فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

در ستایش پنهان نمودن راز نهانی که آسایش دو جهانی‌ست

وحشی بافقی
اگر خواهی بماند راز پنهان به دل آن راز پنهان ساز چو جان
مکن راز آشکارا تا توانی که اندر محنت و اندوه مانی
حکیم این راز را خود پرده در شد که رازی کن دو بیرون شد سمر شد
که گل چون راز خویش از پرده بگشاد به اندک فرصتی در آتش افتاد
در اول نکهت و تابش ببردند در آخر ز آتشی آبش ببردند
چو کان از کیسه بیرون یک گهر داد تن خود را به راه سد خطر داد
نخستش پیکر از پولاد سودند وزان پس گوهرش یغما نمودند
چو راز کوهکن چون کوه شد فاش به سر افکنده خسرو فکر یغماش
که آن گوهر که در خورد شهان بود چودل در سینهٔ پاکش نهان بود
چنین گویید کز شیرین و فرهاد خبر در محفل پرویز افتاد
که از چین چابک استادی قوی دست که در فرسودن سنگش بود دست
رسیده در بر بانوی ارمن سر شیرین لبان شیرین پرفن
گشاده دست در کار آزمایی نموده سحر در صنعت نمایی
ز دست و تیشهٔ آن مرد فسون ساز شده پولادسای و خاره پرداز
تهی از بیستون کرده ست طاقی چو چرخ بی ستون عالی رواقی
ز تیشه نقشهابربسته بر سنگ که مانی را ز خاطر برده ارتنگ
چنان در کار برده هندسی را که شسته نامهٔ اقلیدسی را
در این صنعت به شوق زر نبوده ست که با شوق دگر بازو گشوده ست
نه بر سیم است چشم او نه بر زر که افشاند ز نوک تیشه گوهر
چو مزدوران نداند زر پرستی که هست از باده دیگر به مستی
چنین گویند با آن کس که گفته نباشد اعتمادی بر شنفته
که شیرین گوشهٔ چشمی نموده ست به کلی خاطر او را ربوده ست
بدان هم نیز می ماند از آن رو که کرد او آنچه در یک مه به نیرو
بود چون خسروی گر کارفرما نیاید او ز چندین خاره فرسا
به حدی خاطر شیرین برآشفت که نه خوردش به خاطر ماند و نه خفت
چنانش آتش غیرت بر افروخت که یاقوتی که بودش بر کمر سوخت
اگر چه غیرت اندرهرتنی هست برد بر خسرو آتش بیشتر دست
که درویش ارچه غیرتمند باشد به عجز خویشتن در بند باشد
ولی غیرت چو با قدرت کند زور حریف ار چرخ باشد نیست معذور
چو شه غیرت کند با قدرت خویش جهان سوزد ز سوز غیرت خویش
به خلوت شد شه و شاپور را خواند فزودش قدر و پیش خویش بنشاند
به خود پیچید و گفت ای دانش اندوز چه گویی چون کنم با این غم و سوز
چه سازم با چنین نا آشنائی که بگزیده ست بر شاهی گدایی
چه گویم با چنین بی روی و راهی که خوی افکنده با ظلمت ز ماهی
همانا آن پری را برده دیوی که پردازد به دیوی از خدیوی
نبودم واقع از طبع زبونش که آگاهی نبودم از درونش
بر آزادگان نبود ستوده که بندی دل به کس ناآزموده
کسی با ناسزایی چون دهد دست سزایش عهد و پیمانی که بشکست
چه خوش گفت آنکه با نا اهل شد خویش که هرکس خویش کاهد قیمت خویش
به دشمن شهد و با ما چون شرنگ است تو بینی تا کجا شیرین دو رنگ است
زمین با خصم و با ما آسمان است تو بینی تا کجا نا مهربان است
تو آنرا بین که با شاهان نپراخت به نطع خسروی بازی در انداخت
بگویم تا که خونش را بریزید که با شاهان گدایان کم ستیزند
زمین را بوسه زد فرزانه شاپور که رای شاه باد از هر بدی دور
مبادا آسمان از خدمتت سیر همه کارت به وفق رای و تدبیر
جهان را روشنی از اخترت باد سرگردن کشان خاک درت باد
یکی گستاخ خواهم گفت شه را به شرط آنکه شه بخشد گنه را
خطا در خدمت شاهان روا نیست ولی گویم که شیرین را خطا نیست
مگر شیرین نه بهر خدمت شاه سفر ازمنزل خود کرده چون ماه
مگر نه شهره شد در شهر و بازار به مهر و الفت شاه جهان دار
مگر نه رنجها در راه شه دید مگر نه طعنه ها از خلق بشنید
به هر چیزی که دید از نیک و از بد قدم کی بر خلاف دوستی زد
به جرم آنکه بی پیوند و آیین نیامد با شه او را سر به بالین
به یک ره خسرو از وی دل بپرداخت ترش رو شد به شیرین، با شکر ساخت
همین جرم آن نگار سیمبر داشت که از الطاف شاه اندر نظر داشت
که همچون خاصگان شاهش نبیند چو خاصانش به بانویی گزیند
چو شاه از لطف خود کردش گرامی ز شکر داد او را تلخکامی
نشاید پیش شاهان گفت جز راست گر اینجا نیست شیرین خسرو اینجاست
همین با این روشها باورم نیست که شیرین لحظه ای بی شه کند زیست
گمانم کاین حدیث آوازهٔ اوست هم از نیرنگهای تازهٔ اوست
که خسرو را در اندازد به تشویش تهی سازد دل پر اندوه خویش
کجا همچون جهانداری جهان را که شیرین خوش کند جان غمین را
گمانم آنکه آن بیچاره مزدور بود محنت کشی از خانمان دور
ز سختی لختی آسوده ست جانش که خسرو را کند حق مهربانش
دگر در کشتن آن بی گنه مرد چه کوشی چون ندانی او چه بد کرد
ز مسکینی که آگاهیت نبود برو آن به که بد خواهیت نبود
مکن در خون مسکینان دلیری ز مسکینی بترس و دستگیری
صلاح آن بینم ای شاه جهانگیر که بفرستی یکی با رای و تدبیر
فرستی نامه ای همراه او نیز عباراتی سراسر شکوه آمیز
هم از آخر نمایی عذرخواهی دهی امیدش از الطاف شاهی
توقع دارد او نیز ای شهنشاه کز او یادآوری در گاه و بیگاه
نگویی عهد شیرین بی ثبات است ز شه موقوف اندک التفات است
که دلگیر از حریم شه برون رفت دل او داند و او خود که چون رفت
چو آزردیش باشی عذر خواهش ور از ره رفت باز آری به رامش
