فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

گفتار اندر گفت و شنید غلامان شیرین با فرهاد و بردن او را به نزد شیرین مه جبین

وحشی بافقی
حریص گنج بنای گهر سنج بگفت این کار ممکن نیست بی گنج
بباید گنجی از گوهر گشادن گره از سیم و قفل از زر گشادن
بود بر زر مدار کار عالم به زر آسان شود دشوار عالم
اگر خواهی هنر را سخت بازو زر بی سنگ باید در ترازو
به خلق و لطف خاطرها شود رام زر و سیم است دام، آن دانهٔ دام
دو چیز آمد کمند هوشمندان کز آن بندند پای ارجمندان
یکی جودی که بی منت دهد کام یکی خلقی که بی نفرت زند گام
برو گر زین دو در ذاتت یکی نیست که در دستت کمند زیرکی نیست
بگفتندش که ما صنعت شناسیم هنر را پایهٔ قیمت شناسیم
تو صنعت کن که زر خود بی شمار است به پیش ما هنر را اعتباراست
هنر کمیاب باشد زر بسی هست هنر چیزیست کان با کم کسی هست
هر آن جوهر که نایابست کانش چو پیدا شد بود نرخ گرانش
به زر نرخ هنر هست از هنر دور چه نیکو گفت آن استاد مشهور
هر آن صنعت که برسنجی به مالی بهای گوهری باشد سفالی
به گنج سیم و زر بنواختندش به شغل خویش راضی ساختندش
به تعریف و به تحسین و به تعظیم به انعام و به احسان زر و سیم
به مرد تیشه سنج سخت بازو چو زر کردند گوهر در ترازو
ز کار کارفرمایان بر آشفت گره بر گوشهٔ ابرو زد و گفت
مگر از بهر زر ما کار سنجیم ز میل طبع خود زینسان به رنجیم
چه مایه زر که ما بر باد دادیم از آن روزی که بازو بر گشادیم
به ذوق کارفرما کار سازیم ز مزد کارفرما بی نیازیم
بلی گفتید در پیشانی مرد نوشته حالت پنهانی مرد
برای صورت باطن نمایی چنین آیینه ای باشد خدایی
ز گنج آسوده باشد آن هنر سنج که پنهانش به هر بازوست سد گنج
تهی دستی خروشد از غم قوت که او را نیست بازو بند یاقوت
به ناخن تنگدستی گو بکن کان که الماسش نباشد در نگین دان
ترا دانیم محتاجی به زر نیست که سد گنجت به پای یک هنر نیست
به ذوق کارفرما پیش نه پای که خیزد ذوق کار از کارفرما
اگر تو کارفرما را بدانی چو نقش سنگ در کارش بمانی
بگفت این کارفرما خود کدام است که درهر نسبتی کارش تمام است
بگفتندش که آن شیرین مشهور کزو پرویز را شوریست در شور
ز نام او قیاس کار او کن حلاوت سنجی گفتار او کن
نه تنها دیده جاسوس جمال است که راه گوش هم راه خیال است
به کامش درنشست آن نام چون نوش چنان کش تلخکامی شد فراموش
از آن نامش که جنبش در زبان بود اثر در حل و عقد استخوان بود
از آن جنبش که در ارکان فتادش تزلزل در بنای جان فتادش
از آن نامش به جان میلی درآمد چه میلی کز درش سیلی درآمد
از آن سیلش که در رفت از ره گوش نگون شد سقف و طاق خانهٔ هوش
به استادی ره آن سیل می بست دل خود را گذر بر میل می بست
بگفت آنگه بدین شغلم فتد رای که افتد چشم من بر کارفرمای
بگفتندش چنین باشد بلی خیز بس است این نازهای صنعت آمیز
گرت حسن هنر پرناز دارد که یارد تا از آنت باز دارد
ز حسن آنجا که باشد نسبتی عام بود نازی، چنین شد رسم ایام
ولی این ناز هر جا درنگیرد بود کس کش به کاهی بر نگیرد
سخی را پرده زینسان می گشادند غرض از پرده بیرون می نهادند
عبارت با کنایت یار می شد به نکته مدعا اظهار می شد
از آن تخمی که می کردند در گل وفا می رستش از جان، مهر از دل
چنانش مهر غالب شد در آن کام که ره می خواست طی سازد به یک گام
هوای دل چو گردد رغبت انگیز ز جان فریاد برخیزد که هان خیز
تقاضای دل امید پرورد تن از جان طاق سازد جان ز تن فرد
هوس را در گریبان اخگر افتاد صبوری را خسک در بستر افتاد
دلی پر آرزو، جانی هوا خواه سراپای وجود آمادهٔ راه
به ایشان گفت اگر رفتن ضرور است توقف از صلاح کار دور است
