فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

در صفت مرغزاری که شیرین در آنجا آسایش نموده و گفتگوی او با دایه در ستایش حسن خویش

وحشی بافقی
همایون دشتی و خوش مرغزاری که شیرین را بود آنجا گذاری
مبارک منزلی ، دلکش مکانی که شیرین در وی آساید زمانی
فضایی خوشتر از فردوس باید که آنجا خاطر شیرین گشاید
مهی کش در دل و جان است منزل ز آب و گل کجا بگشایدش دل
گلی کش نالهٔ دلها خوش آید سرود کبک و دراجش نشاید
بتی کش خو به دلهای فکار است کجا میلش به گشت لاله زار است
کسی کش خسرو و فرهاد باید کجا از سرو و بیدش یاد آید
نگار نازنین شیرین مهوش چو زلف خود پریشان و مشوش
تمنای درونی شاد می داشت امید خاطری آزاد می داشت
وزان غافل که تا گیتی به پا بود مکافات جفا کاری جفا بود
دل آزاد و فرهاد آتشین دل روان شاد و خسرو پای در گل
ولی چون لازم خوبی غرور است نکویی علت طبع غیور است
به دل آن درد را همواره می کرد به یاران خوشدلی اظهار می کرد
به ساغر چهره را می کرد گلگون لبش خندان چو ساغر دل پر از خون
بسی ترتیب دادی محفل خوش ولی کو جان شاد و کو دل خوش
به هر جا جشن کردی آن دلارام ولی یکجا دلش نگرفتی آرام
چو میل دل شدی سوی شرابش به اشک آمیختی صهبای تابش
مگر از ضعف دل پرهیز می کرد که صهبا را گلاب آمیز می کرد
به یاد روی خسرو جام خوردی ولی فرهاد را هم نام بردی
چنین صحرا به صحرا دشت در دشت فریب خویشتن می داد و می گشت
ز هر جا می گذشت از بیقراری که با طبعم ندارد سازگاری
همه از ناصبوری های دل بود بهانه تهمتش بر آب و گل بود
به دشتی ناگهان افتاد راهش که از هر گونه گل بود و گیاهش
از او در رشک گلزار ارم بود دو گل در وی به یک مانند کم بود
هوایش معتدل خاکش روان بخش زلالش همچو خاک خضر جان بخش
غزالان وی از سنبل چریده گوزنانش به سنبل آرمیده
شقایق سوختی دایم سپندش که از چشم خسان ناید گزندش
چنان آماده نشو و نما بو کز او هر برگ را چیدی بجا بود
نبستی پرده گر دایم سحابش فسردی از نزاکت آفتابش
ز بس روییده در وی سبزه با هم سحاب از برگ دادی ریشه را نم
ز بس عطر اندر آن خاک و هوابود گرش صحرای چین گفتی خطا بود
به روی سبزه کبکانش به بازی خرام آموز خوبان طرازی
غزالانش به خوبان ختابی نموده راه و رسم دلربایی
ز بس گل کاندرو هر سو شکفته زمینش سر به سر در گل نهفته
کس ار باری از آن صحرا گذشتی خزان در خاطرش دیگر نگشتی
سرشتهٔ نشأه می با هوایش نهفته باغ جنت در فضایش
چو بگذشت اندر آن دشت آن یگانه نماندش بهر بگذشتن بهانه
