فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

در رفتن شیرین به کوه بیستون و گفتگوی او با فرهاد و بیان مقامات محبت

وحشی بافقی
چو آن مه بر فراز بیستون شد تو گفتی مه به چرخ بی ستون شد
تفرج را خرام آهسته می کرد سخن با کوهکن سربسته می کرد
نخستین گفتش ای فرزانه استاد که کار افکندمت با سنگ و پولاد
ندانم چونی از این رنج و تیمار گمانم این که فرسودی در این کار
به سنگت هست چون پولاد پنجه و یا چون سنگی از پولاد رنجه
من این پولاد روییها نمودم که با سنگت چو پولاد آزمودم
چو می بینی ز فرهنگی که داری درین ره مومی از سنگی که داری
جوابش داد آن پولاد بازو که ای مهر و مهت سنگ ترازو
چودر دل آتشی دارم نهانی سزد گر سنگ و پولادم بخوانی
اگر سنگ است از فولاد کاهد و گر پولاد سنگی نیز خواهد
من آن سنگین تن پولاد جانم که از سنگی به سختی در نمانم
اگر زین سنگ و پولاد آتشی زاد یقین می دان که عالم داد بر باد
شکر لب گفت دشوار است بسیار که از یک تن برآید اینهمه کار
با نیازی نیازت هست دانم به هر جا هست برخوان کش بخوانم
که با درد سر کس سر ندارم زر ار باید دریغ از زر ندارم
بگفت این پیشه انبازی نخواهد که این طایر هم آوازی نخواهد
اگر سی مرغ اگر سیسد هزار است به یک سیمرغ در این قاف کار است
درین کشور اگر چه هست دستور که گیرد کارفرما چند مزدور
ولی در شهر ما این رسم برپاست که یک مزدور با یک کارفرماست
دگر ره سیمبر افشاند گوهر که از زرکار مزدور است چون زر
ترا بینم بدین گردن فرازی که از سیم و زر ما بی نیازی
گرت سیم و زری در کار باشد از این در خیل ما بسیار باشد
بگفت آن کس گزیر از زر ندارد که پنهان مخزن گوهر ندارد
مرا گنجی نهان اندر نهاد است که با وی گنج باد آورد باد است
محبت گنج و اشکم گوهر اوست سیه ماری چو زلفت بر سر اوست
بدیدی گنج باد آورد پرویز ببین این گنج آب آورد من نیز
به کف زان گنج باد آورد باد است مرا این گنج باد آور مراد است
کسی کو گنج دارد باد پیماست ولی این گنج آب روی داناست
بگفت این گنج را چون کردی انبوه بگفت از بس که خوردم تیشه چون کوه
چو کوهم تیشهٔ غم بر دل آید که این گنج مرادم حاصل آید
به کان کندن ز سنگ آرند گوهر به جان کندن مرا این شد میسر
بگفت این گنج را حاصل ندانم بگفتا بی نیازی زین و آنم
بگفت این بی نیازی را غرض گو بگفتا تا نیاز آرم به یک سو
بگفتا چون به یک سو شد نیازت بگفتا گیرم آن زلف درازت
بگفتا جز سیه روزی چه حاصل ؟ بگفت این تیره روزی مقصد دل
بگفتا باز مقصد در میان است ؟ بگفتا زانکه مقصودم عیان است
بگفتا چیست مقصودت ؟ بگو فاش بگفتا جان فدای روی زیباش
بگفتا چیست جان ؟ گفتا نثارت بگفتا چیست تن گفتا غبارت
به دل گفتا چه داری ؟ گفت یادت مرادت گفت چه ؟ گفتا مردات
بگفتا بی خودی، گفتا ز رویت بگفت آشفته ای ، گفتا ز مویت
بگفت از عاشقی باری غرض چیست بگفتا عشقبازان را غرض نیست
بگفتا محرمت که ؟ گفت حرمان بگفتا همنشینت ؟ گفت هجران
بگفتا جان در این ره بر سر آید بگفتا باله ار جان در خور آید
ز پرکاری به هر سو می کشیدش به کار عاشقی مردانه دیدش
به دل گفتا که این در عشق فردیست به کار عاشقی مردانه مردیست
به دامان از هوس ننشسته گردش گواه عشق پاک اوست دردش
چو می بینم هوس را نیست سوزی سر آرم با محبت چند روزی
هوس چندی دلم را رهزن آمد همانا عشق پاکم دشمن آمد
به ساقی گفت او را یک قدح ده به این غمدیده داروی فرح ده
به ساغر کرد ساقی بادهٔ ناب فکند الفت میان آتش و آب
گرفت و داد ساغر کوهکن را که درمان ساز غمهای کهن را
بدو فرهاد گفت ای دلنوازم غمی کز تست چونش چاره سازم
بگفت این می به هر دردی علاج است یکی خاصیتش با هر مزاج است
ز درد ار خوشدلی می کان درد است وگر دلخسته ای درمان درد است
چو از نوشین لبش کرد این سخن گوش به روی یار شیرین شد قدح نوش
چو نوشید از کفش جام پیاپی عنان خامشی برد از کفش می
برآورد از دل پردرد فریاد بگفت آه از دل پردرد فرهاد
که مسکین را عجب کاری فتاده ست که کارش با چنین باری فتاده ست
نیازی خسروی در وی نگیرد کجا نازش نیاز من پذیرد
کسی کز افسر شاهیش عار است به دلق بینوایانش چکار است
از این درگه که شاهان ناامیدند گدایان کی به مقصودی رسیدند
چه باشد مفلسی را زیب بازار که گردد تاج شاهی را خریدار
به راهی کافکند پی بادپایی به منزل کی رسد بشکسته پایی
در آن توفان که آسیب نهنگ است شکسته زورقی را کی درنگ است
در آن آتش کزو یاقوت بگداخت چگونه پنبه را جا می توان ساخت
از آن صرصر که کوه از جا درآورد چه باشد تا خود احوال کفی کرد
ز سیلابی که نخل اندازد از پای گیاهی کی تواند ماند برجای
دلم شد صید آن ترک شکاری که شیران را همی بیند به خواری
شدم در چنبر زلفی گرفتار که دارد از سر گردن کشان عار
فکندم پنجه با آن سخت بازو که با او چرخ برناید به بازو
جهاندم لاشه با چالاک رخشی که خواند رخش گردونش درخشی
شدم با جادوی چشمی فسون ساز که سحرش بشکند بازار اعجاز
دریغا زین تن فرسودهٔ من دریغا محنت بیهودهٔ من
ز پای افتاد و بگرست آن چنان زار کزان کهسار شد سیلی نگون سار
شراب کهنه و عشق جوانی در افکندش ز پای آنسان که دانی
شکر لب گشت عطر افشان ز مویش ز چشم تر گلاب افشان به رویش
بداد از لب میی اندوه سوزش که گویی جان به لب آمد هنوزش
بلی ز آن می که در کامش فرو ریخت نمیرد، کآب خضرش در گلو ریخت
وز آن پس شد به فکر چاره سازیش درآمد در مقام دلنوازیش
به سد طنازی و شیرین زبانی ز لعل افشاند آب زندگانی
که ای سودایی زنجیر مویم گذشته ز آرزوها آرزویم
به ترکی غمزه ام تیرافکن تو شده هندوی مستم رهزن تو
مپندار اینچنین نامهربانم که رسم مهربانی را ندانم
هنوز آن عقل و آن فرهنگ دارم که با عشق و هوس فرقی گذارم
اگر زهرم ولی پازهر دارم به جایی لطف و جایی قهر دارم
همه نیشم ولی با خود پسندان همه نوشم به کام دردمندان
سمومم لیک خاشاک هوا را نسیمم لیک گلزار وفا را
به مغروران غرورم راست بازار نیازم را به مهجوران سر و کار
سرم با تاج شاهان سرکش افتاد ولی سوز گدایانم خوش افتاد
به خود گر راه می دادم هوس را نبود از من شکایت هیچ کس را
ولی هر جا هوس شد پای برجای کشد عشق گرامی از میان پای
بر آزادگان تا دلپسندم گر آن را زه دهم این را ببندم
ترا خسرو مبین کش تاب دادم به رنجور هوس جلاب دادم
گلش را با شکر پیوند کردم وزان گلشکرش خرسند کردم
چو هم آهو ترا شد صید و هم شیر بری آن را به باغ این را به زنجیر
و گر بر هر دو نیز آسیب خواهی از آن جان پروری زین مغز کاهی
مرا خود نیز هست آن هوشیاری که دانم جای کین و جای یاری
به صیادی چو بازم شهره و فاش که بشناسم کبوتر را ز خفاش
به گلزار وفا آن باغبانم که خار اندازم و گل برنشانم
به دلجوییش طرحی تازه افکند سخن را با نیاز افکند پیوند
به چشمم گفت آن خونخوار جادو که مست افتاده در محراب ابرو
به وصلم یعنی ایام جوانی به لعلم یعنی آب زندگانی
به آشوب جهان یعنی به بویم به تاراج خرد یعنی به مویم
به این هندوی آتشخانه رو به خورشید نهان در شام گیسو
به شاخ طوبی و این سرو نازم به عمر خضر و گیسوی درازم
بدان نیرنگ کن را عشوه رانی به نیرنگ دگر کن را ندانی
به رنگ آمیزی کلک خیالم به شورانگیزی شوق وصالم
به مهمان نوت یعنی غم من به شام هجر و زلف درهم من
به بحر چرخ یعنی شبنم عشق به اصل هر خوشی یعنی غم عشق
که تا سروم خرام آموز گشته ست جمالم تا جهان افروزگشته ست
ندیدم راست کاری با فروغی سراسر بوده لافی یا دروغی
نه با خسرو که باهر کس نشستم چو دیدم یک نظر زو دیده بستم
همه در فکر خویش و کام خویشند همه در بند ننگ و نام خویشند
اگر چه عشق را دامن بود پاک ز لوث تهمت مشتی هوسناک
ولی در دفع تهمت ناشکیب است که گفت اسلام در دنیا غریب است
به رمز این عشق را اسلام گفته ست غریبش گفته کز هرکس نهفته ست
سفرها کرده در غربت به خواری به امید وفا و بوی یاری
به آخر چون طلبکاری ندیده ست به خود جز خود خریداری ندیده ست
فکنده خوی خود با بی نصیبی نهاده بر جبین داغ غریبی
غلط گفتم که آن کس بی نصیب است کز این آب حیات او را شکیب است
چو خور پرتو فکن باشد چه پرواش که او را دشمن آمد چشم خفاش
چو گل را نکهت و خوبی تمام است چه نقصانش که مغزی را زکام است
شکر شیرین نه اندر کام رنجور قمر روشن نه اندر دیدهٔ کور
فرشته دیو را کی در خور آید که همچون خویشتن دیریش باید
ز عشق ای عاقلان غافل چرایید چرا زینگونه غفلت می فزایید
چرااو را به خود وا می گذارید چرا زینسان غریبش می شمارید
بگیریدش که این طرار دهر است بگیریدش که این آشوب شهر است
همه دل می برد دین می رباید جهان را بی دل و دین می نماید
نه منصبتان گذارد نه ز رو مال که او خود دشمن مال است و آمال
عزیزیتان بدل سازد به خواری به خواریتان فزاید سوگواری
چو او خود ساز و سامانی ندارد چو او خود کاخ و ایوانی ندارد
ز سامانتان به مسکینی نشاند ز ایوانتان به خاک ره کشاند
چو او خود یار و پیوندی ندارد چو او خود خویش و فرزندی ندارد
برد پیوندتان از یار و پیوند کند چون خویشتان بی خویش و فرزند
مرا باری دل از وی ناگزیر است سرم در چنبر عشقش اسیر است
فدای این غریب آشنا خوی که هست اندر غریبی آشنا جوی
غریب کشور بیگانگان است ولیکن در دلش منزل چو جان است
به این دل الفتی دارد نهانی که از «حب الوطن» دارد نشانی
دلم چون مسکن او شد از این است که گاهی شاد و گاه اندوهگین است
زمانی نوش بخشد گاه نیشش تصرفها بود در ملک خویشش
اگر آباد سازد ور خرابش کسی را نیست بحث از هیچ باش
بیا ساقی به ساغر کن شرابم بکلی ساز بی خویش و خرابم
مگر کاین بیخودی گیرد عنانم نماید ره به کوی بیخودانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو آن مه بر فراز بیستون شد تو گفتی مه به چرخ بی ستون شد

