فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

در افزونی محبت فرهاد و شور عشق او در فراق شیرین

وحشی بافقی
عجب دردیست خو با کام کردن به نا گه زهر غم در جام کردن
به سر بردن به شادی روزگاران به ناگه دور افتادن ز یاران
عجب کاریست بعد از شهریاری در افتادن به مسکینی و خواری
ز اوج کامکاری اوفتادن به ناکامی و خواری دل نهادن
خوشی چندان که در قربت فزون تر به مهجوری دل از غم پر ز خون تر
شود هر چند افزون آشنایی فزون تر گردد اندوه جدایی
اگر چه کوهکن از جام شیرین ندید از تلخکامی کام شیرین
وصال او دمی یا بیشتر بود وز آن یک دم نصیبش یک نظر بود
محبت تیر خود را کارگر کرد به فرهاد آنچه کرد آن یک نظر کرد
چو دید از یک نظر یک عمر شادی رسیدش نیز عمری نامردای
در آن کوه جفا کش با دل تنگ به جای تیشه سر می کوفت بر سنگ
ز سنگ از تیشه گاهی می تراشید به ناخن سینه گاهی می خراشید
ولی چون تیشه بر سنگ او فکندی به جای سنگ نیز از سینه کندی
که نزهتگاه جانان سینه باید چو دل جایش درون سینه شاید
گر او در سینه جای دل نهد سنگ تنش چون دل نهم در سینهٔ تنگ
به هر نقشی که بربستی به خارا به دل سد نقش بستی زان دلارا
از آن دیر آمد آن مشکو به انجام که کار او فزودی عشق خود کام
اگر مه بودی آن کوه ار چو گردون به ضرب تیشه اش کردی چو هامون
به هر جاکردی از آن پشته هموار به دل گفتی چو اینجا پا نهد یار
ادب نبود به نوک تیشه سودن چنین در عاشقی نااهل بودن
نمودی آن بلند و پست یکسان گهی با ناخن و گاهی به مژگان
به هر صورت که بستی زان جفا کار به دل گفتی کجا این و کجا یار
ستردی در دم آن نقشی که بستی پس آنگه دست خویش از تیشه خستی
بگفتی کاین سزای آنچنان دست که نقش اینچنین گستاخ بشکست
به روز و شب نه خوردش بود و نه خفت به خویش از وصل یار افسانه می گفت
به دل گفتی که ای مینای پر خون مده یکچند خون از دیده بیرون
که آن خونخواره چون آید به پیشت نیاید شرمی از مهمان خویشت
بگفتی سینه را زین پیش مگداز تو نیز از تاب دل می سوز و می ساز
که چون نوشد ز خون دل شرابی مهیا سازی از بهرش کبابی
بگفتی دیده را کای ابر خون بار ز سیل خون چه می بندی ره یار
بس است این جوی خون پیوسته راندن که نتوان بررهش آبی فشاندن
به غم گفتی که ای همخوابهٔ دل برون کش رخت از ویرانهٔ دل
که چون آن گنج خوبی در برآید چو جان جایش به غیر دل نشاید
به افغان گفت عشرت ساز او باش به سر می گفت پا انداز او باش
ز خود پرداختی زان پس به گردون که ای از دور تو در ساغرم خون
ز تو ای بیستون دل گر چه خون است فزونتر سختیم از بیستون است
چو مهمانی به نزهتگاه شیرین مرا پیوسته تلخ تست شیرین
چه باشد کز در یاری در آیی مرا در عاشقی یاری نمایی
نمایی روی گلگون را بدین سوی که تاگلگون نمایم از سمش روی
ولیکن دانمت کاین حد نداری که او را موکشان سوی من آری
که دانم خاطر شیرین غیور است سرش از چنبر حکم تو دور است
چو شیرین حلقهٔ گیسو گشاید چو من سد چون تواش در چنبر آید
وزان پس با خیال دوست گفتی به خود گفتی ز خود پاسخ شنفتی
که یارا هم تو از محنت رهانم که کاری برنیاید زین و آنم
تو یاری کن که گردون بر خلاف است تو بامن راست شو کاو بر گزاف است
وگر گردون موافق با من آید تو چون بندی دری او چون گشاید
نگارا از ره بیداد باز آی بده داد من و بر من ببخشای
مکن آزاد از دامم خدا را ولیکن با من بیدل مدارا
ز دوری باشدم زان ناصبوری که از یاد تو دور افتم ز دوری
گر از دوری فراموشم نسازی من و با درد دوری جان گدازی
نخست از مرگ می جستم کرانه که تا دوری نیفتد در میانه
چو می بینم غمت را جاودانی کنون مرگم به است از زندگانی
گمان این بود کان زلف درازم همین جا دام گسترده ست بازم
کنون چون بینم آن زلف دلاویز کشیده در ره دل تا عدم نیز
مران ای دوست از این پس ز پیشم زمانی راه ده در وصل خویشم
نخواهم عزتی زین قربت از تو که خواری از من است و عزت از تو
ندانم فرق عزت را ز خواری که عشقم کرده این آموزگاری
ولی عشقت به لب آورده جانم همیخواهم که بر پایت فشانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای حماسی و عاشقانه، به بازنمایی درونیات و رنج‌های بی‌کران فرهاد کوه‌کن در مسیر عشق به شیرین می‌پردازد. شاعر با ظرافت، تضاد میان کامروایی زودگذر و ناکامی‌های طولانی‌مدت را به تصویر می‌کشد و گویی در حال روایتِ گفت‌وگوی درونیِ عاشقی است که در تنهاییِ کوهستان، با خیال معشوق و دردِ فراق دست‌ و پنجه نرم می‌کند.