کسی کش عزم را بی حزم شد پیش چو محبوسان بود در خانهٔ خویش
به زندان گر رود از باغ و بستان درنگ بوستان بند است زندان
چو دیدندش به رفتن استواری در آن ناسازگاری سازگاری
ستودندش به تعریف و به تحسین به ظاهر از خود و پنهان ز شیرین
طلب را کفش پیش پا نهادند غرض را رخت در صحرا نهادند
جهانیدند بر صحرا ز انبوه عنان دادند بر هنجار آن کوه
به ذوق خویش هر یک نکته پیوند سخن را بر مذاق خود ز سد بند
عمل پیوند عشق تازه آغاز نهان از یک به یک در پوزش راز
از این پرسیدی آداب بساطش وزان ترتیب اسباب نشاطش
که در بزمش بساط آرایی از کیست بساطش را نشاط افزایی از کیست
مذاقش را چه زهر است و چه تریاک هوس سوز است طبعش یا هوسناک
دلش سخت است یا نرم است چونست عتابش بیش یا لطفش فزونست
غروری خواهدش بودن به ناچار که اسباب غرورش هست بسیار
بگوییدم که رخش بی نیازی کجا تازد کجا آرد به بازی
بگفتندش که آری پر غرور است ولی جایی که استغنا ضرور است
تغافلهای او با تاجداران تواضعهای او با خاکساران
کس ار مسکین بود مسکین نوازست و گر نه پای استغنا دراز است
سحاب رحمت است و سخت باران ولی بر کشتزار عجز کاران
از آن ابری که گردد قطره انگیز کند از رشحهٔ خود سبزه نوخیز
چو آید وقت آن کان سبزهٔ تر رسد جایی کز آن دهقان خورد بر
فرو بارد چنان محکم تگرگی که نی شاخش بجا ماند نه برگی
چنان ابری که گر بر خشک خاری نم خود را دهد گاهی گذاری
چنان نشوی دهد دربار آن خار که نخلی گردد و آرد رطب بار
وفا تخمی ست رسته از گل او فراموشی نمی داند دل او
دلی دارد که گر موری شود ریش به سد عذرش فرستد مرهم خویش
به یک ایما بیابد یک جهان راز به یک دیدن بگوید سد چنان باز
ز شوخیها که مخصوص جوانیست تو گویی عاشق مرکب دوانیست
به خاصان بر نشسته صبح تا شام ندارد هیچ جا یک ذره آرام
ازین جانب دواند تیر در شست شود ز آنسوی مرغ کشته در دست
یکی چابک عنانش زیر زین است که نی بر آسمان، نی بر زمین است
هر آن جنبش که بر خاطر گذشته بدان میزان عنان انداز گشته
رود بر راه موی پر خم و پیچ که پیچ و خم نجنبد زان شدن هیچ
گرش افتد به چشم مور رفتار نگردد ور از آن رفتن خبردار
بتازد آنقدر روزیش کان راه نپوید ابلق گردون به یک ماه
همان در رقص باشد زیر رانش اگر تازد جهان اندر جهانش
برقصد چون نرقصد آری آری که دارد آنچنان چابک سواری
سواری چون سوار لعب دانی سواری خود سر و چابک عنانی
چو خسرو گر چو خسرو سد هزارند چو او ره سر کند دنباله دارند
بتازد از کناره در میانه به بالا برده دست و تازیانه
ز شوخی در پی این یک دواند به بازی بر سر آن یک جهاند
کنون هر جا که هست اندر سواری ست شکار انداز کبک کوهساری ست
بگفتا وه چه خوش باشد که ناگاه سمندش را گذار افتد بر این راه
بگفتندش که راهی نیست بسیار از اینجا تا به آن دامان کهسار
عجب نبود که آید از پی گشت که نزدیک است آن صحرا به این دشت
یکی سدگشت شوق و اضطرابش ز دل یکباره طاقت رفت و تابش
هجوم آورد رغبتهای جانی سراپا دیده شد در دیده بانی
نه یک دیدن همه دستش نظر گاه نشانده سد نگه در هر گذرگاه
بلی چون آرزو در دل نهد گام نظر گردد مجاور در ره کام
به وسواس گمان آرزومند به راه آرزو سالی شود بند
اساسی دارد این امید دیدار که نتوان کندنش کاهی ز دیوار
اگر سد تیشهٔ حرمان شود تیز نگردد گرد این بی جنبش آمیز
نفرساید بنای استوارش نسازد کهنه طول انتظارش
خوش است امید و امید خوش انجام که در ریزد به یکبار از در و بام
خوشا امید اگر آید فرادست خوشا بخت کسی کاین دولتش هست
تک و پوی نظر از حد گذشته در آن صحرا نگاهش پهن گشته