هنگامی که آن مهتاب‌رخ (شیرین) بر فراز کوه بیستون ظاهر شد، گویی ماه در جایگاهی بدون ستون در آسمان پدیدار گشت.

نکته ادبی: ایهامِ واژه بیستون (نام کوه و به معنای بدون ستون) از صنایعِ زیبای این بیت است.

تفرج را خرام آهسته می کرد سخن با کوهکن سربسته می کرد

شیرین برای گشت‌ و گذار به آرامی قدم می‌زد و با کوه‌کن (فرهاد) با کلماتی سربسته و کنایه‌آمیز سخن می‌گفت.

نکته ادبی: سربسته به معنای کنایه و استعاره است که نشان از مهارتِ کلامی شیرین دارد.

نخستین گفتش ای فرزانه استاد که کار افکندمت با سنگ و پولاد

نخستین بار به او گفت: ای استادِ خردمند، چه شد که کار خود را با سنگ و آهن گره زدی؟

نکته ادبی: پولاد در ادبیات کهن نماد استحکام و سختی است.

ندانم چونی از این رنج و تیمار گمانم این که فرسودی در این کار

نمی‌دانم در برابر این سختی و رنجِ جانکاه چه حالی داری، اما گمان می‌کنم در این مسیر فرسوده شده‌ای.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه و غمِ ناشی از رنجِ کار است.

به سنگت هست چون پولاد پنجه و یا چون سنگی از پولاد رنجه

آیا پنجه‌ات چون پولاد سخت است یا این‌که دستت از برخورد با سنگِ فولاد‌مانند، آزرده شده است؟

نکته ادبی: استفاده از صنعتِ لف و نشر.

من این پولاد روییها نمودم که با سنگت چو پولاد آزمودم

من با سنجیدنِ سنگِ تو با پولاد، به سختیِ کار تو پی بردم و این پولادروی (استقامت) خود را به تو نشان دادم.

