فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

در بیان چگونگی عشق و آغاز کندن بیستون به نیروی محبت

وحشی بافقی
خوشا بی صبری عشق درون سوز همه درد از درون و از برون سوز
چو عشق آتش فروزد در نهادی به خاصیت بر او آب است بادی
در آن هنگام کاستیلای عشق است صبوری کمترین یغمای عشق است
ز عاشق چون برد صبر و قرارش به پیش آرد خیال وصل یارش
چو چندی با خیالش عشق بازد پس آنگه از وصالش سرفرازد
بسی عشق اینچنین نیرنگ دارد که گاهی صلح و گاهی جنگ دارد
بقای وصل خامی آورد بار دوام هجر جان سوزد به یکبار
که هریک زین دو چون باید دوامی نگردد پخته از وی هیچ خامی
از آن گه آب ریزد گاه آتش که گردد پخته خامی زین کشاکش
چه شد فرهاد بر بالای آن کوه تن و جانی به زیر کوه اندوه
نه دست و دل که اندر کار پیچد نه آن سر تا ز کار یار پیچد
به روز افغانی و شب یاربی داشت زمین عشق خوش روز و شبی داشت
به آخر کرد خوش جایی معین کمرگاهی سزاوار نشیمن
کسی را کاندر آنجا دیده در بود سراسر دشت و صحرا در نظر بود
در آنجا با دلی پردرد و اندوه بر آن شد تا تهی سازد دل کوه
پی صنعت میان بر بست چالاک به ضرب تیشه کرد آن کوه را خاک
چنان زد تیشه بر آن کوه خاره که شد آن کوه خارا پاره پاره
دلی در سینه بودش چون دل تنگ گهی بر سینه می زد گاه بر سنگ
ز زخمش سنگ اثرها ازبرون داشت ولیکن سینه خونها از درون داشت
چو دیدی زخم خود در کاوش سنگ زدی آهی و گفتی از دل تنگ
که اندر طالعم کاش آن هنر بود که آهم را در آن دل این اثر بود
و گر گفتی هنر زین به کدامم که آمد قرعهٔ عشقش به نامم
شراری کز دل آن کوه زادی چو دل جایش درون سینه دادی
که این از خوی شیرینم نشانی ست نه آتش بلکه آب زندگانی ست
خیال روی شیرینش بر آن داشت که نقش آن صنم بر سنگ بنگاشت
نهانی عذر گفتی با خیالش کز آن بر سنگ می بندم مثالش
که از بس صدمه جای آن ندارم که تا بر سینه نقش آن نگارم
چنان تمثال آن گلچره پرداخت که بر خود نیز آن را مشتبه ساخت
نبودی عشق را گر پیش دستی یقین گشتی سمر در بت پرستی
به نوعی زلف عنبر می کشیدش که آن دل کاندر آن گم کرد دیدش
چنان محراب ابرو وانمودش که دل می خواست آوردن سجودش
چنانش ترک چشم آراست خونریز که در دل یافت ذوق خنجر تیز
چنان از بادهٔ لعلش نشان داد که عقل او به بد مستی عنان داد
ز آتش غنچه لب ساخت خاموش کز او نا کرده بد حرف وفا گوش
گر از لعل لبش حرفی شنودی چنان تمثال او بستی که بودی
چو نقش گوش او بست آن وفا کیش نخستین بست راه نالهٔ خویش
سرش را خالی از سودای خود ساخت قدش را آفت کالای خود ساخت
درون سینه کردن کینهٔ خویش نهانی مهر او در سینهٔ خویش
الی را ساخت سخت و بی مدارا به عینه چون دلش یعنی چو خارا
به عمد این سهو از کلکش برون جست که آنجا راه خسرو بود او بست
به تمثال میانش رفت در پیچ که گردد چون میان او نشد هیچ
نهفتش از کمر تا پا به دامان که این نادیده را تمثال نتوان
در او بنمود از صنعتگریها همه آیین و رسم دلبریها
چنان کان دلربا بود آنچنان کرد هر آنچ از سنگ نتوان کرد آن کرد
لبی پر خنده یعنی آشناییم سری افکنده یعنی با وفاییم
نگاهی گرم یعنی دلنوازیم زبانی نرم یعنی چاره سازیم
سرا پا دلربا ز آنگونه بستش که گر بودی دلی دادی به دستش
چو شد فارغ از آن صورت نگاری به پایش سر نهاد از بیقراری
فغان برداشت کای بت کام من ده ببین بی طاقتی آرام من ده
ترا دانم نداری جان ، تنی تو بت سنگی و مصنوع منی تو
ولی ره زد چنان سودای یارم که غیر از بت پرستی نیست کارم
منم چینی و چین در بت پرستی بود مشهور چون با باده مستی
چنان عشق فسونگر بسته دستم که هم خود بتگرم هم بت پرستم
جهان یکسر درین کارند مادام همه در بت پرستی خاص تا عام
گر افسرده ست یا تقلید پیشه تواش صورت پرستی دان همیشه
چو بی عشق است او جسمی ست بیجان چه وردش اهرمن باشد چه یزدان
بده ساقی شراب لعل رنگم سراسر بشکن این بتها به سنگم
مگر در عاشقی نامم برآید ز یمن عاشقی کامم برآید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

