سیمای خویش است
چو شیرین کوهکن را پرده در دید به شیرینی از او در پرده پرسید
که ای چینی نسب مرد هنرمند به چین با کیستت خویشی و پیوند
در آن شهری ز تخم سر بلندان و یا از خاندان مستمندان
تو با فرهنگ و رای مهترانی نپندارم که تخم کهترانی
نخستین روز کت پرسیدم از بوم نگردید از نژادت هیچ معلوم
همی خواهم که دست از شرم شویی نژاد خویشتن با من بگویی
دگر گفتش تو گویی بت پرستی کت اندر بت تراشی هست دستی
بسی نقش است در این کوه خارا نباشد همچو این صورت دل آرا
بدو فرهاد گفت آری چنین است ز چینم بت پرستی کار چین است
تو ای بت گر به چین منزل گزینی به غیر از بت پرستی می نبینی
چنین می رفت در اندیشهٔ من کز اول روز دانی پیشهٔ من
ولی معذوری ای سرو سمن سا که یک سرداری و سد گونه سودا
صنم ازناز دستی برد بر روی به سد ناز و کرشمه گفت با اوی
که ای از تیشه رکش کلک مانی ترا بینم به مزدوران نمانی
غریبی پیشه ور از کارفرما ز سودای زر و نه فکر کالا
اگر روی زمین گردد پر از در ترا بینم که چشم دل بود پر
همه گوهر ز نوک تیشه داری نخواهی زر چه در اندیشه داری
چنین بی مزد این زحمت کشیدن مرا بار آورد خجلت کشیدن
کشی رنج و هوای زر نداری اگر رنج دو روزه بود باری
کرا داری بگو در کشور خویش که نه داری سر او نه سر خویش
به حق آشنایی ها که پیشم سراسر شرح ده احوال خویشم
از این گفتار فرهاد هنرمند به خود پیچد و خامش ماند یکچند
وزان پس شرح غم با نازنین گفت چنین شیرین نگفت اما چنین گفت
که ای لعلت زبانم برده از کار زبانت بازم آورده به گفتار
چه می پرسی که تاب گفتنم نیست و گر چه هم دل بنهفتنم نیست
شنیدم ای نگار لاله رخسار دلی داری غمین جانی پرآزار
گلت پژمرده و طبعت فسرده ست که سودا در مزاجت راه برده ست
به حیلت کوه و صحرا می سپاری که یک دم خاطری مشغول داری
چه باید بر سر غم غم نهادن به فکر غم کشی چون من فتادن
به چنگ و باده ده خود را شکیبی نه از درد دل چون من غریبی
ولی گویم به پیشت مشکل خویش به امیدی که بگشایی دل خویش
مگو از غم، ره غم چون توان بست که می گویند خون با خون توان بست
نگویم کز غمم آزاد سازی که از غم خاطر خود شاد سازی
بدان ای گل عذار مه جبینم که من شهزادهٔ اقلیم چینم
من از چینم همه چین بت پرستند چو من یک تن ز دام بت نرستند
مرا مادر پدر بودند خرسند ز هر کام از جهان الا ز فرزند
پدر گفته ست روزی با برهمن که گر بت سازدم این دیده روشن
به فرزندی نماید سرفرازم مر او را خادم بت خانه سازم
چنان گفت و چنان گشت و چنان کرد مرا شش ساله در بتخانه آورد
یکی بتگر در آنجا رشک آذر مرا افتاد خو با مرد بتگر
چو بت می کردم از جان خدمت او که بد میل دلم با صنعت او
از آن خدمت روان او برافروخت هر آن صنعت که بودش با من آموخت
برهمن بت تراشی داد یادم بماند آن خوی طفلی در نهادم
چو از چشم محبت سوی من دید چنان گشتم که استادم پسندید
بتی باری به سنگی نقش بستم ربود آن بت عنان دل ز دستم
شب و روزم سر اندر پای او بود سرم پیوسته پر سودای او بود
بسی گشتم که او را زنده بینم به جان آن گوهر ارزنده بینم
ندیدم در همه چین همچو اویی شدم شیدایی و آشفته خویی
از آن آشوب بی اندازه من همه چین گشت پرآوازه من
همه گفتند شادان نیک بختی زباغ خسروی خرم درختی
کش اول بت می صورت چشاند به معنی بازش از صورت کشاند
همه بامن نیاز آغاز کردند مرا از همگنان ممتاز کردند
برهمن چون مرا بی خویشتن دید مرا همچون صنم خود را شمن دید
من از سودای بت ز آنگونه گشته که فرش بت پرستی در نوشته
هجوم خلق و عشق بت چنان کرد که دورم عاقبت از خانمان کرد
سفر کردم ز صورت سوی معنی ترا دیدم بدیدم روی معنی
چه بودی باز چشمش بازگشتی هم از صورت به معنی بازگشتی
وصال از دیدهٔ جانت گشاده ست ترا نیز اینچنین کاری فتاده ست
هوس های دل دیوانه تو همه بت بوده در بتخانهٔ تو
خیال منصب و ملک و زن ومال هوای عزت و سلمن و اقبال
هنرهایی که بود آخر و بالت سراسر نقص می دیدی کمالت
همه چون بت پرستی های خامه سیاه از وی چو بختت روی نامه
چو با عشق بتان افتاد کارت شرابی شد پی دفع خمارت
ز صورت های بی معنی رمیدی چنان دیدی که در معنی رسیدی
بسی از سخت گوییهای اغیار به سنگ و آهن افتادت سر و کار
بسی آه نفس را گرم کردی که تا سنگین دلی را نرم کردی
بر دلها بسی رفتی به زاری که نقش مهر بر سنگی نگاری
جفاها دیدی از بیگانه و خویش ز جور دلبر و کین بداندیش
که گردیدی و سنجیدی کنونش فزودن دیدی زکوه بیستونش
لبی دیدی که از شیرین کلامی شکر را داده فتوا بر حرامی
رخی دیدی که خورشید سحر تاب چو نیلوفر ز عشقش رفته در تاب
بدیدی مویی آتش پرور عشق هزاران خسرو اندر چنبر عشق
قدی دیدی خرام آهو زشمشاد به رعنایی غلامش سرو آزاد
تذروی دیدی از وی باغ رنگین خضاب چنگلش از خون شاهین
غزالی دیدی از وی دشت را زیب و زو بر پهلوی شیران سد آسیب
بهشتی دیدی از وی کلبه معمور سرا پا رشک غلمان ، غیرت حور
اگر چه آن هم از صورت اثر داشت ولیکن ره بمعنی بیشتر داشت
اگر چه نقش آن صورت زدت راه ولی جانت ز معنی بود آگاه
ترا گر نی دل و گردیده بودی چو فرهادش به معنی دیده بودی
برو شکری کن ار دردی رسیدت که آخر چاره از مردی رسیدت
که معنی های مردم صورت اوست جنون سرمست جام حیرت اوست
هر آن معنی که صورت را مقابل کجا بند صور بگشاید از دل
چو بحر معنی آید در تلاطم شود این صورت معنی در او گم
در این معنی کسی کاو را نه دعوی ست یقین داند که صورت عین معنی ست
به نام خالق پیدا و پنهان که پیدا و نهان داند به یکسان
در گنج سخن را می کنم باز جهان پر سازم از درهای ممتاز
حدیثی را که وحشی کرده عنوان وصالش نیز ناورده به پایان
به توفیق خداوند یگانه به پایان آرم آن شیرین فسانه
که کس انجام آن نشیند از کس که در ضمن سخن گفتندشان بس
حکایتها میان آن دو رفته ست که نه آن دیده کس ، نی آن شنفته ست
شبی در خواب فرهاد آن به من گفت که چشمم زیر کوه بیستون خفت
که آن افسانه کس نشنیده از کس که من خواهم که بنیوشند از این پس
ز وحشی دید یاری روی یاری وصالش داشت از یاری به کاری
بسی در معانی هردو سفتند به مقداری که بد مقدور ، گفتند
به نام خسرو و فرهاد و شیرین بیان عشق را بستند آیین
ولی ز آن قصه چیزی بود باقی که پرشد ساغر هر دو ز ساقی
ز دور جام مردافکن فتادند سخن از لب ، ز کف خامه نهادند
شدند اندر هوای وصل جانان به گیتی یادگاری ماند از آنان
کنون آن خامه در دست من افتاد که آرد قصه ای شیرین ز فرهاد
چو شرح حال خود را کوهکن گفت ندانی پاسخش چون زان دهن گفت
وصال اینجا سخن را بس نموده ست نقاب از چهرهٔ جان بس نموده ست
ز صابر بشنو آن پاسخ که او داد که بس کام از لبش زان گفتگو داد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بهر جا وصل از دوری نکوتر بجز یک جا که مهجوری نکوتر

در همه جا وصال و رسیدن به یار بر دوری ترجیح دارد، مگر در یک موقعیت خاص که دوری و جدایی از معشوق، از وصال ارزشمندتر و شایسته‌تر است.

نکته ادبی: مهجوری: دوری و جدایی؛ واژه‌ای است که در ادبیات کلاسیک برای اشاره به هجران استفاده می‌شود.

رهد عطشان ز مردن آب خوردن بجز یک جا که بهتر تشنه مردن

فرد تشنه با آب خوردن از مرگ نجات می‌یابد، اما موقعیتی هم هست که تشنه ماندن و جان دادن، بهتر از سیراب شدن است.

نکته ادبی: رهد: مخفف رهایی یابد؛ صیغه‌ای از رهایی است که در متون کهن رایج بوده است.

چه جا آنجا که یار آید ز در باز برای آنکه بر دشمن کند ناز

آن موقعیت خاص چیست؟ آنجا که یار به سراغ عاشق بیاید، اما عاشق برای ناز و کرشمه‌ فروختن به رقیب، خود را از او پنهان کند.

نکته ادبی: ناز کردن برای دشمن، استعاره‌ای از استغنا و بی‌نیازی است که عاشق در حضور رقیب نشان می‌دهد.

ز یاران رنج به کاو بر تن آید که بهر گوشمال دشمن آید

رنج کشیدن از دستِ دوستان گاهی لازم است، زیرا همین رنج و سرزنش، وسیله‌ای برای آگاه کردن و گوشمالی دادن به دشمن است.

نکته ادبی: گوشمال: کنایه از ادب کردن و تنبیه کردن رقیب است.

غذا به گر خورم از پهلوی خویش کز آن گسترده خوان بهر بداندیش

اگر بخواهم غذا بخورم، بهتر است از قوتِ خود بخورم، نه اینکه بر سفره‌ای بنشینم که برای دشمن گسترده شده است.

نکته ادبی: پهلوی خویش: کنایه از عزت‌نفس و تکیه بر خود است.

به ار خون جگر باشد به جامم که ریزد ساغر غیری به کامم

بهتر است خونِ دلِ خود را در جام بنوشم، تا اینکه شرابی را بنوشم که رقیب و غریبه به من تعارف کرده است.