به پای چشمه ای آن چشمهٔ نوش فرود آمد که تا جامی کند نوش
به ساقی گفت آبی در قدح ریز که اندر سینه دارم آتشی تیز
ز بیتابی ببین در پیچ و تابم فشان بر آتش دل از می آبم
به مطرب گفت قانون طرب ساز به قانونی که بهتر برکش آواز
رهی سرکن که غم از دل رهاند سر و کار دل از غم بگسلاند
به فرمان صنم ساقی صلا گفت خمار آلودگان را مرحبا گفت
می گلرنگ در جام طرب کرد به مستی هوشیاری را ادب کرد
نی مطرب چنان آهنگ برداشت که گفتی دور از شیرین شکر داشت
دماغ از آب می چون شست وشو کرد به دایه از غم دل گفت و گو کرد
که کس چون من نیفتد در پی دل نبازد عمر در سودای باطل
ز کف دل داده و غمخوار گشته پی دل هر طرف آواره گشته
ز شهر و بوم خود محروم مانده به هر ویرانه همچون بوم مانده
دلی دارم که با هرکس به جنگ است بر او پهنای هفت اقلیم تنگ است
ستیزم گر به جانان رای آن کو گریزم گر ز دوران پای آن کو
نه جانان را سر ناکامی من نه دوران در پی بدنامی من
مرا از خویش باشد مشکل خویش که دارم هر چه دارم از دل خویش
جوانی صرف کرده در غم دل شمرده زخم دل را مرهم دل
به نیرنگ کسان از ره فتاده به بوی ره درون چه فتاده
فریبی را طلب کاری شمرده فسونی را وفاداری شمرده
هوس را درپذیرفته به یاری طمع را نام کرده دوستداری
وفا پنداشته مکر و حیل را محبت خوانده افسون و دغل را
عجبتر اینکه با پیمان شکستن به یار تازه عهد تازه بستن
ز شیرین بر زبانش نام هم نیست سزای نامه و پیغام هم نیست
کند خسرو گمان کز زغم شکر دل شیرین بود از غم پر آذر
مرا خود اولا پروای آن نیست وگر باشد تو دانی جای آن نیست
چو خورشید جمالم پرتو آرد به حربایی هزاران خسرو آرد
چو گردد لعل شیرینم شکربار به سر دست شکر بینی مگس وار
به دل رشکی نه از پرویز دارم نه از پیوند شکر نیز دارم
اگر شکر به حکم من به کار است وگر خسرو ز عشق من فکار است
ندیدم چونکه مرد این کمندش به گیسوی شکر کردم به بندش
بلی شایسته شیر است زنجیر کمند و بند شد در خورد نخجیر
چو خسرو عشق را آمد مسخر چه دامش طرهٔ شیرین چه شکر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، بیانگر تضادِ عمیق میانِ جایگاه ظاهری شیرین و آشفتگیِ درونی اوست. شاعر با توصیفِ دقیقِ طبیعتِ بهشت‌گونه و محیط‌های مجلل، قصد دارد بر این نکته تأکید کند که وقتی دلِ انسان گرفتارِ عشق و سرگشتگی است، حتی زیباترین مناظر جهان نیز نمی‌توانند آرامش‌بخش باشند و هیچ‌چیز نمی‌تواند جایِ وصلِ محبوب را بگیرد.