به افسون رای خسرو را بر آن داشت که می باید به شیرین نامه بنگاشت
دبیر آمد به کف بگرفت خامه پرند چین گشوده بهر نامه
طراز پرنیان نام خدا کرد که چرخ بی ستون را او بپاکرد
فلک از زینت افزا شد ز انجم خرد در وی چو وهم اندر خرد گم
جهان افروز از خورشید و از ماه درون آزار عقل و جان آگاه
سر گردن کشان در چنبر او رخ شاهان عالم بر در او
ادب فرمای عشاق از نکویان بساط آرای خاک از لاله رویان
بلا پیدا کن از بالا بلندان خرد شیدا کن از مشکین کمندان
شهت اما نه چون من بندهٔ عشق دهنده عشق نی افکندهٔ عشق
برون آرا ز عقل عافیت ساز درون پیرا ز عشق خانه پرداز
یکی را سر نهد در دامن دوست یکی را خون کند در گردن دوست
به این درد و به آن درمان فرستد به هر کس هر چه شاید آن فرستد
وزان پس از شه با داد و آیین سوی بیدادگر بانوی شیرین
نگار زود رنج تلخ پاسخ بت دیر آشتی، شیرین فرخ
قدح پیمای بزم بی وفایی نوا پرداز قانون جدایی
به دل سنگ افکن مینای طاقت به خوی آتش زن کشت محبت
به صورت نازنین و شوخ و چالاک به دل دور از همه خوبان هوسناک
خریداری شنیدم کردت آهنگ که نبود در ترازویش بجز سنگ
تو هم دل در هوای او نهادی گرفتی سنگی و سنگیش دادی
بجز رسوایی خود زین چه بینی که بر شاهی گدایی برگزینی
خوش است این رسم با شاهان گرانی به مسکینان بی دل مهربانی
نه با شاهی که از شاهی گذشته ست به پیشت خط به مسکینی نوشته ست
خوش است این شیوه با عالم بگویی به یک جانب نهادن زشت خویی
نه دل پرداختن از شاه عالم نشستن با گرانی شاد و خرم
مرا از خلق عالم خود یکی گیر ز افزونی گذشتم اندکی گیر
خوش است این ره به طبع خلق بودن مدارا با همه عالم نمودن
نه از سر بازکردن سروری را گزیدن رند بی پا و سری را
چو شه را گوهری ارزنده باشی گدایی را نیرزد بنده باشی
از این بگذشته از یاران جدایی به هر بیگانه کردن آشنایی
خلل آرد به ملک خوبرویی گرفتم من نگفتم خود نکویی
گرفتم کز شکر آزرده بودی که از رشکش بسی خون خورده بودی
نشاید در هلاک خویش کوشی چنین از رشک شکر زهر نوشی
چو غیرت دامنت ناچار بگرفت به رغم گل نشاید خار بگرفت
مرا کام دل و جان از شکر نیست به غیر از شهوت تن بیشتر نیست
از آن آتش که عشقت در من افروخت وجودم جمله از سر تا قدم سوخت
تو خود نفشانی و نپسندیم نیز که خویش آبی زنم بر آتش تیز
چو شیرین همچو فرهادیش باید چرا پرویز را شکر نشاید
چرا دست و دل از انصاف شویی مرا فرمایی و خود را نگویی
تو تا در فکر خویش و کام خویشی نه خصم من که خصم نام خویشی
به رغم من به هر کس آشنایی به من گر دشمنی با خود چرایی
ز من از بیم بدنامی گذشتی به نام دیگران بدنام گشتی
نیالودی گرفتم دامن پاک چه سازی زین که خوانندت هوسناک
دو رویی گر چه خوی نیکوان است ولیکن خوبرویی را زیان است
به کام دوستان بد نام بودن از آن بهتر که دشمن کام بودن
کنون با شکوه های من چه سازی به طعن و خنده دشمن چه سازی
مرا گر چون تو طبعی بیوفا بود کنونم جای چندین طعنه ها بود
ولیکن چون مرا آن طبع و خو نیست اگر حرف بدی گویم نکو نیست
اگر چه تا مرا این طبع و خو بود سپهرم برخلاف آرزو بود
کجا در دوستی برخود پسندم که همچون دشمنانت بردوست خندم
به نیکویی بدت را می شمارم به شیرینی به زهرت رغبت آرم
نهم بر خویش جرمی کز تو بینم گل افشانم به خاری کز تو چینم
فریبم خاطر خود گاه و بیگاه که باشد در دل سنگ توام راه
به صورت گر چه تلخی می فزایی نهانم کام جان شیرین نمایی
به عین دلبری دل مینوازی بری در آتش اما پخته سازی
مثل زد دلبری دیوانه ای را که ماند عشق مکتب خانه ای را
نخست استاد با طفلی کند خوی که از طفلی به دانش آورد روی
کند در دامن او قند و بادام که یکسر تلخ نتوان کردنش کام
چو اندک خو به دانش کرد کودک کند تلخی فزون شیرینی اندک
به دانش هر چه آنرا میل جان خواست به سختی این فزود از مرحمت کاست
چو یکسر خو به دانش کرد و فرهنگ بدل گردد به صلح و دوستی جنگ
بتان را نیز با دل داستانهاست به فرهنگ محبت ترجمانهاست
دهند اول ز عیاری فریبش از آن چشم و ذقن بادام و سیبش
ز راه و رسم دلداری در آیند چو میل افزود بر خواری فزایند
وفا چندان که ورزد عاشق زار شود بی مهرتر دلدار عیار
چو یکسر خاطرش با خویشتن دید چو یک جان با خود او را در دو تن دید
به کلی جانب او آورد روی به کام او ز عالم برکند خوی
مرا نیز از جفایش شکوه ها بود چو نیکو دیدم آن عین وفا بود
اگر چه هر چه را نیکو بر آن خوست به حکم آنکه را نیکوست نیکوست
ولیکن من نگویم خوش میندیش که شه را فرقها باشد ز درویش
بر آن سنگین دلت از بس فغان کرد دلم گفتی که کوبد آهن سرد
گدایی تا چه حیلت کار فرمود که آهن نرم گشتش همچو داود
نه عارت بود ای ناسفته گوهر که شاهان بر نشانندت بر افسر
چرا ننگت نمی آید بدین حال که مسکینی در آوردت به خلخال
اگر رخش هوس زینگونه دانی به رسوایی کشد کار تو دانی
قلمزن چون به کار نامه پرداخت شه از خاصان غلامی را روان ساخت
بدادش نامه و گفت برانگیز دل مجروح شیرین را نمک ریز
اگر خواهی که آساید دل شاه نباید هیچت آسودن در این راه
گرفت از شاه و چون سیلی برانگیخت بنای طاقت شیرین ز هم ریخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

