فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

در نوشتن شیرین جواب خسرو را و عتاب کردن بدو در عشق و محبت با دیگران

وحشی بافقی
که از ما آفرین بر آن خداوند که نبد در خداوندیش مانند
خداوندی که هست آورد از نیست جز او از نیست هست آور، دگر کیست
سپهر از وی بلند و خاک از او پست بلند و پست را او می کند هست
یکی را طبع آتشناک داده ست یکی را مسکنت چون خاک داده ست
یکی را بار نه کرد و قوی دست یکی را بارکش فرمود و پا بست
یکی را گفت رو آتش بر افروز یکی را گفت چون خاشاک می سوز
یکی را توتی شهد و شکر کرد یکی را قوت دل خون جگر کرد
به خسرو داد مغروری که می تاز به شیرین داد مسکینی که می ساز
به خسرو هر چه خواهی گفت میگوی به شیرین هر چه جوید گفت میجوی
کرم گستر خدیوا، سرفرازا عدالت پرورا، مسکین نوازا
زهی هر کام از اختر جسته دیده شکر را رام و شیرین را رمیده
رسید آن نامه یعنی خنجر تیز رسید آن نامه یعنی تیغ خون ریز
روان افروخت اما همچو آذر جگر پرورد لیکن همچو خنجر
نمود آن ناوک زهر آب داده به دل از آنچه می جستی زیاده
اثر چندان که می جویی فزون تر جگر چندان که خواهی غرق خون تر
ز بی انصافی شاهم به فریاد کزین سان بسته شیرین را به فرهاد
ز بیم آن شهم درتهمت افکند که بر شکر زند لعلم شکر خند
زدی طعنم که گر مسکین نوازی چرا با بی دلی چون من نسازی
تو شاهی پادشاهان ارجمندند نیاز عشق برخود چون پسندند
تو نازک طبع و شیرین آتشین خوی به هم کی سر کنند آن طبع و این خوی
به یک تلخی که از شیرین چشیدی به درد خود ز شکر چاره دیدی
ترا جز کامرانی خو نباشد چو شکر هست گو شیرین نباشد
چرا تلخی ز شیرین بایدت برد چو شیرینی ز شکر می توان خورد
دگر فرمود شه کز رشک شکر چو شیرین داشتی جانی بر آذر
چرا بد نام کردی خویشتن را به یاری بر گزیدی کوهکن را
شکر دور از تو چندانی ندارد که شیرینش به انسانی شمارد
چه جای آن که بی انصافی آرم چنین هم سنگ مردانش شمارم
تو نیز ای شه به بد کس را مکن یاد میالا خویش را در طعن فرهاد
مبین نادیده مردم را به خواری که دور است از طریق شهریاری
چه کارت با گدای گوشه گیری ستمکش خسته ای، زاری، فقیری
اسیر محنت درد جهانی بلای آسمانی را نشانی
ز سختیهای دوران خورده نیرنگ فتاده کار او با تیشه و سنگ
به دست آورده با سد گونه تشویش لب نانی به زور بازوی خویش
نه جسته خاطرش دلجویی کس نه اندر گفته اش بدگویی کس
قرار زحمت ما داده بر خویش اگر بگذاردش طعن بد اندیش
ز سختیهای سنگین نیست آزار مگر از سخت گوییهای اغیار
مگر با هر که فرماید کسی کار نهانی با ویش گرم است بازار
مگر از کارفرما گر به مزدور رود لطفی ز تهمت نیست معذور
اگر چه با کسی کاری ندارم که بر ناکرده سوگندی بیارم
ولیکن ز آنچه در مکنون شاه است خدا داند که شیرین بی گناه است
مرا مشمول تهمت سازی این شاه که با اغیار پردازی به دلخواه
مگر بی تهمت آزادی نیابی دلی نا کرده خون شادی نیابی
مگر تا زهر در کامی نریزی به عشرت باده در جامی نریزی
و گر افسوس شیرین خورده بودی غم ناموس شیرین خورده بودی
مکن شاها مخور افسوس شیرین مفرما تلخ بر خود عیش شیرین
مخور چندین غم شیرین نباید که درعیش تو نقصانی در آید
ترا پروای شیرین اینقدر نیست از اینها جز تمنای شکر نیست
چه بر من ترسی ازبدنامی ای شاه کزین ره دیگران را داده ای راه
ز رسوایی کسی را کی گزند است چو طبع شه چنین رسوا پسند است
چرا رسوایی خود را نجویم که پیش شه فزاید آبرویم
مگرنه دیگران را این هنر بود که هر دم آبروشان بیشتر بود
مرا دامان بحمدالله پاک است ز حرف عیب جویانم چه باک است
ز خسرو بهتری اندر جهان کو ز من کامی که دیدی باز برگو
چه افسونهای شیرین کار بردی که از حلوای شیرینم نخوردی
چو راه دل نزد افسون شاهم که خواهد بردن از افسون ز راهم
اگر شیرین ز افسون نرم گشتی کجا بازار شکر گرم گشتی
اگر گشتی ز دامان آتشم تیز ز من کی سرد گشتی مهر پرویز
اگر درمن هوس را راه بودی کمینه شکر گویم شاه بودی
هوس دشمن شدم روزم سیه گشت وفا جستم چنین کاری تبه گشت
فریب هر هوسناکی بخوردم که خسرو از هوسناکان شمردم
تو خود را پاس دار از حرف بدگو چو خود بهتر شدی درمان من جو
چو خوش با یار گفت آن رند سرمست که از مستی فتاد و شیشه بشکست
که چون من راه رو تا خود نیفتی بدان ماند نصیحتها که گفتی
ز کار نامه چون پرداخت خامه سمنبر مهر زد بر پشت نامه
به پیک شاه داد و گفت برخیز سنان بر تحفه جای ناوک تیز
زبانی گفت با پرویز بر گوی که این آزرده را آزار کم جوی
مزن تیغ آنکه را تیر است بر دل منه بار آنکه را بار است در دل
جفا با این دل ناشاد کم کن چو از چشمم فکندی یاد کم کن
ترا عیشی خوش و روزیست فیروز چه میخواهی از این جان غم اندوز
تو روز و شب به عیش و کامرانی ز شبهای سیه روزان چه دانی
به شکر آنکه داری جان خرم مرنجان خسته جانی را به هردم
نه آن شیرین بود شیرین که دیدی که گر کوه بلا دیدی کشیدی
کنون سختی چنان از کارش افکند که کاهش می نماید کوه الوند
وز آن پس کرد گلگون را سبک خیز به کوه بیستون بر رغم پرویز
همی رفتی و با خود راز گفتی غم و درد گذشته باز گفتی
به دل گفتی که ای سودا گرفته من از دستت ره صحرا گرفته
به چندین محنتم کردی گرفتار نمی دانم دلی یا خصم خون خوار
به خاک تیره گر خواهی نشستم دگر عهد هوا خواهان شکستم
گرم با درد همدم خواهی اینک گرم رسوای عالم خواهی اینک
فزونتر شد جنونم ز آنچه خواهی به رسوایی فزونم ز آنچه خواهی
برون مشکل برم جان از چنین دل به اندر سینه پیکان از چنین دل
تنوری باشد و اختر درونش به از سینه و این دل در درونش
چه اندر خانه سد خصمم به کینه چه این دل را نگه دارم به سینه
فتادم تا پی دل خوار گشتم شدم تا یار دل بی یار گشتم
ز شهر و آشنایان دورم از دل به جان زار و به تن رنجورم از دل
بتی بودم ز سر تا پا دلارا چنان گشتم که نشناسم سر از پا
ز گیسو داشتم زنجیر شیران به زنجیر اوفتادم چون اسیران
هر آن خنجر که از مژگان کشیدم به من بر گشت و زهر او چشیدم
کمند زلف بهر صید بودم چو دیدم خویشتن در قید بودم
لبم کآب حیات خویشتن داشت برای خویش مرگ جاودان داشت
به نرگس جادویی تعلیم کردم به جادو خویش را تسلیم کردم
فروزان بود چهر آتشینم ندانستم که در آتش نشینم
چو شمشیرم بد ابروی خمیده کنون شمشیر بر رویم کشیده
دل سنگین که بد در سینهٔ من کنون سنگی بود بر سینهٔ من
مرا چاهی که بد زیب زنخدان در آن چاهم کنون چون ماه کنعان
وز آن آتش که خوی من برافروخت مرا خود خرمن صبر و سکون سوخت
بلا بودم چو بالا مینمودم ولی آخر بلای خویش بودم
ز نزدیکان یکی را خواند نزدیک کز او افروختی شبهای تاریک
بگفت و کرد چهر از اشک خون تر که از شیرین کسی بینی زبون تر
به خواری بسته دل نادیده خواری به یار بسته دل نادیده یاری
به حدی ساخت خواری با مزاجش که بر مرگ است پنداری علاجش
چنان خصمی بود با جان خویشش که گویی نیست جان خصمی ست پیشش
چو سوزد بیش راحت بیش دارد مگر کآتش پرستی کیش دارد
مرا بینی که چون سخت است جانم عدوی خویش و ننگ خاندانم
به خود خصمی ز دشمن بیش کردم که کرده ست آنکه من با خویش کردم
کس از ظلمات جوید مهر تابان کس از شمشیر نوشد آب حیوان
غزالی کاو وصال شیر جوید نخست از جان شیرین دست شوید
طمع بستن به کس وانگه به پرویز بود پلهو زدن بر خنجر تیز
وفا جستن ز کس وانگه به خسرو بود عمر گذشته جستن از نو
به یادش سینه بر خنجر نهادم که پا ننهاد بر خاری به یادم
به نامش زهرها نوشید کامم که در کامش نشد جامی به نامم
وفاداری بر پرویز ننگ است بود یک رنگ با هرکس دورنگ است
هوس را در برش قدری تمام است از آن خصمیش با هر نیکنام است
طمع داند به خون خود وفا را طفیلی نام بنهد آشنا را
به مسکینی کسی کاید به کویش چو مسکینان نظر دارد به رویش
گذشتم در رهش از شهریاری چرا او بنگرد بر من به خواری
چو آیم من به پای خود ز ارمن از این افزون سزاوار است برمن
ببست از دیگرانم چشم امید به چشم دیگرانم کاش می دید
مرا داند پرستاری به درگاه که با من عشق می ورزد به دلخواه
گر از چشم بزرگی دیده بر خویش از او کم نیستم گر نیستم بیش
از آن بگذر که در ارمن امیرم به ملک دلبری صاحب سریرم
اگر فر جهانداری ست دارم وگر فرهنگ دلداری ست دارم
چه شد کز سر تکبر دور دارم ترحم با دلی رنجور دارم
به خود گفتم که گر خسرو امیر است چو داغ عاشقی دارد فقیر است
همه عجز است و مسکینی ست خویش نشاید از تکبر دید سویش
بر او از مهر همدردی نمودم زنی بودم جوانمردی نمودم
وفاداری خوش است اما نه چندان که بار آرد چنین خواری و حرمان
تهی از ده دلان پهلو کنی به به یاران دورو یک رو کنی به
به پهلو یکدلی بنشان نکو خو که جز یک دل نمی گنجد به پهلو
به شکر بست خود را وین نه بس بود مرا بندد به فرهاد این چه کس بود
بر مردان نهد پتیاره ای را کز او رسوا کند بیچاره ای را
شه آفاق داند خویشتن را فقیری بی سر و پا کوهکن را
همانا در دل این اندیشه دارد که او خنجر به دست این تیشه دارد
نداند کز فریب چشم جادو گذارم تیشهٔ این در کف او
چنین می گفت و از دل ناله می کرد دل از مژگان خود پر کاله می کرد
زمین از اشک چشمش سیل خون شد روان با سیل سوی بیستون شد
به لب زین رشک جان خسرو آمد ولی فرهاد را جانی نو آمد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