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

حریص گنج بنای گهر سنج بگفت این کار ممکن نیست بی گنج

آن کس که حریصِ گنج و ثروت است و هنر را با معیارِ پول می‌سنجد، گفت که این کار بدونِ هزینه کردنِ پول ممکن نیست.

نکته ادبی: بنای گهر سنج استعاره از استادکارِ سنگ‌تراش است.

بباید گنجی از گوهر گشادن گره از سیم و قفل از زر گشادن

باید از ثروت هزینه کرد و گره‌هایِ کار را با طلا و نقره باز کرد.

نکته ادبی: سیم و زر کنایه از ثروت و پول است.

بود بر زر مدار کار عالم به زر آسان شود دشوار عالم

چرخِ گردونِ عالم بر مدارِ پول می‌گردد و با پول، کارهایِ دشوار، آسان می‌شود.

نکته ادبی: زر در اینجا نماد قدرتِ مالی در پیشبرد امور دنیوی است.

اگر خواهی هنر را سخت بازو زر بی سنگ باید در ترازو

اگر می‌خواهی هنرت خریدار داشته باشد و بازویِ تو در کار قوی شود، باید زر و پولِ فراوان خرج کنی.

نکته ادبی: زر بی سنگ (زرِ بسیار) کنایه از ثروت کلان است.

به خلق و لطف خاطرها شود رام زر و سیم است دام، آن دانهٔ دام

با اخلاقِ نیکو و مهربانی می‌توان دل‌ها را به دست آورد؛ زر و سیم، دامی است که وسوسه ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: دام و دانه از تمثیلاتِ صید و شکار است.

دو چیز آمد کمند هوشمندان کز آن بندند پای ارجمندان

دو چیز هست که بزرگان و خردمندان را به بند می‌کشد و آن‌ها را گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: کمند هوشمندان کنایه از عواملِ گرفتاری و وابستگی است.

یکی جودی که بی منت دهد کام یکی خلقی که بی نفرت زند گام

یکی بخششِ بی‌منت، و دیگری اخلاقِ نیکو که بدونِ خشم و نفرت رفتار می‌کند.

نکته ادبی: جود و خلق، دو صفتِ متعالیِ انسانی است.

برو گر زین دو در ذاتت یکی نیست که در دستت کمند زیرکی نیست

اگر این دو صفت (بخشش و خوش‌خلقی) در وجودِ تو نیست، پس ابزارِ واقعی برایِ زیرکی و مدیریت را در اختیار نداری.

نکته ادبی: کمند زیرکی کنایه از تدبیر و هوشِ اجتماعی است.

بگفتندش که ما صنعت شناسیم هنر را پایهٔ قیمت شناسیم

به او گفتند که ما هنر و صنعتِ تو را می‌شناسیم و ارزشِ آن را می‌دانیم.

نکته ادبی: صنعت به معنایِ هنر و مهارتِ فنی است.

تو صنعت کن که زر خود بی شمار است به پیش ما هنر را اعتباراست

تو فقط هنرنمایی کن که پول و ثروتِ ما بی‌شمار است؛ نزدِ ما هنر بسیار معتبر است.

نکته ادبی: اعتبار به معنای ارج و ارزش است.

هنر کمیاب باشد زر بسی هست هنر چیزیست کان با کم کسی هست

هنر کمیاب و ارزشمند است و ثروت فراوان، هنر چیزی است که در نزدِ افرادِ کمی یافت می‌شود.