متن پیش رو به واکاوی ماهیت پارادوکسیکال عشق می‌پردازد که در عین سوزندگی، مایه حیات و کمال‌بخشی است. شاعر با تکیه بر حکایت فرهاد، نشان می‌دهد که چگونه رنجِ برآمده از عشق، نه تنها مخرب نیست، بلکه مسیری برای تصفیه جان و تجلی هنر است.

در بخش دوم، روایت به سوی تلاش جانکاه فرهاد در کوهستان می‌رود؛ جایی که مرز میان حقیقت و خیال در هم می‌شکند. فرهاد در این مسیر، با تیشه بر سنگ، به نوعی فنا در معشوق می‌رسد و تمثالی از شیرین می‌آفریند که در نهایت گویای تنهایی و شیدایی بی‌پایان اوست.

معنای روان

خوشا بی صبری عشق درون سوز همه درد از درون و از برون سوز

چه زیبا و پرشور است بی‌قراریِ عشقی که تمام وجود انسان را شعله‌ور می‌کند؛ دردی که هم درون و هم برونِ عاشق را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: بی‌صبری در اینجا به معنای بی‌تابی و عدم سکون در سلوک عاشقانه است.

چو عشق آتش فروزد در نهادی به خاصیت بر او آب است بادی

وقتی عشق در وجود کسی آتش می‌افروزد، خاصیتِ عجیبش این است که این آتش برای عاشق همچون آب (حیات‌بخش) عمل می‌کند.

نکته ادبی: ایهام در واژه بادی (آب است بادی) به معنای آن است که این آتش، در حقیقت آب است.

در آن هنگام کاستیلای عشق است صبوری کمترین یغمای عشق است

در آن لحظاتی که عشق، چون سیل هجوم می‌آورد، صبوری و شکیبایی نخستین چیزی است که از دست می‌رود و به یغما می‌رود.

نکته ادبی: استیلا به معنای چیره شدن و غلبه یافتن است.

ز عاشق چون برد صبر و قرارش به پیش آرد خیال وصل یارش

هنگامی که عشق، صبر و قرار را از عاشق می‌ستاند، خیالِ دیدار معشوق را پیشِ روی او مجسم می‌کند.

نکته ادبی: خیال در متون عرفانی و عاشقانه، تمثالی است که به جای حقیقت معشوق در ذهن شکل می‌گیرد.

چو چندی با خیالش عشق بازد پس آنگه از وصالش سرفرازد

وقتی عاشق مدتی با خیال معشوق سر می‌کند و عشق‌بازی می‌نماید، آنگاه از مقام وصال به جایگاه بالاتری دست می‌یابد.

نکته ادبی: سرفرازی در اینجا استعاره از کمال روحی و رسیدن به مرتبه بالاتر است.

بسی عشق اینچنین نیرنگ دارد که گاهی صلح و گاهی جنگ دارد

عشق ترفندها و بازی‌های بسیاری دارد؛ چرا که گاه با صلح و آرامش و گاه با جنگ و ستیز با عاشق رفتار می‌کند.

نکته ادبی: نیرنگ در اینجا به معنای فریب‌کاری نیست، بلکه به معنای جلوه‌های متنوع و پنهان عشق است.

بقای وصل خامی آورد بار دوام هجر جان سوزد به یکبار

دائمی بودنِ وصال، باعث می‌شود عشق در حالت خامی باقی بماند، اما دوامِ هجران و دوری، جان را یکباره می‌سوزاند و می‌سازد.