که از ما آفرین بر آن خداوند که نبد در خداوندیش مانند

درود و ستایش بر آن آفریدگاری که بی‌همتاست و در الوهیت و عظمتش هیچ‌کس مانند او نیست.

نکته ادبی: «نبد» صورت کهن «نبود» است. «خداوند» در اینجا به معنای پروردگار و صاحب است.

خداوندی که هست آورد از نیست جز او از نیست هست آور، دگر کیست

خداوندی که هستی را از نیستی پدید آورد؛ مگر غیر از او کس دیگری می‌تواند از نیستی، هستی بیافریند؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد «هست» و «نیست» برای تأکید بر قدرت خالق.

سپهر از وی بلند و خاک از او پست بلند و پست را او می کند هست

آسمان به اراده او بلند و زمین به فرمان او پست است؛ اوست که تمامی موجودات، چه بلندمرتبه و چه فروتن، را هستی می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلق الهی در نظم دادن به جهان.

یکی را طبع آتشناک داده ست یکی را مسکنت چون خاک داده ست

خداوند به یکی طبعی آتشین و پرشور بخشید و به دیگری سرشت و فروتنیِ همچون خاک عطا کرد.

نکته ادبی: استعاره از تفاوت‌های ذاتی انسان‌ها با استفاده از عناصر چهارگانه (آتش و خاک).

یکی را بار نه کرد و قوی دست یکی را بارکش فرمود و پا بست

به یکی قدرت و تواناییِ کار داد و دیگری را به فرمان خود، بارکش و ناتوان ساخت.

نکته ادبی: تقابل قدرت و ناتوانی در تقدیر الهی.

یکی را گفت رو آتش بر افروز یکی را گفت چون خاشاک می سوز

به یکی فرمان داد تا آتش برافروزد و به دیگری دستور داد تا همچون خاشاک در آن آتش بسوزد.

نکته ادبی: اشاره به جبر سرنوشت و تفاوت سرنوشت افراد در برابر قدرت الهی.

یکی را توتی شهد و شکر کرد یکی را قوت دل خون جگر کرد

یکی را از شیرینی و شهد کامروا کرد و دیگری را محکوم کرد که از خون جگر تغذیه کند.

نکته ادبی: تضاد درونی «شهد» و «خون جگر» بیانگر تفاوت بهره‌مندی از لذت‌های دنیاست.