نکته ادبی: کمیاب بودنِ هنر دلیل بر ارزشمندیِ ذاتیِ آن است.

هر آن جوهر که نایابست کانش چو پیدا شد بود نرخ گرانش

هر گوهری که معدنش نایاب باشد، چون پیدا شود قیمتِ بسیار بالایی خواهد داشت.

نکته ادبی: کانش (معدنش) اشاره به منشأ و خاستگاهِ هنر دارد.

به زر نرخ هنر هست از هنر دور چه نیکو گفت آن استاد مشهور

سنجیدنِ ارزشِ هنر با پول، از حقیقتِ هنر دور است؛ چه نیکو گفت آن استادِ بزرگ.

نکته ادبی: نرخِ هنر از هنر دور است یعنی ارزشِ مادی با ارزشِ معنوی متفاوت است.

هر آن صنعت که برسنجی به مالی بهای گوهری باشد سفالی

هر هنری را که بخواهی با پول بسنجی، مثل این است که ارزشِ گوهر را با سفال مقایسه کنی.

نکته ادبی: گوهری و سفالی تضاد بین ارزشِ واقعی و ظاهری است.

به گنج سیم و زر بنواختندش به شغل خویش راضی ساختندش

او را با گنج و ثروتِ فراوان تشویق کردند تا به کارِ خود راضی شود.

نکته ادبی: بنواختن در اینجا به معنایِ تحسین کردن و پاداش دادن است.

به تعریف و به تحسین و به تعظیم به انعام و به احسان زر و سیم

با ستایش و احترام و بخشیدنِ طلا و نقره، او را تکریم کردند.

نکته ادبی: انعام و احسان به معنایِ پاداش و بخشش است.

به مرد تیشه سنج سخت بازو چو زر کردند گوهر در ترازو

به آن مردِ کارگرِ سخت‌کوش، با دادنِ زر و ثروت، پاداش دادند.

نکته ادبی: تیشه سنج کنایه از سنگ‌تراش است.

ز کار کارفرمایان بر آشفت گره بر گوشهٔ ابرو زد و گفت

از کارِ کارفرمایان ناراحت شد، اخمی کرد و گفت:

نکته ادبی: گره بر ابرو زدن کنایه از نارضایتی و خشم است.

مگر از بهر زر ما کار سنجیم ز میل طبع خود زینسان به رنجیم

آیا ما فقط برایِ پول کار می‌کنیم؟ ما از اینکه بخواهیم برایِ امیالِ خودمان به این رنج بیفتیم، ناراحتیم.

نکته ادبی: رنج کشیدن در اینجا حاصلِ کار کردنِ اجباری و مادی است.

چه مایه زر که ما بر باد دادیم از آن روزی که بازو بر گشادیم

ما از روزی که شروع به کار کردیم، چقدر ثروت را نادیده گرفتیم و از دست دادیم.

نکته ادبی: بر باد دادن در اینجا به معنایِ نادیده گرفتنِ مادیات است.

به ذوق کارفرما کار سازیم ز مزد کارفرما بی نیازیم

ما به ذوق و سلیقه کارفرما کار انجام می‌دهیم و به مزد و پاداشِ او نیازی نداریم.

نکته ادبی: بی نیاز بودن از مزد، نشان‌دهنده یِ آزادگیِ هنرمند است.

بلی گفتید در پیشانی مرد نوشته حالت پنهانی مرد

گفتند راست گفتی که در چهره‌یِ مرد، حالاتِ درونی و پنهانیِ او نمایان است.

نکته ادبی: پیشانیِ مرد کنایه از آیینه یِ درون و چهره‌خوانی است.

برای صورت باطن نمایی چنین آیینه ای باشد خدایی

این چهره، آیینه‌ای الهی برایِ نشان دادنِ آن چیزی است که در باطنِ تو می‌گذرد.

نکته ادبی: صورتِ باطن‌نما تمثیل از روانِ آدمی است.

ز گنج آسوده باشد آن هنر سنج که پنهانش به هر بازوست سد گنج

آن هنرمندی از ثروت بی‌نیاز است که در هر بازویش صد گنجِ هنر پنهان دارد.

نکته ادبی: گنج در اینجا نمادِ استعداد و قدرتِ هنری است.