اگر خواهی بماند راز پنهان به دل آن راز پنهان ساز چو جان

اگر می‌خواهی رازت فاش نشود، آن را همانند جان در دلت پنهان کن.

نکته ادبی: تشبیه راز به جان، نشان از اهمیت و ارزشمندی حفظ اسرار دارد.

مکن راز آشکارا تا توانی که اندر محنت و اندوه مانی

تا وقتی می‌توانی، رازت را آشکار مکن، زیرا فاش کردن آن باعث گرفتاری و اندوه تو می‌شود.

نکته ادبی: محنت در زبان کلاسیک به معنای رنج و سختیِ ناشی از بلایاست.

حکیم این راز را خود پرده در شد که رازی کن دو بیرون شد سمر شد

حکیمانِ جهان، رازها را فاش کرده‌اند (یا در اینجا: رازها، خودشان عامل رسوایی شدند)، چرا که وقتی راز از دو نفر فراتر رفت، همه جا پیچید و مشهور شد.

نکته ادبی: سمر به معنای داستان و افسانه است که بر سر زبان‌ها می‌افتد.

که گل چون راز خویش از پرده بگشاد به اندک فرصتی در آتش افتاد

زیرا گل وقتی رازِ زیبایی خود را با باز کردن غنچه نمایان کرد، در اندک مدتی (به دلیل چیده شدن یا پژمردن) از بین رفت.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت گل پس از شکوفایی؛ کنایه از آسیب‌پذیریِ پدیده‌های زیبا و آشکار.

در اول نکهت و تابش ببردند در آخر ز آتشی آبش ببردند

در ابتدا عطر و طراوتش را از دست داد و در آخر، گرمای خورشید (یا آتش) آب و لطافتش را گرفت.

نکته ادبی: آب به معنای لطافت و تازگی است که در برابر آتش (خشکی) قرار گرفته.

چو کان از کیسه بیرون یک گهر داد تن خود را به راه سد خطر داد

مانند معدنی که وقتی یک گوهر از کیسه‌اش بیرون می‌دهد، خود را در معرض صد خطر و یغما قرار می‌دهد.

نکته ادبی: کان (معدن) استعاره از گنجینه وجود است که با رو کردن گوهر (راز) به خطر می‌افتد.

نخستش پیکر از پولاد سودند وزان پس گوهرش یغما نمودند

ابتدا بدنه معدن را با فولاد خرد کردند و سپس گوهر ارزشمندش را به یغما بردند.

نکته ادبی: اشاره به استخراج سنگ‌های قیمتی که با تخریب معدن همراه است.

چو راز کوهکن چون کوه شد فاش به سر افکنده خسرو فکر یغماش

زمانی که راز عشق کوهکن (فرهاد) فاش شد، خسرو به فکر غارت و از بین بردن او افتاد.

نکته ادبی: کوهکن لقب فرهاد است؛ یغما کنایه از نابودی یا مصادره محبوب است.

که آن گوهر که در خورد شهان بود چودل در سینهٔ پاکش نهان بود

آن گوهری که شایسته پادشاهان بود، در سینه پاک و بی‌آلایش فرهاد پنهان بود.

نکته ادبی: گوهر استعاره از عشق شیرین است که در وجود فرهاد نهفته بود.

چنین گویید کز شیرین و فرهاد خبر در محفل پرویز افتاد

این‌گونه خبر رسید که داستان شیرین و فرهاد به گوش پرویز رسید.

نکته ادبی: محفل پرویز کنایه از دربار و دستگاه شاهی است.

که از چین چابک استادی قوی دست که در فرسودن سنگش بود دست

شنید که استادی ماهر و قوی‌دست از سرزمین چین آمده که در سنگ‌تراشی بسیار توانمند است.

نکته ادبی: چین در ادبیات فارسی نماد زیبایی و هنر است.

رسیده در بر بانوی ارمن سر شیرین لبان شیرین پرفن

او به نزد بانوی ارمنی (شیرین) رسیده است؛ همان شیرین‌لبی که بسیار زیرک و هنرمند است.

نکته ادبی: شیرین‌لب صفت است برای توصیف شیرین.

گشاده دست در کار آزمایی نموده سحر در صنعت نمایی

او در کارش بسیار ماهر است و در صنعتگری کارهایی شبیه جادو انجام می‌دهد.

نکته ادبی: سحر به معنای مهارت بسیار زیاد که فراتر از توان عادی است.

ز دست و تیشهٔ آن مرد فسون ساز شده پولادسای و خاره پرداز

به واسطه دست و تیشه‌ی آن مرد افسون‌ساز، سنگ‌های سخت و خارا تراشیده می‌شوند.

نکته ادبی: خاره به معنای سنگ خارا و بسیار سخت است.

تهی از بیستون کرده ست طاقی چو چرخ بی ستون عالی رواقی

او طاقی در بیستون ساخته که مانند آسمان، بدون ستون است و بسیار رفیع و عالی به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: تلمیح به هنر معماری فرهاد در بیستون.

ز تیشه نقشهابربسته بر سنگ که مانی را ز خاطر برده ارتنگ

او با تیشه نقش‌هایی بر سنگ زده که مانی (نقاش افسانه‌ای) را از یاد برده و تابلوی ارتنگ (کتاب نقاشی مانی) را بی‌ارزش کرده است.

نکته ادبی: تلمیح به مانی و ارتنگ که نماد اوج هنر نقاشی بودند.

چنان در کار برده هندسی را که شسته نامهٔ اقلیدسی را

او هندسه را چنان در کارش به کار برده که گویی کتاب‌های علمی اقلیدس (ریاضیدان) را محو کرده (چون کار او از علم آن‌ها پیشی گرفته است).

نکته ادبی: اغراق در مهارت هنری فرهاد.

در این صنعت به شوق زر نبوده ست که با شوق دگر بازو گشوده ست

او در این هنر، به خاطر طمع پول بازو نمی‌گشاید، بلکه شوق دیگری او را به کار واداشته است.

نکته ادبی: منظور از شوق دیگر، عشق به شیرین است.

نه بر سیم است چشم او نه بر زر که افشاند ز نوک تیشه گوهر

چشم او به طلا و نقره نیست؛ او با هر ضربه تیشه، گوهرِ هنر می‌افشاند.

نکته ادبی: سیم و زر کنایه از ثروت مادی است که فرهاد به آن بی‌اعتناست.

چو مزدوران نداند زر پرستی که هست از باده دیگر به مستی

او مانند مزدوران به فکر پول نیست، چرا که به عشقِ دیگری مست است.

نکته ادبی: باده دیگر کنایه از عشق شیرین است.

چنین گویند با آن کس که گفته نباشد اعتمادی بر شنفته

به کسی که این خبرها را با شاه گفته، نمی‌توان اعتماد کرد.

نکته ادبی: تردید شاه در صحت اخبار جاسوسان.

که شیرین گوشهٔ چشمی نموده ست به کلی خاطر او را ربوده ست

که شیرین به فرهاد نظری افکنده و تمامِ قلب او را ربوده است.

نکته ادبی: گوشه چشم نمودن کنایه از توجه و عشق‌ورزی است.

بدان هم نیز می ماند از آن رو که کرد او آنچه در یک مه به نیرو

به همین دلیل است که او کارهایی انجام داده که انجام آن در یک ماه هم با نیروی انسانی ممکن نیست.

نکته ادبی: اشاره به کارهای خارق‌العاده فرهاد.

بود چون خسروی گر کارفرما نیاید او ز چندین خاره فرسا

اگر شاهی (مانند خسرو) کارفرما می‌بود، باز هم چنین کارهای سختی از عهده کسی برنمی‌آمد.

نکته ادبی: خاره‌فرسا یعنی تراشنده سنگ‌های سخت.

به حدی خاطر شیرین برآشفت که نه خوردش به خاطر ماند و نه خفت

خاطر شیرین چنان فرهاد را آشفته کرده که نه به خوردن فکر می‌کند و نه خواب دارد.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ عشق که نیازهای فیزیولوژیک را از بین برده است.

چنانش آتش غیرت بر افروخت که یاقوتی که بودش بر کمر سوخت

غیرت و حسادت، چنان خسرو را برافروخت که گویی یاقوت روی کمربندش از حرارت سوخت.