درونمایه اصلی، حکایتِ «خلوتِ پرهیاهوی» یک عاشق است که در ظاهر برایِ کسبِ نشاط، محفل‌های شاد ترتیب می‌دهد و در دشت و دمن به جستجو می‌پردازد، اما در باطن، تنها با یادِ معشوق و دردهایِ فروخورده‌ی خویش زندگی می‌کند. این اشعار، تصویرگرِ زنی است که در عینِ زیبایی و کمال، در حصارِ خاطرات و آرزوهایِ دست‌نیافته‌اش اسیر مانده است.

معنای روان

همایون دشتی و خوش مرغزاری که شیرین را بود آنجا گذاری

دشتی بسیار باصفا و مرغزاری خوش‌منظر وجود داشت که شایسته بود شیرین از آنجا عبور کند.

نکته ادبی: «همایون» به معنای فرخنده و باشکوه است. «مرغزار» ترکیب زیبایی از چمنزار و گل‌زار است.

مبارک منزلی ، دلکش مکانی که شیرین در وی آساید زمانی

منزلگاهی فرخنده و مکانی دل‌فریب بود که شیرین می‌توانست برای مدتی در آنجا بیاساید.

نکته ادبی: «آساید» فعل مضارع از مصدر آسودن است.

فضایی خوشتر از فردوس باید که آنجا خاطر شیرین گشاید

فضایی فراتر از بهشت نیاز بود تا ذهن و خاطرِ آشفته‌ی شیرین در آن باز شود و به آرامش برسد.

نکته ادبی: «خاطر گشودن» کنایه از برطرف شدن اندوه و رسیدن به فراغت بال است.

مهی کش در دل و جان است منزل ز آب و گل کجا بگشایدش دل

او چونان زیبایی است که جایگاهش در دل و جان است؛ پس چگونه ممکن است با دیدنِ گل و گیاه و طبیعتِ مادی، دلش شاد شود؟

نکته ادبی: «مه» استعاره از شیرین است. «آب و گل» کنایه از دنیای مادی و طبیعت است.

گلی کش نالهٔ دلها خوش آید سرود کبک و دراجش نشاید

گلی مانند او که حتی ناله‌اش برای دل‌ها دل‌انگیز است، سرودِ کبک و پرندگان دیگر برایش لذت‌بخش و کافی نیست.

نکته ادبی: «دراج» پرنده‌ای زیباست که آواز خوشی دارد.

بتی کش خو به دلهای فکار است کجا میلش به گشت لاله زار است

بتی (زیبارویی) که عادتش دلبری از دل‌های زخم‌خورده است، چگونه ممکن است به گشت‌وگذار در لاله‌زار میل داشته باشد؟

نکته ادبی: «فکار» به معنای مجروح و آزرده است.

کسی کش خسرو و فرهاد باید کجا از سرو و بیدش یاد آید

کسی که فکر و ذکرش درگیرِ خسرو و فرهاد است، چگونه ممکن است به زیبایی‌های طبیعی مانند سرو و بید توجه کند؟

نکته ادبی: ارجاع به داستان عشقِ مثلثی و سرنوشت‌ساز شخصیت‌های داستان.

نگار نازنین شیرین مهوش چو زلف خود پریشان و مشوش

شیرینِ نگارین و زیبا، مانند زلفِ خودش پریشان و آشفته‌حال بود.

نکته ادبی: «مهوش» یعنی ماه روی، تشبیه بلیغ برای زیبایی شیرین.

تمنای درونی شاد می داشت امید خاطری آزاد می داشت

او در ظاهر آرزوی شاد بودن داشت و امید داشت که خاطرش آزاد و رها شود.

نکته ادبی: «تمنا» در اینجا به معنای میل و خواسته قلبی است.

وزان غافل که تا گیتی به پا بود مکافات جفا کاری جفا بود

او از این نکته غافل بود که تا دنیا برقرار است، نتیجه‌ی ستمکاری، ستم دیدن است.

نکته ادبی: «مکافات» به معنای پاداش عمل و نتیجه‌ی کنش است.

دل آزاد و فرهاد آتشین دل روان شاد و خسرو پای در گل

دلی که آزاد است (شیرین) و دلی که آتشین است (فرهاد)، سرنوشت متفاوتی دارند؛ یکی روانش شاد است و دیگری (خسرو) در بندِ مشکلات گرفتار است.

نکته ادبی: «پای در گل بودن» کنایه از گرفتاری و درماندگی است.

ولی چون لازم خوبی غرور است نکویی علت طبع غیور است

اما چون زیبایی معمولاً با غرور همراه است، این کمال و نیکویی، دلیلِ برانگیخته شدنِ طبعِ غیرتمند و حساس است.

نکته ادبی: «طبع غیور» اشاره به غیرتِ عاشقانه یا حسادتِ درونی دارد.

به دل آن درد را همواره می کرد به یاران خوشدلی اظهار می کرد

او همواره آن دردِ درونی را در دل نگه می‌داشت، اما نزدِ یاران وانمود می‌کرد که خوشحال است.