تهی دستی خروشد از غم قوت که او را نیست بازو بند یاقوت

فقیر از غمِ نان فریاد می‌زند، چون قدرت و هنری ندارد که از آن استفاده کند.

نکته ادبی: بازوبندِ یاقوت کنایه از قدرت و توانمندی است.

به ناخن تنگدستی گو بکن کان که الماسش نباشد در نگین دان

به فردِ تهیدست بگو که با ناخنِ خود کوه را بکند (کنایه از سعی و تلاش)، چرا که الماسِ هنر در وجودش نیست.

نکته ادبی: کندنِ کوه اشاره به داستانِ فرهاد است.

ترا دانیم محتاجی به زر نیست که سد گنجت به پای یک هنر نیست

ما می‌دانیم که تو به پول نیاز نداری، زیرا صد گنجِ دنیا به پایِ یک هنرِ تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: هنر در اینجا به معنایِ کمالِ انسانی و فنی است.

به ذوق کارفرما پیش نه پای که خیزد ذوق کار از کارفرما

با ذوق و میلِ کارفرما کار را شروع کن، چرا که انگیزه و ذوقِ کار از همان کارفرما سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: ارتباطِ عاطفی میانِ کارفرما و هنرمند در این بیت مطرح است.

اگر تو کارفرما را بدانی چو نقش سنگ در کارش بمانی

اگر بدانی کارفرما کیست، همچون نقشِ رویِ سنگ در کارش محو و ثابت خواهی ماند.

نکته ادبی: نقشِ سنگ کنایه از ماندگاری و تأثیرِ عمیق است.

بگفت این کارفرما خود کدام است که درهر نسبتی کارش تمام است

هنرمند پرسید: این کارفرما کیست که در هر کاری، حضورش کمالِ آن کار است؟

نکته ادبی: تمام بودنِ کار نشانه یِ برتریِ کارفرماست.

بگفتندش که آن شیرین مشهور کزو پرویز را شوریست در شور

به او گفتند آن کسی که نامش شیرین است و حتی خسرو پرویز از شنیدنِ نامش شور و حال دارد.

نکته ادبی: شیرین اسمی خاص و نمادِ معشوق است.

ز نام او قیاس کار او کن حلاوت سنجی گفتار او کن

از نامش، بزرگیِ کارش را قیاس کن و حلاوت و شیرینیِ گفتارش را بسنج.

نکته ادبی: حلاوتِ گفتار کنایه از زیبایی و تأثیرگذاریِ کلامِ معشوق است.

نه تنها دیده جاسوس جمال است که راه گوش هم راه خیال است

فقط چشم نیست که به دنبالِ زیبایی می‌گردد، بلکه گوش نیز راهی برایِ ورودِ خیال و عشق به درونِ انسان است.

نکته ادبی: گوش راهِ خیال است اشاره به تأثیرِ کلام و خبر بر روح دارد.

به کامش درنشست آن نام چون نوش چنان کش تلخکامی شد فراموش

آن نامِ شیرین به جانش نشست و چنان تأثیری گذاشت که تمامِ تلخی‌هایش فراموش شد.

نکته ادبی: نام چون نوش کنایه از آرامش‌بخش بودنِ نامِ معشوق است.

از آن نامش که جنبش در زبان بود اثر در حل و عقد استخوان بود

از آن نامی که بر زبان جاری شد، لرزه‌ای به استخوان‌هایش افتاد.

نکته ادبی: حل و عقد کنایه از قدرتِ تصمیم‌گیری است.

از آن جنبش که در ارکان فتادش تزلزل در بنای جان فتادش

از آن لرزشی که در وجودش ایجاد شد، بنایِ جانش متزلزل گشت.

نکته ادبی: ارکان کنایه از اجزایِ وجودیِ انسان است.

از آن نامش به جان میلی درآمد چه میلی کز درش سیلی درآمد

از آن نام، میلی عجیب در جانش ایجاد شد؛ میلی که چون سیل، همه چیز را با خود برد.

نکته ادبی: سیلِ از در درآمدن استعاره از هجومِ ناگهانیِ عشق است.

از آن سیلش که در رفت از ره گوش نگون شد سقف و طاق خانهٔ هوش

از آن سیلِ عشقی که از راهِ گوش وارد شد، عقل و هوشش را ویران کرد.