نکته ادبی: خامی به معنای نارس بودن و تجربه نداشتن در وادی عشق است.

که هریک زین دو چون باید دوامی نگردد پخته از وی هیچ خامی

زیرا هر کدام از این دو (وصال و هجران) اگر دوام داشته باشند، مانع از این می‌شوند که عاشق به پختگی کامل برسد (چون تعادل در هردو است).

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر در لزوم وجود هر دو حالت برای کمال است.

از آن گه آب ریزد گاه آتش که گردد پخته خامی زین کشاکش

از همین رو است که عشق گاهی آب (آرامش) می‌ریزد و گاهی آتش (سوزش) تا عاشق از این کشاکش و تضاد، به کمال و پختگی برسد.

نکته ادبی: کشاکش به معنای نزاع و درگیری مداوم میان دو قطب متضاد است.

چه شد فرهاد بر بالای آن کوه تن و جانی به زیر کوه اندوه

چه بر سر فرهاد در آن کوه آمد؟ او در حالی که زیر بار کوه غم بود، جان و تنش را در همان‌جا درگیر کرد.

نکته ادبی: کوه اندوه کنایه از سختی‌ها و رنج‌های جانکاهی است که بر فرهاد تحمیل شده است.

نه دست و دل که اندر کار پیچد نه آن سر تا ز کار یار پیچد

او نه دست و دلی داشت که به کارهای عادی دنیا بپردازد و نه چنان عقلی برایش مانده بود که از فکر یار دست بردارد.

نکته ادبی: پیچیدن در کار به معنای مشغول شدن به امری است.

به روز افغانی و شب یاربی داشت زمین عشق خوش روز و شبی داشت

روزهایش به ناله و شب‌هایش به یاد یار می‌گذشت؛ زمین عشق چه روز و شب‌های عجیبی داشت.

نکته ادبی: افغان به معنای ناله و زاری است.

به آخر کرد خوش جایی معین کمرگاهی سزاوار نشیمن

سرانجام جایگاه مناسبی را پیدا کرد؛ مکانی که برای اقامت و نشستن بسیار سزاوار بود.

نکته ادبی: کمرگاه به بخشی از دامنه کوه گفته می‌شود.

کسی را کاندر آنجا دیده در بود سراسر دشت و صحرا در نظر بود

از آنجا که چشمِ بینا داشت، تمام دشت و صحرا در مقابل دیدگانش نمایان بود.

نکته ادبی: دیده ور در اینجا به معنای کسی است که صاحب بصیرت و بینایی است.

در آنجا با دلی پردرد و اندوه بر آن شد تا تهی سازد دل کوه

در همان مکان، با قلبی مالامال از درد و رنج، تصمیم گرفت دلِ کوه را بشکافد.

نکته ادبی: تهی ساختن دل کوه کنایه از حفر کردن و تراشیدن سنگ است.

پی صنعت میان بر بست چالاک به ضرب تیشه کرد آن کوه را خاک

به سرعت کمر همت برای کار بست و با ضربات تیشه، آن کوه سخت را به خاک تبدیل کرد.

نکته ادبی: چالاک به معنای چابک و سریع است.

چنان زد تیشه بر آن کوه خاره که شد آن کوه خارا پاره پاره

آن‌چنان ضرباتی بر پیکره کوه سنگلاخی زد که آن سنگ بزرگ، قطعه‌قطعه شد.

نکته ادبی: خاره به معنای سنگ بسیار سخت و صخره‌ای است.

دلی در سینه بودش چون دل تنگ گهی بر سینه می زد گاه بر سنگ

در سینه‌اش دلی داشت که مدام بی‌قرار بود؛ گاهی آن را به سینه می‌کوفت و گاهی به سنگ می‌زد.

نکته ادبی: دل تنگ کنایه از غم و اندوه فراوان است.

ز زخمش سنگ اثرها ازبرون داشت ولیکن سینه خونها از درون داشت

ضربه تیشه او بر سنگ، تنها اثری ظاهری باقی می‌گذاشت، اما سینه خودش از درون غرق در خون (رنج) بود.

نکته ادبی: تضاد میان اثر برون (سنگ) و درد درون (سینه عاشق).