درونمایه اصلی این قطعات، گذار از خودِ عاشق به معشوق است؛ به‌گونه‌ای که عاشق، تمامِ هستی و جسم خود را فدای نقش‌آفرینیِ خیال معشوق بر سنگِ خارا می‌کند. فضای حاکم بر متن، آمیزه‌ای از شیدایی، جنون، شکوه‌های فلسفی از بخت و تقدیر، و تلاش برای رسیدن به وصالی است که در جهانِ مادی، جز با فنا شدن و فدا کردنِ جان، میسر نیست.

معنای روان

عجب دردیست خو با کام کردن به نا گه زهر غم در جام کردن

عادت کردن به خوشی و لذت، چه درد عجیبی است؛ چرا که ناگهان دست سرنوشت، زهرِ غم و اندوه را در جام زندگی می‌ریزد.

نکته ادبی: خو با کام کردن: کنایه از انس گرفتن با خوشبختی.

به سر بردن به شادی روزگاران به ناگه دور افتادن ز یاران

شگفت‌آور است که انسان روزگار خود را با شادی سپری کند و ناگهان از یاران و عزیزانش دور بیفتد.

نکته ادبی: به سر بردن: استمرار یافتن و گذراندن زندگی.

عجب کاریست بعد از شهریاری در افتادن به مسکینی و خواری

چه کار دشواری است که انسان پس از دوران عزت و پادشاهیِ دل، به جایگاه مسکینی و حقارت سقوط کند.

نکته ادبی: شهریاری در اینجا استعاره از مقام والای عاشقی است.

ز اوج کامکاری اوفتادن به ناکامی و خواری دل نهادن

از اوج کامیابی و رسیدن به آرزوها به زیر افتادن و تن دادن به ناکامی و خفت، رنجی بزرگ است.

نکته ادبی: دل نهادن: تسلیم شدن و پذیرفتنِ قلبیِ یک موقعیت.

خوشی چندان که در قربت فزون تر به مهجوری دل از غم پر ز خون تر

هرچه میزان خوشی و نزدیکی در زمان وصال بیشتر باشد، در زمان دوری و هجران، دل از شدت غم خونین‌تر می‌شود.

نکته ادبی: قربت: به معنای نزدیکی و هم‌نشینی (در تقابل با مهجوری).

شود هر چند افزون آشنایی فزون تر گردد اندوه جدایی

هرچقدر آشنایی و صمیمیت میان دو نفر بیشتر شود، به همان نسبت اندوه ناشی از جدایی نیز فزونی می‌یابد.

نکته ادبی: رابطه تناسب میان آشنایی و جدایی، تأکیدی بر قاعده تضاد در عشق است.

اگر چه کوهکن از جام شیرین ندید از تلخکامی کام شیرین

اگرچه کوهکن (فرهاد) به خاطر عشقِ شیرین، خود را درگیر این ماجرا کرد، اما در نهایت از تلخ‌کامی‌ها، طعم شیرینِ کامروایی را نچشید.

نکته ادبی: ایهام در واژه شیرین (نام معشوق و صفتِ طعم خوش).