نکته ادبی: پولاد‌رویی به معنای پایداری و سرسختی است.

چو می بینی ز فرهنگی که داری درین ره مومی از سنگی که داری

چنان که می‌بینم، با هنرمندیِ ویژه‌ای که داری، سنگِ سخت را در این راه همچون موم نرم می‌کنی.

نکته ادبی: تشبیه سنگ به موم، نشان‌دهنده چیره‌دستیِ فرهاد است.

جوابش داد آن پولاد بازو که ای مهر و مهت سنگ ترازو

آن مردِ پولادین‌بازو پاسخ داد: ای کسی که مهر و ماه در برابر زیبایی تو همچون سنگِ ترازویی کوچک و ناچیزند.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه در وصف زیبایی شیرین برای تحقیرِ کیهان در برابر او.

چودر دل آتشی دارم نهانی سزد گر سنگ و پولادم بخوانی

از آنجا که در دل آتشی پنهانی دارم، شایسته است که مرا هم‌جنس سنگ و پولاد بخوانی.

نکته ادبی: اشاره به آتشِ عشق که فراتر از جسمِ مادی است.

اگر سنگ است از فولاد کاهد و گر پولاد سنگی نیز خواهد

اگر [دلم] سنگ باشد، فولاد را ذوب می‌کند و اگر فولاد باشد، سنگی برای تراشیدن می‌طلبد.

نکته ادبی: تضاد و تناسبِ میان سنگ و فولاد برای نشان دادن قدرت عشق.

من آن سنگین تن پولاد جانم که از سنگی به سختی در نمانم

من آن سنگ‌تنی هستم که جانی پولادین دارم و از سختیِ هیچ سنگی در این کار درنمی‌مانم.

نکته ادبی: تاکید بر صلابتِ جان که بر جسمِ خاکی غلبه دارد.

اگر زین سنگ و پولاد آتشی زاد یقین می دان که عالم داد بر باد

اگر از برخورد این سنگ و پولادِ دلِ من آتشی برافروخته شود، یقین بدان که این آتش جهان را نابود خواهد کرد.

نکته ادبی: اغراق در توانِ ویرانگرِ عشق.

شکر لب گفت دشوار است بسیار که از یک تن برآید اینهمه کار

آن زیبا‌رو گفت: بسیار دشوار است که یک تن به تنهایی از پسِ این‌همه کار برآید.

نکته ادبی: شکر‌لب کنایه از شیرینیِ کلام و زیباییِ شیرین است.

با نیازی نیازت هست دانم به هر جا هست برخوان کش بخوانم

می‌دانم که برای این کار نیازمندِ کمک هستی، بگو کجاست تا من آن را فرابخوانم.

نکته ادبی: نیاز به معنای حاجت و ضرورتِ کمک‌گرفتن است.

که با درد سر کس سر ندارم زر ار باید دریغ از زر ندارم

چرا که تحملِ دردسر را ندارم، اگر طلا نیاز باشد، در بخشیدنِ آن دریغ نخواهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به منشِ شاهانه و بخشندگی.

بگفت این پیشه انبازی نخواهد که این طایر هم آوازی نخواهد

فرهاد گفت: این کار شریک نمی‌خواهد و این پرنده (روحِ عاشق)، هم‌آوازی را برنمی‌تابد.

نکته ادبی: طایر کنایه از روحِ بلندپرواز و عاشق است.

اگر سی مرغ اگر سیسد هزار است به یک سیمرغ در این قاف کار است

اگر سی مرغ باشد یا سیصد هزار، در این کوه قافِ عشق، تنها یک سیمرغ (عاشقِ حقیقی) می‌تواند حضور داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به داستان منطق‌الطیر عطار و کثرت‌گریزیِ عشقِ حقیقی.

درین کشور اگر چه هست دستور که گیرد کارفرما چند مزدور

در این کشور اگرچه رسم است که کارفرما مزدوری برای کار بگیرد،

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر، رئیس و حاکم است.

ولی در شهر ما این رسم برپاست که یک مزدور با یک کارفرماست

اما در شهرِ ما (عاشقان)، این قانون حاکم است که هر کارفرما تنها یک مزدور [ویژه] دارد.

نکته ادبی: تاکید بر انحصارِ عشق و تک‌ساحتی بودنِ رابطه عاشق و معشوق.

دگر ره سیمبر افشاند گوهر که از زرکار مزدور است چون زر

بار دیگر شیرینِ سیم‌تن، گوهر [و زر] نثار کرد و گفت: مزدوری که برای زر کار می‌کند، چون زر [ارزشمند] است.

نکته ادبی: سیم‌بر کنایه از زیبایی و سپیدیِ تنِ شیرین.

ترا بینم بدین گردن فرازی که از سیم و زر ما بی نیازی

تو را در این حد از غرور و بلندنظری می‌بینم که از سیم و زرِ ما بی‌نیازی.

نکته ادبی: گردن‌فرازی کنایه از مناعت طبع و عزت نفس است.

گرت سیم و زری در کار باشد از این در خیل ما بسیار باشد

اگر به سیم و زری محتاج باشی، در خیلِ همراهان ما از آن بسیار یافت می‌شود.

نکته ادبی: خیل به معنای سپاه و همراهانِ بسیار است.

بگفت آن کس گزیر از زر ندارد که پنهان مخزن گوهر ندارد

فرهاد پاسخ داد: کسی که گنجِ گوهرینِ پنهانی ندارد، ناچار است به زرِ دنیوی محتاج باشد.

نکته ادبی: تقابلِ میانِ ثروتِ ظاهری و گنجِ درونی.

مرا گنجی نهان اندر نهاد است که با وی گنج باد آورد باد است

من گنجی در نهادم دارم که گنجِ افسانه‌ایِ «بادآورده‌یِ پرویز» در برابر آن، همچون باد، هیچ است.

نکته ادبی: گنج باد‌آورد، گنجی تاریخی است که باد به قایقِ پرویز آورده بود.

محبت گنج و اشکم گوهر اوست سیه ماری چو زلفت بر سر اوست

محبت، گنجِ من است و اشکم گوهرِ آن؛ و زلفِ سیاه تو همچون ماری بر سرِ این گنج محافظت می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه زلف به مارِ محافظِ گنج.

بدیدی گنج باد آورد پرویز ببین این گنج آب آورد من نیز

اگر گنجِ باد‌آوردِ پرویز را دیده‌ای، این گنجِ «آب‌آورد» (اشک‌افشان) مرا نیز ببین.

نکته ادبی: خلقِ واژه گنج آب‌آورد در مقابل باد‌آورد که نشانِ هوشمندی شاعر است.

به کف زان گنج باد آورد باد است مرا این گنج باد آور مراد است

گنجِ باد‌آوردِ پرویز، بادی است که از دست می‌رود؛ اما این گنجِ من، تمامِ مرادِ من است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ باد (ناپایداری) و مراد (پایداری).

کسی کو گنج دارد باد پیماست ولی این گنج آب روی داناست

کسی که به زر دل‌بسته، عمرش را به باد داده است؛ اما این گنجِ من، مایه آبروی خردمندان است.