نکته ادبی: اغراق در آتشِ خشم و حسادت خسرو.

اگر چه غیرت اندرهرتنی هست برد بر خسرو آتش بیشتر دست

اگرچه حسادت در هر کسی وجود دارد، اما آتش حسادت در وجود خسرو شعله‌ورتر است.

نکته ادبی: غیرت در اینجا به معنای حسادتِ عاشقانه است.

که درویش ارچه غیرتمند باشد به عجز خویشتن در بند باشد

درویش اگرچه حسود باشد، چون قدرت ندارد، در بند عجز و ناتوانی خود باقی می‌ماند.

نکته ادبی: مقایسه جایگاه اجتماعی خسرو (قدرتمند) و فرهاد (درویش).

ولی غیرت چو با قدرت کند زور حریف ار چرخ باشد نیست معذور

اما وقتی غیرت با قدرت همراه شود، حتی اگر حریف (فرهاد) مثل چرخ گردون قدرتمند باشد، باز هم در برابر شاه بی‌عذر و گناه است.

نکته ادبی: اشاره به ظلمی که قدرت در پی دارد.

چو شه غیرت کند با قدرت خویش جهان سوزد ز سوز غیرت خویش

وقتی شاه با قدرتِ خود حسادت کند، جهان از سوزِ غیرت او می‌سوزد.

نکته ادبی: اغراق در تأثیر مخربِ خشم شاه.

به خلوت شد شه و شاپور را خواند فزودش قدر و پیش خویش بنشاند

شاه به خلوتگاه رفت و شاپور را فراخواند و او را نزد خود نشاند و قدرش را دانست.

نکته ادبی: شاپور مشاور و دوست صمیمی خسرو بود.

به خود پیچید و گفت ای دانش اندوز چه گویی چون کنم با این غم و سوز

شاه با خود کلنجار رفت و گفت: ای دانشمند، بگو با این غم و سوز چه کنم؟

نکته ادبی: به خود پیچیدن کنایه از آشفتگی روحی و خشم.

چه سازم با چنین نا آشنائی که بگزیده ست بر شاهی گدایی

با این فرد ناشناس (فرهاد) چه کنم که پادشاهی را رها کرده و به گدایی (عشق) دل بسته است؟

نکته ادبی: تقابل میان شاهی و گدایی که در اینجا منظور فرهادِ عاشق است.

چه گویم با چنین بی روی و راهی که خوی افکنده با ظلمت ز ماهی

چه بگویم به این فردی که راه و رسم ادب ندارد و با شیرینِ ماهرو، چنین خو گرفته است؟

نکته ادبی: بی‌روی و راهی کنایه از بی‌ادبی و نادانی است.

همانا آن پری را برده دیوی که پردازد به دیوی از خدیوی

انگار که یک دیو، آن پری‌چهره (شیرین) را ربوده است و او می‌خواهد با دیو‌صفتی، جای پادشاه را بگیرد.

نکته ادبی: دیو در برابر پری (شیرین) قرار گرفته تا زشتی فرهاد را در نظر خسرو نشان دهد.

نبودم واقع از طبع زبونش که آگاهی نبودم از درونش

من از طبع ضعیف و پَستِ او خبر نداشتم، وگرنه از درونش آگاه می‌شدم.

نکته ادبی: زبون به معنای حقیر و کم‌ارزش است.

بر آزادگان نبود ستوده که بندی دل به کس ناآزموده

برای آزادگان و بزرگان شایسته نیست که دل به کسی ببندند که او را نیازموده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌تجربگی در عشق و اعتماد کردن.

کسی با ناسزایی چون دهد دست سزایش عهد و پیمانی که بشکست

اگر کسی با فرد ناشایستی پیمان ببندد، سزای او همان عهدشکنی است.

نکته ادبی: سزا به معنای نتیجه کار است.

چه خوش گفت آنکه با نا اهل شد خویش که هرکس خویش کاهد قیمت خویش

چه زیبا گفت آن کسی که با نااهل دوست شد: هر کس با نااهلی دوستی کند، ارزش خود را کم کرده است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی درباره همنشینی با نااهل.

به دشمن شهد و با ما چون شرنگ است تو بینی تا کجا شیرین دو رنگ است

او برای دشمنانش مثل شهد است و برای ما مثل زهر؛ ببین شیرین تا کجا دو رنگی پیشه کرده است.

نکته ادبی: شرنگ به معنای زهر است؛ تضاد شهد و شرنگ.

زمین با خصم و با ما آسمان است تو بینی تا کجا نا مهربان است

شیرین با دشمنانش مثل زمینِ هموار است و با ما مثل آسمانِ دور و سرد؛ ببین چقدر نامهربان است.

نکته ادبی: تضاد زمین (همواری) و آسمان (دوری و سختی).

تو آنرا بین که با شاهان نپراخت به نطع خسروی بازی در انداخت

ببین چطور با شاهان نساخت و با یک گدای سنگ‌تراش، بازیِ شطرنجِ عشق را آغاز کرد.

نکته ادبی: نطع به معنای سفره چرمین شطرنج است؛ استعاره از رقابت.

بگویم تا که خونش را بریزید که با شاهان گدایان کم ستیزند

دستور می‌دهم خونش را بریزند، چون گدایان نباید با شاهان ستیزه کنند.

نکته ادبی: تهدید خسرو نسبت به فرهاد.

زمین را بوسه زد فرزانه شاپور که رای شاه باد از هر بدی دور

شاپورِ خردمند زمین را بوسید و گفت: امیدوارم رأی شاه از هر بدی دور باشد.

نکته ادبی: زمین بوسیدن نشانه احترام و ادب درباری است.

مبادا آسمان از خدمتت سیر همه کارت به وفق رای و تدبیر

مبادا آسمان (روزگار) از خدمت به تو خسته شود، همه کارها طبق تدبیر تو پیش می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلقه شاه.

جهان را روشنی از اخترت باد سرگردن کشان خاک درت باد

جهان از بخت و اقبال تو روشن باد و سرکشانِ عالم، خاکِ درگاه تو باشند.

نکته ادبی: گردن‌کشان به معنای متکبران و مخالفان است.

یکی گستاخ خواهم گفت شه را به شرط آنکه شه بخشد گنه را

یک حرف گستاخانه به شاه می‌زنم، به شرطی که شاه گناه مرا ببخشد.

نکته ادبی: گستاخی برای اجازه گرفتن جهت دفاع از حقیقت.

خطا در خدمت شاهان روا نیست ولی گویم که شیرین را خطا نیست

خطا کردن در دربار شاهان درست نیست، اما بگویم که شیرین در این ماجرا هیچ خطایی نکرده است.

نکته ادبی: دفاع شاپور از شیرین.

مگر شیرین نه بهر خدمت شاه سفر ازمنزل خود کرده چون ماه

مگر شیرین برای خدمت به شاه، سفر نکرده و مثل ماه از خانه خود بیرون نیامده است؟

نکته ادبی: تشبیه شیرین به ماه.