به خسرو داد مغروری که می تاز به شیرین داد مسکینی که می ساز

به خسرو غرور پادشاهی داد که به دنبال کام‌جویی باشد و به شیرین سادگی و فروتنی عطا کرد تا بسازد و بسوزد.

نکته ادبی: اشاره به ویژگی‌های شخصیتی خسرو و شیرین بر اساس روایات سنتی.

به خسرو هر چه خواهی گفت میگوی به شیرین هر چه جوید گفت میجوی

به خسرو اجازه داد هرچه می‌خواهد بگوید و به شیرین سهمی جز تحمل و سکوت نداد.

نکته ادبی: تضاد در عملکرد دو شخصیت در برابر یکدیگر.

کرم گستر خدیوا، سرفرازا عدالت پرورا، مسکین نوازا

ای پادشاهی که کرم گسترده‌ای، ای بلندمرتبه، ای پرورش‌دهنده‌ی عدل و ای نوازنده‌ی مسکینان.

نکته ادبی: استفاده از القاب «خدیو» و «سرفراز» برای خطاب قرار دادن پادشاه.

زهی هر کام از اختر جسته دیده شکر را رام و شیرین را رمیده

شگفتا که هر خواسته‌ای را مطابق طالع خود می‌بینی؛ شکر برایت رام است اما شیرین از تو می‌گریزد.

نکته ادبی: کنایه از تمایلات پادشاه و عدم توفیق او در تصاحب دل شیرین.

رسید آن نامه یعنی خنجر تیز رسید آن نامه یعنی تیغ خون ریز

آن نامه به دست رسید، نامه‌ای که همچون خنجری تیز و تیغی خون‌ریز عمل کرد.

نکته ادبی: تشبیه نامه به خنجر و تیغ به دلیل محتوای تلخ و گزنده‌ی آن.

روان افروخت اما همچو آذر جگر پرورد لیکن همچو خنجر

نامه روح را روشن کرد اما همچون آتش سوزنده بود و جان را پرورد اما همچون خنجر درید.

نکته ادبی: تناقض‌گویی (پارادوکس) برای نشان دادن تأثیر دوگانه و دردناک نامه.

نمود آن ناوک زهر آب داده به دل از آنچه می جستی زیاده

آن تیر زهرآگین را چنان به قلب نشانده بودی که بیش از آنچه انتظار می‌رفت، دل را مجروح کرد.

نکته ادبی: «ناوک» به معنای تیر کوچک است.

اثر چندان که می جویی فزون تر جگر چندان که خواهی غرق خون تر

هرچه بیشتر در پی یافتنِ اثر این تیر باشی، زخم عمیق‌تر است و هرچه بیشتر بخواهی، دل غرق در خون‌تر می‌شود.

نکته ادبی: بیان شدت آسیبِ وارده بر اثرِ کلمات تند پادشاه.

ز بی انصافی شاهم به فریاد کزین سان بسته شیرین را به فرهاد

از بی‌انصافیِ شاه فریاد برمی‌آورم که چرا شیرین را این‌گونه به فرهاد نسبت داده‌ای.

نکته ادبی: گلایه از قضاوت ناعادلانه پادشاه درباره ارتباط شیرین و فرهاد.

ز بیم آن شهم درتهمت افکند که بر شکر زند لعلم شکر خند

از ترسِ قدرت تو، مرا متهم کردی تا لبخند شیرینِ شکر (معشوقه دیگر شاه) را بر لبانم خشک کنی.

نکته ادبی: اشاره به تهمت‌های ناروای پادشاه برای توجیه بدرفتاری‌های خود.

زدی طعنم که گر مسکین نوازی چرا با بی دلی چون من نسازی

به من طعنه زدی که اگر ادعای مسکین‌نوازی داری، چرا با عاشقی چون من که دل‌شکسته است، مهربانی نمی‌کنی؟

نکته ادبی: بازخواستِ منطقیِ شاه توسط شاعر یا راوی.

تو شاهی پادشاهان ارجمندند نیاز عشق برخود چون پسندند

تو پادشاهی و شاهان بزرگوارند؛ آیا سزاوار است که پادشاهان نیازمندیِ عاشقانه را بر خود بپسندند و با آن خو بگیرند؟

نکته ادبی: سؤال انکاری برای نشان دادن دون‌شأن بودنِ حسادتِ پادشاه.

تو نازک طبع و شیرین آتشین خوی به هم کی سر کنند آن طبع و این خوی

تو طبعی نازک و لطیف داری و شیرین خویی آتشین؛ چگونه این دو طبع و خوی ناسازگار با هم کنار می‌آیند؟

نکته ادبی: استعاره از تفاوتِ بنیادینِ روحیات دو شخصیت.

به یک تلخی که از شیرین چشیدی به درد خود ز شکر چاره دیدی

به خاطر یک تلخی که از شیرین چشیدی، به جای چاره‌جویی منطقی، به شکر (رقیب شیرین) پناه بردی؟

نکته ادبی: تضاد شیرینی و تلخی در اینجا به نوعی بازی با کلمات نیز اشاره دارد.

ترا جز کامرانی خو نباشد چو شکر هست گو شیرین نباشد

شأن تو جز کامرانی نیست؛ حالا که شکر در کنارت هست، چه نیازی است که شیرین نباشد؟

نکته ادبی: طعنه به پادشاه برای قناعت به داشته‌های خود.

چرا تلخی ز شیرین بایدت برد چو شیرینی ز شکر می توان خورد

چرا می‌خواهی تلخی را از کام شیرین بگیری، در حالی که می‌توانی شیرینی را از شکر طلب کنی؟

نکته ادبی: نقد منطقیِ زیاده‌خواهی پادشاه.

دگر فرمود شه کز رشک شکر چو شیرین داشتی جانی بر آذر

شاه دوباره دستور داد که از حسادتِ شکر، جانِ شیرین را بر آتش بسوزانند.

نکته ادبی: اشاره به دسیسه‌چینی و سخت‌گیریِ شاه.

چرا بد نام کردی خویشتن را به یاری بر گزیدی کوهکن را

چرا خودت را بدنام کردی و کسی مثل کوهکن (فرهاد) را به عنوان یار و رقیب انتخاب کردی؟

نکته ادبی: سرزنش شاه به خاطر جایگاه‌دادن به یک فرد فرودست در ذهن خود به عنوان رقیب.

شکر دور از تو چندانی ندارد که شیرینش به انسانی شمارد

شکر آنقدرها هم دور از تو نیست که کسی شیرین را به جای او به حساب بیاورد.

نکته ادبی: بی‌اهمیت جلوه دادنِ ادعاهای شاه.

چه جای آن که بی انصافی آرم چنین هم سنگ مردانش شمارم

مگر من آدم بی‌انصافی هستم که بخواهم مردی همچون او (فرهاد) را هم‌سنگ پادشاهان بدانم؟

نکته ادبی: دفاع از پاکیِ نیت و تبرئه خود از تهمت‌ها.