نکته ادبی: آب‌روی به معنای آبرو و کرامتِ انسانی است.

بگفت این گنج را چون کردی انبوه بگفت از بس که خوردم تیشه چون کوه

شیرین پرسید: این گنج را چگونه انباشته‌ای؟ گفت: از بس که چون کوه، تیشه بر سنگ خوردم.

نکته ادبی: تلاش و رنجِ فرهاد به عنوان راهی برای تهذیب نفس.

چو کوهم تیشهٔ غم بر دل آید که این گنج مرادم حاصل آید

تیشه‌یِ غم بر دلِ من همچون کوه می‌کوبد تا به گنجِ مرادم برسم.

نکته ادبی: تیشه کنایه از ابزارِ تراشیدنِ نفس و رسیدن به مقصود.

به کان کندن ز سنگ آرند گوهر به جان کندن مرا این شد میسر

دیگران با کندنِ کان، سنگ را استخراج می‌کنند؛ من با جان‌کندنِ خود به این مقام رسیدم.

نکته ادبی: جناس میانِ کان‌کندن و جان‌کندن.

بگفت این گنج را حاصل ندانم بگفتا بی نیازی زین و آنم

شیرین گفت: من در این گنج نفعی نمی‌بینم. فرهاد گفت: من از هر چه غیر از توست، بی‌نیازم.

نکته ادبی: بی‌نیازی در اینجا کنایه از استغنای طبعِ عاشق است.

بگفت این بی نیازی را غرض گو بگفتا تا نیاز آرم به یک سو

شیرین گفت: هدف از این بی‌نیازی چیست؟ گفت: تا تمامیِ نیازهای دیگرم را به یک سو بگذارم.

نکته ادبی: تطبیقِ مفهوم نیاز بر معشوق.

بگفتا چون به یک سو شد نیازت بگفتا گیرم آن زلف درازت

شیرین گفت: وقتی نیازت را کنار گذاشتی، پس چه می‌خواهی؟ گفت: همان زلفِ درازِ تو را [وصالِ تو را] می‌گیرم.

نکته ادبی: زلف کنایه از وصال و گیراییِ معشوق.

بگفتا جز سیه روزی چه حاصل ؟ بگفت این تیره روزی مقصد دل

شیرین گفت: جز سیاه‌روزی چه حاصل می‌کنی؟ گفت: همین تیرگیِ روزگار، مقصودِ دلِ من است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ سیاه‌روزی و تیره بودن که برای عاشق، نورِ عین است.

بگفتا باز مقصد در میان است ؟ بگفتا زانکه مقصودم عیان است

گفت: پس هنوز مقصودت نامشخص است؟ گفت: نه، چون مقصودم عیان و آشکار است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه معشوق در حضور است.

بگفتا چیست مقصودت ؟ بگو فاش بگفتا جان فدای روی زیباش

گفت: مقصودت چیست؟ فاش بگو. گفت: جان را فدای چهره‌یِ زیبای تو کردن.

نکته ادبی: فاش‌گویی نشانه صداقتِ عاشق است.

بگفتا چیست جان ؟ گفتا نثارت بگفتا چیست تن گفتا غبارت

گفت: جان چیست؟ گفت: هدیه‌یِ تقدیم به تو. گفت: تن چیست؟ گفت: غباری بر سرِ راهِ تو.

نکته ادبی: تحقیرِ خویشتن در برابرِ معشوق.

به دل گفتا چه داری ؟ گفت یادت مرادت گفت چه ؟ گفتا مردات

گفت: در دل چه داری؟ گفت: یادِ تو را. گفت: مرادت چیست؟ گفت: رسیدن به تو.

نکته ادبی: سؤال و جواب‌های پی‌درپی برای نشان دادنِ عمقِ وابستگی.

بگفتا بی خودی، گفتا ز رویت بگفت آشفته ای ، گفتا ز مویت

گفت: چرا از خود بی‌خودی؟ گفت: از تاثیرِ چهره‌ات. گفت: چرا آشفته‌ای؟ گفت: از پریشانیِ مویت.

نکته ادبی: آشفتگی نمادِ حالِ عاشقِ شوریده است.

بگفت از عاشقی باری غرض چیست بگفتا عشقبازان را غرض نیست

گفت: غرض از عاشقی چیست؟ گفت: عشقبازانِ واقعی هیچ غرض و منفعتی ندارند.

نکته ادبی: بی‌غرضی، بالاترین مرتبه‌یِ عشقِ پاک است.

بگفتا محرمت که ؟ گفت حرمان بگفتا همنشینت ؟ گفت هجران

گفت: محرمِ اسرارت کیست؟ گفت: حرمان (ناامیدی). گفت: همنشینت کیست؟ گفت: دوری و هجران.

نکته ادبی: محرم و همنشینِ عاشق، رنج‌های اوست.

بگفتا جان در این ره بر سر آید بگفتا باله ار جان در خور آید

گفت: در این راه جانت از دست می‌رود. گفت: اگر جانم شایسته تو باشد، فدا کردنش رواست.

نکته ادبی: جان‌نثاریِ عاشق.

ز پرکاری به هر سو می کشیدش به کار عاشقی مردانه دیدش

شیرین از این همه کارهای فرهاد به او دلبسته شد و او را در کارِ عشق، مردانه یافت.

نکته ادبی: تغییرِ دیدگاهِ شیرین به فرهاد.

به دل گفتا که این در عشق فردیست به کار عاشقی مردانه مردیست

به دل گفت: این مرد در عشق‌ورزی بی‌نظیر است و در کارِ عشق، حقیقتاً مرد است.

نکته ادبی: فرد در اینجا به معنای یگانه و بی‌همتاست.

به دامان از هوس ننشسته گردش گواه عشق پاک اوست دردش

هیچ هوسِ پستی در دامنِ او ننشسته است و رنجِ او گواه بر عشقِ پاکِ اوست.

نکته ادبی: دردِ عاشق، گواهِ صدقِ اوست.

چو می بینم هوس را نیست سوزی سر آرم با محبت چند روزی

چون می‌بینم که هوس، سوز و گدازی ندارد، چند روزی را با این عشقِ حقیقی سپری می‌کنم.

نکته ادبی: تفاوتِ هوس و عشقِ حقیقی.

هوس چندی دلم را رهزن آمد همانا عشق پاکم دشمن آمد

هوس برای مدتی دلم را دزدید، اما یقیناً عشقِ پاک، دشمنِ هوس است.

نکته ادبی: راهزن کنایه از فریبندگیِ هوس.

به ساقی گفت او را یک قدح ده به این غمدیده داروی فرح ده

به ساقی گفت: به او قدحی بده؛ داروی شادی به این اندوهگین ببخش.

نکته ادبی: ساقی نمادِ رساننده‌یِ فیض و مستیِ عرفانی.

به ساغر کرد ساقی بادهٔ ناب فکند الفت میان آتش و آب

ساقی در جام، باده‌یِ ناب ریخت و میان آتش [عشق فرهاد] و آب [لطافت شیرین] الفت ایجاد کرد.

نکته ادبی: تضاد و تناسبِ آتش و آب که با میانجی‌گریِ باده (عشق) به هم می‌رسند.