نکته ادبی: خون جگر: استعاره از رنج و غم بی‌پایان است.

ز شبهای سیه چندان نسوزم که شمع از آتش غیری فروزم

من از تاریکیِ شب‌ها چندان نمی‌سوزم و رنج نمی‌کشم که از روشن کردنِ شمع به وسیله‌ی آتشِ غریبه آزرده می‌شوم.

نکته ادبی: شمع از آتش غیری: کنایه از پذیرشِ منت و لطفِ بیگانه است.

ولی غیرت هم از راهی نه نیکوست کدام است آنکه بربندیم بر دوست

البته که غیرت ورزیدنِ بیش از حد هم پسندیده نیست، اما باید دانست که در چه موردی نباید اجازه داد دیگران واردِ حریمِ دوستی شوند.

نکته ادبی: غیرت در اینجا به معنای محافظت از حریمِ دوستی است.

چو آمد یار خوش بر روی اوباش به رغم هر که خواهد باش گو باش

وقتی یارِ خوب و دلنشین به سراغِ شخصِ فرومایه رفت، بگذار هر که می‌خواهد هر چه می‌خواهد بگوید؛ دیگر مهم نیست.

نکته ادبی: اوباش: در اینجا به معنای شخص فرومایه یا رقیبِ ناشایست است.

به کام تشنه وانگه آب حیوان هلاک آن دل کز او برگیری آسان

وقتی تشنه هستی و آبِ حیات (که مایه زندگی است) به دستت می‌رسد، دلی که به آسانی از آن دل بکند، سزاوار نابودی است.

نکته ادبی: آب حیوان: اشاره به آبِ حیات (خضر) که استعاره از دیدار یار است.

به ساغر کوثر و دلدار ساقی حرام آن قطره ای کاو مانده باقی

اگر جامِ کوثر دستِ یار باشد، دیگر قطره‌ای از آن باقی نماند که حرام است؛ باید تمامش را نوشید.

نکته ادبی: ساغر کوثر: استعاره از شرابِ گوارایِ وصال است.

چو عمر رفته را بخت آورد باز از آن بدبخت تر کو کورد باز

زمانی که بخت و اقبال، فرصتِ از دست رفته را دوباره باز می‌گرداند، بدبخت کسی است که آن فرصت را دوباره از دست بدهد.

نکته ادبی: کورد: در برخی نسخه‌ها به معنای کسی است که قدر نمی‌داند یا نادان است.

ز شیرین کوهکن را جام لبریز بهانه گو شکر گو باش پرویز

شیرین برای کوهکن (فرهاد) جام را لبریز کرده است؛ حالا خسرو پرویز هر چه می‌خواهد بهانه بیاورد و خود را بزرگ بداند.

نکته ادبی: کوهکن: شخصیت نمادین فرهاد که نمادِ عشق و استقامت است.

به کوه این نامراد سنگ فرسای به نقش پای شیرین چشم تر سای

ای کسی که در این کوه سنگ‌تراشی می‌کنی (فرهاد)، چشمانِ گریانِ خود را بر جای پای شیرین بگذار.

نکته ادبی: سنگ‌فرسای: کسی که سنگ را می‌ساید و می‌تراشد (فرهاد).

ز درد جان گداز و آه دل سوز ز شب روزش بتر بودی شب از روز

از شدتِ درد و آهِ جگرسوز، شب‌هایش از روزهایش سیاه‌تر و سخت‌تر می‌گذشت.

نکته ادبی: جان‌گداز: صفتی که برای دردِ عشق به کار رفته است.

همه شب از غم جانان نخفتی خیالش پیش چشم آورده گفتی

تمامِ شب را از اندوهِ یار بیدار بود و در خیال، تصویرِ معشوق را پیشِ چشم می‌آورد و با او سخن می‌گفت.

نکته ادبی: خیال: اشاره به تصورِ ذهنیِ معشوق در تنهایی است.

که او از یاد ناشادم نرفته ز چشم ار رفته از یادم نرفته

با خیالش می‌گفت: تو اگر از چشمِ من دوری، اما هرگز از یاد و خاطرم نرفته‌ای.

نکته ادبی: چشم و یاد: تقابلِ دوریِ فیزیکی و حضورِ ذهنی است.

ز جان از تاب زلفم تاب برده ز چشم ار چشم مستم خواب برده

زلفِ پریشانت تاب و توان را از جانم برده و چشمانِ مستت، خواب را از چشمانم ربوده است.

نکته ادبی: تاب زلف: کنایه از پیچیدگی و گیراییِ موی یار است.

نگفتی چون برفتم کیم از ناز نگفتم عمر رفته نایدم باز

مگر تو نگفتی که هنگام رفتن از روی ناز کی هستی؟ و مگر من نگفتم که عمرِ رفته هرگز باز نمی‌گردد؟

نکته ادبی: این ابیات در قالبِ یک مناظره یا گفتگوی درونی بیان شده‌اند.

نگفتی با وفا طبعم قرین است نگفتم عادت بختم نه این است

مگر نگفتی که طبعِ من با وفاداری یکی است؟ و من نگفتم که عادتِ بختِ من با تو این‌گونه نبوده است؟

نکته ادبی: طبعِ قرینِ وفا: ادعای وفاداریِ معشوق است.

نگفتی گشت خواهم آشنامن نگفتم راست است اما نه بامن

مگر نگفتی که می‌خواهم با تو آشنا و همراه شوم؟ و من نگفتم که حرفِ تو راست است، اما نه با من و در کنارِ من؟

نکته ادبی: آشنا: در اینجا به معنای همدم و محرمِ اسرار است.

نگفتی دل ستانم جانت به خشم نگفتی این نبخشی و آنت به خشم

مگر نگفتی که دلت را با خشم می‌ستانم؟ و نگفتم که تو این دل را به من نمی‌بخشی و آن را با خشم از من می‌گیری؟

نکته ادبی: دل ستاندن: کنایه از عشق‌بازی و به دست آوردنِ دل است.

نگفتی راز تو با کس نگویم نگفتم گویی اما پیش رویم

مگر نگفتی که رازت را با کسی نمی‌گویم؟ و نگفتم که می‌گویی، اما نه در پنهان، بلکه رو در رو بیان می‌کنی.

نکته ادبی: پیش رویم: اشاره به بی‌پرواییِ معشوق در بیانِ اسرار دارد.

نگفتی خسروان از من به تابند نگفتم ره نشینان تا چه یابند

مگر نگفتی که پادشاهان از من دوری می‌کنند؟ و نگفتم که ببین رهگذران و فقرا چه جایگاهی نزدِ تو می‌یابند.

نکته ادبی: خسروان: استعاره از بزرگان و مدعیانِ عشق است.

نگفتی یکدلم با ره نشینان نگفتم پیش آنان وای اینان

مگر نگفتی که با رهگذران و افتادگان هم‌دل هستم؟ و نگفتم که وقتی نزدِ آنان می‌روی، وای بر من که چنین دردی دارم.

نکته ادبی: ره‌نشینان: کنایه از درویشان و عاشقانِ بی‌پناه است.

نکردی آنچه نیرنگت بیاراست بیا تا آنچه گفتم بنگری راست

آنچه را که با نیرنگ آراسته بودی، انجام ندادی؛ بیا تا آنچه را که گفتم به چشمِ خود ببینی که حقیقت چیست.

نکته ادبی: نیرنگ: به معنای وعده‌های فریبنده یا ترفندهای ظاهریِ معشوق است.

به وصل خود نگشتی رهنمونم بیا بنگر که از هجر تو چونم

تو در راهِ رسیدن به خودت راهنمای من نبودی؛ بیا و ببین که از هجران و دوریِ تو به چه روزی افتاده‌ام.

نکته ادبی: رهنمونم: به معنای راهنما و نشان‌دهنده راه است.

چو بنشستی به دلخواهی به پیشم بیا بنگر به دلخواهی خویشم

آن زمان که به دلخواه و با آرامش پیشِ من نشستی، بیا و اکنون به دلخواه و اختیارِ خودِ من بنگر (که چگونه مشتاقم).

نکته ادبی: دلخواهی: به معنای میل و اراده است.

ببین از درد هجرم در تب و تاب ز چشم و دل درون آتش و آب

ببین که از دردِ دوریِ تو در چه تب و تابی هستم؛ چشمانم گریان و دلم از درون در آتش است.

نکته ادبی: آتش و آب: کنایه از گریستن و سوختنِ همزمانِ عاشق است.

مرا گفتی چو دل در عشق بندی دهد عشقت به آخر سر بلندی

تو به من گفتی که وقتی دلت را در راهِ عشق اسیر کردی، عشقت در نهایت تو را به سربلندی می‌رساند.

نکته ادبی: سربلندی: نتیجه‌ی نهاییِ استقامت در عشق است.

بلندی داده عشق ارجمندم ولی تنها به این کوه بلندم

عشقِ ارجمندِ تو مرا سربلندی بخشیده است، اما در حال حاضر تنها در همین کوه بلند (که کنده کاری می‌کنم) اسیرم.

نکته ادبی: کوه بلند: استعاره از تنهایی و سختیِ راهِ عشق است.

مرا از بهر سختی آفریدند نخست این جامه را بر تن بریدند

مرا از ابتدا برای سختی و رنج آفریدند و این لباسِ رنج را از همان آغاز بر تنِ من پوشاندند.

نکته ادبی: جامه بریدن: استعاره از تقدیر و سرنوشتِ محتوم است.

شدم چون از بر مادر به استاد سر و کارم به سنگ افتاد و پولاد

وقتی از آغوشِ مادر جدا شدم و نزدِ استاد رفتم، سرنوشتم با سنگ و فولاد گره خورد.

نکته ادبی: سنگ و پولاد: ابزارهای کارِ فرهاد و نمادِ سختیِ تقدیرِ او هستند.

همی بر سختیم سختی فزودند به بدبختیم بدبختی فزودند

بر سختی‌های کارِ من سختیِ دیگری افزودند و بر بدبختی‌ام، بدبختیِ مضاعفی اضافه کردند.

نکته ادبی: سختی فزودن: تکرارِ رنج که نشان‌دهنده تداومِ محنت است.

بدان سختی چو لختی چاره کردم ز آهن رخنه ها در خاره کردم

با همان سختی، کمی چاره‌اندیشی کردم و با آهن در دلِ سنگِ سخت رخنه ایجاد کردم.

نکته ادبی: خاره: سنگِ سخت و صخره که نمادِ موانعِ بزرگ است.

فتادم با دلی سنگین سر و کار که آسان کرد پیشم هر چه دشوار

من با دلی که از سختی به سنگ بدل شده بود روبرو شدم، که همین سختی، همه دشواری‌ها را برایم آسان کرد.

نکته ادبی: دلِ سنگین: کنایه از استقامتِ بی‌حدِ عاشق است.