نکته ادبی: «اظهار کردن» به معنای نمایاندن و آشکار کردن است.

به ساغر چهره را می کرد گلگون لبش خندان چو ساغر دل پر از خون

با جامِ شراب، چهره‌اش را سرخ می‌کرد؛ لبش خندان بود، اما دلش پر از خون و اندوه بود.

نکته ادبی: تضاد میان «لب خندان» و «دل پرخون».

بسی ترتیب دادی محفل خوش ولی کو جان شاد و کو دل خوش

بسیار محفل‌های خوش برپا می‌کرد، اما شادیِ جان و خوشیِ دل کجا بود؟

نکته ادبی: «کو» مخفف کجاست و برای نشان دادن فقدان استفاده شده است.

به هر جا جشن کردی آن دلارام ولی یکجا دلش نگرفتی آرام

آن دلارام در هر کجا جشنی برپا می‌کرد، اما دلش در هیچ‌جا آرام نمی‌گرفت.

نکته ادبی: «دلارام» صفتی برای شیرین است.

چو میل دل شدی سوی شرابش به اشک آمیختی صهبای تابش

وقتی میلِ دلش به سمت شراب می‌رفت، شرابِ گوارا را با اشکِ چشمش می‌آمیخت.

نکته ادبی: «صهبا» از نام‌های شراب در ادبیات کلاسیک است.

مگر از ضعف دل پرهیز می کرد که صهبا را گلاب آمیز می کرد

شاید به خاطر ضعفِ دل بود که پرهیز می‌کرد و شراب را با گلاب رقیق می‌ساخت.

نکته ادبی: اشاره به نازکی و ضعفِ مزاجِ عاشق.

به یاد روی خسرو جام خوردی ولی فرهاد را هم نام بردی

جام را به یادِ رویِ خسرو می‌نوشید، اما نامِ فرهاد را نیز بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: بیانِ تردید و آشفتگی در یادِ دو معشوق.

چنین صحرا به صحرا دشت در دشت فریب خویشتن می داد و می گشت

این‌گونه از دشتی به دشت دیگر می‌رفت و خود را فریب می‌داد و در جستجو بود.

نکته ادبی: تکرار واژگان برای تأکید بر استمرار و بی‌قراری.

ز هر جا می گذشت از بیقراری که با طبعم ندارد سازگاری

از هر جایی که می‌گذشت، به دلیلِ بی‌قراری می‌گفت که این مکان با طبعِ من سازگار نیست.

نکته ادبی: «ناصبوری» به معنای بی‌تابی است.

همه از ناصبوری های دل بود بهانه تهمتش بر آب و گل بود

همه این‌ها از بی‌تابی‌های دل بود و تهمتِ ناسازگاری را به آب و گل (محیط و طبیعت) می‌زد.

نکته ادبی: «آب و گل» نمادِ مادیات و محیط بیرونی است.

به دشتی ناگهان افتاد راهش که از هر گونه گل بود و گیاهش

ناگهان راهش به دشتی افتاد که از هر نوع گل و گیاهی در آن یافت می‌شد.

نکته ادبی: توصیفِ مکان برای ایجاد فضایی آرمانی.

از او در رشک گلزار ارم بود دو گل در وی به یک مانند کم بود

آن‌قدر زیبا بود که باغِ ارم در برابرش احساس شرم می‌کرد؛ انگار دو گلِ همسان در آن یافت نمی‌شد (آن‌قدر متنوع بود).

نکته ادبی: «ارم» نماد باغ بهشتی است.

هوایش معتدل خاکش روان بخش زلالش همچو خاک خضر جان بخش

هوایش معتدل و خاکش حیات‌بخش بود و آبِ زلالش همچون خاکِ خضر، جان‌بخش بود.