مگر نه شهره شد در شهر و بازار به مهر و الفت شاه جهان دار

مگر او در شهر و بازار به خاطر عشق و وفاداری به شاه جهان‌دار، مشهور نشده است؟

نکته ادبی: اشاره به وفاداری شیرین به خسرو.

مگر نه رنجها در راه شه دید مگر نه طعنه ها از خلق بشنید

آیا پادشاه رنج‌های بسیاری در مسیر عشق تحمل نکرد و آیا سرزنش‌های فراوان از مردم نشنید؟

به هر چیزی که دید از نیک و از بد قدم کی بر خلاف دوستی زد

او در تمام اتفاقات، چه خوب و چه بد، هرگز برخلاف رسم وفاداری و دوستی گام برنداشت.

به جرم آنکه بی پیوند و آیین نیامد با شه او را سر به بالین

به این دلیل که آن بانو (شیرین) بدون پیمان و آداب رسمی، حاضر نشد با شاه هم‌بستر شود.

به یک ره خسرو از وی دل بپرداخت ترش رو شد به شیرین، با شکر ساخت

خسرو فوراً دل از او کند و با روی ترش، از شیرین فاصله گرفت و به جای او با «شکر» (رقیب شیرین) دم‌ساز شد.

همین جرم آن نگار سیمبر داشت که از الطاف شاه اندر نظر داشت

آن نگارِ سیمین‌تن (شیرین) گناهش این بود که شاه را به چشمِ لطف و محبت نگاه می‌کرد.

که همچون خاصگان شاهش نبیند چو خاصانش به بانویی گزیند

یعنی انتظار داشت شاه او را همچون خاصان درگاهش ببیند و به عنوان همسر و ملکه خود انتخاب کند.

چو شاه از لطف خود کردش گرامی ز شکر داد او را تلخکامی

وقتی شاه با لطف خود او را گرامی داشت، شیرین به جای پاسخ شیرین، او را با تلخی و سردی مواجه کرد.

نشاید پیش شاهان گفت جز راست گر اینجا نیست شیرین خسرو اینجاست

در برابر پادشاهان باید فقط حقیقت را گفت؛ اگر اینجا شیرین نیست، خسرو حضور دارد و باید حقیقت را شنید.

همین با این روشها باورم نیست که شیرین لحظه ای بی شه کند زیست

با این روش‌ها، من باور نمی‌کنم که شیرین حتی لحظه‌ای بتواند بدون شاه زندگی کند.

گمانم کاین حدیث آوازهٔ اوست هم از نیرنگهای تازهٔ اوست

گمان من این است که این حرف‌ها، فقط آوازه‌ای دروغین و از ترفندهای تازه خود اوست.

که خسرو را در اندازد به تشویش تهی سازد دل پر اندوه خویش

تا خسرو را دچار تشویش و نگرانی کند و دل پر از اندوه خود را از این طریق خالی کند.

کجا همچون جهانداری جهان را که شیرین خوش کند جان غمین را

کجا کسی مانند این پادشاه می‌تواند جهان را بگرداند و دل غمگین شیرین را شاد کند؟

گمانم آنکه آن بیچاره مزدور بود محنت کشی از خانمان دور

گمان می‌کنم آن بیچاره‌ای که مزدور و همراه اوست، کسی است که رنج‌کشیده و از خانه و کاشانه دور افتاده است.

ز سختی لختی آسوده ست جانش که خسرو را کند حق مهربانش

جانش از سختی کمی آسوده شده است و باید دعا کرد که خدا دل خسرو را نسبت به او مهربان کند.

دگر در کشتن آن بی گنه مرد چه کوشی چون ندانی او چه بد کرد

دیگر در کشتن آن مرد بی‌گناه چه تلاش و اصراری داری؟ وقتی نمی‌دانی او چه خطایی مرتکب شده است.

ز مسکینی که آگاهیت نبود برو آن به که بد خواهیت نبود

درباره مسکینی که از او آگاهی نداری، بهتر است بدخواه او نباشی و به عاقبت کار بیندیشی.

مکن در خون مسکینان دلیری ز مسکینی بترس و دستگیری

در ریختن خون مسکینان بی‌پروا نباش، زیرا باید از آه و نفرین افراد ضعیف و بی‌کس ترسید.

صلاح آن بینم ای شاه جهانگیر که بفرستی یکی با رای و تدبیر

ای پادشاه جهان، صلاح در این است که فردی کاردان و با تدبیر را به نزد او بفرستی.

فرستی نامه ای همراه او نیز عباراتی سراسر شکوه آمیز

و همراه او نامه‌ای بفرستی که عباراتش سرشار از شکوهمندی و بزرگواری باشد.

هم از آخر نمایی عذرخواهی دهی امیدش از الطاف شاهی

در پایان نامه نیز عذرخواهی کنی و او را به الطاف پادشاهی امیدوار سازی.

توقع دارد او نیز ای شهنشاه کز او یادآوری در گاه و بیگاه

ای شاهنشاه، او نیز توقع دارد که گاه و بیگاه یادی از او کنی.

نگویی عهد شیرین بی ثبات است ز شه موقوف اندک التفات است

نگو که عهد و پیمان شیرین بی‌ثبات است؛ بلکه رفتار او وابسته به توجه و التفات توست.

که دلگیر از حریم شه برون رفت دل او داند و او خود که چون رفت

چون از حریم شاه دلگیر بیرون رفت، تنها خودش و خدای خودش می‌دانند که چه حالی دارد.

چو آزردیش باشی عذر خواهش ور از ره رفت باز آری به رامش

وقتی او را آزردی، باید عذرخواهی کنی و اگر از راه درست خارج شده، او را به آرامش و راه راست بازگردانی.

به افسون رای خسرو را بر آن داشت که می باید به شیرین نامه بنگاشت

با ترفند و سخن‌چینی، خسرو را قانع کرد که باید برای شیرین نامه‌ای بنویسد.

دبیر آمد به کف بگرفت خامه پرند چین گشوده بهر نامه

دبیر (کاتب) آمد، قلم در دست گرفت و کاغذ نفیس (پرنیان) را برای نوشتن نامه مهیا کرد.

طراز پرنیان نام خدا کرد که چرخ بی ستون را او بپاکرد

آغاز نامه را به نام خدا مزین کرد، همان کسی که آسمان بی ستون را برافراشت.

فلک از زینت افزا شد ز انجم خرد در وی چو وهم اندر خرد گم

آسمان با ستارگان زینت یافت و خرد در درک عظمت او، همچون خیال در میان عقل، گم شد.

جهان افروز از خورشید و از ماه درون آزار عقل و جان آگاه

خداوند جهان‌افروز که با خورشید و ماه، به عقل و جانِ آگاه، نور و آزار (تلاطم) می‌بخشد.

سر گردن کشان در چنبر او رخ شاهان عالم بر در او

سرِ گردن‌کشان در دست قدرت اوست و صورت پادشاهان عالم بر درگاه او قرار دارد.

ادب فرمای عشاق از نکویان بساط آرای خاک از لاله رویان

اوست که به عاشقانِ زیبا، ادب می‌آموزد و زمین را با لاله رویان (زیبارویان) می‌آراید.