گرفت و داد ساغر کوهکن را که درمان ساز غمهای کهن را

او ساغر را گرفت و به فرهاد (کوهکن) تقدیم کرد تا درمانی برای غم‌های کهنه‌اش باشد.

نکته ادبی: کوهکن کنایه از فرهاد است و به پیشه‌ی او اشاره دارد.

بدو فرهاد گفت ای دلنوازم غمی کز تست چونش چاره سازم

فرهاد به او گفت: ای دلنواز من، برای این غمی که از جانب تو بر من وارد شده، چگونه چاره‌ای بیابم؟

نکته ادبی: دلنواز صفت فاعلی به معنای نوازش‌کننده دل است.

بگفت این می به هر دردی علاج است یکی خاصیتش با هر مزاج است

او پاسخ داد: این می، علاجِ هر دردی است و ویژگی منحصربه‌فردی دارد که با هر طبعی سازگار می‌شود.

نکته ادبی: مزاج در اینجا به معنای طبع و سرشت است.

ز درد ار خوشدلی می کان درد است وگر دلخسته ای درمان درد است

اگر کسی شاد باشد، این می خودِ آن شادی است و اگر کسی دل‌شکسته باشد، درمانِ آن درد است.

نکته ادبی: آرایه تضاد و طباق بین خوشدلی و دلخسته.

چو از نوشین لبش کرد این سخن گوش به روی یار شیرین شد قدح نوش

وقتی فرهاد این سخن را از لب‌های شیرین (نوشین‌لب) شنید، جام را با شوق از دست یار گرفت.

نکته ادبی: نوشین‌لب صفت مرکب به معنای شیرین‌لب است که به معشوق اشاره دارد.

چو نوشید از کفش جام پیاپی عنان خامشی برد از کفش می

وقتی فرهاد پیاپی از دست یار جام نوشید، دیگر نتوانست خاموش بماند و تاب نیاورد.

نکته ادبی: عنان خامشی از کف رفتن کنایه از بی‌اختیار شدن و سخن گفتن از سرِ سوز است.

برآورد از دل پردرد فریاد بگفت آه از دل پردرد فرهاد

فرهاد از دل پردردش فریادی برآورد و گفت: آه از این همه رنج که بر دل دارم.

نکته ادبی: تکرار واژه درد برای تأکید بر شدتِ رنج درونی.

که مسکین را عجب کاری فتاده ست که کارش با چنین باری فتاده ست

عجب کارِ دشواری نصیب این بیچاره (فرهاد) شده است که با چنین بارِ سنگینی (عشقِ دشوار) درگیر گشته است.

نکته ادبی: مسکین در اینجا به معنای بیچاره و درمانده در بندِ عشق است.

نیازی خسروی در وی نگیرد کجا نازش نیاز من پذیرد

عشقِ این شاه‌بانو، در وجود منِ عاشق جایی ندارد، چرا که او چنان بلندمرتبه است که نیازِ منِ فرودست را نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: تضاد ظریف میان ناز و نیاز که از مضامین کلاسیک غزل فارسی است.

کسی کز افسر شاهیش عار است به دلق بینوایانش چکار است

کسی که از مقامِ شاهی بیزار است، دلقِ کهنه‌ی فقرا به چه کارش می‌آید؟ (اشاره به تضاد طبقاتی).

نکته ادبی: عار داشتن به معنای ننگ دانستن است.

از این درگه که شاهان ناامیدند گدایان کی به مقصودی رسیدند

از درگاهی که حتی پادشاهان نیز ناامید بازمی‌گردند، چگونه ممکن است گدایان به خواسته‌ی خود برسند؟

نکته ادبی: اشاره به رفعتِ مقام معشوق که دست‌نیافتنی است.

چه باشد مفلسی را زیب بازار که گردد تاج شاهی را خریدار

مفلس چه ارزشی دارد که بخواهد خریدارِ تاجِ پادشاهی باشد؟

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن دوریِ راه و ناممکن بودنِ وصال.

به راهی کافکند پی بادپایی به منزل کی رسد بشکسته پایی

در راهی که اسبِ تندرو از حرکت بازمی‌ماند، فردی که پایش شکسته چگونه می‌تواند به مقصد برسد؟

نکته ادبی: بادپای استعاره از اسب سریع‌السیر.

در آن توفان که آسیب نهنگ است شکسته زورقی را کی درنگ است

در توفانی که نهنگِ خطرناک وجود دارد، قایقِ شکسته چگونه می‌تواند دوام بیاورد؟

نکته ادبی: نهنگ استعاره از خطرات بزرگِ راه عشق.

در آن آتش کزو یاقوت بگداخت چگونه پنبه را جا می توان ساخت

در آن آتشی که حتی یاقوتِ سخت را ذوب می‌کند، چگونه می‌توان از پنبه محافظت کرد؟

نکته ادبی: یاقوت استعاره از سختی و پنبه استعاره از آسیب‌پذیریِ عاشق.

از آن صرصر که کوه از جا درآورد چه باشد تا خود احوال کفی کرد

از آن توفانِ مهیبی که کوه را از جا می‌کند، از وجودِ فردی ناچیز (کف) چه باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: صرصر به معنای باد سرد و شدید است.

ز سیلابی که نخل اندازد از پای گیاهی کی تواند ماند برجای

از آن سیلابی که درختان تنومند را از ریشه درمی‌آورد، یک گیاه کوچک چگونه می‌تواند بر جای بماند؟

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی عاشق در برابر قدرت عشق.

دلم شد صید آن ترک شکاری که شیران را همی بیند به خواری

دلم گرفتارِ آن معشوقِ شکارگری شد که حتی شیران را به چشمِ حقارت می‌بیند.

نکته ادبی: ترک در ادبیات کلاسیک به معنای معشوق زیباست.

شدم در چنبر زلفی گرفتار که دارد از سر گردن کشان عار

گرفتارِ زلفی شدم که از هر سرکش و گردن‌کشی بیزار و بالاتر است.

نکته ادبی: چنبر زلف استعاره از پیچیدگی و دام بودن موی معشوق.

فکندم پنجه با آن سخت بازو که با او چرخ برناید به بازو

با آن بازوی قدرتمند (معشوق) پنجه درافکندم که حتی چرخِ فلک نیز حریفِ قدرتِ او نیست.

نکته ادبی: سخت‌بازو اشاره به قدرت بی‌کران معشوق.

جهاندم لاشه با چالاک رخشی که خواند رخش گردونش درخشی

با آن اسبِ چالاک (استعاره از معشوق) مسابقه دادم که اسبِ آسمان او را درخشان می‌خواند.

نکته ادبی: رخش گردون استعاره از خورشید یا قدرت آسمانی.

شدم با جادوی چشمی فسون ساز که سحرش بشکند بازار اعجاز

گرفتارِ جادویِ چشمِ فریبنده‌ای شدم که سحرِ آن حتی قدرتِ معجزات را بی‌ارزش می‌کند.

نکته ادبی: افسون‌ساز صفت فاعلی برای چشم معشوق.

دریغا زین تن فرسودهٔ من دریغا محنت بیهودهٔ من

افسوس بر این تنِ فرسوده و این رنج‌های بیهوده‌ی من.