کجا آهن که با این سخت جانم اگر کوشم در او راهی ندانم

کجاست آن آهنی که بتواند با این جانِ سختِ من مقابله کند؟ اگر تلاش کنم، راهی در آن باز می‌کنم.

نکته ادبی: سخت‌جان: صفتِ عاشقی است که در برابر سختی‌ها تسلیم نمی‌شود.

بسی خارا به آهن سوده کردم از این خارا روان فرسوده کردم

بسیاری از صخره‌ها را با آهن سوده و خرد کردم؛ از این کار، روان و روحِ من فرسوده شد.

نکته ادبی: روان فرسوده کردن: نتیجه‌ی کارِ طاقت‌فرسای فرهاد است.

نگارا وقت دمسازیست بازآ مرا هنگام جانبازیست بازآ

ای معشوق، اکنون وقتِ دمسازی و همدمی است، بازگرد؛ چرا که برای من زمانِ جانبازی و فداکاری فرا رسیده است.

نکته ادبی: دمسازی: همدمی و یگانگی با یار.

که از جان طاقت از تن تاب رفته در این جو مانده ماهی آب رفته

زیرا توان از جانم و تاب از تنم رفته است؛ من مانندِ ماهی هستم که آب از اطرافش رفته و در خشکی مانده است.

نکته ادبی: ماهی آب‌رفته: تمثیلِ عاشقی که از وصالِ معشوق (آبِ حیات) محروم مانده است.

بر این کهسار تاب ای ماهتابم فرو نارفته از کوه آفتابم

بر این کوهستان بتاب، ای ماهِ من؛ هنوز آفتابِ وجودم از کوه فرو نرفته و نمرده‌ام.

نکته ادبی: ماهتاب: استعاره از معشوق که به عاشقِ اسیر در کوه می‌تابد.

همی ترسم که ای جان جهانم نیایی ور رود بر باد جانم

می‌ترسم ای جانِ جهان، اگر نیایی و دیر کنی، جانم بر باد برود.

نکته ادبی: جانِ جهان: صفتی والا برای معشوق.

گر از جان دادنم بیمی ست زان است که جان بهر نثار دلستان است

اگر از مرگ می‌ترسم، فقط به این خاطر است که می‌خواهم جانم را در راهِ معشوق هدیه کنم.

نکته ادبی: نثار: بخشیدن و فدا کردنِ جان در پای معشوق.

به سختی با اجل زان می ستیزم که باز آیی و جان بر پات ریزم

با سختی با مرگ مبارزه می‌کنم تا زنده بمانم، تنها به امید اینکه تو بازگردی و من جانم را به پایت بریزم.

نکته ادبی: اجل: مرگ؛ که عاشق برای رسیدن به دیدارِ یار آن را به تأخیر می‌اندازد.

به هجران سخت باشد زندگانی به امید تو کردم سخت جانی

زندگانی در هجران و دوری بسیار سخت است؛ اما من به امیدِ دیدارِ تو، این سختی را تحمل کرده و سخت‌جانی می‌کنم.

نکته ادبی: سخت‌جانی: کنایه از تحملِ رنجِ دوری برای رسیدن به مقصود.

اجل را می دهم هر دم فریبی مگر یابم ز دیدارت نصیبی

هر لحظه مرگ را فریب می‌دهم و به تأخیر می‌اندازم، شاید بتوانم نصیبی از دیدارِ تو داشته باشم.

نکته ادبی: فریب دادنِ اجل: کنایه از مقاومت برای زنده ماندن تا لحظه‌ی دیدار است.

به حیلت روزگاری می گذارم که جان در پای دلداری سپارم

با ترفند و حیلت، روزگار می‌گذرانم تا بالاخره جانم را در پای دلدار نثار کنم.

نکته ادبی: حیلت: تدبیر و چاره‌اندیشی برای زنده ماندن.

چه بودی طالعم دمساز گشتی که جان رفته از تن بازگشتی

چه می‌شد اگر بخت با من یار می‌شد و تو همدمم می‌شدی، تا این جانی که از تن رفته، دوباره بازمی‌گشت.

نکته ادبی: دمساز گشتن: هم‌سخن و هم‌دل شدنِ معشوق.

زمانی روی گلگون کن بدین سوی ز گردش بخت را گلگونه کن روی

برای لحظه‌ای هم که شده رویِ زیبای خود را به این سو بگردان تا با چرخشِ بخت، این چهره‌ی زرد و افسرده‌ام را گلگون کنی.

نکته ادبی: گلگونه: رنگِ سرخِ گونه که نشانِ شادابی است.

براین کوه ار شدی آن برق رفتار چو برقی کاو فرود آید ز کهسار

ای کسی که رفتارت مانند برق است، اگر به این کوه بیایی، مانند برقی باش که از کوهسار به پایین می‌تابد.

نکته ادبی: برق‌رفتار: استعاره از سرعت و درخششِ معشوق.

وگر از نعل او فرسودی این کوه ز من برخاستی این کوه اندوه

اگر نعل اسب او (معشوق) بتواند این کوه را بساید و سوراخ کند، باز هم اندوهِ درونی من از این کوه بزرگ‌تر است.

نکته ادبی: فرسودی در اینجا فعل ماضی شرطی برای بیان احتمالی بعید است؛ واژه کوه اندوه اضافه تشبیهی است.

نمی گویم کزین کارم نفور است به کار سخت همدستی ضرور است

نمی‌گویم که از این کار سخت و طاقت‌فرسا بیزارم، اما برای انجام کارهای بزرگ، ضرورت دارد که کسی مرا یاری کند.

نکته ادبی: نفور به معنای متنفر و بیزار است.

گرم همدست سازی پای گلگون کنم این کوه را یک لحظه هامون

اگر اسب گلگون‌رنگت را همراهِ من کنی، در یک لحظه این کوه را با قدرتِ آن هموار و صاف می‌کنم.

نکته ادبی: گلگون صفت اسب و کنایه از زیبایی است؛ هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

خیالت گر چه ای بیگانه کیشم نخست آمد به همدستی خویشم

ای کسی که با مرام و آیین من بیگانه‌ای، اگرچه خیالت برای همدستی با من آمد، اما...

نکته ادبی: بیگانه کیش به معنای کسی است که آیین و رفتار متفاوتی دارد.

ولی چندان فریب و ناز دارد که از شوخی ز کارم باز دارد

اما آن خیال، چنان ناز و فریبندگی دارد که از روی شوخ‌طبعی و ناز، مرا از کار و تلاشم بازمی‌دارد.

نکته ادبی: شوخی در متون قدیم به معنای ناز و دلبری است.

چنین می گفت و خون دیده باران از آن کهسار چون سیل بهاران

فرهاد این سخنان را می‌گفت و همزمان از چشمانش، اشکِ خونین همچون سیلِ بهاری از آن کوهسار جاری بود.

نکته ادبی: خون دیده باران کنایه از گریه شدید است.

زمانی دیده بست و بیخود افتاد چو دید آن دم که از هم دیده بگشاد

زمانی چشمانش را بست و از خود بی‌خود شد؛ وقتی چشمانش را باز کرد، منظره‌ای دید که...

نکته ادبی: بیخود شدن کنایه از حالتی عرفانی یا غلبه احساسات است.

به نام ایزد یکی دشت از غزالان همه بالا بلندان خردسالان

به نام خدا! دشت پر از آهوان (زنان زیبا) بود؛ همه بلندقامت و جوان بودند.

نکته ادبی: غزالان در اینجا استعاره از زنان زیباروی است.

همه در زیر چتر از تابش خور چو تاووسان چتر آورده بر سر

همه آن‌ها زیر چتری در برابر تابش خورشید بودند، درست مثل طاووس‌هایی که دُم خود را به شکل چتر باز کرده‌اند.

نکته ادبی: چتر آورده بر سر استعاره از سایه‌بان است.

در فردوس را گفتی گشادند که آن حورا وشان بیرون فتادند

گویی درِ بهشت را گشودند که آن حوریانِ زیباروی از آن بیرون آمدند.

نکته ادبی: حوروشان به معنای مانند حوریان بهشتی است.

همه صید افکنان در راه و بیراه کمند زلفشان بر گردن ماه

همه آن‌ها شکارچیانی بودند که با کمند زلفشان، حتی ماه آسمان را نیز به بند می‌کشیدند.

نکته ادبی: صید افکن صفت فاعلی است برای زیبایی خیره‌کننده آن‌ها.

همه گلچهرگان با زلف پرچین از ایشان دشت چون دامان گلچین

همه آن‌ها گل‌چهره بودند و زلف‌های پرچین و شکن داشتند؛ از حضور آن‌ها دشت مثل دامنِ گل‌چینی پر از گل شد.

نکته ادبی: گلچهرگان استعاره از زیبایی صورت است.

سگ افکن در پی آهو به هر سو همه در پویه چون سگ دیده آهو

سگ‌های شکاری به دنبال آهو می‌دویدند و آن‌ها نیز در سرعت، مانند سگ‌هایی بودند که به دنبال آهو می‌دوند.

نکته ادبی: تشبیه مرکب برای سرعتِ حرکت آن‌ها است.

ز مژگان چنگل شاهین گشاده چو شاهین در پی کبکان فتاده

از مژگان‌شان مانند چنگال شاهین گشوده شده بود و همچون شاهینی که به دنبال کبک می‌دود، در حرکت بودند.

نکته ادبی: مژگان به چنگال شاهین تشبیه شده تا تیزی و قدرت شکارگری را نشان دهد.

شراب لاله گونشان در پیاله همه صحرا تو گفتی رسته لاله

در پیاله‌هایشان شراب لاله‎گون بود و دشت چنان بود که گویی لاله روییده است.

نکته ادبی: تشبیه شراب به لاله به دلیل رنگ سرخ آن است.

زمین از رویشان همچون گلستان هوا از مویشان چون سنبلستان

زمین از چهره آن‌ها گلستان شده بود و هوا از عطر موهایشان به گلزار سنبل تبدیل گشته بود.

نکته ادبی: سنبلستان استعاره از موهای سیاه و معطر است.

بت گلگون سوار اندر میانه روان را آرزو دل را بهانه

آن بتِ گلگون‌سوار در میان آن‌ها بود؛ موجودی که آرزویِ جان و بهانه دل است.

نکته ادبی: بت در اینجا استعاره از معشوق زیبارو است.

ز مژگان رخنه کن در خانهٔ دل ز صورت شعله زن در خانه زین

با مژگانش در خانه دل رخنه می‌کند و با چهره‌اش در خانه جان شعله می‌افروزد.

نکته ادبی: رخنه کردن کنایه از نفوذ عشق به دل است.

خرد زنجیری زلف بلندش سر زنجیر مویان در کمندش

عقل در برابر زلف بلندش زنجیر شده و صاحبانِ عقل نیز در کمندِ او گرفتارند.

نکته ادبی: زنجیر شدن خرد، کنایه از مغلوب شدن عقل در برابر زیبایی است.