وصال او دمی یا بیشتر بود وز آن یک دم نصیبش یک نظر بود

وصال و دیدار شیرین برای او فقط یک لحظه یا کمی بیشتر بود و سهم او از آن ملاقات، تنها یک نگاه کوتاه بود.

نکته ادبی: یک نظر: اشاره به قدرت نگاه در آغاز عشق‌های اساطیری.

محبت تیر خود را کارگر کرد به فرهاد آنچه کرد آن یک نظر کرد

تیرِ محبتِ شیرین، چنان اثر عمیقی گذاشت که همان یک نگاهِ کوتاه، همان بلایی را بر سر فرهاد آورد که باید می‌آورد.

نکته ادبی: کارگر بودن: اثر کردن و نافذ بودنِ تیر.

چو دید از یک نظر یک عمر شادی رسیدش نیز عمری نامردای

چون از آن یک نگاه، یک عمر شادی در دلش کاشته شد، در مقابل، عمری هم برایش نامردمی و بدعهدیِ روزگار رقم خورد.

نکته ادبی: نامردمی: سختی و ناسازگاری زمانه.

در آن کوه جفا کش با دل تنگ به جای تیشه سر می کوفت بر سنگ

فرهادِ رنج‌کشیده در آن کوه، با دلی تنگ، به‌جای تیشه، سر خود را بر سنگ‌ها می‌کوبید.

نکته ادبی: جفا کش: کسی که در راه عشق رنج‌های بسیاری را تحمل کرده است.

ز سنگ از تیشه گاهی می تراشید به ناخن سینه گاهی می خراشید

گاهی با تیشه از سنگ پیکره می‌تراشید و گاه از شدت غم، سینه‌اش را با ناخن‌هایش می‌خراشید.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ تراشیدن و خراشیدن برای نشان دادنِ خشونتِ عمل عاشقانه.

ولی چون تیشه بر سنگ او فکندی به جای سنگ نیز از سینه کندی

اما وقتی تیشه را بر سنگ می‌زد، گویی به جای سنگ، گوشه‌ای از سینه خود را می‌کند و از میان برمی‌داشت.

نکته ادبی: تداعیِ دردهای فیزیکی در حینِ کارِ سخت.

که نزهتگاه جانان سینه باید چو دل جایش درون سینه شاید

او گمان می‌کرد که سینه عاشق باید جایگاهِ پاک و شایسته‌ای برای معشوق باشد و چون دل، مأوایِ معشوق است، سینه باید مهیایِ او باشد.

نکته ادبی: نزهتگاه: مکانِ پاک و خوش‌منظر.

گر او در سینه جای دل نهد سنگ تنش چون دل نهم در سینهٔ تنگ

اگر فرهاد بخواهد در سینه به‌جایِ جایگاهِ دل، سنگ بگذارد، بدنش مانند دلِ او در سینه تنگ، فشرده و تحت فشار قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به تشبیه دل به سنگِ سخت در اثرِ اندوه.

به هر نقشی که بربستی به خارا به دل سد نقش بستی زان دلارا

با هر نقشی که بر سنگ خارا (سخت) می‌کشید، در دلش صدها نقش از آن محبوب زیبا ترسیم می‌کرد.

نکته ادبی: خارا: سنگِ سخت و نفوذناپذیر.

از آن دیر آمد آن مشکو به انجام که کار او فزودی عشق خود کام

آن تندیسِ شیرین دیر به پایان رسید، چون عشقِ خودخواهانه و پرشورِ فرهاد، مدام کار را طولانی‌تر می‌کرد.

نکته ادبی: مشکو: در اینجا به معنایِ تندیس یا تصویرِ ساخته شده است.

اگر مه بودی آن کوه ار چو گردون به ضرب تیشه اش کردی چو هامون

اگر آن کوه به اندازه آسمان هم بود، با ضربات تیشه او به زمینی هموار و صاف تبدیل می‌شد.

نکته ادبی: هامون: دشت و زمین صاف.

به هر جاکردی از آن پشته هموار به دل گفتی چو اینجا پا نهد یار

هر جایی از آن تپه را که صاف و هموار می‌کرد، با خود می‌گفت که شاید یار اینجا قدم بگذارد.

نکته ادبی: پشته: تپه و بلندی.

ادب نبود به نوک تیشه سودن چنین در عاشقی نااهل بودن

با خود می‌اندیشید که رسم ادب نیست که با نوک تیشه به چهره معشوق دست بزند؛ این کار نشانه نااهلی در عاشقی است.