چو دیدی زخم خود در کاوش سنگ زدی آهی و گفتی از دل تنگ

هرگاه می‌دید که با تیشه بر سنگ زخم می‌زند، آهی از سر دلتنگی می‌کشید.

نکته ادبی: کاوش به معنای جستجو کردن و کندن است.

که اندر طالعم کاش آن هنر بود که آهم را در آن دل این اثر بود

و آرزو می‌کرد که کاش در تقدیرش این توانایی بود که آهِ او نیز بر دلِ سنگ اثر می‌گذاشت (و آن را نرم می‌کرد).

نکته ادبی: طالع به معنای بخت و سرنوشت است.

و گر گفتی هنر زین به کدامم که آمد قرعهٔ عشقش به نامم

و اگر با خود می‌گفت که چه هنری از این بالاتر که قرعه عشق او به نام من افتاده است؟

نکته ادبی: قرعه به نام افتادن کنایه از انتخاب شدن برای سرنوشتی خاص است.

شراری کز دل آن کوه زادی چو دل جایش درون سینه دادی

آن شراره‌ای که از دلِ کوه هنگام تراشیدن بیرون می‌جهید، گویی همان گرمای دلِ او بود که در سینه داشت.

نکته ادبی: تشبیه میان جرقه سنگ و گرمای عشق.

که این از خوی شیرینم نشانی ست نه آتش بلکه آب زندگانی ست

این شراره‌ها از خوی و منش شیرین بود؛ نه آتش واقعی، بلکه آب زندگانی بود.

نکته ادبی: آب زندگانی استعاره از حیات‌بخش بودنِ یاد معشوق است.

خیال روی شیرینش بر آن داشت که نقش آن صنم بر سنگ بنگاشت

تصویرِ چهره شیرین او را چنان در خیال داشت که بر آن شد تا نقش آن را بر سنگ حک کند.

نکته ادبی: صنم در ادبیات فارسی استعاره از معشوق زیباست.

نهانی عذر گفتی با خیالش کز آن بر سنگ می بندم مثالش

به صورت پنهانی از خیالش عذرخواهی می‌کرد که چرا مجبور است نقش او را بر سنگِ سخت بکشد.

نکته ادبی: عذر گفتن به معنای پوزش خواستن است.

که از بس صدمه جای آن ندارم که تا بر سینه نقش آن نگارم

که من آن‌قدر آسیب دیده‌ام و جای سالمی ندارم که بتوانم تصویر تو را بر سینه خودم نقش بزنم.

نکته ادبی: صدمه به معنای آسیب و رنج است.

چنان تمثال آن گلچره پرداخت که بر خود نیز آن را مشتبه ساخت

تمثال آن زیبا‌چهره را چنان استادانه ساخت که خودِ فرهاد هم در تماشای آن دچار تردید شد که آیا این سنگ است یا معشوق.

نکته ادبی: گلچره کنایه از چهره‌ای لطیف و زیباست.

نبودی عشق را گر پیش دستی یقین گشتی سمر در بت پرستی

اگر عشق پیش‌دستی نمی‌کرد و هدایتگر نبود، یقیناً در کار بت‌سازی و پرستش سنگ به شهرت می‌رسید.

نکته ادبی: سمر به معنای داستان و شهره شدن است.

به نوعی زلف عنبر می کشیدش که آن دل کاندر آن گم کرد دیدش

مویِ عنبرین او را چنان با ظرافت می‌کشید که انگار دلی را که در آن گم کرده بود، در آن می‌دید.

نکته ادبی: عنبر به دلیل رنگ تیره و عطر خوش، صفت زلف است.

چنان محراب ابرو وانمودش که دل می خواست آوردن سجودش

ابروهای او را چنان به شکل محراب ترسیم کرد که دل می‌خواست در برابرش سجده کند.

نکته ادبی: محراب ابرو تشبیه بسیار رایج در ادبیات برای زیبایی و تقدس چهره معشوق است.

چنانش ترک چشم آراست خونریز که در دل یافت ذوق خنجر تیز

چشمِ خونریزِ او را چنان ترسیم کرد که در دلِ خودش نیز لذتِ خنجرِ تیز را احساس می‌کرد.

نکته ادبی: ترک چشم صفت زیبایی برای چشمان زیبا و کشنده است.

چنان از بادهٔ لعلش نشان داد که عقل او به بد مستی عنان داد

لب‌های سرخ او را چنان تصویر کرد که عقل فرهاد از شدتِ مستیِ این زیبایی، اختیار از دست داد.