قمر از پیشکاران جمالش جنون از دستیاران خیالش

ماه از پیشکارانِ جمال اوست و جنون و شیدایی از دستیارانِ خیالِ او هستند.

نکته ادبی: تشخیص ماه به عنوان خدمتکارِ زیبایی معشوق.

بلا را دیده بر فرمان بالاش اجل را گوش بر حکم تقاضاش

بلا و مصیبت گوش به فرمانِ قد و قامت اوست و مرگ منتظرِ حکم و فرمانِ اوست.

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ نفوذِ معشوق بر هستی.

نگاه فتنه بر چشمان مستش فلک را دست بیرحمی به دستش

چشمانِ مستِ او فتنه می‌انگیزد و دستِ بی‌رحمِ روزگار در اختیار اوست.

نکته ادبی: نگاه فتنه کنایه از چشم افسونگر است.

دل آشوبی ز همکاران مویش جهانسوزی ز همدستان خویش

آشوبِ دل از همکارانِ موی اوست و جهان‌سوزی از ویژگی‌هایِ نزدیکانِ اوست.

نکته ادبی: جهانسوزی کنایه از قدرتِ ویرانگریِ عشق است.

شه از گنج گهر او را خریدار فقیر از آه شبگیرش طلبکار

پادشاه با تمامِ گنج‌هایش خریدارِ اوست و فقیر با آهِ شبانه‌اش به دنبالِ اوست.

نکته ادبی: تضاد میان شاه و فقیر در نیاز به معشوق.

به آن از زلف طوق بندگی نه به این از لب شراب زندگی ده

به یکی از زلفش بندِ بندگی را هدیه می‌دهد و به دیگری از لبش، شرابِ زندگی را می‌بخشد.

نکته ادبی: طوق بندگی کنایه از اسارتِ عاشق است.

چو چشم افتاد به روی کوهکن را همی مالید چشم خویشتن را

وقتی چشمِ فرهاد (کوهکن) به چهره او افتاد، چشمانِ خود را مالید (تا یقین کند که خواب نمی‌بیند).

نکته ادبی: کوهکن لقبِ فرهاد است.

به خود می گفت کاین آن سرونازست که شاهان را به وصل او نیاز است ؟

با خود می‌گفت: آیا این همان سروِ ناز است که پادشاهان نیز محتاجِ وصالِ او هستند؟

نکته ادبی: سرو ناز استعاره از معشوق خوش‌قد و قامت است.

که شد سوی گدایان رهنمونش که ره بنمود سوی بیستونش ؟

چه کسی او را به سوی گدایان راهنمایی کرد؟ چه کسی راهِ بیستون را به او نشان داد؟

نکته ادبی: بیستون محلِ کارِ فرهاد است.

کدام استاد این افسونگری کرد ؟ که این افسون به کار آن پری کرد ؟

کدام استاد این افسونگری را انجام داده است که این طلسم را به کارِ آن پری (معشوق) آورده است؟

نکته ادبی: افسونگری کنایه از سحر و جادوی زیبایی است.

که راهش زد که اندر راهش آورد ؟ به من چون دولت ناگاهش آورد ؟

چه کسی او را هدایت کرد که در این مسیر بیفتد؟ چرا بخت، او را ناگهان به سوی من آورد؟

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال نیک است.

کرا تاب کمند آمد بر افلاک ؟ که ماه آسمان افکند بر خاک ؟

چه کسی توانایی افکندنِ کمند به آسمان را دارد که ماهِ آسمان را به خاک کشانده است؟

نکته ادبی: ماه آسمان استعاره از معشوق است.

مگر راه سپهر خویش دارد که ره بر این بلندی پیش دارد

مگر راهِ آسمان را بلد است که به این بلندی (کوه) آمده است؟

نکته ادبی: سپهر به معنای آسمان است.

در این بد کآمد از آن دلفریبان بتی چون سوی رنجوران طبیبان

در این میان که دل‌فریبان آمده بودند، بتی چون طبیبِ دردمندان پدیدار شد.

نکته ادبی: طبیبِ دردمندان استعاره از درمانگرِ عاشق است.

پی آگاهی فرهاد مسکین فرستادش مگر بانوی شیرین

شاید بانو شیرین او را برای آگاهی یافتن از حالِ فرهادِ بیچاره فرستاده است.

نکته ادبی: فرهاد مسکین نشان‌دهنده ترحمِ شاعر به فرهاد است.

سخنهایی که بود از بیش و کم گفت برهمن را ز آهنگ صنم گفت

آن سخنانی که کم و بیش بود، به فرهاد (برهمن) از زبانِ آن بتِ زیبارو گفت.

نکته ادبی: برهمن استعاره از فرهاد است به دلیلِ ریاضت‌کشیِ او.

حدیث نامهٔ شاه جهان را جواب نامهٔ سرو روان را

داستانِ نامه پادشاه جهان و جوابِ نامه آن سروِ روان (شیرین) را بازگو کرد.

نکته ادبی: سرو روان کنایه از معشوقِ خرامان است.

گر از خود یا از آن شیرین دهن گفت تمامی را به گوش کوهکن گفت

هرچه بود، چه از طرفِ خودش و چه از طرفِ شیرین، همه را به گوشِ کوهکن رساند.

نکته ادبی: شیرین دهن کنایه از شیرین‌سخن و معشوق است.

از آن گفت و شنو بیچاره فرهاد به جایی شد که چشم کس مبیناد

از آن گفت و شنود، فرهادِ بیچاره به جایی رسید که نباید چشمِ کسی ببیند (عالمِ جنون).

نکته ادبی: کنایه از بیچارگی و غمِ زیاد است.

تنش گفتی ز بس تاب و تب آورد نثار پای گلگون بر لب آورد

تنش از شدتِ تب و تاب، چنان گرم شد که نثارِ قدم‌هایِ آن اسبِ گلگون (معشوق) بر لبش جاری شد.

نکته ادبی: اشاره به غلبه حالِ روحی بر جسم.

چو سیلاب از سر کوه آن یگانه به استقبال شیرین شد روانه

مانند سیلابی که از کوه سرازیر می‌شود، آن عاشقِ یگانه به استقبالِ شیرین رفت.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به سیلاب نشان‌دهنده شتاب و بیقراری است.

شکر لب یافت اندر نیمه راهش به سد شیرینی آمد عذر خواهش

شیرینِ شکرلب را در نیمه راه یافت و با صد شیرینی، عذرخواهیِ خود را بیان کرد.

نکته ادبی: شکرلب صفتِ زیبایی معشوق است.

به کوه آمد نگار لاله رخسار چو خورشیدی که او تابد به کهسار

آن نگارِ لاله‎رخسار به کوه آمد، مانند خورشیدی که بر کوهستان می‌تابد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به خورشید برای نشان دادن نورانیت و شکوه اوست.

رسید آنجا که مرد آهنین دست به کوه آن نقشهای طرفه بر بست

به جایی رسید که آن مردِ آهنین‌دست (فرهاد)، آن نقش‌های عجیب را روی کوه حک کرده بود.

نکته ادبی: آهنین‌دست کنایه از قدرت و استقامت فرهاد در کندن کوه است.

رسید آنجا که عشق سخت بازو به کوه افکنده بد غارت به نیرو

به جایی رسید که عشقِ نیرومند، با قدرتِ خود کوه را غارت کرده و تراشیده بود.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرِ عشق بر فیزیکِ کوه.

شده سد پاره کوه از عشق پر زور بدانسان کز تجلی سینه طور

کوه از شدتِ عشقِ پرقدرت صدپاره شده بود، همان‌طور که کوه طور از تجلی خدا سینه چاک کرد.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستانِ حضرت موسی و کوه طور.

چو پیش آمد رواقی دید عالی که کردش دست عشق از سنگ خالی

وقتی جلو آمد، رواقی عالی دید که دستِ عشق، آن را از میانِ سنگ خالی کرده بود.

نکته ادبی: رواق به معنای ایوان و طاق‌نما است.

شکسته طاق چرخ دیر بنیاد به زیرش طاق دیگر بسته فرهاد

طاقِ آسمان که پایه‌ای قدیمی دارد در برابر آن شکست، زیرا فرهاد طاقی دیگر ساخته بود.

نکته ادبی: اغراق در عظمتِ کارِ فرهاد نسبت به آسمان.

همی شد تا به سنگی شد مقابل که بر تمثال آن شیرین شمایل

پیش رفت تا به سنگی رسید که تمثالِ آن شیرینِ زیبارو بر آن نقش بسته بود.

نکته ادبی: شیرین شمایل به معنای آنکه شکل و شمایلِ شیرین را دارد.

بگفت این سینهٔ فرهاد زار است که در وی نقش شیرین آشکار است

گفت: این سینهِ پُردردِ فرهاد است که نقشِ شیرین در آن آشکار است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشق، کالبدِ فرهاد را به تندیسی از شیرین تبدیل کرده است.

به زلف خویش دستی زد پریوش نگشت از حال خود آن نقش دلکش

آن پری‌رو با دست به زلفِ خود زد، اما آن نقشِ دلکش (تندیس) از حالِ خود خارج نشد.

نکته ادبی: پریوش به معنای مانند پری زیبا است.

از آنجا یافت کان تمثال خویش است که احوالش نه چون احوال خویش است

شیرین درمی‌یابد که این پیکره‌ی سنگی، تصویری دقیق از خودِ اوست و دلیلِ این شباهتِ عجیب این است که حالِ آن تندیس، با حالِ شیرین متفاوت نیست.

نکته ادبی: تمثال به معنای تصویر و پیکره است و در اینجا استعاره از تندیس شیرین است.

و یا استاد چینی کرده نیرنگ یکی آیینه بنموده ست از سنگ

شیرین با خود می‌اندیشد که شاید این هنرمندِ چینی با ترفندی خاص، توانسته از سنگ، آینه‌ای بسازد که تصویر او را نشان دهد.

نکته ادبی: استاد چینی اشاره به مهارتِ افسانه‌ای مردم چین در هنرهای ظریف دارد.

تبسم را درون سینه ره داد به صنعت پیشه مزد از یک نگه داد

فرهاد با تماشای لبخند شیرین، آن را در عمق جانش جای داد و با همان یک نگاه، مزدِ تمامِ سختی‌های هنرش را گرفت.

نکته ادبی: ره دادن به چیزی، کنایه از پذیرفتن و در دل جای دادن است.

به شوخی گفت کای مرد هنرور تو گویی بوده شیرینت برابر

فرهاد به شوخی و با لحنی هنرمندانه گفت: گویی در زمان ساختن این تندیس، تو دقیقاً در برابرِ من حضور داشتی.

نکته ادبی: مرد هنرور اشاره به خود فرهاد دارد.

مرا خود یک نظر افزون ندیدی چسان این صورت دلکش کشیدی

فرهاد از شیرین می‌پرسد که تو که بیشتر از یک نگاه به من نینداختی، پس چگونه توانستی این صورت زیبا را این‌چنین دقیق ترسیم کنی؟

نکته ادبی: صورت دلکش اشاره به تندیس شیرین است.