نکته ادبی: نااهل بودن: درک نکردنِ حریم و حرمت معشوق.

نمودی آن بلند و پست یکسان گهی با ناخن و گاهی به مژگان

آن بلندی‌ها و پستی‌های سنگ را چنان هموار می‌کرد که گویی با ناخن و مژگانِ چشم، آن را صیقل می‌داد.

نکته ادبی: مبالغه در تلاشِ عاشقانه.

به هر صورت که بستی زان جفا کار به دل گفتی کجا این و کجا یار

هر تصویرِ صورتی که از آن معشوق بی‌وفا می‌کشید، در دلش می‌گفت که این تصویر کجا و زیباییِ اصلیِ یار کجا!

نکته ادبی: جفا کار: صفتی برای معشوقی که عاشق را در رنج می‌گذارد.

ستردی در دم آن نقشی که بستی پس آنگه دست خویش از تیشه خستی

همان لحظه نقشی را که کشیده بود پاک می‌کرد و سپس دستِ خود را به خاطرِ قصور در کار، با تیشه زخمی می‌کرد.

نکته ادبی: ستردن: پاک کردن و زدودن.

بگفتی کاین سزای آنچنان دست که نقش اینچنین گستاخ بشکست

با خود می‌گفت این جراحتِ دست، سزایِ دستی است که جرأت کرده است نقشِ یار را ناقص یا ناخوشایند بشکند.

نکته ادبی: گستاخ: در اینجا به معنایِ زیاده‌روی‌کننده.

به روز و شب نه خوردش بود و نه خفت به خویش از وصل یار افسانه می گفت

شب و روز نه خوراک داشت و نه خواب و همواره با خیالِ وصالِ یار، داستان‌های عاشقانه برای خود می‌بافت.

نکته ادبی: افسانه گفتن: غرق شدن در اوهام و تخیلاتِ عاشقانه.

به دل گفتی که ای مینای پر خون مده یکچند خون از دیده بیرون

به دلش می‌گفت: ای چشمِ خون‌بارِ من، برای مدتی این خون (اشک) را از دیده بیرون نریز.

نکته ادبی: مینای پر خون: استعاره از چشمِ گریان که مانند شیشه‌ای پر از شرابِ خون است.

که آن خونخواره چون آید به پیشت نیاید شرمی از مهمان خویشت

چون آن یارِ خون‌خوار (که با بی‌توجهی‌اش خون به دلم می‌کند) نزد تو بیاید، از اینکه تو این‌قدر آشفته‌ای، شرمنده نخواهد شد.

نکته ادبی: خونخواره: صفت معشوقی که با بی‌‌‌اعتنایی عاشق را می‌کشد.

بگفتی سینه را زین پیش مگداز تو نیز از تاب دل می سوز و می ساز

به خود می‌گفت ای سینه، بیش از این گدازه و آتش‌فشان نباش؛ تو هم با سوزِ دل بساز و کنار بیا.

نکته ادبی: سوز و ساز: تقابلِ تحملِ درد با آتشِ عشق.

که چون نوشد ز خون دل شرابی مهیا سازی از بهرش کبابی

چرا که وقتی او از خونِ دلِ تو شراب می‌نوشد، تو باید برایش کباب هم مهیا کنی (فداکاریِ مطلق).

نکته ادبی: تشبیه ایثار عاشق به میهمان‌نوازیِ دردناک.

بگفتی دیده را کای ابر خون بار ز سیل خون چه می بندی ره یار

به دیده گفت: ای ابرِ خون‌بار، با این سیلِ خون، چرا راهِ عبورِ یار را می‌بندی؟

نکته ادبی: ابر خون‌بار: استعاره از چشمِ گریان.

بس است این جوی خون پیوسته راندن که نتوان بررهش آبی فشاندن

دیگر بس است این جویِ خون جاری کردن، چرا که با این کار، حتی نمی‌توان بر مسیرِ او آبی پاشید (که نشانه استقبال است).

نکته ادبی: اشاره به رسمِ آب پاشیدن جلوی پایِ عزیز.

به غم گفتی که ای همخوابهٔ دل برون کش رخت از ویرانهٔ دل

به غم گفت: ای که همخوابه و همراهِ دلِ من شده‌ای، بساطت را از ویرانه‌ی دل من بیرون ببر.