نکته ادبی: لعل به معنای سنگ قیمتی سرخ رنگ، استعاره از لب سرخ است.

ز آتش غنچه لب ساخت خاموش کز او نا کرده بد حرف وفا گوش

از آتشِ لب‌های او، لبِ تند و سرخ ساخت اما دهانش را بسته نگه داشت، چرا که هنوز حرف وفایی از او نشنیده بود.

نکته ادبی: غنچه لب استعاره از دهان کوچک و غنچه مانند معشوق است.

گر از لعل لبش حرفی شنودی چنان تمثال او بستی که بودی

اگر از آن لب‌های لعل‌گون حرفی می‌شنید، تصویرش را همان‌گونه که بود، بازسازی می‌کرد.

نکته ادبی: تمثال به معنای تصویر و پیکره است.

چو نقش گوش او بست آن وفا کیش نخستین بست راه نالهٔ خویش

وقتی نقشِ گوشِ او را ساخت، با این کار، راهِ ناله و شکایتِ خودش را نیز بست (چون دیگر نیازی به شکایت نداشت).

نکته ادبی: وفا کیش یعنی کسی که آیینش وفاداری است.

سرش را خالی از سودای خود ساخت قدش را آفت کالای خود ساخت

ذهنش را از هر فکری جز او خالی کرد و قدِ او را چنان آراست که گویی ارزشمندترین کالا نزد اوست.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای فکر و خیال است.

درون سینه کردن کینهٔ خویش نهانی مهر او در سینهٔ خویش

درونِ سینه‌اش کینه (عشق پنهان) خود را جای داد و مهرِ او را مخفیانه در سینه نگه داشت.

نکته ادبی: کینه در اینجا به معنای عام‌تر، همان عشق سرکوب‌شده و پرشور است.

الی را ساخت سخت و بی مدارا به عینه چون دلش یعنی چو خارا

دلِ او را سخت و بی گذشت ساخت؛ دقیقاً همان‌طور که دلِ خودش، چون سنگ (خارا) سخت بود.

نکته ادبی: خارا نوعی سنگ سخت و صخره‌ای است.

به عمد این سهو از کلکش برون جست که آنجا راه خسرو بود او بست

به عمد این اشتباه را مرتکب شد که راه را بر خسرو (رقیب) بست.

نکته ادبی: کلک به معنای قلم است؛ در اینجا یعنی با تیشه خود راه را بست.

به تمثال میانش رفت در پیچ که گردد چون میان او نشد هیچ

آن‌قدر در کشیدن کمرِ باریک او وسواس به خرج داد که هیچ‌چیز نتوانست مانند آن شود.

نکته ادبی: میان به معنای کمر است.

نهفتش از کمر تا پا به دامان که این نادیده را تمثال نتوان

او را از کمر به پایین در دامن نهفت؛ زیرا دیدن آن قسمت برایش ممکن نبود تا بتواند تصویرش را بکشد.

نکته ادبی: اشاره به رعایت حیا در ترسیم تمثال معشوق.

در او بنمود از صنعتگریها همه آیین و رسم دلبریها

در آن تصویر، تمام فنون و آیین‌های دلبری را به نمایش گذاشت.

نکته ادبی: صنعتگری به معنای هنرآفرینی است.

چنان کان دلربا بود آنچنان کرد هر آنچ از سنگ نتوان کرد آن کرد

آن‌گونه که معشوق دلربا بود، پیکره‌اش را ساخت؛ کارهایی که با سنگ غیرممکن بود را انجام داد.

نکته ادبی: دلربا صفت معشوقی است که دل را می‌رباید.

لبی پر خنده یعنی آشناییم سری افکنده یعنی با وفاییم

لب‌هایی پر از خنده ساخت که نشانه آشنایی بود و سری افکنده که نشانه وفاداری بود.

نکته ادبی: تمثیلِ زبانِ بدن در پیکره‌سازی.

نگاهی گرم یعنی دلنوازیم زبانی نرم یعنی چاره سازیم

نگاهی گرم که نشان از دلنوازی داشت و زبانی نرم که نشان از چاره‌سازی و مهربانی بود.

نکته ادبی: چاره‌ساز به کسی گفته می‌شود که گره از کار می‌گشاید.