اگر گویم هنر بود این هنر نیست چنین تمثال کار یک نظر نیست

اگر بخواهم بگویم این کار فقط یک هنر معمولی بوده، سخنی نادرست است، زیرا ساختن چنین تصویری با یک بار دیدن ممکن نیست.

نکته ادبی: هنر در اینجا به معنای مهارت فنی است.

بگفت آن یک نظر از چشم دل بود از آنش دست هجران محو ننمود

فرهاد پاسخ داد که آن یک نگاه، با چشم دل بود، به همین دلیل حتی در زمان دوری و هجران نیز تصویر تو از ذهنم محو نشد.

نکته ادبی: چشم دل استعاره از بصیرت و عشق درونی است.

چو دیدم بر رخت از دیدهٔ دل از آن دارم شب و روزت مقابل

از وقتی با چشم دل تو را بر چهره‌ات دیدم، شب و روز تصویرت در برابر چشمانم است.

نکته ادبی: دیده دل ترکیبی برای بیان ادراک ماورای حس ظاهری است.

بگفت این نقش بد گو را بهانه ست به بی پروایی شیرین بهانه ست

شیرین گفت این ادعای تو که تصویر را با چشم دل دیدی، بهانه‌ای بیش نیست و می‌خواهی بی‌اعتنایی خود را توجیه کنی.

نکته ادبی: بدگو کنایه از کسی است که سخن بیهوده یا مکر می‌گوید.

همی گوید که آن کاین نقش بسته ست چو دل شیرین به پهلویش نشسته ست

شیرین می‌گوید که هر کس این نقش را کشیده، حتماً مثلِ عشق، در کنار تو نشسته است.

نکته ادبی: نقش بستن به معنای ترسیم کردن تصویر است.

که کس نادیده نقش کس نپرداخت و گر پرداخت چو اصلش کجا ساخت

کسی که از رویِ نمونه‌ی اصلی ندیده باشد، نمی‌تواند چنین نقشی بسازد و اگر هم بسازد، شبیه به اصل نخواهد بود.

نکته ادبی: اصل در اینجا به معنای معشوقِ واقعی است.

بگفتا داند این کاندیشد این راز که این صورت که بر مه زیبدش ناز

فرهاد گفت کسی این راز را می‌داند که بداند این صورتِ زیبا، سزاوارِ ناز و عشوه است.

نکته ادبی: مه به معنای ماه، استعاره برای شیرین است.

برهر کس که جای از ناز دارد ز بس شوخی زکارش باز دارد

کسی که چنین زیباست و ناز دارد، آن‌قدر شوخ و دلبر است که هنرمند را از کارش بازمی‌دارد.

نکته ادبی: باز داشتن کنایه از غافل‌گیر کردن ذهن توسط زیبایی است.

دلی از سنگ باید جانی از روی که پردازد به سنگ و تیشه زین روی

کسی باید قلبی از سنگ و جانی از روی (مس) داشته باشد تا بتواند با سنگ و تیشه چنین اثری خلق کند.

نکته ادبی: جان از روی کنایه از سختی و تحمل مشقت است.

چو شیرینش چنین بی خویشتن دید به بیهوشی صلاح کوهکن دید

وقتی شیرین دید فرهاد این‌چنین از خود بی‌خود شده، فهمید که برای نجاتِ او از این وضعیت، باده‌نوشی راهکار مناسبی است.

نکته ادبی: صلاح به معنای راه درست و چاره‌جویی است.

بگفتا بایدش جامی که پیمود به مستی چند حرفی گفت و بشنود

شیرین گفت او جامی می‌خواهد تا بنوشد و در مستی، حرف‌هایی که در دل دارد را بگوید و بشنود.

نکته ادبی: جام استعاره از شراب و فراموشی رنج‌هاست.

اگر حرفی زند مستی بهانه ست توان گفت او به بد مستی نشانه ست

اگر در مستی حرفی زد، آن را بهانه نکن؛ در واقع او مستِ عشق است و این مستی نشانه‌ی حالِ درونی اوست.

نکته ادبی: بد مستی کنایه از سخنان ناموزون در حال مستی است.

وزین غافل که عاشق چون شود مست لب از اسرار عشقش چون توان بست

اما شیرین غافل بود که عاشق وقتی مست شود، دیگر نمی‌تواند رازهای عشقش را پنهان کند.

نکته ادبی: اسرار عشق به اسرارِ نهانی عاشق اشاره دارد.

مگر می خواست وصف نوگل خویش عیان تر بشنود از بلبل خویش

شاید شیرین می‌خواست که توصیفِ گلِ زیبایش (فرهاد) را، از زبانِ خودِ او (بلبل) بهتر بشنود.

نکته ادبی: نوگل استعاره از معشوق و بلبل استعاره از عاشق است.

به دور آمد شرابی چون دل پاک روان افروز دور از هر هوسناک

شرابی که همچون دلی پاک و روشن بود، برایشان آوردند؛ شرابی که روح‌افزا بود و از ناپاکی‌ها به دور.

نکته ادبی: هوسناک کنایه از کسی است که درگیر شهوات است.

میی سرمایه عشق جوانی کمین تعریفش آب زندگانی

شرابی که سرمایه‌ی عشقِ جوانی است و تعریفِ کوتاه آن، آبِ زندگانی است.

نکته ادبی: آب زندگانی اشاره به اکسیر حیات دارد که به عاشقان جان می‌بخشد.

به صافی چون عذار دلنوازان به تلخی روزگار عشقبازان

شرابی که از نظرِ زلالی مانند چهره‌ی دلبران است و از نظرِ تلخی، مانند روزگارِ تلخِ عشقبازان.

نکته ادبی: عذار به معنای چهره است.

سراپا حکمت و آداب گشته فلاتونی ست در خم آب گشته

این شراب سراسر حکمت و آداب بود؛ گویی افلاطونی است که در خمِ آب غرق شده است.

نکته ادبی: فلاتونی استعاره از خردمندی و دانایی است.

ادبها دیده از خردی زدهقان شده در خورد بزم پادشاهان

شرابی که از بس مودبانه تهیه شده بود، گویی به خوردِ بزم‌های پادشاهان می‌آمد.

نکته ادبی: دهقان در اینجا به معنای کشاورز یا شراب‌ساز ماهر است.

نخست آن مه به لعل آلوده یاقوت نمود از لعل تر یاقوت را قوت

ابتدا آن ماه‌رو (شیرین) شراب را با لبانش آلوده کرد و با این کار به شراب قوت بخشید.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ است.

از آن رو جام می جان پرور آمد که روزی بر لب آن دلبر آمد

جامِ شراب برای آن جان‌پرور شد که روزی بر لبِ آن دلبر قرار گرفت.

نکته ادبی: دلبر اشاره به شیرین دارد.

چو جام از لعل او شد شکر آلود به آن تلخی کش ایام پیمود

وقتی جام از لبِ شیرین شکرآلود شد، تلخیِ شرابِ روزگار را برای فرهاد شیرین کرد.

نکته ادبی: شکرآلود کنایه از شیرین شدنِ باده با بوسه است.

چو جوش باده هوش از دل ربودش که چندان گشت آشوبی که بودش

وقتی جوشِ شراب، هوش را از سرِ فرهاد برد، چنان آشوبی در دلش به پا شد که حد نداشت.

نکته ادبی: هوش بردن کنایه از مستی است.

جنون کش با خرد گرگ آشتی بود چو فرصت یافت بر وی دست بگشود

جنون که با خرد همیشه در جنگ بود، فرصتی یافت و بر او غلبه کرد.

نکته ادبی: گرگ آشتی کنایه از دشمنیِ شدید است.

که بیرون شو ز سرکاین خانهٔ ماست نیاید صحبت عقل و جنون راست

جنون به خرد گفت از اینجا برو که این خانه‌ی ماست؛ عقل و جنون با هم سازگار نیستند.

نکته ادبی: خانه استعاره از جانِ عاشق است.

خرد عشق و جنون را دید همدست از آن هنگامه رخت خویش بر بست

خرد وقتی دید که عشق و جنون همدست شده‌اند، از آن صحنه کنار رفت.

نکته ادبی: رخت بربستن کنایه از رفتن است.

ادب را رفت گستاخی به سر نیز که گستاخی ست جا ننگ است برخیز

ادب هم از ترس کنار رفت، زیرا وقتی جنون و گستاخی می‌آیند، ادب جایی ندارد.

نکته ادبی: ننگ است برخیز کنایه از آن است که ماندنِ ادب در برابر عشقِ تند، مایه شرمساری است.

حجاب این کشمکش چون دید شد راست به او کس تا نگوید خیز برخاست

وقتی این کشمکش پایان یافت، همه رفتند و دیگر کسی نبود که بگوید بلند شو یا برو.

نکته ادبی: حجاب در اینجا به معنای مانع و پرده است.

خرد با پیشکاران تا برون راند جنون با دستیاران در درون ماند

عقل همراه با تمامِ اطرافیانش بیرون رفت و جنون با دوستانِ خود در درونِ دل باقی ماند.

نکته ادبی: پیشکاران استعاره از حواسِ پنج‌گانه است.

حجاب عقل رفت و جای آن بود حجاب عشق بر جا همچنان بود

حجابِ عقل کنار رفت، اما حجابِ عشق همچنان بر جای خود باقی ماند.

نکته ادبی: حجاب عشق یعنی عشق پوشیده‌ای که هنوز کامل آشکار نشده است.

حجاب عشق اگر از پیش خیزد به مردی کاب مردان را بریزد

اگر حجابِ عشق هم از پیش برداشته شود، چنان جذبه‌ای دارد که دلِ مردانِ بزرگ را می‌لرزاند.

نکته ادبی: کاب در اینجا به معنای لرزاندن و ترساندن است.

چه غم گر عشق داور پرده رو نیست که خورشید است و چشم بد بر او نیست

چه باک اگر عشقِ الهی پرده‌پوش نیست؟ چون خورشید است و هیچ چشمِ بدی به آن کارگر نیست.

نکته ادبی: خورشید استعاره از حقیقتِ عشق است که از بدی‌ها مصون است.

ولی عشقی که نبود پرده اش پیش زیان بیند هم از چشم بد خویش

اما عشقی که پرده‌ای جلوی خود ندارد، از نگاه‌های بدِ دیگران آسیب می‌بیند.

نکته ادبی: چشم بد استعاره از بدخواهی و حسادتِ دیگران است.

که عاشق چون نظر پرورده نبود همان بهتر که او بی پرده نبود

چون عاشقِ نادان (پرورده‌نشده) طاقت ندارد، بهتر است که عشقش پنهان و در پرده باشد.

نکته ادبی: نظر پرورده کنایه از کسی است که در عشق پخته شده است.