بلا پیدا کن از بالا بلندان خرد شیدا کن از مشکین کمندان

اوست که بلا و آزمون را برای بلندمرتبگان مقدر می‌کند و عقل را از کمندهای عشق، شیدا و سرگشته می‌سازد.

شهت اما نه چون من بندهٔ عشق دهنده عشق نی افکندهٔ عشق

اما پادشاه تو، مانند منِ بنده، گرفتار عشق نیست؛ او خود بخشنده عشق است و نه کسی که در بند عشق افتاده باشد.

برون آرا ز عقل عافیت ساز درون پیرا ز عشق خانه پرداز

خداوند عقل را برای آسودگی آفرید و درون آدمی را با عشق، خانه را آباد (و پرشور) ساخت.

یکی را سر نهد در دامن دوست یکی را خون کند در گردن دوست

خداوند سرِ یکی را در دامن دوست می‌گذارد و دیگری را به خون کشیده و گردنش را در دست دوست قرار می‌دهد.

به این درد و به آن درمان فرستد به هر کس هر چه شاید آن فرستد

او برای هر دردی، درمانش را می‌فرستد و به هر کسی آنچه شایسته اوست، عطا می‌کند.

وزان پس از شه با داد و آیین سوی بیدادگر بانوی شیرین

پس از آن، شاه با عدل و آیینِ پادشاهی، نامه‌ای به سوی شیرین که بانویی بیدادگر و ناسازگار است، نوشت.

نگار زود رنج تلخ پاسخ بت دیر آشتی، شیرین فرخ

ای نگار زودرنج و تلخ‌زبان، ای بتی که دیر با ما آشتی می‌کنی، ای شیرینِ خجسته.

قدح پیمای بزم بی وفایی نوا پرداز قانون جدایی

ای کسی که جام بی‌‌وفایی می‌نوشی و قانون جدایی را می‌خوانی.

به دل سنگ افکن مینای طاقت به خوی آتش زن کشت محبت

تو که با سنگ‌دلی، طاقت و صبر ما را می‌شکنیم و با خوی آتشین خود، خرمن محبت را می‌سوزانی.

به صورت نازنین و شوخ و چالاک به دل دور از همه خوبان هوسناک

با اینکه چهره‌ای زیبا و شوخ و چالاک داری، اما در دل از همه خوبانِ هوس‌باز دوری.

خریداری شنیدم کردت آهنگ که نبود در ترازویش بجز سنگ

شنیده‌ام که قصد داری با کسی خرید و فروش (معامله عاطفی) کنی که در ترازوی او جز سنگ (سنگدلی) چیزی نیست.

تو هم دل در هوای او نهادی گرفتی سنگی و سنگیش دادی

تو هم دل به هوای او دادی و در عوض محبت، سنگی سرد دریافت کردی.

بجز رسوایی خود زین چه بینی که بر شاهی گدایی برگزینی

جز رسوایی خود چه چیزی از این کار به دست می‌آوری که یک گدا را به جای پادشاه برگزیده‌ای؟

خوش است این رسم با شاهان گرانی به مسکینان بی دل مهربانی

این رسم که با پادشاهان با ناز و تکبر رفتار کنی و با مسکینان بی‌دل، مهربان باشی، کار خوبی است.

نه با شاهی که از شاهی گذشته ست به پیشت خط به مسکینی نوشته ست

اما نه با شاهی که از مرتبه شاهی بالاتر است و پیش تو، عشق خود را با تواضع و مسکینی ابراز کرده است.

خوش است این شیوه با عالم بگویی به یک جانب نهادن زشت خویی

شایسته است که این شیوه را با تمام جهانیان پیش بگیری و زشت‌خویی را کنار بگذاری.

نه دل پرداختن از شاه عالم نشستن با گرانی شاد و خرم

نه اینکه دل از شاه عالم برداری و با فردی فرومایه، شاد و خرم بنشینی.

مرا از خلق عالم خود یکی گیر ز افزونی گذشتم اندکی گیر

مرا در میان خلق عالم همچون یکی بشمار و اگر از کمالات من چیزی باقی نمانده، لااقل اندکی برایم ارزش قائل باش.

خوش است این ره به طبع خلق بودن مدارا با همه عالم نمودن

همراه بودن با طبع مردم و مدارا کردن با همه جهانیان، روشی پسندیده است.

نه از سر بازکردن سروری را گزیدن رند بی پا و سری را

این کارِ تو به معنای رها کردنِ مقامِ پادشاهی و سروری نیست؛ بلکه به معنای انتخابِ یک انسانِ لاابالی و بی‌سروپا است.

نکته ادبی: رند در اینجا به معنای کسی است که از قید و بندهای اخلاقی و اجتماعی آزاد است.

چو شه را گوهری ارزنده باشی گدایی را نیرزد بنده باشی

اگر تو چون جواهری ارزشمند هستی، شایسته نیست که بنده و فرمان‌بردارِ یک گدا باشی.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای تقابل جایگاه والا (گوهر) و پست (گدا).

از این بگذشته از یاران جدایی به هر بیگانه کردن آشنایی

گذشته از این، جدا شدن از یارانِ وفادار و صمیمی شدن با هر فردِ غریبه و بیگانه، کار درستی نیست.

نکته ادبی: بیگانه در اینجا کنایه از رقیب یا فرد نامناسب است.

خلل آرد به ملک خوبرویی گرفتم من نگفتم خود نکویی

حتی اگر فرض را بر این بگذارم که تو قصدِ نیکی داشتی، این کارِ تو، اعتبار و ملکِ زیبایی و کمالِ تو را خدشه‌دار می‌کند.

نکته ادبی: ملک خوبرویی استعاره از مقام معنوی و زیبایی معشوق است.

گرفتم کز شکر آزرده بودی که از رشکش بسی خون خورده بودی

گیرم که تو از رفتارِ آن رقیب (شکر) رنجیده خاطر بودی و به خاطرِ حسادت به او، خونِ دل‌های بسیاری خوردی.

نکته ادبی: شکر در اینجا اسم خاص یا استعاره برای رقیب است.

نشاید در هلاک خویش کوشی چنین از رشک شکر زهر نوشی

اما شایسته نیست که برایِ انتقام از او، خود را به نابودی بکشانی و به خاطرِ حسادت به او، زهرِ غم بنوشی.

نکته ادبی: نوشیدن زهر کنایه از رنج کشیدن به دست خویش است.

چو غیرت دامنت ناچار بگرفت به رغم گل نشاید خار بگرفت

وقتی که حسادت، دامنِ تو را ناگزیر گرفت، نباید اجازه دهی که در برابرِ گل (خودت)، خار (رقیب یا بدنامی) روییده شود.

نکته ادبی: رغم به معنای خلاف میل و با حالتِ قهر است.

مرا کام دل و جان از شکر نیست به غیر از شهوت تن بیشتر نیست

کام گرفتنِ من از آن محبوب، به خاطرِ شهوتِ تن نیست و دلبستگیِ من فراتر از این‌هاست.

نکته ادبی: مخاطب در حال تبرئه خود از اتهامِ هوسرانی است.

از آن آتش که عشقت در من افروخت وجودم جمله از سر تا قدم سوخت

از همان آتشی که عشقِ تو در جانم افروخت، تمامِ وجودم از سر تا پا در این آتش سوخت و خاکستر شد.