نکته ادبی: «خاک خضر» اشاره به اسطوره حیات‌بخش بودنِ قدمگاه خضر نبی.

غزالان وی از سنبل چریده گوزنانش به سنبل آرمیده

غزالانش از سنبل تغذیه می‌کردند و گوزن‌هایش در میان سنبل‌ها استراحت می‌کردند.

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف از آرامشِ طبیعت.

شقایق سوختی دایم سپندش که از چشم خسان ناید گزندش

گلِ شقایق همیشه مانند اسفند دود می‌کرد تا از چشمِ بدخواهان در امان بماند.

نکته ادبی: «سپند» برای دفع چشم‌زخم به کار می‌رود.

چنان آماده نشو و نما بو کز او هر برگ را چیدی بجا بود

طبیعتِ آنجا چنان آماده‌ برای رشد و نمو بود که هر برگی سر جای درست خودش روییده بود.

نکته ادبی: «نشو و نما» کنایه از رویش و رشد گیاهان.

نبستی پرده گر دایم سحابش فسردی از نزاکت آفتابش

اگر ابر بر آن سایه نمی‌انداخت، آفتابِ لطیفش آن گل‌ها را پژمرده می‌کرد.

نکته ادبی: «نزاکت» به معنای ظرافت و لطافت است.

ز بس روییده در وی سبزه با هم سحاب از برگ دادی ریشه را نم

از بس سبزه و گیاه در آنجا روییده بود، ابر نمی‌توانست به ریشه برسد و فقط برگ‌ها را نم‌ناک می‌کرد.

نکته ادبی: اغراق در تراکم پوشش گیاهی.

ز بس عطر اندر آن خاک و هوابود گرش صحرای چین گفتی خطا بود

از بس هوا و خاکِ آنجا معطر بود، اگر کسی آن را صحرای چین (که مهدِ عطر است) می‌نامید، اشتباه نکرده بود.

نکته ادبی: اشاره به خوش‌بویی صحرای چین در ادب کهن.

به روی سبزه کبکانش به بازی خرام آموز خوبان طرازی

کبک‌هایش روی سبزه‌ها مشغول بازی بودند و گویی به خوبانِ طراز، خرامیدن می‌آموختند.

نکته ادبی: «طراز» شهری در ترکستان که به زیباییِ مردمش مشهور بود.

غزالانش به خوبان ختابی نموده راه و رسم دلربایی

آهوهایش نیز همچون دلبران، راه و رسمِ دلربایی را به دیگران نشان می‌دادند.

نکته ادبی: تلفیق صفات انسانی با حیوانات.

ز بس گل کاندرو هر سو شکفته زمینش سر به سر در گل نهفته

از بس گل در آنجا شکفته بود، زمینش کاملاً زیرِ گل‌ها پنهان شده بود.

نکته ادبی: تأکید بر فراوانیِ زیبایی در محیط.

کس ار باری از آن صحرا گذشتی خزان در خاطرش دیگر نگشتی

اگر کسی از آن صحرا می‌گذشت، دیگر فکرِ خزان (پاییز و غم) به سراغش نمی‌آمد.

نکته ادبی: «خزان» نماد پیری و غم است.

سرشتهٔ نشأه می با هوایش نهفته باغ جنت در فضایش

نشاطِ شراب در هوای آنجا سرشته بود و فضایِ آن گویی باغِ بهشت بود.

نکته ادبی: «سرشته» به معنای آمیخته و مخلوط شده.

چو بگذشت اندر آن دشت آن یگانه نماندش بهر بگذشتن بهانه

وقتی آن یگانه (شیرین) به آن دشت رسید، دیگر بهانه‌ای برای رفتن نداشت.

نکته ادبی: اشاره به توقفِ موقتِ شیرین در آن مکان.

به پای چشمه ای آن چشمهٔ نوش فرود آمد که تا جامی کند نوش

کنارِ چشمه‌ای که آبش همچون شرابِ گوارا بود، پیاده شد تا جامی بنوشد.