چو آتش عاشق آنگه رخ برافروخت که اول خویش و آنگه پرده را سوخت

عاشق وقتی آتشِ عشقش شعله‌ور شد که ابتدا وجودِ خود و سپس پرده‌های پنهان‌کاری را سوزاند.

نکته ادبی: آتش عاشق استعاره از سوز و گداز درونی است.

از آتش سوختن از پرده پیش است که او خود پردهٔ سیمای خویش است

سوختن از آتش، پیش از پرده‌دری است، زیرا خودِ عاشق، پرده‌ی سیمای خویش است.

نکته ادبی: پرده سیمای خویش بودن کنایه از آن است که خودِ عاشق مانعِ ظهورِ حقیقتِ عشق است.

چو شیرین کوهکن را پرده در دید به شیرینی از او در پرده پرسید

وقتی شیرین دید که فرهاد پرده‌ها را کنار زده، از او درباره‌ی نسب و اصالتش پرسید.

نکته ادبی: پرده‌در دیدن کنایه از بی‌پروا شدنِ عاشق است.

که ای چینی نسب مرد هنرمند به چین با کیستت خویشی و پیوند

شیرین گفت ای مرد هنرمندِ چینی‌تبار، در چین با چه کسانی رابطه و خویشاوندی داری؟

نکته ادبی: چینی نسب اشاره به مهارتِ فرهاد دارد که او را به سرزمین چین منسوب می‌کردند.

در آن شهری ز تخم سر بلندان و یا از خاندان مستمندان

آیا از خانواده‌ای بزرگ و سرشناس هستی، یا از خاندانِ فقیر و مستمند؟

نکته ادبی: تخم سر بلندان استعاره از نژادِ بزرگ‌زاده است.

تو با فرهنگ و رای مهترانی نپندارم که تخم کهترانی

تو صاحب فرهنگ و رایِ بزرگان هستی، بعید می‌دانم از نژادِ افرادِ پست و کم‌ارزش باشی.

نکته ادبی: تخم کهتران کنایه از اصالتِ پست است.

نخستین روز کت پرسیدم از بوم نگردید از نژادت هیچ معلوم

روزِ اول که از شهر و دیارت پرسیدم، چیزی درباره‌ی نژادت معلوم نشد.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و وطن است.

همی خواهم که دست از شرم شویی نژاد خویشتن با من بگویی

می‌خواهم خجالت را کنار بگذاری و نژادِ خودت را برایم بگویی.

نکته ادبی: دست از شرم شستن کنایه از رفعِ حیا و سخن گفتنِ صریح است.

دگر گفتش تو گویی بت پرستی کت اندر بت تراشی هست دستی

شیرین گفت تو چنان مهارتی داری که گویی بت‌پرستی و در بت‌تراشی دستی داری.

نکته ادبی: بت‌پرستی در ادبیات عرفانی گاه کنایه از شدتِ توجه به معشوق است.

بسی نقش است در این کوه خارا نباشد همچو این صورت دل آرا

نقش‌های زیادی در این کوه سنگی کنده شده، اما هیچ‌کدام مانند این صورتِ دل‌ربا نیست.

نکته ادبی: کوه خارا استعاره از سختیِ کارِ فرهاد است.

بدو فرهاد گفت آری چنین است ز چینم بت پرستی کار چین است

فرهاد پاسخ داد که بله، حقیقت همین است؛ من چینی‌زاده‌ام و در آیینِ ما، بت‌تراشی و پرستشِ معشوق، پیشه‌ی اصلی است.

نکته ادبی: بت‌پرستیِ فرهاد استعاره از عشقِ شدیدِ اوست.

تو ای بت گر به چین منزل گزینی به غیر از بت پرستی می نبینی

ای بت‌تراش، اگر در چین اقامت گزینی، جز بت‌پرستی چیزی نخواهی دید (کنایه از اینکه هر کس در کار خود غرق شود، جز آن چیزی نمی‌بیند).

نکته ادبی: استفاده از "چین" به عنوان مهد بت‌پرستی و هنر در ادبیات کهن فارسی.

چنین می رفت در اندیشهٔ من کز اول روز دانی پیشهٔ من

این اندیشه به ذهنم خطور کرد که تو از همان روز اول از پیشه و کار من آگاهی داری.

نکته ادبی: تغییر زاویه دید از روایت بیرونی به درونی‌کاوی ذهن فرهاد.

ولی معذوری ای سرو سمن سا که یک سرداری و سد گونه سودا

اما ای سروقامتِ زیبارو، تو معذوری؛ چرا که هم زیبایی داری و هم هزاران دغدغه و سودای ذهنی.

نکته ادبی: سرو سمن‌سا: استعاره از زیبایی و موزون بودن قامت معشوق.

صنم ازناز دستی برد بر روی به سد ناز و کرشمه گفت با اوی

آن بت (شیرین) با ناز و عشوه دستش را بر صورت گذاشت و با صد کرشمه با او سخن گفت.

نکته ادبی: صنم: در اینجا استعاره از معشوق است، نه بت سنگی.

که ای از تیشه رکش کلک مانی ترا بینم به مزدوران نمانی

که ای کسی که با تیشه، کلکِ مانی (نقاش اسطوره‌ای) را به چالش می‌کشی، تو به مزدبگیران عادی شبیه نیستی.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به "مانی" نقاش بزرگ که در ادبیات فارسی نماد چیره‌دستی در هنر است.

غریبی پیشه ور از کارفرما ز سودای زر و نه فکر کالا

تو پیشه‌وری غریبی هستی که از کارفرما نه به دنبال پول هستی و نه در اندیشه ارزش مادی کار.

نکته ادبی: صنعت تضاد میان سودای زر و فکر کالا.

اگر روی زمین گردد پر از در ترا بینم که چشم دل بود پر

اگر تمام زمین هم پر از مروارید شود، باز هم می‌بینم که چشمِ دلِ تو به جای دیگری دوخته شده است.

نکته ادبی: کنایه از استغنای روح عاشق از مال دنیا.

همه گوهر ز نوک تیشه داری نخواهی زر چه در اندیشه داری

تو همه جواهرات را از دل سنگ بیرون می‌کشی، پس اگر طلا نمی‌خواهی، چه هدفی در سر داری؟

نکته ادبی: اشاره به هنر سنگ‌تراشی فرهاد که با ظرافت گوهرهای نهان را نمایان می‌کند.

چنین بی مزد این زحمت کشیدن مرا بار آورد خجلت کشیدن

این‌گونه زحمت کشیدنِ بدون مزد، مرا دچار شرمندگی و خجالت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به کرامت و بزرگی روح فرهاد که فراتر از داد و ستد مادی است.

کشی رنج و هوای زر نداری اگر رنج دو روزه بود باری

تو رنج می‌کشی اما شوق طلا نداری؛ اگر این رنج برای هدفی کوتاه است، پس چرا خود را به زحمت می‌اندازی؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای به چالش کشیدن نیت فرهاد.

کرا داری بگو در کشور خویش که نه داری سر او نه سر خویش

بگو در سرزمین خودت چه کسی را داری که نه به فکر او هستی و نه به فکر خودت؟

نکته ادبی: اشاره به ازخودگذشتگی کامل عاشق.

به حق آشنایی ها که پیشم سراسر شرح ده احوال خویشم

به حقِ آشنایی‌هایی که میان ماست، تمام احوالات خود را برایم بازگو کن.

نکته ادبی: دعوت به صراحت در گفتار.

از این گفتار فرهاد هنرمند به خود پیچد و خامش ماند یکچند

فرهاد هنرمند از این پرسش‌ها بر خود لرزید و مدتی سکوت کرد.

نکته ادبی: توصیف حال درونی عاشق که با شنیدن کلام معشوق منقلب می‌شود.

وزان پس شرح غم با نازنین گفت چنین شیرین نگفت اما چنین گفت

سپس شرح غم‌هایش را با آن نازنین گفت؛ اگرچه شیرین (شخصیت داستان) این‌گونه سخن نگفته بود، اما فرهاد این‌گونه پاسخ داد.

نکته ادبی: توضیح شاعرانه برای گذار به روایتِ اصلی.

که ای لعلت زبانم برده از کار زبانت بازم آورده به گفتار

که ای کسی که زیبایی لبت، زبانم را از کار انداخته بود، اکنون دوباره زبانم را به گفتار باز آوردی.

نکته ادبی: استعاره از قدرت اعجازگونه کلام و جمال معشوق.

چه می پرسی که تاب گفتنم نیست و گر چه هم دل بنهفتنم نیست

چه می‌پرسی؟ توان گفتن ندارم، با اینکه نمی‌توانم این عشق را در دل پنهان کنم.

نکته ادبی: بیانِ تناقضِ عشق: ناتوانی در بیان و ناتوانی در پنهان کردن.

شنیدم ای نگار لاله رخسار دلی داری غمین جانی پرآزار

ای نگار زیبا، شنیده‌ام که دلی غمگین و جانی آزرده داری.

نکته ادبی: لاله‌رخسار: کنایه از زیبایی و سرخی چهره.

گلت پژمرده و طبعت فسرده ست که سودا در مزاجت راه برده ست

گلت پژمرده است، چرا که سودا و دغدغه عشق در وجودت رسوخ کرده است.

نکته ادبی: سودا در قدیم به معنای غلبه خلط سودا و ایجاد مالیخولیا یا همان عشق مفرط بوده است.

به حیلت کوه و صحرا می سپاری که یک دم خاطری مشغول داری

با ترفند به کوه و بیابان می‌روی تا لحظه‌ای ذهن خود را مشغول کنی.

نکته ادبی: استفاده از طبیعت (کوه و صحرا) به عنوان پناهگاه برای فرار از رنج دل.

چه باید بر سر غم غم نهادن به فکر غم کشی چون من فتادن

چه فایده دارد که بر غم، غم اضافه کنی؟ چرا فکر می‌کنی مثل من غم‌کش هستی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای پرهیز از غم‌افزایی.

به چنگ و باده ده خود را شکیبی نه از درد دل چون من غریبی

خود را با چنگ و باده آرام کن، نه اینکه مثل من غریبی دردمند باشی.

نکته ادبی: چنگ و باده نمادهای عشرت و فراموشی غم هستند.

ولی گویم به پیشت مشکل خویش به امیدی که بگشایی دل خویش

اما من مشکل خود را پیشت می‌گویم، به این امید که گره از دلم باز کنی.

نکته ادبی: اظهار امیدواری به گشایش کار.

مگو از غم، ره غم چون توان بست که می گویند خون با خون توان بست

از غم مگو، چرا که راهِ غم بستن ممکن نیست؛ چنانکه می‌گویند با خون نمی‌توان خون را شست.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل که برای زدودن غم باید وسیله‌ای غیر از جنس غم داشت.

نگویم کز غمم آزاد سازی که از غم خاطر خود شاد سازی

نمی‌خواهم بگویم مرا از غمم آزاد کن، بلکه می‌خواهم خاطر خودت را شاد کنی.