نکته ادبی: آتش استعاره از عشقِ سوزان و دردناک است.

تو خود نفشانی و نپسندیم نیز که خویش آبی زنم بر آتش تیز

خودت این آتش را شعله‌ور نمی‌کنی و من هم راضی نیستم که با سردی و بی‌اعتنایی، آبی بر این آتشِ تیز بریزم.

نکته ادبی: اشاره به حفظِ شعله عشق علی‌رغم سختی‌ها.

چو شیرین همچو فرهادیش باید چرا پرویز را شکر نشاید

اگر شیرین سزاوارِ کسی چون فرهاد است، پس چرا پرویز (پادشاه) شایسته شکر نباشد؟

نکته ادبی: استفاده از شخصیت‌های اساطیری برای مقایسه جایگاه اجتماعی.

چرا دست و دل از انصاف شویی مرا فرمایی و خود را نگویی

چرا انصاف را کنار می‌گذاری؟ به من دستور می‌دهی که چنین و چنان کنم، اما خودت به آن عمل نمی‌کنی.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ تناقضِ رفتارِ معشوق.

تو تا در فکر خویش و کام خویشی نه خصم من که خصم نام خویشی

تو تا وقتی که فقط به فکرِ منافع و خواسته‌های خودت هستی، دشمنِ من نیستی، بلکه دشمنِ نام و اعتبارِ خودت هستی.

نکته ادبی: هشداری اخلاقی درباره عواقبِ خودخواهی.

به رغم من به هر کس آشنایی به من گر دشمنی با خود چرایی

اگر با من دشمنی می‌کنی، چرا با دیگرانِ غریبه طرحِ دوستی می‌ریزی؟ اگر با من دشمنی، چرا با خودت این‌طور رفتار می‌کنی؟

نکته ادبی: تناقض در رفتار معشوق را برجسته می‌کند.

ز من از بیم بدنامی گذشتی به نام دیگران بدنام گشتی

تو برای دوری از بدنامی، از من گذشتی، اما با رفتن به سراغِ دیگران، عملاً بدنام شدی.

نکته ادبی: کنایه از اینکه معشوق با گریز از عاشق، به دامِ بدنامیِ بزرگتری افتاد.

نیالودی گرفتم دامن پاک چه سازی زین که خوانندت هوسناک

گیرم که دامنِ پاکِ خود را به گناه آلوده نکردی، اما چرا رفتاری می‌کنی که مردم تو را هوسناک بدانند؟

نکته ادبی: تفاوت میانِ پاک بودن و متهم بودن به ناپاکی.

دو رویی گر چه خوی نیکوان است ولیکن خوبرویی را زیان است

دو رویی و نفاق، اگرچه خویِ بسیاری از زیباچهرگان است، اما برایِ اعتبارِ تو زیان‌بار است.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از تظاهر.

به کام دوستان بد نام بودن از آن بهتر که دشمن کام بودن

اینکه به خاطرِ دوستانِ خود بدنام باشی، بهتر از این است که اسیرِ خواسته‌های دشمن باشی.

نکته ادبی: ترجیح دادنِ رنجِ ناشی از وفاداری به لذتِ ناشی از هوس.

کنون با شکوه های من چه سازی به طعن و خنده دشمن چه سازی

حالا با شکایت‌های من چه کار می‌کنی و در برابرِ طعنه‌ها و خنده‌های دشمنانت چه پاسخی داری؟

نکته ادبی: پرسش برای ایجاد اضطراب در معشوق.

مرا گر چون تو طبعی بیوفا بود کنونم جای چندین طعنه ها بود

اگر من هم مثلِ تو طبعی بی‌وفا داشتم، اکنون سزاوارِ سرزنش‌ها و طعنه‌های بسیاری بودم.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ اخلاقیِ میانِ عاشق و معشوق.

ولیکن چون مرا آن طبع و خو نیست اگر حرف بدی گویم نکو نیست

اما چون من چنان خویِ ناپسندی ندارم، شایسته نیست که سخنِ بدی درباره تو بر زبان بیاورم.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ اخلاقی عاشق.

اگر چه تا مرا این طبع و خو بود سپهرم برخلاف آرزو بود

اگرچه تا زمانی که من این خوی و عادت را داشتم، روزگارِ من برخلافِ آرزوهایم بود.

نکته ادبی: شکایت از تقدیر و ناپایداریِ روزگار.

کجا در دوستی برخود پسندم که همچون دشمنانت بردوست خندم

هرگز در دوستی با خودم نمی‌پسندم که مانندِ دشمنانت، به تو که دوستِ من هستی بخندم.

نکته ادبی: تعهدِ اخلاقیِ عاشق به عدمِ خیانت.

به نیکویی بدت را می شمارم به شیرینی به زهرت رغبت آرم

من بدی‌های تو را به چشمِ نیکی می‌بینم و حتی به زهرِ کلامت، با اشتیاقِ شیرینی رغبت نشان می‌دهم.

نکته ادبی: تحملِ سختیِ عشق به خاطرِ معشوق.

نهم بر خویش جرمی کز تو بینم گل افشانم به خاری کز تو چینم

جرمی که از تو می‌بینم را به گردنِ خود می‌اندازم و خاری که از تو به دستم می‌رود را با گل می‌پوشانم.

نکته ادبی: کنایه از فداکاری و گذشتِ بی‌پایانِ عاشق.

فریبم خاطر خود گاه و بیگاه که باشد در دل سنگ توام راه

مدام با خودم فریب‌کاری می‌کنم که شاید در دلِ سنگِ تو راهی برای نفوذ پیدا کنم.

نکته ادبی: توصیفِ خودفریبی در عشقِ نافرجام.

به صورت گر چه تلخی می فزایی نهانم کام جان شیرین نمایی

اگرچه در ظاهرِ کلام، تلخی به من می‌افزایی، اما در باطن، جانِ مرا شیرین می‌کنی.

نکته ادبی: تناقض‌نماییِ عشق (تلخی ظاهری، شیرینی باطنی).

به عین دلبری دل مینوازی بری در آتش اما پخته سازی

با دلبری، دلِ مرا نوازش می‌کنی، اما مرا در آتشِ خود می‌اندازی تا پخته و کامل شوم.

نکته ادبی: کنایه از رنجِ عشق که مایه کمال است.

مثل زد دلبری دیوانه ای را که ماند عشق مکتب خانه ای را

دلبری مثلی برای این دیوانه زد که شبیه عشقِ یک مکتب‌خانه است.

نکته ادبی: آغازِ تمثیلِ تعلیمی.

نخست استاد با طفلی کند خوی که از طفلی به دانش آورد روی

استاد ابتدا با کودکِ خردسال مهربانی می‌کند تا او را به سمتِ یادگیریِ دانش جذب کند.

نکته ادبی: تشبیه ارتباطِ معشوق و عاشق به استاد و شاگرد.

کند در دامن او قند و بادام که یکسر تلخ نتوان کردنش کام

در دامنِ کودک قند و بادام می‌گذارد، چرا که نمی‌توان از ابتدا کامِ کودک را تلخ کرد.

نکته ادبی: نمادِ جذبِ اولیه در عشق.