نکته ادبی: سقف و طاقِ خانهٔ هوش استعاره از تعادلِ عقلی است.

به استادی ره آن سیل می بست دل خود را گذر بر میل می بست

استادانه سعی می‌کرد جلویِ آن سیل را بگیرد، اما دلش را به آن میلِ شدید سپرده بود.

نکته ادبی: بستنِ راهِ سیل کنایه از تلاش برایِ خویشتن‌داری است.

بگفت آنگه بدین شغلم فتد رای که افتد چشم من بر کارفرمای

گفت حال که چنین است، تنها زمانی این کار را انجام می‌دهم که کارفرما را از نزدیک ببینم.

نکته ادبی: دیدارِ کارفرما هدفِ نهاییِ هنرمند می‌شود.

بگفتندش چنین باشد بلی خیز بس است این نازهای صنعت آمیز

گفتند اگر چنین است، برخیز؛ این ناز و کرشمه‌هایِ هنرمندانه دیگر کافی است.

نکته ادبی: نازِ صنعت‌آمیز کنایه از غرورِ هنری است.

گرت حسن هنر پرناز دارد که یارد تا از آنت باز دارد

اگر هنرت باعثِ این ناز و تکبر شده، چه کسی می‌تواند تو را از آن باز دارد؟

نکته ادبی: حسنِ هنر دلیلِ نازِ هنرمند است.

ز حسن آنجا که باشد نسبتی عام بود نازی، چنین شد رسم ایام

هر جا که کمالی وجود دارد، ناز و کرشمه نیز هست؛ این رسمِ روزگار است.

نکته ادبی: رسمِ ایام کنایه از سنتِ رایجِ زمانه است.

ولی این ناز هر جا درنگیرد بود کس کش به کاهی بر نگیرد

اما این ناز هر جا خریدار ندارد، مگر اینکه کسی باشد که این ناز را به جان بخرد.

نکته ادبی: کاهی بر نگرفتن کنایه از بی‌اعتنایی است.

سخی را پرده زینسان می گشادند غرض از پرده بیرون می نهادند

آن‌ها داشتند پرده از رویِ سخاوتِ هنرمند برمی‌داشتند و هدفِ اصلی را آشکار می‌کردند.

نکته ادبی: پرده گشادن کنایه از آشکار کردنِ راز است.

عبارت با کنایت یار می شد به نکته مدعا اظهار می شد

سخن گفتن با کنایه همراه شده بود تا مقصود را به لطافت بیان کنند.

نکته ادبی: کنایه و عبارت روشِ ادبی برایِ بیانِ غیرمستقیم است.

از آن تخمی که می کردند در گل وفا می رستش از جان، مهر از دل

از آن سخنانی که در جانِ او کاشتند، وفاداری و عشق در وجودش رویید.

نکته ادبی: تخم در گل کاشتن تمثیل از تأثیرگذاریِ کلام است.

چنانش مهر غالب شد در آن کام که ره می خواست طی سازد به یک گام

چنان مهرِ معشوق بر او غالب شد که می‌خواست تمامِ مسیر را با یک گام طی کند.

نکته ادبی: طی کردنِ ره به یک گام کنایه از سرعت و اشتیاقِ شدید است.

هوای دل چو گردد رغبت انگیز ز جان فریاد برخیزد که هان خیز

وقتی هوایِ دل رغبت‌انگیز می‌شود، جان فریاد می‌زند که برخیز و حرکت کن.

نکته ادبی: هوایِ دل استعاره از اشتیاقِ درونی است.

تقاضای دل امید پرورد تن از جان طاق سازد جان ز تن فرد

تقاضایِ دل امید را پرورش می‌دهد و تن را از جان جدا می‌سازد تا عاشق به هدف برسد.

نکته ادبی: طاق ساختن تن از جان کنایه از ازخودبی‌خود شدن است.

هوس را در گریبان اخگر افتاد صبوری را خسک در بستر افتاد

اشتیاق و هوس در دلشان آتشی افروخت و صبر و شکیبایی، همچون گیاهی خاردار در بسترِ آرامششان رویید و خواب را بر آنان حرام کرد.

نکته ادبی: خسک: گیاهی خاردار که استعاره از رنج و ناآرامی است.