نکته ادبی: «چشمه نوش» استعاره از آبِ حیات و شرابِ خوش‌گوار.

به ساقی گفت آبی در قدح ریز که اندر سینه دارم آتشی تیز

به ساقی گفت در قدح آب بریز، چرا که در سینه‌ام آتشِ تندی از عشق دارم.

نکته ادبی: تضاد میان «آب» و «آتش» برای نشان دادنِ تلاطمِ درونی.

ز بیتابی ببین در پیچ و تابم فشان بر آتش دل از می آبم

از شدتِ بی‌تابی ببین که در چه پیچ و تابی هستم؛ با این شراب، بر آتشِ دلم آب بپاش.

نکته ادبی: «پیچ و تاب» نمادِ بی‌قراری و اضطراب.

به مطرب گفت قانون طرب ساز به قانونی که بهتر برکش آواز

به نوازنده گفت قانون (ساز) را طوری بنواز که غم را بزداید و به بهترین شکل آوازت را سر دهی.

نکته ادبی: «قانون» نام سازی است کهن.

رهی سرکن که غم از دل رهاند سر و کار دل از غم بگسلاند

آهنگی را آغاز کن که غم را از دل براند و ارتباطِ دل با غم را قطع کند.

نکته ادبی: «گسلاندن» به معنای جدا کردن و بریدن است.

به فرمان صنم ساقی صلا گفت خمار آلودگان را مرحبا گفت

ساقی به فرمانِ معشوقش (شیرین) دعوتِ نوشیدن کرد و به کسانی که خمار بودند، خوش‌آمد گفت.

نکته ادبی: «صنم» استعاره از زیبارو (شیرین).

می گلرنگ در جام طرب کرد به مستی هوشیاری را ادب کرد

شرابِ قرمز را در جامِ شادی ریخت و با مستی، به عقل و هوشیاریِ خود پایان داد (آن را کنار گذاشت).

نکته ادبی: «ادب کردن» کنایه از کنار گذاشتنِ هوشیاری و تن دادن به مستی.

نی مطرب چنان آهنگ برداشت که گفتی دور از شیرین شکر داشت

نوازنده چنان آهنگی نواخت که گویی در دوردست‌ها، از شیرین یاد می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ موسیقی در تداعیِ خاطرات.

دماغ از آب می چون شست وشو کرد به دایه از غم دل گفت و گو کرد

وقتی با نوشیدنِ شراب، غمِ دلش کمی سبک شد، نزدِ دایه از غمِ درونش گفت.

نکته ادبی: «دایه» در داستان‌های منظوم، محرمِ اسرار و مربیِ قهرمان زن است.

که کس چون من نیفتد در پی دل نبازد عمر در سودای باطل

گفت که هیچ‌کس مانند من نباید در پیِ دلبر بیفتد و عمرش را در راهِ عشقی بی‌نتیجه هدر دهد.

نکته ادبی: «سودای باطل» کنایه از عشقِ بیهوده و بی‌سرانجام.

ز کف دل داده و غمخوار گشته پی دل هر طرف آواره گشته

دل را از دست داده‌ام و غمخوارِ آن شده‌ام و برای رسیدن به دل، آواره‌ی هر طرف شده‌ام.

نکته ادبی: «پی دل گشتن» استعاره از جستجوی عشق و محبوب.

ز شهر و بوم خود محروم مانده به هر ویرانه همچون بوم مانده

از شهر و دیارِ خود محروم مانده‌ام و همچون جغدی در هر ویرانه‌ای سرگردانم.

نکته ادبی: «بوم» به معنای جغد است که در خرابه‌ها لانه می‌کند و نمادِ تنهایی و غم است.