تو نیز ای شه به بد کس را مکن یاد میالا خویش را در طعن فرهاد

ای شاه، تو نیز هیچ‌کس را به بدی یاد مکن و دامن خود را به طعنه‌های ناروا علیه فرهاد آلوده مساز.

نکته ادبی: پند اخلاقی به پادشاه برای پرهیز از غیبت و تهمت.

مبین نادیده مردم را به خواری که دور است از طریق شهریاری

مردمی را که ندیده‌ای به خواری منگر، چرا که این رفتار از شأن و طریق شهریاری دور است.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم رعایت عدالت و انصاف در پادشاهی.

چه کارت با گدای گوشه گیری ستمکش خسته ای، زاری، فقیری

تو را با یک گدای گوشه‌نشین که رنج‌دیده، خسته، نالان و فقیر است، چه کار است؟

نکته ادبی: حقیر شمردنِ رقیب توسط شاه و نقدِ آن توسط گوینده.

اسیر محنت درد جهانی بلای آسمانی را نشانی

او اسیر دردهای جهان و نشانه‌ای از بلاهای آسمانی است؛ چرا با او درگیری؟

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ فلاکت‌بار فرهاد.

ز سختیهای دوران خورده نیرنگ فتاده کار او با تیشه و سنگ

او از سختی‌های روزگار فریب خورده و کارش به تیشه زدن و کندن سنگ کشیده است.

نکته ادبی: اشاره به حرفه و رنج‌های فرهاد (کوهکنی).

به دست آورده با سد گونه تشویش لب نانی به زور بازوی خویش

او با صد نوع مشقت و رنج، لقمه نانی را با زور بازوی خویش به دست می‌آورد.

نکته ادبی: توصیفِ عزت‌نفسِ فرهاد در تأمین معاش.

نه جسته خاطرش دلجویی کس نه اندر گفته اش بدگویی کس

نه خاطرش در پی دلجویی از کسی بوده و نه کسی در سخنان او بدگویی و کینه دیده است.

نکته ادبی: تبیین پاکی و بی‌حاشیه‌بودنِ فرهاد.

قرار زحمت ما داده بر خویش اگر بگذاردش طعن بد اندیش

او بارِ رنجِ خویش را بر دوش خود دارد؛ اگر طعنه‌های بداندیشان بگذارد، او مشکلی ندارد.

نکته ادبی: بی‌گناهی فرهاد در برابر هجمه‌های اطرافیان شاه.

ز سختیهای سنگین نیست آزار مگر از سخت گوییهای اغیار

سختی‌های سنگینِ کارش او را نمی‌آزارد، مگر تلخیِ سخنان کنایه‌آمیزِ دیگران.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه رنجِ روحی برای او سنگین‌تر از رنج جسمی است.

مگر با هر که فرماید کسی کار نهانی با ویش گرم است بازار

مگر با هر کس که کاری می‌سپارند، پنهانی در حال توطئه و یا گرمیِ بازارِ رابطه هستند؟

نکته ادبی: ردِ اتهامِ ارتباط پنهانی.

مگر از کارفرما گر به مزدور رود لطفی ز تهمت نیست معذور

مگر هرگاه کارفرمایی به مزدور لطفی کند، به معنایِ گناه و تهمت است؟ خیر، او از تهمت مبراست.

نکته ادبی: منطقی‌سازیِ روابط کاری برای دفعِ تهمتِ عاشقانه.

اگر چه با کسی کاری ندارم که بر ناکرده سوگندی بیارم

اگرچه با کسی کاری ندارم، سوگند می‌خورم که هیچ کار خلافی انجام نداده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر پاکدامنی و بی‌گناهی.

ولیکن ز آنچه در مکنون شاه است خدا داند که شیرین بی گناه است

اما خداوند آگاه است که آنچه در ضمیرِ پنهانِ شاه می‌گذرد، تهمتی بیش نیست و شیرین بی‌گناه است.

نکته ادبی: ارجاع به علم الهی برای اثبات برائت.

مرا مشمول تهمت سازی این شاه که با اغیار پردازی به دلخواه

مرا متهم می‌کنی که با دیگران (اغیار) بر اساس خواسته‌ام معاشرت می‌کنم؟

نکته ادبی: گلایه از تهمت‌های ناروای پادشاه.

مگر بی تهمت آزادی نیابی دلی نا کرده خون شادی نیابی

مگر بدون تهمت زدن، آرام نمی‌شوی؟ مگر تا دلی را خون نکنی، شاد نمی‌شوی؟

نکته ادبی: نقدِ خویِ ستمگرانه و بی‌رحمِ پادشاه.

مگر تا زهر در کامی نریزی به عشرت باده در جامی نریزی

مگر تا زهر به کام کسی نریزی، نمی‌توانی با آرامش باده در جام بنوشی؟

نکته ادبی: تشبیه لذت‌جویی شاه به باده‌نوشی که با ظلم به دیگران عجین شده است.

و گر افسوس شیرین خورده بودی غم ناموس شیرین خورده بودی

اگر واقعاً افسوس شیرین را خورده بودی، باید غم ناموس و آبروی او را می‌داشتی.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای نقدِ مدعایِ عشقِ شاه.

مکن شاها مخور افسوس شیرین مفرما تلخ بر خود عیش شیرین

ای شاه، افسوسِ شیرین را مخور؛ زندگی شیرین را بر خود تلخ مکن.

نکته ادبی: پرهیز دادن شاه از رنج‌های بیهوده.

مخور چندین غم شیرین نباید که درعیش تو نقصانی در آید

این‌قدر غم شیرین را مخور که در عیش و کامروایی تو خلل وارد شود.

نکته ادبی: توصیه به تمرکز بر خوشی‌های خود به جای آزار دیگران.

ترا پروای شیرین اینقدر نیست از اینها جز تمنای شکر نیست

تو اصلاً پروای شیرین را نداری؛ آنچه در سر داری تنها تمنای شکر است.

نکته ادبی: پرده‌برداری از نیت واقعی و متزلزلِ شاه.

چه بر من ترسی ازبدنامی ای شاه کزین ره دیگران را داده ای راه

ای شاه، چرا از بدنامی بر من می‌ترسی؟ تو که خودت راه را برای دیگران در این مسیرِ رسوایی باز کرده‌ای.

نکته ادبی: یادآوریِ تناقض در رفتار شاه.

ز رسوایی کسی را کی گزند است چو طبع شه چنین رسوا پسند است

وقتی طبعِ پادشاه این‌گونه رسواپسند است، دیگر رسوایی برای کسی چه زیانی دارد؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه بدنامیِ شاه، قبحِ رسوایی را برای دیگران ریخته است.

چرا رسوایی خود را نجویم که پیش شه فزاید آبرویم

چرا به دنبال رسوایی خود نباشم، وقتی که همین کار نزد پادشاه باعث افزایش آبرو و اعتبارم می‌شود؟

نکته ادبی: طنز تلخ و کنایه به فسادِ اخلاقیِ دربار.

مگرنه دیگران را این هنر بود که هر دم آبروشان بیشتر بود

آیا این امتیاز و هنر، مختص دیگران بود که به واسطه آن، روزبه‌روز بر ارزش و اعتبارشان در نظر مردم افزوده می‌شد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای به چالش کشیدنِ برتریِ رقیبان.