سرا پا دلربا ز آنگونه بستش که گر بودی دلی دادی به دستش

تمام وجودش را چنان دلربا ساخت که اگر آن سنگ دل می‌داشت، قطعاً آن را به دستِ فرهاد می‌سپرد.

نکته ادبی: اغراق در کمال هنرِ فرهاد.

چو شد فارغ از آن صورت نگاری به پایش سر نهاد از بیقراری

وقتی از پیکرتراشی فارغ شد، از شدت بی‌قراری سر به پایِ آن مجسمه گذاشت.

نکته ادبی: فارغ شدن کنایه از پایان کار است.

فغان برداشت کای بت کام من ده ببین بی طاقتی آرام من ده

با فریاد گفت: ای بتِ من، به من آرامش بده و بی‌طاقتی‌ام را ببین.

نکته ادبی: فغان به معنای فریاد از سرِ درد است.

ترا دانم نداری جان ، تنی تو بت سنگی و مصنوع منی تو

می‌دانم که جان نداری و فقط بدنی از سنگ هستی؛ تو بتِ سنگی هستی که ساخته‌ی دستِ خودِ منی.

نکته ادبی: اشاره به این که فرهاد خود حقیقتِ ماجرا را می‌داند.

ولی ره زد چنان سودای یارم که غیر از بت پرستی نیست کارم

آن‌چنان دلبستگی به محبوب، راه بر من بست و مرا مجذوب کرد که اکنون تمامی وجودم را دغدغه‌ی بت‌پرستی فرا گرفته است.

نکته ادبی: ره زد در اینجا به معنای راه را بر کسی بستن و او را گرفتار کردن است.

منم چینی و چین در بت پرستی بود مشهور چون با باده مستی

من مانند چینی‌ها (که در هنرِ تصویرگری و ساختِ بت مشهور بودند) در کارِ بت‌پرستی شهره هستم؛ همان‌گونه که می‌گساری در میانِ مستی معروف است، بت‌پرستیِ من نیز زبان‌زد است.

نکته ادبی: چینی در ادبیات کهن نماد نقاشی و بت‌سازی است.

چنان عشق فسونگر بسته دستم که هم خود بتگرم هم بت پرستم

عشقِ جادوگر آن‌چنان دست و پای مرا در بند کشیده است که خود هم خالقِ این بت‌ها و هم ستایشگرِ آن‌ها هستم.

نکته ادبی: فسونگر به معنای جادوگر و افسون‌کننده است.

جهان یکسر درین کارند مادام همه در بت پرستی خاص تا عام

تمام مردم جهان، از بزرگ و کوچک، همواره در حال بت‌پرستی و پرستشِ ظواهر هستند.

نکته ادبی: مادام در اینجا قید زمان به معنای همیشه است.

گر افسرده ست یا تقلید پیشه تواش صورت پرستی دان همیشه

چه آن کس که روحی افسرده دارد و چه آن که بی‌فکر از دیگران تقلید می‌کند، در واقع درگیرِ پرستشِ صورت و ظاهرِ امور است.

نکته ادبی: صورت‌پرستی به معنای ظاهرگرایی و دوری از معناست.

چو بی عشق است او جسمی ست بیجان چه وردش اهرمن باشد چه یزدان

انسانی که عشق در وجودش نیست، مانند کالبدی بی‌جان است؛ برای چنین کسی تفاوت نمی‌کند که ذکرش نامِ اهریمن باشد یا یزدان، چرا که بدون عشق، عبادتِ او توخالی است.

نکته ادبی: ورد به معنای ذکر و دعایی است که بر زبان جاری می‌شود.

بده ساقی شراب لعل رنگم سراسر بشکن این بتها به سنگم

ای ساقی، آن شرابِ سرخ‌رنگ (عشق) را به من بده تا با قدرتِ حاصل از آن، تمام این بت‌های خیالی را درهم بشکنم.

نکته ادبی: شراب لعل رنگ نماد شوریدگی و عشق عرفانی است.

مگر در عاشقی نامم برآید ز یمن عاشقی کامم برآید

شاید به واسطه‌ی این عاشقی، نامی نیک از من بر جای بماند و به برکتِ عشق، به خواسته‌ی قلبی‌ام دست یابم.

نکته ادبی: نام برآمدن کنایه از شهرت یافتن و کامیاب شدن است.