دلی پر آرزو، جانی هوا خواه سراپای وجود آمادهٔ راه

دلهایی پر از آرزو و جانهایی که تشنه و خواهانِ حرکت بودند و تمام وجودشان برای آغاز سفر آماده بود.

نکته ادبی: هواخواه: به معنای متمایل به چیزی و مشتاق است.

به ایشان گفت اگر رفتن ضرور است توقف از صلاح کار دور است

به آنان گفت اگر رفتن ضروری است، پس درنگ کردن از عقل و مصلحت به دور است.

نکته ادبی: ضرور: به معنای ناگزیر و واجب.

کسی کش عزم را بی حزم شد پیش چو محبوسان بود در خانهٔ خویش

کسی که تصمیمش را بدون دوراندیشی و تدبیر بگیرد، گویی مانند زندانی‌ای در خانه خودش حبس شده است.

نکته ادبی: حزم: به معنای احتیاط و دوراندیشی است که تقابل آن با عزم، معنای بیت را کامل می‌کند.

به زندان گر رود از باغ و بستان درنگ بوستان بند است زندان

اگر کسی در میان باغ و بوستان باشد اما حق حرکت نداشته باشد، آن باغ برای او حکم زندان را دارد.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن اینکه محیط بدون آزادی، زندان است.

چو دیدندش به رفتن استواری در آن ناسازگاری سازگاری

چون دیدند او برای رفتن مصمم و استوار است، در آن شرایط ناسازگار، با او همراه و هم‌نوا شدند.

نکته ادبی: سازگاری: به معنای موافقت و همراهی در اینجا به کار رفته است.

ستودندش به تعریف و به تحسین به ظاهر از خود و پنهان ز شیرین

او را با ستایش و تعریف تحسین کردند، اما این تعریف در ظاهر برای خودش بود و در باطن برای شیرین (محبوب) انجام می‌شد.

نکته ادبی: شیرین: نام خاص شخصیت محبوب داستان.

طلب را کفش پیش پا نهادند غرض را رخت در صحرا نهادند

برای طلب کردن و رسیدن به هدف، حرکت را آغاز کردند و بار سفر را برای دستیابی به مقصود به صحرا کشیدند.

نکته ادبی: کفش پیش پا نهادن: کنایه از آغاز کردنِ حرکت.

جهانیدند بر صحرا ز انبوه عنان دادند بر هنجار آن کوه

انبوه جمعیت را به سوی صحرا روانه کردند و زمام اسبان را بر اساس شیوه و مسیر آن کوه رها کردند.

نکته ادبی: هنجار: راه و روش یا مسیر معین.

به ذوق خویش هر یک نکته پیوند سخن را بر مذاق خود ز سد بند

هر کس با ذوق و سلیقه خود، نکته‌ای را پیوند می‌داد و سخن را طبق میل و سلیقه خود تغییر می‌داد.

نکته ادبی: مذاق: به معنای سلیقه و ذائقه.

عمل پیوند عشق تازه آغاز نهان از یک به یک در پوزش راز

عملِ پیوندِ عشق دوباره آغاز شد و هر کس پنهانی در حال پوزش و رازگویی بود.

نکته ادبی: راز: به معنای نیاز و درخواست در ادبیات کلاسیک زیاد استفاده شده است.

از این پرسیدی آداب بساطش وزان ترتیب اسباب نشاطش

از این یک نفر، آداب بزم و نشست و برخاستِ او را می‌پرسیدند و از دیگری، ترتیبِ وسایل شادی و سرگرمیِ او را جویا می‌شدند.

نکته ادبی: بساط: تجهیزات و لوازم مربوط به مجلس و نشستن.

که در بزمش بساط آرایی از کیست بساطش را نشاط افزایی از کیست

می‌پرسیدند که در مجلس او، چه کسی بساط را پهن می‌کند و چه کسی مسئولِ افزودنِ شادی و نشاط در مجلس اوست.

نکته ادبی: بساط‌آرایی: کنایه از تدارک و شکوه مجلس.

مذاقش را چه زهر است و چه تریاک هوس سوز است طبعش یا هوسناک

می‌پرسیدند سلیقه او چگونه است؛ آیا سمی کشنده است یا پادزهر؟ آیا طبع او هوس‌سوز است یا خودش اهل هوس است؟

نکته ادبی: تریاک: در متون کهن به معنای پادزهر و داروی شفابخش است.