مرا دامان بحمدالله پاک است ز حرف عیب جویانم چه باک است

خدا را سپاس که دامنِ من پاک و عفیف است؛ بنابراین هیچ ترسی از حرف‌های عیب‌جویان و بدگویان ندارم.

نکته ادبی: «دامان پاک» کنایه از عفت و پاکدامنی است.

ز خسرو بهتری اندر جهان کو ز من کامی که دیدی باز برگو

در این جهان چه کسی از خسرو بهتر است؟ اگر شادی و بهره‌ای از من دیدی، بازگو کن و نشان بده.

نکته ادبی: پرسش برای اثباتِ این نکته که شیرین جز خسرو به کسی دل نبسته است.

چه افسونهای شیرین کار بردی که از حلوای شیرینم نخوردی

چه افسون‌ها و نیرنگ‌های شیرینی به کار بردی که نتوانستی از حلوای شیرینِ من (عشق و وجود من) بهره‌مند شوی؟

نکته ادبی: ایهام در واژه «شیرین» که هم به نامِ خود شاعر اشاره دارد و هم به معنای «دلپذیر» است.

چو راه دل نزد افسون شاهم که خواهد بردن از افسون ز راهم

وقتی که راهِ رسیدن به دلِ شاه برای من بسته است، چه کسی می‌تواند با افسون و جادو مرا از این سرگشتگی نجات دهد؟

نکته ادبی: «افسون» به معنای چاره‌جویی و ترفند است.

اگر شیرین ز افسون نرم گشتی کجا بازار شکر گرم گشتی

اگر شیرین با ترفند و جادو به راحتی رام می‌شد، بازارِ شکر (عشق و شیرینیِ واقعی) هرگز این‌گونه گرم و پرمشتری نبود.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ عشق که با مکر به دست نمی‌آید.

اگر گشتی ز دامان آتشم تیز ز من کی سرد گشتی مهر پرویز

اگر من به واسطه دامنِ پاکم، همچون آتش تیز و پرشور بودم، پس چرا مهر و محبتِ پرویز (خسرو) نسبت به من سرد شد؟

نکته ادبی: تضاد میان «آتش» و «سرد شدن» برای نشان دادنِ بی‌وفاییِ خسرو.

اگر درمن هوس را راه بودی کمینه شکر گویم شاه بودی

اگر در وجود من ذره‌ای هوس و میلِ ناپاک بود، دست‌کم با پادشاه (خسرو) ارتباط برقرار می‌کردم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشقِ شیرین، فراتر از هوس‌های زودگذر است.

هوس دشمن شدم روزم سیه گشت وفا جستم چنین کاری تبه گشت

هوس برای من تبدیل به دشمن شد و روزگارم را تیره کرد؛ من به دنبال وفاداری بودم، اما این کار سرانجامِ بدی پیدا کرد.

نکته ادبی: «روزم سیه گشت» کنایه از بدبختی و ناامیدی است.

فریب هر هوسناکی بخوردم که خسرو از هوسناکان شمردم

من فریبِ هر آدمِ هوسناکی را خوردم و گمان کردم خسرو نیز مانند آنان است.

نکته ادبی: اشاره به خطای شیرین در قضاوتِ شخصیتِ خسرو.

تو خود را پاس دار از حرف بدگو چو خود بهتر شدی درمان من جو

تو خودت را از حرف‌های بدگویان حفظ کن؛ هرگاه خودت بهتر شدی و به کمال رسیدی، به فکر درمانِ من باش.

نکته ادبی: دعوتِ غیرمستقیم به خودشناسی و اصلاحِ رفتار.

چو خوش با یار گفت آن رند سرمست که از مستی فتاد و شیشه بشکست

آن رندِ مست، در حالی که از مستی افتاد و شیشه‌اش شکست، با یار خود این سخنِ خوش را گفت:

نکته ادبی: اشاره به یک حکایتِ تمثیلی برای پندآموزی.

که چون من راه رو تا خود نیفتی بدان ماند نصیحتها که گفتی

او گفت: مانند من راه برو تا زمین نخوری؛ نصیحت‌هایی که می‌کنی، درست به همین اندازه (بی‌فایده و متناقض) است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه پند دادنِ دیگران در حالی که خود مرتکب خطا می‌شویم، بی‌معناست.

ز کار نامه چون پرداخت خامه سمنبر مهر زد بر پشت نامه

وقتی قلم از نوشتنِ نامه فارغ شد، شیرین (سمنبر) با مهرِ خود، پشتِ نامه را ممهور کرد.

نکته ادبی: «سمنبر» صفتی برای شیرین است؛ «خامه» به معنای قلم است.

به پیک شاه داد و گفت برخیز سنان بر تحفه جای ناوک تیز

نامه را به پیکِ شاه داد و گفت برخیز و این هدیه را در عوضِ تیرِ ناوکِ تیزِ او به وی برسان.

نکته ادبی: تضاد میان تحفه (هدیه) و ناوک (تیرِ آزاردهنده).

زبانی گفت با پرویز بر گوی که این آزرده را آزار کم جوی

با زبانِ خوش به پرویز بگو که دست از آزارِ این دلِ رنج‌دیده بردارد.

نکته ادبی: درخواستِ توقفِ شکنجه‌های عاطفی.

مزن تیغ آنکه را تیر است بر دل منه بار آنکه را بار است در دل

کسی را که تیرِ غم در دل دارد، با تیغِ زبان یا کینه مجروح نکن و بارِ سنگینِ غمش را بیشتر از این مکن.

نکته ادبی: استعاره از تیغ و تیر برای نشان دادنِ جراحاتِ عاطفی.

جفا با این دل ناشاد کم کن چو از چشمم فکندی یاد کم کن

با این دلِ ناشاد، جفا نکن و حالا که مرا از نظر انداخته‌ای، حداقل از یادآوریِ من نیز دست بردار.

نکته ادبی: درخواستِ قطعِ کاملِ رابطه یا پایان دادن به شکنجه‌ی مداوم.

ترا عیشی خوش و روزیست فیروز چه میخواهی از این جان غم اندوز

تو زندگیِ خوش و روزگاری پیروزمندانه داری؛ پس از این جانِ غم‌زده چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: تضاد میانِ عیشِ خسرو و غمِ شیرین.

تو روز و شب به عیش و کامرانی ز شبهای سیه روزان چه دانی

تو شب و روز در عیش و کامرانی هستی؛ تو چه می‌دانی شب‌های تاریک و روزهای سیاهِ من چگونه می‌گذرد؟

نکته ادبی: خطاب به خسرو که از دردِ عشق بی‌خبر است.

به شکر آنکه داری جان خرم مرنجان خسته جانی را به هردم

به شکرانه اینکه زندگیِ خوشی داری، این جانِ رنجور را هر لحظه آزار مده.

نکته ادبی: دعوت به شفقت و انصاف.

نه آن شیرین بود شیرین که دیدی که گر کوه بلا دیدی کشیدی

شیرینِ آن روزگاری که دیدی، دیگر آن شیرینِ سابق نیست؛ چرا که کوه‌های بلا را بر دوش کشیده است.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیتِ شیرین بر اثرِ رنج.