دلی دارم که با هرکس به جنگ است بر او پهنای هفت اقلیم تنگ است

دلی دارم که با همه سرِ ناسازگاری دارد و وسعتِ هفت کشور هم برای این دلِ تنگ و گرفته، کافی نیست.

نکته ادبی: «هفت اقلیم» کنایه از تمامِ جهان است.

ستیزم گر به جانان رای آن کو گریزم گر ز دوران پای آن کو

اگر در ستیز و کشمکش با جانان هستم، به انتخاب و خواست خودم است و اگر از دست گردش روزگار می‌گریزم، پای‌بندی به آن نیز ناشی از اراده خودم است.

نکته ادبی: جانان استعاره از معشوق؛ دوران به معنای فلک و سرنوشت است. تضاد میان ستیز و گریز به اختیار انسان اشاره دارد.

نه جانان را سر ناکامی من نه دوران در پی بدنامی من

نه آن معشوق قصد ناکام گذاشتن مرا دارد و نه روزگار در پی بدنام کردن من است؛ رنج‌های من، خودساخته هستند.

نکته ادبی: حذف فعل در مصراع اول و دوم برای ایجاز و تأکید بر استغنای عوامل بیرونی.

مرا از خویش باشد مشکل خویش که دارم هر چه دارم از دل خویش

مشکل من از وجود خودم سرچشمه می‌گیرد، چرا که آنچه در وجود دارم (شادی یا غم)، محصول و دستاورد قلب خود من است.

نکته ادبی: اشاره به اصالتِ درون‌گرایانه در عرفان و ادبیات عاشقانه که منشأ تمام احوالات آدمی را نفس او می‌داند.

جوانی صرف کرده در غم دل شمرده زخم دل را مرهم دل

جوانی خود را در راه غم‌های دلم هدر دادم و حتی به اشتباه، زخم‌های ناشی از دلم را داروی شفابخش (مرهم) پنداشتم.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس (متناقض‌نما) در «زخم را مرهم دانستن» که نشان از غفلت عاشق در تشخیص درد و درمان دارد.

به نیرنگ کسان از ره فتاده به بوی ره درون چه فتاده

به خاطر حیله‌های مردم از مسیر اصلی منحرف شدم و به طمع بوی خوشِ وعده‌های توخالی، به درونِ چاه افتادم.

نکته ادبی: ایهام در واژه «بوی» که می‌تواند به معنای رایحه و نیز به معنای امید و طمع باشد.

فریبی را طلب کاری شمرده فسونی را وفاداری شمرده

به دنبال فریبی بودم و آن را طلب کردم، و افسون و نیرنگ را به اشتباه نشانه‌ای از وفاداری شمردم.

نکته ادبی: تضاد مفهومی میان فریب و وفا که نشان‌دهنده خطای دیدِ عاشق در دوران بی‌تجربگی است.

هوس را درپذیرفته به یاری طمع را نام کرده دوستداری

هوس‌های زودگذر را به عنوان یار و همراه پذیرفتم و به طمع‌ورزی خود، نامِ عشق و دوست‌داری دادم.

نکته ادبی: واژگان «هوس» و «طمع» در برابر «یاری» و «دوست‌داری» قرار گرفته‌اند تا تضاد میان واقعیت و پندار را نشان دهند.

وفا پنداشته مکر و حیل را محبت خوانده افسون و دغل را

مکر و حیله‌های دیگران را وفاداری پنداشتم و افسون و دغلیِ آن‌ها را به نام محبت تفسیر کردم.

نکته ادبی: استفاده از مترادف‌های مکر و دغل برای تأکید بر فریبندگیِ ظاهریِ آن زمان.

عجبتر اینکه با پیمان شکستن به یار تازه عهد تازه بستن

عجیب‌تر از همه این است که با پیمان‌شکنی، به‌راحتی با یاری جدید، عهدی تازه می‌بندند.

نکته ادبی: انتقاد از ناپایداری در عهد و پیمان که در ادبیات غنایی مذموم است.