نکته ادبی: همخوابه: همراهیِ دایمیِ غم با عاشق.

که چون آن گنج خوبی در برآید چو جان جایش به غیر دل نشاید

چون آن معشوقِ گنج‌مانند بیاید، شایسته نیست که در دلِ ویران بماند؛ دل باید جایگاهِ جانِ او باشد.

نکته ادبی: گنج خوبی: استعاره از شیرین که ارزشمند و محبوب است.

به افغان گفت عشرت ساز او باش به سر می گفت پا انداز او باش

با فریاد می‌گفت که تو سازنده‌یِ خوشیِ او باش و با سر می‌گفت که پای‌اندازِ قدم‌هایِ او باش.

نکته ادبی: پا انداز: فرشی که زیر پایِ کسی می‌اندازند (تواضعِ عاشق).

ز خود پرداختی زان پس به گردون که ای از دور تو در ساغرم خون

سپس رو به آسمان کرد و گفت: ای چرخِ گردون، که از گردشِ تو خون در ساغرِ من می‌ریزد.

نکته ادبی: گردون: نمادِ تقدیر و فلکِ ناسازگار.

ز تو ای بیستون دل گر چه خون است فزونتر سختیم از بیستون است

ای بیستون! اگرچه دلِ من از عشق خون است، اما سختی و رنجی که من می‌کشم از سختیِ تو (کوه) هم بیشتر است.

نکته ادبی: بیستون: نمادِ سختی و ایستادگی.

چو مهمانی به نزهتگاه شیرین مرا پیوسته تلخ تست شیرین

چون میهمانی به نزهتگاهِ شیرین آمده‌ام، برای منِ عاشق، تلخیِ تو هم شیرین است.

نکته ادبی: تضادِ تلخی و شیرینی.

چه باشد کز در یاری در آیی مرا در عاشقی یاری نمایی

چه می‌شود اگر تو از درِ یاری وارد شوی و در این عاشقی با من همکاری کنی؟

نکته ادبی: درخواستِ کمک از سرنوشت برای وصال.

نمایی روی گلگون را بدین سوی که تاگلگون نمایم از سمش روی

رویِ گلگون و زیبایت را به این سمت نشان بده تا من هم از سمِ اسبِ او (شیرین)، خاک را گلگون کنم.

نکته ادبی: سمش: اشاره به اسب شیرین.

ولیکن دانمت کاین حد نداری که او را موکشان سوی من آری

اما می‌دانم که این حد از توانایی را نداری که او را با مو کشان کشان به سوی من بیاوری.

نکته ادبی: درکِ عجز و ناتوانی در برابرِ اراده معشوق.

که دانم خاطر شیرین غیور است سرش از چنبر حکم تو دور است

می‌دانم که خاطرِ شیرین، بسیار غیور و مغرور است و سرش از کمندِ فرمانِ تو دور است.

نکته ادبی: غیور: بلندمرتبه و غیرتمند.

چو شیرین حلقهٔ گیسو گشاید چو من سد چون تواش در چنبر آید

آن زمان که شیرین گیسوانش را باز می‌کند، صدها نفر مثل من در حلقه گیسوی او گرفتار می‌شوند.

نکته ادبی: چنبر: استعاره از کمندِ گیسو و گرفتار شدن.

وزان پس با خیال دوست گفتی به خود گفتی ز خود پاسخ شنفتی

و پس از آن با خیالِ دوست سخن می‌گفت، گویی با خود حرف می‌زد و پاسخِ خود را از خودش می‌شنید.

نکته ادبی: گفت‌وگویِ درونیِ ناشی از انزوا.

که یارا هم تو از محنت رهانم که کاری برنیاید زین و آنم

می‌گفت: ای یار! هم تو مرا از این محنت رها کن، چرا که از دستِ این و آن کاری برنمی‌آید.

نکته ادبی: استمدادِ عاشق از خیالِ معشوق.

تو یاری کن که گردون بر خلاف است تو بامن راست شو کاو بر گزاف است

تو یاری کن که آسمان مخالفِ من است؛ تو با من همراه باش که آسمان بیهوده و گزاف‌کار است.

نکته ادبی: گزاف: بیهوده و ناحق.

وگر گردون موافق با من آید تو چون بندی دری او چون گشاید

و اگر آسمان هم با من موافق شود، تو چگونه می‌توانی درِ وصال را ببندی، در حالی که او (آسمان) آن را گشوده است؟

نکته ادبی: تضادِ اراده‌ی معشوق با تقدیرِ فلک.