کنون سختی چنان از کارش افکند که کاهش می نماید کوه الوند

اکنون سختیِ کار چنان او را زمین‌گیر کرده که کوه الوند نیز در برابرِ او لاغر و کوچک به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ شدتِ لاغری و رنجِ شیرین.

وز آن پس کرد گلگون را سبک خیز به کوه بیستون بر رغم پرویز

سپس اسبِ گلگونِ خود را به راه انداخت و برخلافِ میلِ پرویز، به سمتِ کوه بیستون رفت.

نکته ادبی: اشاره به عزیمتِ شیرین به بیستون.

همی رفتی و با خود راز گفتی غم و درد گذشته باز گفتی

در راه می‌رفت و با خود راز و نیاز می‌کرد و دردهای گذشته را بازگو می‌کرد.

نکته ادبی: صحبت با خویشتن (مناجاتِ درونی).

به دل گفتی که ای سودا گرفته من از دستت ره صحرا گرفته

به دل می‌گفت: ای کسی که سودای عشق تو را گرفتار کرده، من به خاطر تو راهِ صحرا و بیابان را در پیش گرفتم.

نکته ادبی: تضاد میانِ بودن در کاخ و آوارگی در صحرا.

به چندین محنتم کردی گرفتار نمی دانم دلی یا خصم خون خوار

مرا به محنت‌های بسیاری گرفتار کردی؛ نمی‌دانم تو دلی هستی که در سینه داری یا دشمنی خون‌خوار؟

نکته ادبی: تشبیه دل به دشمنِ جان.

به خاک تیره گر خواهی نشستم دگر عهد هوا خواهان شکستم

اگر می‌خواهی مرا در خاکِ تیره بنشانی (نابود کنی)، این کار را بکن؛ من پیمانِ دوستی با هواخواهان را شکستم.

نکته ادبی: اعلامِ وفاداریِ مطلق حتی در صورتِ مرگ.

گرم با درد همدم خواهی اینک گرم رسوای عالم خواهی اینک

اگر مرا با درد همدم می‌خواهی، اینک من حاضرم؛ اگر مرا رسوای عالم می‌خواهی، باز هم من حاضرم.

نکته ادبی: تسلیمِ کامل در برابرِ تقدیرِ عاشقانه.

فزونتر شد جنونم ز آنچه خواهی به رسوایی فزونم ز آنچه خواهی

جنون و رسواییِ من، از آنچه تو می‌خواهی و انتظار داری، بسیار فراتر رفته است.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ دیوانگیِ عاشقانه.

برون مشکل برم جان از چنین دل به اندر سینه پیکان از چنین دل

جانم را به سختی از چنین دلی بیرون می‌برم؛ دلی که پیکان‌های درد در آن است.

نکته ادبی: استعاره از رنجِ سنگینِ دلی که پُر از درد است.

تنوری باشد و اختر درونش به از سینه و این دل در درونش

تنوری پر از آتش باشد، باز هم از این سینه و این دلی که درونش دارم، بهتر است.

نکته ادبی: تشبیه سینه به تنور برای بیانِ شدتِ سوز و گداز.

چه اندر خانه سد خصمم به کینه چه این دل را نگه دارم به سینه

فرقی نمی‌کند صد دشمن در خانه باشد یا این دلِ پردرد در سینه من؛ هر دو یکسان آزاردهنده‌اند.

نکته ادبی: هم‌ارز دانستنِ دلِ عاشق با دشمن.

فتادم تا پی دل خوار گشتم شدم تا یار دل بی یار گشتم

تا زمانی که به دنبالِ دل رفتم، خوار شدم؛ و چون به یار رسیدم، بی‌یار ماندم.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض)ِ عشق: جستنِ یار و دور ماندن از او.

ز شهر و آشنایان دورم از دل به جان زار و به تن رنجورم از دل

به خاطرِ این دل، از شهر و آشنایان دور افتادم و اکنون جان و تنم از رنجِ عشق، زار و بیمار است.

نکته ادبی: اشاره به آوارگی و بیماریِ ناشی از عشق.

بتی بودم ز سر تا پا دلارا چنان گشتم که نشناسم سر از پا

بتی بودم که از سر تا پا دلربا و زیبا بودم، اما چنان گشتم که دیگر خود را نمی‌شناسم.

نکته ادبی: مسخِ روحی و جسمی بر اثرِ رنجِ عشق.

ز گیسو داشتم زنجیر شیران به زنجیر اوفتادم چون اسیران

با گیسوانم شیران را به زنجیر می‌کشیدم، اما اکنون خود همچون اسیران در زنجیر افتاده‌ام.

نکته ادبی: وارونگیِ وضعیت: از صیاد به صید تبدیل شدن.

هر آن خنجر که از مژگان کشیدم به من بر گشت و زهر او چشیدم

هر خنجری که از مژگانم پرتاب کردم، به خودم بازگشت و زهرِ آن را چشیدم.

نکته ادبی: بازتابِ اعمالِ گذشته بر خودِ فرد.

کمند زلف بهر صید بودم چو دیدم خویشتن در قید بودم

کمندِ زلفم برای صیدِ دیگران بود، اما زمانی که خود را نگریستم، دیدم در قید و بندِ آن اسیرم.

نکته ادبی: تناقضِ زیبایی که خودِ صاحبش را اسیر می‌کند.

لبم کآب حیات خویشتن داشت برای خویش مرگ جاودان داشت

لبم که چشمه‌ی حیاتِ خودم بود، برایم تبدیل به مرگِ همیشگی شد.

نکته ادبی: اشاره به لب‌های شیرین که مایه افسوس و رنجِ اوست.

به نرگس جادویی تعلیم کردم به جادو خویش را تسلیم کردم

به چشمانِ جادویم تعلیم دادم که دل ببرد، و اکنون با همان جادو، خود را تسلیمِ سرنوشت کردم.

نکته ادبی: تسلیم شدن در برابرِ قدرتِ زیباییِ خود.

فروزان بود چهر آتشینم ندانستم که در آتش نشینم

چهره‌ی آتشینم فروزان بود، اما نمی‌دانستم که در این آتش، خود خواهم سوخت.

نکته ادبی: استعاره از آتشِ چهره که مایه سوزشِ صاحبش است.

چو شمشیرم بد ابروی خمیده کنون شمشیر بر رویم کشیده

ابروهای خمیده‌ام همچون شمشیر بود؛ اکنون همان شمشیر به روی خودِ من کشیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه ابرو به شمشیر و نمادِ خودزنیِ عاطفی.

دل سنگین که بد در سینهٔ من کنون سنگی بود بر سینهٔ من

دلی که سنگین و بی‌تفاوت در سینه‌ام بود، اکنون همچون سنگی سنگین بر سینه‌ام فشار می‌آورد.

نکته ادبی: تبدیلِ استعاره‌ی «دلِ سنگ» به «سنگی بر سینه».