نکته ادبی: استفاده از واژه دریغ برای ابراز حسرت و ناله عاشقانه.

ز پای افتاد و بگرست آن چنان زار کزان کهسار شد سیلی نگون سار

فرهاد از پا افتاد و چنان با زاری گریست که از اشک‌های او در آن کوهسار، سیلی روان شد.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در توصیفِ گریه‌ی فرهاد.

شراب کهنه و عشق جوانی در افکندش ز پای آنسان که دانی

ترکیبِ شراب کهنه و عشقِ جوانی چنان او را از پا درآورد که همه می‌دانید.

نکته ادبی: شراب کهنه استعاره از حکمت و عشق کهنه.

شکر لب گشت عطر افشان ز مویش ز چشم تر گلاب افشان به رویش

معشوقِ شکرلب، از موهایش عطر افشاند و با چشمِ گریان، گلاب بر روی عاشق ریخت.

نکته ادبی: گلاب افشان استعاره از اشک‌های زلال معشوق.

بداد از لب میی اندوه سوزش که گویی جان به لب آمد هنوزش

از لب‌هایش شرابِ غم‌سوز را به او داد، چنان‌که گویی هنوز جان در بدن داشت.

نکته ادبی: اندوه سوز استعاره از باده‌ای که غم را از بین می‌برد.

بلی ز آن می که در کامش فرو ریخت نمیرد، کآب خضرش در گلو ریخت

بله، کسی که آن می را در کامش ریخت، هرگز نمی‌میرد، چرا که گویی آبِ حیاتِ خضر را به او نوشانده است.

نکته ادبی: آب خضر اشاره به افسانه‌ی جاودانگی.

وز آن پس شد به فکر چاره سازیش درآمد در مقام دلنوازیش

پس از آن، بانو به فکرِ چاره‌جویی برای درمانِ عاشق افتاد و در مقامِ دلنوازی برآمد.

نکته ادبی: دلنوازی ترکیبِ مصدری به معنای تسلی‌بخشی.

به سد طنازی و شیرین زبانی ز لعل افشاند آب زندگانی

با صدها عشوه و شیرین‌زبانی، از لبانش آبِ حیات را جاری کرد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لبِ معشوق.

که ای سودایی زنجیر مویم گذشته ز آرزوها آرزویم

گفت: ای کسی که دیوانه‌یِ زلفِ منی، آرزویِ من از تمامِ آرزوها فراتر است (تو به چیزی فراتر از آرزو نیاز داری).

نکته ادبی: سودایی به معنای کسی است که در عشق دچار جنون شده.

به ترکی غمزه ام تیرافکن تو شده هندوی مستم رهزن تو

غمزه‌ی من مانندِ تیراندازی است که تو را هدف قرار می‌دهد و منِ مست، رهزنِ وجودِ تو شده‌ام.

نکته ادبی: هندو در اینجا استعاره از چشمان سیاه و افسونگر.

مپندار اینچنین نامهربانم که رسم مهربانی را ندانم

گمان نکن که من نامهربانم، من رسمِ مهرورزی را به خوبی می‌دانم.

نکته ادبی: تأکید بر دانشِ معشوق از قواعد عشق.

هنوز آن عقل و آن فرهنگ دارم که با عشق و هوس فرقی گذارم

هنوز آن‌قدر عقل و فرهنگ دارم که میانِ عشقِ حقیقی و هوسِ زودگذر تفاوت قائل شوم.

نکته ادبی: عقل و فرهنگ تقابل با عشق و هوس.

اگر زهرم ولی پازهر دارم به جایی لطف و جایی قهر دارم

اگر برای برخی همچون زهر هستم، برای برخی دیگر پادزهر می‌باشم؛ جایی لطف دارم و جایی قهر.

نکته ادبی: تضاد میان زهر و پازهر برای نشان دادن دوگانگی رفتار.

همه نیشم ولی با خود پسندان همه نوشم به کام دردمندان

برای خودپسندان، نیش هستم، اما برای دردمندان، نوش و درمانم.

نکته ادبی: تضادِ نیش و نوش.

سمومم لیک خاشاک هوا را نسیمم لیک گلزار وفا را

برایِ خاشاکِ هوا و هوس، بادِ مسموم (سموم) هستم، اما برای گلزارِ وفا، نسیمی ملایم.

نکته ادبی: سموم بادی بسیار گرم و کشنده.

به مغروران غرورم راست بازار نیازم را به مهجوران سر و کار

با مغروران، غرور می‌ورزم و با مهجوران (دوری‌کشیدگان)، با مهربانی برخورد می‌کنم.

نکته ادبی: تناسب میان غرور و مغروران.

سرم با تاج شاهان سرکش افتاد ولی سوز گدایانم خوش افتاد

سرم در برابرِ تاجِ شاهانِ سرکش، خم نمی‌شود، اما سوزِ دلِ گدایان مرا شیفته‌ی خود می‌کند.

نکته ادبی: تضادِ تاج و سوزِ گدایان.

به خود گر راه می دادم هوس را نبود از من شکایت هیچ کس را

اگر خود، راه را برای هوس باز می‌گذاشتم، هیچ‌کس از من شکایتی نداشت (من هوس را سرکوب کرده‌ام).

نکته ادبی: هوس به معنای میلِ زودگذرِ نفسانی.

ولی هر جا هوس شد پای برجای کشد عشق گرامی از میان پای

اما هر جا که هوس جای گیرد، عشقِ گرامی از آنجا رخت برمی‌بندد.

نکته ادبی: تضاد میان عشق و هوس.

بر آزادگان تا دلپسندم گر آن را زه دهم این را ببندم

برای آزادگان تا زمانی که دلپسند باشند، هم بند و هم رهایی‌شان را فراهم می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از کنترلِ آزادیِ عاشق.

ترا خسرو مبین کش تاب دادم به رنجور هوس جلاب دادم

تو خود را خسرو و پادشاه نبین، من به تو که رنجوری، داروی درمان (جلاب) دادم.

نکته ادبی: جلاب نوعی نوشیدنی دارویی شیرین.

گلش را با شکر پیوند کردم وزان گلشکرش خرسند کردم

گلِ وجودت را با شکر پیوند زدم و با آن گل‌شکر، تو را خرسند کردم.

نکته ادبی: ترکیبِ گلشکر نماد شیرینی و لطافت.

چو هم آهو ترا شد صید و هم شیر بری آن را به باغ این را به زنجیر

اگر تو هم آهو هستی (لطیف) و هم شیر (قدرتمند)، پس یکی را به باغ می‌برم و دیگری را به زنجیر می‌کشم.

نکته ادبی: استعاره از کنترلِ ابعادِ مختلف وجود عاشق.

و گر بر هر دو نیز آسیب خواهی از آن جان پروری زین مغز کاهی

اگر بر هر دو آسیب وارد کنی، آن جانِ پرورده و مغزِ کاهی (پوچ) تو از بین می‌رود.

نکته ادبی: مغز کاهی کنایه از بیهودگی.

مرا خود نیز هست آن هوشیاری که دانم جای کین و جای یاری

من خود نیز این هوشیاری را دارم که جایِ کینه و جایِ یاری را بشناسم.