نگارا از ره بیداد باز آی بده داد من و بر من ببخشای

ای معشوق، از راهِ بی‌مهری و بیداد برگرد؛ حقِ مرا بده و بر من رحم کن.

نکته ادبی: بیداد: ظلم و بی‌عدالتی.

مکن آزاد از دامم خدا را ولیکن با من بیدل مدارا

خدا را، مرا از دامِ عشقت آزاد نکن، اما با منِ عاشق، مدارا کن.

نکته ادبی: اعتراف به اسارتِ لذت‌بخش در دامِ عشق.

ز دوری باشدم زان ناصبوری که از یاد تو دور افتم ز دوری

از دوریِ تو بی‌طاقتم، زیرا می‌ترسم که این فاصله باعث شود از یادِ تو فراموش شوم.

نکته ادبی: ناصبوری: بی‌قراری.

گر از دوری فراموشم نسازی من و با درد دوری جان گدازی

اگر با وجودِ دوری، مرا از یاد نبری، من حاضرم با دردِ این دوری، جانم را آب کنم.

نکته ادبی: جان گدازی: ذوب شدنِ وجود در راهِ عشق.

نخست از مرگ می جستم کرانه که تا دوری نیفتد در میانه

در ابتدا سعی می‌کردم از مرگ دوری کنم تا مبادا میان من و تو فاصله و جدایی بیفتد.

نکته ادبی: کرانه جستن به معنای در پیِ حاشیه یا دوری بودن است؛ نوعی گریختن از واقعه.

چو می بینم غمت را جاودانی کنون مرگم به است از زندگانی

اکنون که می‌بینم اندوهِ دوریِ تو همیشگی و جاودان است، مرگ برای من بسیار بهتر از این زندگانی پر از رنج است.

نکته ادبی: واژه «جاودانی» در اینجا به معنای طولانی بودنِ بی‌انتها و استمرارِ رنج است.

گمان این بود کان زلف درازم همین جا دام گسترده ست بازم

گمان من این بود که آن زلفِ بلند و پیچ‌درپیچِ تو، فقط در این دنیا دامی برای گرفتاریِ من گسترده است.

نکته ادبی: زلف در ادبیات غنایی معمولاً نمادِ دامِ عشق و وسیله‌ای برای اسیر کردن عاشق است.

کنون چون بینم آن زلف دلاویز کشیده در ره دل تا عدم نیز

اما اکنون می‌بینم که آن زلفِ دلاویز و زیبا، دامِ خود را تا مرزِ نیستی و عالمِ پس از مرگ نیز کشانده است.

نکته ادبی: «عدم» به معنای نیستی و عالمِ بعد از مرگ است؛ گستردگیِ دامِ عشق تا آنجا نشانه تسلطِ کاملِ معشوق است.

مران ای دوست از این پس ز پیشم زمانی راه ده در وصل خویشم

ای دوست، از این پس دیگر مرا از پیش خود مران و اجازه بده لحظاتی در وصالِ تو باشم.

نکته ادبی: فعل «مران» از راندن به معنای دور کردن است؛ التماسِ عاشق برای نزدیکی به معشوق.

نخواهم عزتی زین قربت از تو که خواری از من است و عزت از تو

من از این نزدیکی و وصل، به دنبال کسبِ عزت و بزرگی نیستم؛ چرا که خواری و فروتنی سهمِ من است و عزت و بزرگی برازنده توست.

نکته ادبی: تضادِ میان «عزت» و «خواری» برای بیانِ مراتبِ تفاوتِ جایگاهِ عاشق و معشوق به کار رفته است.

ندانم فرق عزت را ز خواری که عشقم کرده این آموزگاری

دیگر نمی‌توانم تفاوتی میان عزت و خواری قائل شوم، زیرا عشق این‌گونه به من آموخته است.

نکته ادبی: «آموزگاری» عشق، استعاره از تغییرِ معیارهای ذهنی عاشق بر اثرِ شدتِ دلدادگی است.

ولی عشقت به لب آورده جانم همیخواهم که بر پایت فشانم

اما عشقِ تو جانم را به لب رسانده است و آرزو دارم که این جان را در پای تو فدا کنم.

نکته ادبی: «جان به لب آمدن» کنایه از اوجِ بی‌تابی و در آستانه‌ی مرگ قرار گرفتن است.