مرا چاهی که بد زیب زنخدان در آن چاهم کنون چون ماه کنعان

چاهی که در زنخدان (گودیِ چانه) داشتم و زینت‌بخشِ صورتم بود، اکنون مرا همچون یوسفِ کنعان در خود اسیر کرده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ یوسف و چاه.

وز آن آتش که خوی من برافروخت مرا خود خرمن صبر و سکون سوخت

آتشی که خو و منشِ من برافروخت، خرمنِ صبر و آرامشم را به آتش کشید.

نکته ادبی: آتشِ درونی که مایه ویرانیِ صبر است.

بلا بودم چو بالا مینمودم ولی آخر بلای خویش بودم

ظاهری زیبا داشتم و همچون بلا (آفت) نمود می‌کردم، اما در نهایت، خودم آفتِ جانِ خویش بودم.

نکته ادبی: اعتراف به اینکه مسببِ اصلیِ رنج‌هایش، خودِ اوست.

ز نزدیکان یکی را خواند نزدیک کز او افروختی شبهای تاریک

یکی از نزدیکانش را فراخواند؛ کسی که شب‌های تاریکِ او را با وجودش روشن می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به محرمِ اسرار بودنِ پیک.

بگفت و کرد چهر از اشک خون تر که از شیرین کسی بینی زبون تر

سخن گفت و چهره‌اش را با اشکِ خونین‌تر کرد که: آیا کسی را از شیرین خوارتر و درمانده‌تر دیده‌ای؟

نکته ادبی: استفاده از اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ عمقِ غم.

به خواری بسته دل نادیده خواری به یار بسته دل نادیده یاری

به خواری و ذلت دل بسته است، در حالی که هنوز هیچ یاری و وفایی از یار ندیده است.

نکته ادبی: نقدِ وضعیتِ دلدادگیِ خود و بی‌وفاییِ معشوق.

به حدی ساخت خواری با مزاجش که بر مرگ است پنداری علاجش

او چنان به رنج و خواری ناشی از رفتار معشوق عادت کرده است که گویی تنها درمانِ این درد، مرگ است.

نکته ادبی: ترکیب 'ساخت با مزاجش' به معنای خو گرفتن و سازگاری با ناخوشی است.

چنان خصمی بود با جان خویشش که گویی نیست جان خصمی ست پیشش

او آن‌چنان با جان و وجود خودش در ستیز است که گویی دشمنی بزرگ‌تر از خود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ خودآزاریِ معشوق که ناشی از ناپختگیِ روحی اوست.

چو سوزد بیش راحت بیش دارد مگر کآتش پرستی کیش دارد

هرچه بیشتر می‌سوزد و رنج می‌کشد، آرامش بیشتری می‌یابد؛ گویی آیینِ او آتش‌پرستی است که در سوختن، لذت می‌جوید.

نکته ادبی: استعاره از آتش‌پرستی برای کسانی به کار می‌رود که در رنج و بلا، سکونت و آرامش دارند.

مرا بینی که چون سخت است جانم عدوی خویش و ننگ خاندانم

مرا بنگر که به سبب این رنج‌های بی‌پایان، چقدر در برابر مشکلات مقاوم و سخت‌جان شده‌ام؛ تا جایی که دشمنِ خودم شده‌ام و باعث ننگ خاندانم گشته‌ام.

نکته ادبی: سخت‌جانی در اینجا به معنای تاب‌آوریِ جان‌کاه در برابر مصائب است.

به خود خصمی ز دشمن بیش کردم که کرده ست آنکه من با خویش کردم

من با خودم چنان خصومتی ورزیدم که هیچ دشمنی تا به حال نتوانسته بود این‌گونه با من رفتار کند.

نکته ادبی: تأکید بر خودویرانگری ناشی از عشق.

کس از ظلمات جوید مهر تابان کس از شمشیر نوشد آب حیوان

چه کسی از دلِ تاریکی و ظلمت، خورشیدِ درخشان طلب می‌کند؟ و چه کسی از لبه شمشیر، آب حیات می‌نوشد؟ (این کارها غیرمنطقی است).

نکته ادبی: تمثیل برای بیانِ غیرممکن بودنِ طلبِ وفاداری از فردِ نااهل.

غزالی کاو وصال شیر جوید نخست از جان شیرین دست شوید

غزالی (آهویی) که بخواهد به وصال شیر برسد، باید پیش از هر چیز از جان شیرین خود دست بشوید (آماده مرگ باشد).

نکته ادبی: ایهام در واژه شیرین (هم نام قهرمان داستان و هم به معنای گوارا) و شیر (نماد قدرت و خطر).

طمع بستن به کس وانگه به پرویز بود پلهو زدن بر خنجر تیز

امید بستن به هر کسی، و به ویژه به فردی مانند پرویز، همچون پهلو زدن و تکیه دادن به خنجر برنده است.

نکته ادبی: پلهو زدن به معنای به پهلو زدن یا تکیه دادن است که در اینجا به مجازاتِ خود با خنجر تشبیه شده.

وفا جستن ز کس وانگه به خسرو بود عمر گذشته جستن از نو

طلب کردن وفا از کسی، به‌ویژه از خسرو، همچون بازگرداندن عمرِ سپری شده به زمان حال است (امری غیرممکن).

نکته ادبی: تشبیه وفاداریِ ناپایدار به زمانِ از دست رفته.

به یادش سینه بر خنجر نهادم که پا ننهاد بر خاری به یادم

من به یاد او سینه بر خنجر گذاشتم و سختی کشیدم، در حالی که او حتی قدمی برای من برنداشت.

نکته ادبی: تضاد میان جان‌فشانیِ شیرین و بی‌توجهیِ خسرو.

به نامش زهرها نوشید کامم که در کامش نشد جامی به نامم

به خاطر عشق او زهرها نوشیدم و کامم تلخ شد، در حالی که او حتی نامی از من به نیکی بر زبان نیاورد.

نکته ادبی: استفاده از واژه کام در دو معنا (دهان و میل و مراد).

وفاداری بر پرویز ننگ است بود یک رنگ با هرکس دورنگ است

وفاداری به پرویز مایه ننگ است؛ چرا که او با هر کس به یک رنگ نیست و دورو است.

نکته ادبی: دوروییِ خسرو به عنوان علتِ زشتیِ وفاداری به او ذکر شده است.

هوس را در برش قدری تمام است از آن خصمیش با هر نیکنام است

چون هوس در دل او جایگاه بزرگی دارد، با هر فردِ نیک‌نام و بافضیلتی دشمنی می‌کند.

نکته ادبی: خصمی به معنای دشمنی و کینه‌توزی است.

طمع داند به خون خود وفا را طفیلی نام بنهد آشنا را

او وفاداری را به خونِ خود می‌داند (گناه می‌شمارد) و به آشنایان و نزدیکان، برچسب طفیلی و سربار می‌زند.

نکته ادبی: طفیلی به معنای مهمان ناخوانده یا سربار است.

به مسکینی کسی کاید به کویش چو مسکینان نظر دارد به رویش

کسی که از روی فروتنی به درگاه او می‌آید، او نیز مانند یک مسکین و درمانده به وی نگاه می‌کند.

نکته ادبی: تحقیرِ خسرو نسبت به کسانی که به او پناه می‌آورند.