نکته ادبی: تأکید بر ایثار عاشق.

بدان ای گل عذار مه جبینم که من شهزادهٔ اقلیم چینم

بدان ای زیباروی ماه جبین، که من در اصل شهزاده سرزمین چین هستم.

نکته ادبی: معرفی خاستگاه فرهاد در داستان.

من از چینم همه چین بت پرستند چو من یک تن ز دام بت نرستند

در چین همه بت‌پرستند و من هم یکی از آن‌ها بودم که از دام بت‌پرستی نجات نیافتم.

نکته ادبی: بت در اینجا نماد تعلقات ظاهری است.

مرا مادر پدر بودند خرسند ز هر کام از جهان الا ز فرزند

پدر و مادرم از همه چیز جهان خشنود بودند جز از بابت نداشتن فرزند.

نکته ادبی: شرح وضعیت خانوادگی برای توجیه تقدیر فرهاد.

پدر گفته ست روزی با برهمن که گر بت سازدم این دیده روشن

پدر روزی به برهمن گفت که اگر بت‌پرستی، چشمان مرا با فرزندی روشن کند...

نکته ادبی: برهمن: روحانی و متولی معابد در فرهنگ هند و چین که در ادبیات فارسی نماد بت‌پرستان است.

به فرزندی نماید سرفرازم مر او را خادم بت خانه سازم

و به من فرزندی عطا کند، او را خادم بتخانه می‌کنم.

نکته ادبی: نذر و نیاز که در فرهنگ کهن بسیار رایج بوده است.

چنان گفت و چنان گشت و چنان کرد مرا شش ساله در بتخانه آورد

همان‌طور شد و پدر به عهدش وفا کرد و مرا در شش سالگی به بتخانه سپرد.

نکته ادبی: بیان جبرِ زمانه در سرنوشت فرهاد.

یکی بتگر در آنجا رشک آذر مرا افتاد خو با مرد بتگر

یک بتگر که از مانی هم ماهرتر بود، آنجا بود و من با او خو گرفتم.

نکته ادبی: رشک آذر: کسی که در هنر به گرد پای آذر (بت‌تراش اسطوره‌ای) می‌رسد.

چو بت می کردم از جان خدمت او که بد میل دلم با صنعت او

وقتی بت می‌ساختم، با جان و دل کار می‌کردم، چون به آن صنعت علاقه داشتم.

نکته ادبی: پیوند هنر و عشق در وجود فرهاد.

از آن خدمت روان او برافروخت هر آن صنعت که بودش با من آموخت

آن بتگر از اشتیاق من خوشحال شد و هرچه از هنر می‌دانست به من آموخت.

نکته ادبی: انتقال تجربه از استاد به شاگرد.

برهمن بت تراشی داد یادم بماند آن خوی طفلی در نهادم

برهمن به من بت‌تراشی آموخت و این عادت کودکی در وجودم ماند.

نکته ادبی: تداوم مهارت در گذر زمان.

چو از چشم محبت سوی من دید چنان گشتم که استادم پسندید

وقتی با نگاه محبت به من نگریست، چنان شدم که استادم مرا پسندید.

نکته ادبی: جایگاه شاگردی که به کمال می‌رسد.

بتی باری به سنگی نقش بستم ربود آن بت عنان دل ز دستم

روزی بتی بر سنگ نقش کردم که زیبایی‌اش عنان از دستم ربود.

نکته ادبی: لحظه جرقه عشق؛ آغازِ خودفراموشی در اثرِ هنر.

شب و روزم سر اندر پای او بود سرم پیوسته پر سودای او بود

شب و روزم در پای آن بت می‌گذشت و فکرم همیشه مشغول آن بود.

نکته ادبی: توصیفِ غرق‌شدگی در موضوعِ موردِ علاقه.

بسی گشتم که او را زنده بینم به جان آن گوهر ارزنده بینم

بسیار گشتم تا آن بت را زنده ببینم و آن گوهر ارزشمند را درک کنم.

نکته ادبی: تلاش برای زنده کردنِ صورتِ بی‌جان.

ندیدم در همه چین همچو اویی شدم شیدایی و آشفته خویی

در تمام چین مانند او را ندیدم، به همین دلیل شیدا و آشفته‌حال شدم.

نکته ادبی: شیدایی: نتیجه کمال‌گرایی در عشق.

از آن آشوب بی اندازه من همه چین گشت پرآوازه من

از این آشوب و شیدایی، آوازه من در تمام چین پیچید.

نکته ادبی: شهرتِ عاشق در اثرِ عشق.

همه گفتند شادان نیک بختی زباغ خسروی خرم درختی

همه می‌گفتند چه بخت خوشی داری که مانند درختی خرم در باغ پادشاهی هستی.

نکته ادبی: تشبیه به درخت برای نشان دادن طراوت و جایگاه فرهاد.

کش اول بت می صورت چشاند به معنی بازش از صورت کشاند

کسی که او را از ظاهر بت به حقیقت و معنای درونی‌اش هدایت کرد.

نکته ادبی: اشاره به گذار از صورت به معنی (مفهوم اصلی عرفانی داستان).

همه بامن نیاز آغاز کردند مرا از همگنان ممتاز کردند

همه به من توجه کردند و مرا از همگنانم برتر دانستند.

نکته ادبی: تمایزِ عاشق به دلیلِ عمقِ احساساتش.

برهمن چون مرا بی خویشتن دید مرا همچون صنم خود را شمن دید

برهمن وقتی مرا غرق در این عشق دید، مرا همچون همان بتی دید که می‌پرستیدم.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به معشوق در نگاه دیگران.

من از سودای بت ز آنگونه گشته که فرش بت پرستی در نوشته

من چنان غرق در عشق بت بودم که بساط بت‌پرستی را درنوردیدم.

نکته ادبی: عبور از عقاید ظاهری و رسیدن به حقیقتِ عشق.

هجوم خلق و عشق بت چنان کرد که دورم عاقبت از خانمان کرد

هجوم مردم و عشق به بت، عاقبت مرا از خانه‌ام دور کرد.

نکته ادبی: دوری از وطن به دلیلِ کمالِ عشق.

سفر کردم ز صورت سوی معنی ترا دیدم بدیدم روی معنی

از صورت و ظاهر به سمت معنی حرکت کردم و تو را دیدم که حقیقتِ معنا هستی.

نکته ادبی: اوج داستان: تطبیقِ عشقِ مجازی با عشقِ حقیقی در سیمای شیرین.

چه بودی باز چشمش بازگشتی هم از صورت به معنی بازگشتی

چه می‌شد اگر دوباره چشمم به ظاهر باز می‌گشت و از حقیقت به صورت برمی‌گشتم؟

نکته ادبی: آرزوی بازگشتِ عاشق به دنیای ساده و بی‌آلایشِ گذشته.

وصال از دیدهٔ جانت گشاده ست ترا نیز اینچنین کاری فتاده ست

وصال از دریچه جان تو باز شده است و تو نیز به چنین وضعی گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: تأکید بر وحدتِ حالِ عاشق و معشوق.

هوس های دل دیوانه تو همه بت بوده در بتخانهٔ تو

هوس‌های دل دیوانه تو، همه در حکم بتی در بتخانه وجودت بوده‌اند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ معناگرا: همه دغدغه‌های بشری، بتی هستند در ذهن آدمی.

خیال منصب و ملک و زن ومال هوای عزت و سلمن و اقبال

فکرِ رسیدن به مقام و ثروت و همسر، و آرزوی عزت و بخت بلند، همواره ذهن تو را مشغول کرده بود.

نکته ادبی: واژه «سلمن» در اینجا اشاره به سلامت و صلح یا رهایی و استقلال در معنای استعاری دارد.

هنرهایی که بود آخر و بالت سراسر نقص می دیدی کمالت

هنرهایی که فکر می‌کردی اوج کمال توست و در پایانِ کار می‌دیدیشان، اکنون متوجه شده‌ای که همگی نقص و کاستی بوده‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان «کمال» و «نقص» برای نشان دادن دگردیسی فکری.

همه چون بت پرستی های خامه سیاه از وی چو بختت روی نامه

تمام آن هنرنمایی‌ها همچون بت‌پرستی‌های روی کاغذ (خامه) بود و مانند سرنوشت تیره‌ات، صفحه روزگارت را سیاه کرد.

نکته ادبی: تشبیه کارهای بی‌ثمر به بت‌پرستی و سیاهی قلم بر کاغذ.

چو با عشق بتان افتاد کارت شرابی شد پی دفع خمارت

وقتی که وارد وادی عشق شدی، عشق همچون شرابی شد که خماری و مستیِ تعلقات دنیوی تو را درمان کرد.

نکته ادبی: استعاره عشق به شراب برای رفع خمارِ دلبستگی‌های مادی.

ز صورت های بی معنی رمیدی چنان دیدی که در معنی رسیدی

از ظواهرِ بی‌محتوا دوری کردی و به چنان بینشی رسیدی که به حقیقت امور دست یافتی.

نکته ادبی: تقابل «صورت» (ظاهر) و «معنی» (حقیقت/باطن).

بسی از سخت گوییهای اغیار به سنگ و آهن افتادت سر و کار

بسیار از سخت‌گیری‌ها و کنایه‌های دیگران به گوشت خورد، که همچون سنگ و آهن سرِ تو را به درد آورد و به چالش کشید.

نکته ادبی: سنگ و آهن کنایه از سختی و خشونت کلام اغیار است.

بسی آه نفس را گرم کردی که تا سنگین دلی را نرم کردی

نفس‌های گرم و آهِ بسیاری کشیدی تا توانستی دل‌های سخت و سنگینِ معشوق را نرم کنی.

نکته ادبی: تضاد میان گرمیِ نفس و سنگین‌دلی معشوق.

بر دلها بسی رفتی به زاری که نقش مهر بر سنگی نگاری

با زاری و ناله به دل‌های بسیاری سر زدی تا شاید بتوانی اثر مهر و محبت خود را بر دلی سنگی حک کنی.

نکته ادبی: نقش مهر بر سنگ زدن، کنایه از تلاش دشوار برای تأثیرگذاری بر قلب‌های بی‌احساس.

جفاها دیدی از بیگانه و خویش ز جور دلبر و کین بداندیش

جفاهای بسیاری از غریبه و آشنا کشیدی و جورِ دلبر و کینه دشمنان را به جان خریدی.

نکته ادبی: ترکیب دوگانه جورِ دلبر و کینِ بداندیش برای نمایش رنج عاشق.

که گردیدی و سنجیدی کنونش فزودن دیدی زکوه بیستونش

وقتی اکنون آن سختی‌ها را ارزیابی می‌کنی، می‌بینی که سنگینیِ آن رنج‌ها از کوه بیستون هم بیشتر بوده است.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به کوه بیستون به عنوان نماد رنج و استقامت فرهاد.