نکته ادبی: تأکید بر تدبیر و عقلانیت معشوق.

به صیادی چو بازم شهره و فاش که بشناسم کبوتر را ز خفاش

در صیادی چنان مشهورم که می‌توانم کبوترِ خوب را از خفاشِ بد تشخیص دهم.

نکته ادبی: تمثیل کبوتر و خفاش برای تمایزِ نیک و بد.

به گلزار وفا آن باغبانم که خار اندازم و گل برنشانم

در گلزارِ وفا، من آن باغبانم که خارها را بیرون می‌اندازم و گل می‌کارم.

نکته ادبی: باغبان استعاره از مربیِ روحِ عاشق.

به دلجوییش طرحی تازه افکند سخن را با نیاز افکند پیوند

برای دلجویی از او، طرحی تازه درانداخت و سخن را با نیاز پیوند زد.

نکته ادبی: طرح تازه افکندن کنایه از شیوه‌ای جدید در عشق‌ورزی.

به چشمم گفت آن خونخوار جادو که مست افتاده در محراب ابرو

آن چشم‌نوازِ افسونگر که در محرابِ ابروهایش مست و خفته به نظر می‌رسد، به من چنین گفت.

نکته ادبی: خونخوار در ادبیات کلاسیک به معنای دلفریب و کشنده است.

به وصلم یعنی ایام جوانی به لعلم یعنی آب زندگانی

او به وصالش که نماد ایام جوانی من است و به لب‌هایش که آب زندگانی من است، سوگند یاد کرد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب‌های سرخ و گرانبهاست.

به آشوب جهان یعنی به بویم به تاراج خرد یعنی به مویم

او به آشوبِ جهان که یادآور عطرِ اوست و به تاراجِ عقلِ من که ناشی از موهای اوست، سوگند خورد.

نکته ادبی: آشوب جهان در اینجا کنایه از فتنه و زیبایی اغواگر است.

به این هندوی آتشخانه رو به خورشید نهان در شام گیسو

او به آن خالِ سیاه که در آتشکده صورتش پنهان است و به خورشیدی که در شامِ گیسوانش نهان گشته، قسم خورد.

نکته ادبی: هندوی آتشخانه استعاره‌ای درخشان برای خالِ سیاه بر چهره‌ای درخشان است.

به شاخ طوبی و این سرو نازم به عمر خضر و گیسوی درازم

او به قامتِ موزونش که چون سرو ناز است و به عمرِ جاودانی که در گیسوانِ بلندش نهفته است، سوگند یاد کرد.

نکته ادبی: شاخ طوبی و سرو نماد زیبایی و تناسب اندام است.

بدان نیرنگ کن را عشوه رانی به نیرنگ دگر کن را ندانی

با آن نیرنگ و عشوه، دیگران را بفریب و اگر راهی جز این نمی‌دانی، با نیرنگی تازه عمل کن.

نکته ادبی: تکرار واژه نیرنگ بر حیله‌گریِ زیبای معشوق تأکید دارد.

به رنگ آمیزی کلک خیالم به شورانگیزی شوق وصالم

به قدرتِ رنگ‌آمیزیِ قلمِ خیالِ من و به شور و شوقی که در وصالِ او وجود دارد، قسم.

نکته ادبی: کلک به معنای قلم است.

به مهمان نوت یعنی غم من به شام هجر و زلف درهم من

به مهمانِ تازه‌ای که همان غمِ من است و به شبِ هجران و زلفِ درهمِ من، قسم.

نکته ادبی: زلف درهم کنایه از آشفتگیِ احوالِ عاشق است.

به بحر چرخ یعنی شبنم عشق به اصل هر خوشی یعنی غم عشق

به دریای هستی که من همچون شبنمی از عشقِ او هستم و به سرچشمه‌ی هر شادی که همان غمِ عشق است، سوگند.

نکته ادبی: پارادوکس 'خوشی در غم عشق' از مضامین کلیدی عرفانی است.

که تا سروم خرام آموز گشته ست جمالم تا جهان افروزگشته ست

از وقتی که قامتم همچون سرو در راهِ او خرامان گشته و چهره‌ام جهان را روشن کرده است.

نکته ادبی: جمالِ جهان‌افروز استعاره از زیباییِ تابناک است.

ندیدم راست کاری با فروغی سراسر بوده لافی یا دروغی

در میانِ دیگران، هیچ صداقت و فروغی ندیدم؛ هر چه بود، لاف و دروغ بود.

نکته ادبی: راست‌کاری به معنای صداقت و درستی است.

نه با خسرو که باهر کس نشستم چو دیدم یک نظر زو دیده بستم

نه تنها با خسرو، بلکه با هر کس که نشستم، چون یک نظر او را شناختم، از او چشم پوشیدم.

نکته ادبی: دیده بستن کنایه از قطع امید و بی‌اعتنایی است.

همه در فکر خویش و کام خویشند همه در بند ننگ و نام خویشند

همه در بندِ سودای خویش و رسیدن به خواسته‌های خود هستند و اسیرِ نام و ننگِ دنیوی می‌باشند.

نکته ادبی: نام و ننگ اشاره به اعتبار و شهرتِ کاذب دارد.

اگر چه عشق را دامن بود پاک ز لوث تهمت مشتی هوسناک

اگرچه ذاتِ عشق پاک است، اما با تهمت‌های مشتی هوس‌باز آلوده شده است.

نکته ادبی: لوث به معنای آلودگی و کثیفی است.

ولی در دفع تهمت ناشکیب است که گفت اسلام در دنیا غریب است

اما عشق در برابرِ این تهمت‌ها بی‌قرار است، همان‌طور که اسلام (تسلیم) در این دنیا غریب و ناآشناست.

نکته ادبی: اسلام در اینجا با ایهام به معنای تسلیمِ عرفانی و همچنین نامِ دین به کار رفته است.

به رمز این عشق را اسلام گفته ست غریبش گفته کز هرکس نهفته ست

به رمز و کنایه، به این عشق 'اسلام' گفته‌اند و 'غریب' نامیده‌اندش، چرا که از دیدِ همگان پنهان است.

نکته ادبی: غریب به معنای ناآشنا و دورافتاده است.

سفرها کرده در غربت به خواری به امید وفا و بوی یاری

این عشق در غربت، سفرهای بسیاری با خواری انجام داده، به امیدِ یافتنِ وفا و نشانی از یار.

نکته ادبی: بوی یاری استعاره از نشانه و اثرِ محبوب است.

به آخر چون طلبکاری ندیده ست به خود جز خود خریداری ندیده ست

اما در نهایت چون خریداری برای خود نیافت، جز خود، خریداری برای خویش ندید.

نکته ادبی: خود خریداری دیدن کنایه از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق است.

فکنده خوی خود با بی نصیبی نهاده بر جبین داغ غریبی

عشق خویشتن را با بی‌نصیبی رها کرده و داغِ غریبی را بر پیشانیِ خود نهاده است.

نکته ادبی: داغ غریبی کنایه از نشانِ درد و رنجِ دوری است.

غلط گفتم که آن کس بی نصیب است کز این آب حیات او را شکیب است

اشتباه کردم که گفتم او بی‌نصیب است؛ چرا که کسی که از این آبِ حیات (عشق) می‌نوشد، دیگر آرام و قرار ندارد.