گذشتم در رهش از شهریاری چرا او بنگرد بر من به خواری

من به خاطر او از پادشاهی و بزرگی دست کشیدم، پس چرا او باید به من با تحقیر نگاه کند؟

نکته ادبی: اشاره به مقامِ پادشاهیِ شیرین در ارمنستان.

چو آیم من به پای خود ز ارمن از این افزون سزاوار است برمن

اگر من با پای خودم از ارمن به اینجا آمده‌ام، شایسته احترام بیشتری هستم، نه این خواری.

نکته ادبی: تأکید بر عزت‌نفس و جایگاهِ اجتماعی شیرین.

ببست از دیگرانم چشم امید به چشم دیگرانم کاش می دید

او چشم مرا از امید به دیگران بست، ای کاش او نیز مرا با چشمِ دیگران می‌دید (ارزش مرا درک می‌کرد).

نکته ادبی: آرزویِ دیدنِ ارزش واقعی توسط معشوق.

مرا داند پرستاری به درگاه که با من عشق می ورزد به دلخواه

او مرا مانند یک خدمتکار در درگاه خود می‌بیند، در حالی که من از روی عشق و علاقه نزد او مانده‌ام.

نکته ادبی: اشتباهِ ادراکی خسرو درباره انگیزه‌های شیرین.

گر از چشم بزرگی دیده بر خویش از او کم نیستم گر نیستم بیش

اگر او از روی تکبر به خودش نگاه می‌کند، من نیز اگر برتر از او نباشم، کمتر از او نیستم.

نکته ادبی: اعلام تساوی یا برتری در شأن و منزلت.

از آن بگذر که در ارمن امیرم به ملک دلبری صاحب سریرم

این را فراموش کن که من در ارمنستان امیر و پادشاه بودم، من در سرزمینِ عشق نیز صاحبِ تخت و فرمانروایی هستم.

نکته ادبی: صاحب سریر کنایه از حاکمیت و قدرت است.

اگر فر جهانداری ست دارم وگر فرهنگ دلداری ست دارم

اگر شکوهِ پادشاهی لازم است، من آن را دارم؛ و اگر فرهنگ و هنرِ دلداری و عاشقی لازم است، آن را نیز دارم.

نکته ادبی: برشمردن صفاتِ کمالِ یک معشوق و پادشاه.

چه شد کز سر تکبر دور دارم ترحم با دلی رنجور دارم

چه شده است که او از روی تکبر از من دوری می‌کند، در حالی که باید با دلی رنجور و غمگین، با من مهربانی می‌کرد؟

نکته ادبی: انتقاد از رفتار سرد و متکبرانه خسرو.

به خود گفتم که گر خسرو امیر است چو داغ عاشقی دارد فقیر است

به خود گفتم اگر خسرو امیر و پادشاه است، اما چون داغ عشق را بر دل دارد، فقیر و درمانده است.

نکته ادبی: تضاد میانِ ثروت ظاهری و فقرِ عاطفی.

همه عجز است و مسکینی ست خویش نشاید از تکبر دید سویش

او خودش سراسر عجز و نیاز است، پس شایسته نیست که با تکبر به دیگران نگاه کند.

نکته ادبی: زیر سوال بردنِ حقِ تکبر برایِ فردی که خود دچارِ عجز است.

بر او از مهر همدردی نمودم زنی بودم جوانمردی نمودم

من با او از سرِ همدردی رفتار کردم؛ من زنی بودم که جوانمردی و فتوت به خرج دادم.

نکته ادبی: جوانمردی یا فتوت، صفتی است که شیرین به خود نسبت می‌دهد.

وفاداری خوش است اما نه چندان که بار آرد چنین خواری و حرمان

وفاداری کار خوبی است، اما نه تا آن حد که باعث چنین خوار شدن و محرومیتی شود.

نکته ادبی: بازنگری شیرین در مفهوم وفاداریِ افراطی.

تهی از ده دلان پهلو کنی به به یاران دورو یک رو کنی به

بهتر است که با آدم‌های بی‌وفا همراه نشوی و با یاران دورو، یک‌رنگ و صادق نباشی.

نکته ادبی: تهی از ده دلان کنایه از بی‌وفایان و دروغگویان است.

به پهلو یکدلی بنشان نکو خو که جز یک دل نمی گنجد به پهلو

در کنار خود، یک‌دلِ خوش‌اخلاق بنشان؛ چرا که در دلِ آدم، بیش از یک عشق و یک نفر نمی‌گنجد.

نکته ادبی: تأکید بر تک‌همسری یا تک‌دوستی و صداقت.

به شکر بست خود را وین نه بس بود مرا بندد به فرهاد این چه کس بود

او خودش را به شکر (رقیب شیرین) بسته بود و این برایش کافی نبود، حالا این خسرو کیست که مرا به فرهاد می‌بندد؟

نکته ادبی: گلایه از تهمت‌ها یا نسبت‌های ناروای خسرو به شیرین.

بر مردان نهد پتیاره ای را کز او رسوا کند بیچاره ای را

او بر مردان، فتنه و بلایی (مانند فرهاد) می‌گمارد تا بیچاره‌ای را رسوا کند.

نکته ادبی: پتیاره به معنای زنِ بد یا موجودِ فتنه انگیز و نحس است.

شه آفاق داند خویشتن را فقیری بی سر و پا کوهکن را

او خودش را پادشاه جهان می‌داند و فرهادِ کوه‌کن را یک فقیرِ بی‌ارزش می‌پندارد.

نکته ادبی: غرور شاهانه خسرو در برابرِ جایگاهِ فرهاد.

همانا در دل این اندیشه دارد که او خنجر به دست این تیشه دارد

شاید در دل این خیال را دارد که چون او خنجر پادشاهی دارد و فرهاد تیشه کوه‌کنی، من به او خیانت می‌کنم.

نکته ادبی: خنجر نماد قدرت خسرو و تیشه نماد ابزار فرهاد.

نداند کز فریب چشم جادو گذارم تیشهٔ این در کف او

او نمی‌داند که به خاطر جادوی چشمانش، من تیشه فرهاد را نیز در کفِ او می‌گذاشتم (حاضر بودم همه چیز را فدای او کنم).

نکته ادبی: فریبِ چشم جادو کنایه از اغوایِ خسرو است.

چنین می گفت و از دل ناله می کرد دل از مژگان خود پر کاله می کرد

شیرین این سخنان را می‌گفت و از ته دل ناله می‌کرد و مژگانش از اشک پر شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکیِ غم و اندوهِ شدید.

زمین از اشک چشمش سیل خون شد روان با سیل سوی بیستون شد

زمین از اشک‌های او به سیلِ خون تبدیل شد و این سیلِ اشک به سوی بیستون (محل فرهاد) روان شد.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی برای نشان دادنِ شدتِ غم.

به لب زین رشک جان خسرو آمد ولی فرهاد را جانی نو آمد

از این رشک و حسادت، جان خسرو به لب رسید (ناراحت شد)، اما فرهاد جان و امید تازه‌ای یافت.

نکته ادبی: تضاد میانِ وضع روحی خسرو و فرهاد.