چو اندک خو به دانش کرد کودک کند تلخی فزون شیرینی اندک

وقتی کودک کمی به دانش عادت کرد، استاد شیرینی را کم می‌کند و بر سختی و تلخی می‌افزاید.

نکته ادبی: اشاره به آزمون‌های عشق پس از انس گرفتن.

به دانش هر چه آنرا میل جان خواست به سختی این فزود از مرحمت کاست

هر چه میلِ جانِ کودک به دانش بیشتر می‌شود، استاد از سرِ دلسوزی، بر سختی می‌افزاید و از مهربانی می‌کاهد.

نکته ادبی: هدف از این رفتار، پرورش و استواریِ شاگرد است.

چو یکسر خو به دانش کرد و فرهنگ بدل گردد به صلح و دوستی جنگ

وقتی کودک کاملاً به فرهنگ و دانش خو گرفت، جنگ و سختی به صلح و دوستی تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری از تمثیل: رسیدن به کمال.

بتان را نیز با دل داستانهاست به فرهنگ محبت ترجمانهاست

زیبارویان نیز در دلِ خود داستان‌های عجیبی دارند که زبانِ محبت، ترجمانِ آن است.

نکته ادبی: ارتباطِ تمثیل با واقعیتِ عشق.

دهند اول ز عیاری فریبش از آن چشم و ذقن بادام و سیبش

آن‌ها ابتدا با حیله و ترفند، عاشق را فریب می‌دهند، با چشم و دهان و شیرینیِ خود او را اسیر می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به فریبندگیِ ظاهری معشوق.

ز راه و رسم دلداری در آیند چو میل افزود بر خواری فزایند

آن‌ها از راه و رسمِ دلبری وارد می‌شوند و وقتی میلِ عاشق به آن‌ها بیشتر شد، بر بی‌مهری و خواریِ او می‌افزایند.

نکته ادبی: اشاره به استراتژیِ معشوق در کاهشِ توجه.

وفا چندان که ورزد عاشق زار شود بی مهرتر دلدار عیار

هرچه عاشقِ زار و ناتوان وفاداری بیشتری نشان می‌دهد، آن دلدارِ حیله‌گر بی‌مهرتر می‌شود.

نکته ادبی: قانونِ معکوس در رفتارِ معشوق.

چو یکسر خاطرش با خویشتن دید چو یک جان با خود او را در دو تن دید

وقتی معشوق دید که خاطرِ عاشق کاملاً در اختیارِ اوست و او را در دو تن، یک جان دید (اتحاد عاشق و معشوق).

نکته ادبی: اشاره به فنای عاشق در معشوق.

به کلی جانب او آورد روی به کام او ز عالم برکند خوی

کاملاً به او روی می‌آورد و برای رسیدن به خواسته او، از همه چیزِ دنیا دست می‌شوید.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری از پیوندِ عاشقانه.

مرا نیز از جفایش شکوه ها بود چو نیکو دیدم آن عین وفا بود

من هم از جفایِ او شکایت‌ها داشتم، اما وقتی دقیق شدم، دیدم که آن عینِ وفاداری است.

نکته ادبی: تغییرِ نگاهِ عاشق نسبت به رنج‌هایش.

اگر چه هر چه را نیکو بر آن خوست به حکم آنکه را نیکوست نیکوست

اگرچه هر چه محبوب انجام می‌دهد به نظرِ عاشق خوب است، اما حکمِ کلی این است که هر چه از معشوقِ نیکو سر بزند، نیکو است.

نکته ادبی: تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابرِ معشوق.

ولیکن من نگویم خوش میندیش که شه را فرقها باشد ز درویش

اما من نمی‌گویم که از این رفتارهای ناخوشایند گلایه نکن، چرا که میانِ پادشاه و درویش در نوعِ مواجهه تفاوت است.

نکته ادبی: تفاوتِ جایگاهِ اجتماعی و حقوقِ فردی.

بر آن سنگین دلت از بس فغان کرد دلم گفتی که کوبد آهن سرد

آن‌قدر در برابرِ آن سنگ‌دل ناله و فریاد کردم که گویی بر آهنِ سرد می‌کوبیدم.

نکته ادبی: استعاره از بی‌اثریِ ناله عاشق در برابرِ معشوقِ بی‌رحم.

گدایی تا چه حیلت کار فرمود که آهن نرم گشتش همچو داود

آن گدا چه حیله‌ای به کار برد که توانست این آهنِ سخت را مانندِ حضرتِ داوود نرم کند؟

نکته ادبی: تلمیح به معجزه حضرت داوود در نرم کردنِ آهن.

نه عارت بود ای ناسفته گوهر که شاهان بر نشانندت بر افسر

ای گوهری که هنوز محکِ عشق نخورده‌ای (ناشناخته)، آیا برای تو عار نیست که شاهان تو را بر تاجِ خود بنشانند و تو به گدایی راضی شوی؟

نکته ادبی: سرزنشِ معشوق برای تنزلِ جایگاهش.

چرا ننگت نمی آید بدین حال که مسکینی در آوردت به خلخال

چرا از این وضع ننگت نمی‌آید که فردی مسکین تو را به بند و زنجیر کشیده است؟

نکته ادبی: خلخال کنایه از اسارت یا زنجیر است.

اگر رخش هوس زینگونه دانی به رسوایی کشد کار تو دانی

اگر این هوس و میلِ خود را این‌گونه ادامه دهی، بدان که کارِ تو به رسوایی خواهد کشید.

نکته ادبی: هشدار نسبت به عواقبِ هوس‌بازی.

قلمزن چون به کار نامه پرداخت شه از خاصان غلامی را روان ساخت

وقتی قلمزن (کاتب یا شاعر) نامه را نوشت، پادشاه غلامی از نزدیکانش را برایِ رساندنِ آن فرستاد.

نکته ادبی: آغازِ اقدامِ عملی برای تحریکِ معشوق.

بدادش نامه و گفت برانگیز دل مجروح شیرین را نمک ریز

نامه را به او داد و گفت حرکت کن و بر دلِ مجروحِ شیرین، نمک بپاش (او را بیشتر آزار بده).

نکته ادبی: نمک پاشیدن کنایه از تشدیدِ درد و رنجِ روحی است.

اگر خواهی که آساید دل شاه نباید هیچت آسودن در این راه

اگر می‌خواهی که خاطرِ شاه آسوده باشد و از تو خشنود گردد، باید در این مسیرِ دشوار، هیچ‌گاه آرام نگیری و از تلاش دست نکشی.

نکته ادبی: شاه در اینجا نماد قدرت یا معشوق است و آسودن به معنای غفلت از کار و استراحتِ نا به هنگام است.

گرفت از شاه و چون سیلی برانگیخت بنای طاقت شیرین ز هم ریخت

او فرمان را از شاه گرفت و چنان با سرعت و قدرت (مانند سیل) کار را به پیش برد که توان و طاقتِ شیرین در برابرِ این حجم از تلاش، تاب‌آوریِ خود را از دست داد و درهم شکست.

نکته ادبی: سیل در اینجا استعاره‌ای از قدرت، سرعت و فراگیریِ عملی است که انجام شده و توانِ مقابله یا تحمل را از طرفِ مقابل گرفته است.