نکته ادبی: شکیب به معنای صبر و تحمل است.

چو خور پرتو فکن باشد چه پرواش که او را دشمن آمد چشم خفاش

وقتی خورشید پرتو‌افکن است، چه باک از اینکه چشمِ خفاش با آن دشمنی کند؟

نکته ادبی: تمثیل خورشید و خفاش برای تضاد حقیقت و جهل.

چو گل را نکهت و خوبی تمام است چه نقصانش که مغزی را زکام است

وقتی گل سرشار از رایحه و زیبایی است، چه نقصی به او وارد است اگر کسی بینی‌اش گرفته (سرماخورده) باشد؟

نکته ادبی: مغز زکام‌زده استعاره از ادراکِ معیوب و ناتوان است.

شکر شیرین نه اندر کام رنجور قمر روشن نه اندر دیدهٔ کور

شکرِ شیرین در کامِ بیمار و ماهِ روشن در دیدگانِ کور معنایی ندارد.

نکته ادبی: این بیت بر ضرورتِ اهلیت برای درکِ کمال تأکید دارد.

فرشته دیو را کی در خور آید که همچون خویشتن دیریش باید

فرشته هرگز با دیو همراه نمی‌شود، چرا که هر کدام به هم‌جنسِ خود نیاز دارند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل کبوتر با کبوتر.

ز عشق ای عاقلان غافل چرایید چرا زینگونه غفلت می فزایید

ای عاقلان، چرا از عشق غافل هستید و چرا این غفلت را روز به روز بیشتر می‌کنید؟

نکته ادبی: عاقلان در اینجا با طعنه به معنای کسانی است که از عشق بی‌خبرند.

چرااو را به خود وا می گذارید چرا زینسان غریبش می شمارید

چرا او (عشق) را به حالِ خود رها می‌کنید و چرا این‌چنین او را غریب می‌شمارید؟

نکته ادبی: واگذاری به خود کنایه از بی‌توجهی است.

بگیریدش که این طرار دهر است بگیریدش که این آشوب شهر است

بگیریدش که این دزدِ روزگار است، بگیریدش که عاملِ آشوبِ شهر است.

نکته ادبی: طرار به معنای دزد و کلاهبردار است.

همه دل می برد دین می رباید جهان را بی دل و دین می نماید

همه دل‌ها را می‌برد و دین‌ها را می‌رباید و جهان را بدون دل و دین نشان می‌دهد.

نکته ادبی: دین بردن کنایه از سلبِ ایمان و تعلقات مذهبیِ ظاهری است.

نه منصبتان گذارد نه ز رو مال که او خود دشمن مال است و آمال

نه مقام و منصب برایتان باقی می‌گذارد و نه ثروت، زیرا او خود دشمنِ مال و آرزوهای دنیوی است.

نکته ادبی: آمال جمع آرزو و به معنای اهداف دنیوی است.

عزیزیتان بدل سازد به خواری به خواریتان فزاید سوگواری

عزتِ شما را به خواری تبدیل می‌کند و بر خواری‌تان سوگواری می‌افزاید.

نکته ادبی: تضادِ عزت و خواری بیانگرِ ماهیتِ عشق است.

چو او خود ساز و سامانی ندارد چو او خود کاخ و ایوانی ندارد

چون خودِ عشق ساز و برگی ندارد و کاخ و ایوانی برای زندگی ندارد.

نکته ادبی: ساز و سامان کنایه از دارایی و اسبابِ رفاه است.

ز سامانتان به مسکینی نشاند ز ایوانتان به خاک ره کشاند

شما را از رفاه به فقر می‌نشاند و از کاخِ زندگی به خاکِ راه می‌کشاند.

نکته ادبی: خاک راه استعاره از فروتنی و فنا است.

چو او خود یار و پیوندی ندارد چو او خود خویش و فرزندی ندارد

چون او خود یار و پیوندی ندارد و هیچ خویش و فرزندی برایش نیست.

نکته ادبی: عشق به دلیل تجردش، پیوندهای انسانی را برنمی‌تابد.

برد پیوندتان از یار و پیوند کند چون خویشتان بی خویش و فرزند

شما را نیز از یار و پیوند جدا می‌کند و همچون خویش، بی‌کس و بی‌فرزندتان می‌سازد.

نکته ادبی: کندن از پیوند، بخشی از سلوکِ جدایی از تعلقات است.

مرا باری دل از وی ناگزیر است سرم در چنبر عشقش اسیر است

اما دلِ من چاره‌ای جز پذیرشِ او ندارد و سرم در چنبره‌ی عشقش اسیر است.

نکته ادبی: چنبر استعاره از کمند و دامِ عشق است.

فدای این غریب آشنا خوی که هست اندر غریبی آشنا جوی

فدای این غریبِ آشناخو شوم که در عینِ غریبی، به دنبالِ آشنا می‌گردد.

نکته ادبی: غریبِ آشنا کنایه از ماهیتِ دوگانه عشق است.

غریب کشور بیگانگان است ولیکن در دلش منزل چو جان است

او غریبی است در کشورِ بیگانگان، اما در دلِ من همچون جان جای دارد.

نکته ادبی: منزل چو جان کنایه از نهایتِ نزدیکی و الفت است.

به این دل الفتی دارد نهانی که از «حب الوطن» دارد نشانی

این عشق با دلِ من الفتی پنهانی دارد که از عشق به وطن (حب الوطن) نشان دارد.

نکته ادبی: اشاره به حدیث 'حب الوطن من الایمان' در یک بستر عرفانی.

دلم چون مسکن او شد از این است که گاهی شاد و گاه اندوهگین است

اگر دلم گاهی شاد و گاهی غمگین است، به این دلیل است که مسکنِ عشق شده است.

نکته ادبی: تقلبِ احوال نتیجه‌ی حضورِ عشق در دل است.

زمانی نوش بخشد گاه نیشش تصرفها بود در ملک خویشش

گاهی نوش می‌بخشد و گاه نیش می‌زند؛ عشق در ملکِ وجودِ خودش تصرف می‌کند.

نکته ادبی: نوش و نیش نمادِ لذت و رنجِ توأمانِ عشق است.

اگر آباد سازد ور خرابش کسی را نیست بحث از هیچ باش

اگر دل را آباد کند یا خراب، کسی را حقِ بحث و پرسش از کارهای او نیست.

نکته ادبی: تسلیمِ مطلق در برابرِ اراده‌ی عشق.

بیا ساقی به ساغر کن شرابم بکلی ساز بی خویش و خرابم

ای ساقی، در ساغر شراب بریز و مرا کاملاً از خود بی‌خود و خراب کن.

نکته ادبی: ساغر و شراب نمادهای معرفتِ عرفانی هستند که عقلِ مصلحت‌اندیش را زایل می‌کنند.

مگر کاین بیخودی گیرد عنانم نماید ره به کوی بیخودانم

شاید این بی‌خودی، عنانِ اختیارم را بگیرد و مرا به کویِ بی‌خویشان و عاشقانِ واصل راهنمایی کند.

نکته ادبی: بی‌خودی استعاره از رسیدن به مقامِ فناء فی‌الله است.