لبی دیدی که از شیرین کلامی شکر را داده فتوا بر حرامی

لبی دیدی که چنان شیرین سخن می‌گفت که شکر را در برابر شیرینیِ گفتارش بی‌ارزش و حرام اعلام کرد.

نکته ادبی: استفاده از ایهامِ «شیرین» که هم صفتِ سخن است و هم نام معشوق.

رخی دیدی که خورشید سحر تاب چو نیلوفر ز عشقش رفته در تاب

رخی دیدی که همچون خورشیدِ صبح‌دم تابان بود و حتی نیلوفر هم از شدتِ عشقِ آن، در تپش و تاب و التهاب افتاد.

نکته ادبی: تشبیه رخ به خورشید و استعاره از شیفتگی گل نیلوفر به خورشید.

بدیدی مویی آتش پرور عشق هزاران خسرو اندر چنبر عشق

مویی دیدی که از فرطِ عشق، آتش‌افروز بود و هزاران خسرو (پادشاه) را گرفتارِ کمندِ عشق خود کرده بود.

نکته ادبی: موی به معنای گیسو که نماد دام و کمندِ عشق است.

قدی دیدی خرام آهو زشمشاد به رعنایی غلامش سرو آزاد

قدی دیدی که خرامیدنش همچون آهو در میان شمشادها بود و چنان رعنا و زیبا بود که سرو آزاد هم غلامِ اوست.

نکته ادبی: استعاره‌های مکرر برای زیبایی اندام.

تذروی دیدی از وی باغ رنگین خضاب چنگلش از خون شاهین

پرنده‌ای (تذرو) دیدی که باغ از وجود او رنگین شده بود و چنگال‌هایش به خونِ شاهینِ شکارچی آغشته بود.

نکته ادبی: تصویرسازی حماسی از زیباییِ در عینِ قدرت و قهر.

غزالی دیدی از وی دشت را زیب و زو بر پهلوی شیران سد آسیب

آهویی (غزالی) دیدی که دشت از زیبایی‌اش آراسته بود و با این حال، به شیرانِ درنده آسیب‌های بسیاری وارد می‌کرد.

نکته ادبی: نماد لطافت و زیبایی که توانِ غلبه بر قدرت‌های بزرگ را دارد.

بهشتی دیدی از وی کلبه معمور سرا پا رشک غلمان ، غیرت حور

بهشتی دیدی که کلبه محقر تو را آباد کرد؛ زیبایی‌اش چنان بود که غلمان و حوریانِ بهشتی را به رشک و حسادت وامی‌داشت.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی معشوق و تأثیر آن بر محیط پیرامون.

اگر چه آن هم از صورت اثر داشت ولیکن ره بمعنی بیشتر داشت

اگرچه آن جلوه‌ها هم از دنیای صورت و ظاهر بهره داشتند، اما بیش از هر چیز، راهی به سوی معنا و حقیقت داشتند.

نکته ادبی: تأکید بر برتری وجهِ باطنیِ معشوق نسبت به صورت ظاهری.

اگر چه نقش آن صورت زدت راه ولی جانت ز معنی بود آگاه

با اینکه ظواهرِ آن زیبایی تو را به وسوسه انداخت و راهت را سد کرد، اما جانِ تو از حقیقتِ آن آگاه بود.

نکته ادبی: تضاد میان نقشِ صورت (وسوسه‌گر) و آگاهیِ جان (حقیقت‌جو).

ترا گر نی دل و گردیده بودی چو فرهادش به معنی دیده بودی

اگر دل و بصیرت داشتی، همچون فرهاد، آن زیبایی را با چشمِ معنا و حقیقت می‌دیدی.

نکته ادبی: فرهاد به عنوان نمادِ عشقِ حقیقی و بصیرت‌مند.

برو شکری کن ار دردی رسیدت که آخر چاره از مردی رسیدت

حالا اگر دردی به تو رسیده است، خدا را شکر کن؛ چرا که این دردِ عشق، راهی به سوی کمالِ مردانگی و پختگی توست.

نکته ادبی: تعلیم عرفانی در باب ارزشِ دردِ عشق برای رشد انسان.

که معنی های مردم صورت اوست جنون سرمست جام حیرت اوست

چرا که حقیقتِ اصلی، در آن صورتِ معشوق نهفته است و کسی که در جامِ حیرتِ او غرق شده، به جنونِ مقدس رسیده است.

نکته ادبی: جنون در اینجا به معنای بی‌خودی و فنا در عشق است.

هر آن معنی که صورت را مقابل کجا بند صور بگشاید از دل

هر حقیقتی که در برابر صورتِ معشوق قرار بگیرد، نمی‌تواند قفلِ دلبستگی را از دلِ عاشق باز کند (چون عاشق اسیر صورتِ معشوق است).

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خیره‌کننده صورتِ معشوق در برابر مفاهیم مجرد.

چو بحر معنی آید در تلاطم شود این صورت معنی در او گم

هنگامی که دریایِ حقیقت و معنا به تلاطم درآید، صورت‌ها در آن غرق و محو می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره دریا برای حقیقتِ مطلق.

در این معنی کسی کاو را نه دعوی ست یقین داند که صورت عین معنی ست

در این وادی، کسی که ادعایی ندارد، به یقین دریافته است که صورت، عینِ حقیقت و معنی است.

نکته ادبی: وحدتِ ظاهر و باطن در نگاه عاشق کامل.

به نام خالق پیدا و پنهان که پیدا و نهان داند به یکسان

به نام خدایی که پیدا و پنهان را می‌آفریند و از آشکار و نهانِ همه چیز به یکسان آگاه است، شروع می‌کنم.

نکته ادبی: تلمیح به صفت «ظاهر» و «باطن» خداوند.

در گنج سخن را می کنم باز جهان پر سازم از درهای ممتاز

درِ گنجینه سخن را می‌گشایم و جهان را از مرواریدهایِ کلماتِ برجسته و ناب پر می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره گنج سخن برای اشعار فاخر.

حدیثی را که وحشی کرده عنوان وصالش نیز ناورده به پایان

داستانی را که «وحشی» (بافقی) آغاز کرده بود، اما نتوانست آن را به پایان برساند، بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره صریح به وحشی بافقی که قصه فرهاد و شیرین او ناتمام ماند.

به توفیق خداوند یگانه به پایان آرم آن شیرین فسانه

با یاری و توفیقِ خداوندِ یگانه، قصد دارم آن افسانه شیرین را به پایان برسانم.

نکته ادبی: ارتباط ساختاری بین توفیق الهی و اتمام اثر ادبی.

که کس انجام آن نشیند از کس که در ضمن سخن گفتندشان بس

چرا که هیچ‌کس پایانِ آن قصه را از دیگری نشنیده است، زیرا در میانه سخن، آن را ناتمام رها کرده بودند.

نکته ادبی: اشاره به گسستِ روایی در آثار پیشینیان.

حکایتها میان آن دو رفته ست که نه آن دیده کس ، نی آن شنفته ست

حکایت‌هایی بین آن دو عاشق گذشته که نه چشمی آن را دیده و نه گوشی آن را شنیده است.

نکته ادبی: ادعای شاعر برای کشف یا ابداع بخش‌های نایاب قصه.

شبی در خواب فرهاد آن به من گفت که چشمم زیر کوه بیستون خفت

شبی در خواب، فرهاد این قصه را برایم گفت، همان‌جا که چشمانش زیر کوه بیستون به خواب رفته بود.

نکته ادبی: استفاده از عنصر خواب برای توجیه روایی و ورود به قصه.

که آن افسانه کس نشنیده از کس که من خواهم که بنیوشند از این پس

آن افسانه‌ای که کسی از کسی نشنیده، من می‌خواهم که مردم از این پس بشنوند.

نکته ادبی: تأکید بر تازگی و بکر بودنِ ادامه روایت.

ز وحشی دید یاری روی یاری وصالش داشت از یاری به کاری

از «وحشی» یاری‌خواهی دید که در پیِ همیاری بود، و وصالِ او بیشتر از هر یاریِ دیگری اهمیت داشت.

نکته ادبی: اشاره به رابطه شاعر با پیشینه روایی و درگیری‌های فکری او.

بسی در معانی هردو سفتند به مقداری که بد مقدور ، گفتند

آن‌ها در مورد معانی بسیار سخن‌رانی کردند و تا اندازه‌ای که در توانشان بود، گفتند.

نکته ادبی: سفتن (سوراخ کردن) کنایه از بیانِ سخنانِ دشوار و عمیق است.

به نام خسرو و فرهاد و شیرین بیان عشق را بستند آیین

به نام خسرو و فرهاد و شیرین، آیین و قاعده‌ی عشق را در این داستان بنا نهادند.

نکته ادبی: نام بردن از شخصیت‌های اصلی تلمیح به داستان کلاسیک نظامی.

ولی ز آن قصه چیزی بود باقی که پرشد ساغر هر دو ز ساقی

اما از آن قصه چیزی باقی مانده بود که جامِ هردو عاشق را از شرابِ حقیقت پر کرد.

نکته ادبی: استعاره ساقی و شراب برای معرفت و پایان‌بندی قصه.

ز دور جام مردافکن فتادند سخن از لب ، ز کف خامه نهادند

از شدتِ مستیِ آن جامِ مردافکن، از سخن گفتن بازماندند و قلم را از دست نهادند.

نکته ادبی: کنایه از ناتوانیِ زبان در بیان اوجِ تجربه عشق.

شدند اندر هوای وصل جانان به گیتی یادگاری ماند از آنان

آن‌ها در هوای رسیدن به محبوب از میان رفتند، اما در جهان نام و یادی از خود به یادگار گذاشتند.

نکته ادبی: مفهوم جاودانگی عاشق در گروِ فنای او.

کنون آن خامه در دست من افتاد که آرد قصه ای شیرین ز فرهاد

اکنون آن قلم به دست من رسیده است که قصه‌ای شیرین از فرهاد روایت کنم.

نکته ادبی: انتقالِ راوی و نقش شاعر به عنوان وارثِ قلم.

چو شرح حال خود را کوهکن گفت ندانی پاسخش چون زان دهن گفت

وقتی فرهاد (کوهکن) شرح حال خود را گفت، نمی‌دانی که چه پاسخی از آن دهان شنیده شد.

نکته ادبی: ایجاد تعلیق برای جلب نظر خواننده.

وصال اینجا سخن را بس نموده ست نقاب از چهرهٔ جان بس نموده ست

رسیدن به وصال در اینجا سخن را به پایان برده و نقاب از چهره جان برداشته است.

نکته ادبی: مفهومِ وصال به عنوان پایانِ روایت و کشف حقیقت.

ز صابر بشنو آن پاسخ که او داد که بس کام از لبش زان گفتگو داد

آن پاسخی را که او (صابر) داد از او بشنو، که از لبانش چه سخنان دل‌نشینی در آن گفتگو جاری شد.

نکته ادبی: تخلص یا اشاره به نام شاعر (صابر) و دعوت به شنیدن سخنِ او.