ز شیرین بر زبانش نام هم نیست سزای نامه و پیغام هم نیست

او حتی نامی از شیرین بر زبان نمی‌آورد و اصلاً شایستگی این را ندارد که نامه یا پیامی برای من بفرستد.

نکته ادبی: استفاده از «شیرین» به عنوان نام شخصیت و ایهام به صفتِ شیرینی، که در اینجا با نفیِ شایستگیِ خسرو همراه شده است.

کند خسرو گمان کز زغم شکر دل شیرین بود از غم پر آذر

خسرو با خود تصور می‌کند که به خاطر غمِ دوری، دلِ شیرین پر از آتش سوزان است.

نکته ادبی: «پر آذر بودن» کنایه از سوختن و گداختن از عشق است.

مرا خود اولا پروای آن نیست وگر باشد تو دانی جای آن نیست

من اصلاً توجهی به آن موضوع ندارم و حتی اگر هم بخواهم توجه کنم، می‌دانی که وقت و جایگاهِ آن نیست.

نکته ادبی: تأکید بر استغنای شخصیت اصلی در برابر تصورات خامِ رقیب.

چو خورشید جمالم پرتو آرد به حربایی هزاران خسرو آرد

زمانی که چهره خورشیدگونه من پرتو افشانی کند، هزاران خسرو را مانند پروانه به گرد خود جمع می‌کند.

نکته ادبی: «حربا» در متون کهن به حشره‌ای گفته می‌شد که به نور جذب می‌شود (مانند پروانه). استعاره از زیبایی خیره‌کننده.

چو گردد لعل شیرینم شکربار به سر دست شکر بینی مگس وار

هرگاه لعلِ شیرینِ من (لب‌هایم) شکربار شود، می‌بینی که همچون مگس‌ها، خواستاران بسیاری بر آن گرد می‌آیند.

نکته ادبی: تشبیه رقیبان به مگس که نشان‌دهنده نگاه تحقیرآمیز گوینده به خواستارانِ متعدد است.

به دل رشکی نه از پرویز دارم نه از پیوند شکر نیز دارم

من در دلم نه حسادتی نسبت به پرویز (خسرو) دارم و نه از پیوند او با شکر، رنجیده خاطرم.

نکته ادبی: پرویز لقب خسرو است؛ نام شکر نیز به عنوان رقیب ذکر شده است.

اگر شکر به حکم من به کار است وگر خسرو ز عشق من فکار است

اگر شکر به میل من رفتار می‌کند و اگر خسرو به خاطر عشقِ من مجروح و درمانده است، به خواست من است.

نکته ادبی: فکار به معنای مجروح و دل‌خسته است. شاعر در اینجا خود را مسلط بر وضعیت می‌داند.

ندیدم چونکه مرد این کمندش به گیسوی شکر کردم به بندش

از آنجا که او را شایسته این کمند عشق ندیدم، او را با گیسوی شکر (یا زنجیری ساده) به بند کشیدم.

نکته ادبی: ایهام در «کمند» و «بند» که به معنای دام عشق و زنجیرِ اسارت است.

بلی شایسته شیر است زنجیر کمند و بند شد در خورد نخجیر

بسیار شایسته است که شیر در زنجیر باشد؛ دام و بند برای شکار (نخجیر) مناسب است.

نکته ادبی: «نخجیر» به معنای شکار است؛ تشبیه خسرو به شیر که در دام افتاده است.

چو خسرو عشق را آمد مسخر چه دامش طرهٔ شیرین چه شکر

چون خسرو اسیر عشق شد، دیگر فرقی نمی‌کند که در دام گیسوی شیرین افتاده باشد یا در بندِ شکر.

نکته ادبی: جمع‌بندی نهایی که نشان‌دهنده بی‌اهمیت بودنِ نوعِ دام برای کسی است که ذاتاً در بندِ عشق گرفتار شده است.