دلش سخت است یا نرم است چونست عتابش بیش یا لطفش فزونست

آیا دلش سخت و بی‌رحم است یا نرم و مهربان؟ آیا خشم او بیشتر است یا لطف و مهربانی‌اش؟

نکته ادبی: عتاب: خشم و سرزنش.

غروری خواهدش بودن به ناچار که اسباب غرورش هست بسیار

ناچار باید غروری داشته باشد، زیرا اسباب و دلایلِ غرور در او بسیار است.

نکته ادبی: به ناچار: اجتناب‌ناپذیر.

بگوییدم که رخش بی نیازی کجا تازد کجا آرد به بازی

به من بگویید آن اسبِ بی‌نیازی‌اش، کجا می‌تازد و کجا به بازی و تفریح می‌پردازد.

نکته ادبی: رخش بی نیازی: استعاره از جایگاه بلند و مقام محبوب.

بگفتندش که آری پر غرور است ولی جایی که استغنا ضرور است

به او گفتند که او قطعاً پر غرور است، اما در جاهایی که بی‌نیازی لازم است، چنین می‌کند.

نکته ادبی: استغنا: بی‌نیازی و مناعت طبع.

تغافلهای او با تاجداران تواضعهای او با خاکساران

او با پادشاهان تغافل (خود را به بی‌خبری زدن) می‌کند و با افتادگان و خاکساران، متواضع و فروتن است.

نکته ادبی: تغافل: خود را به غفلت زدن برای تحقیر یا بزرگداشت.

کس ار مسکین بود مسکین نوازست و گر نه پای استغنا دراز است

اگر کسی مسکین باشد، او مسکین‌نواز است، وگرنه در برابر دیگران، پای استغنا و بی‌نیازی‌اش بسیار دراز است.

نکته ادبی: پای استغنا دراز است: کنایه از بلندمرتبگی و عدم نیاز.

سحاب رحمت است و سخت باران ولی بر کشتزار عجز کاران

او همانند ابرِ رحمت است که سخت می‌بارد، اما بارش او فقط بر کشتزارِ کسانی است که ناتوان و نیازمندند.

نکته ادبی: سحاب رحمت: استعاره از بخشندگی محبوب.

از آن ابری که گردد قطره انگیز کند از رشحهٔ خود سبزه نوخیز

از آن ابری که قطره‌افشان است، از هر قطره‌اش سبزه و گیاهی نوخیز می‌روید.

نکته ادبی: رشحه: قطره و تراوش.

چو آید وقت آن کان سبزهٔ تر رسد جایی کز آن دهقان خورد بر

وقتی زمانِ آن سبزه تازه می‌رسد، به جایی می‌رسد که دهقان از آن محصول و بهره می‌گیرد.

نکته ادبی: دهقان: در اینجا به معنای کشاورز است.

فرو بارد چنان محکم تگرگی که نی شاخش بجا ماند نه برگی

اما گاهی چنان تگرگ محکمی می‌بارد که نه شاخه‌ای بر درخت می‌ماند و نه برگی.

نکته ادبی: تضاد بین رحمتِ باران و غضبِ تگرگ، برای نشان دادن اقتدار محبوب.

چنان ابری که گر بر خشک خاری نم خود را دهد گاهی گذاری

او چنان ابری است که اگر گاهی از کنارِ خشک‌خاری عبور کند، نمِ خود را به آن می‌بخشد.

نکته ادبی: خشک‌خار: استعاره از افراد ناچیز.

چنان نشوی دهد دربار آن خار که نخلی گردد و آرد رطب بار

چنان رشدی به آن خار می‌دهد که تبدیل به درختی بارور می‌شود و میوه می‌دهد.

نکته ادبی: رطب: خرمای تازه که نماد میوه شیرین و ارزشمند است.

وفا تخمی ست رسته از گل او فراموشی نمی داند دل او

وفاداری گلی است که از وجود او رسته است و دل او معنای فراموشی را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: تخمی ست رسته از گل او: کنایه از اینکه وفا در نهاد اوست.

دلی دارد که گر موری شود ریش به سد عذرش فرستد مرهم خویش

دلی دارد که اگر مورچه‌ای آسیب ببیند، با صد عذرخواهی، مرهم خود را برایش می‌فرستد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن اوج مهربانی.

به یک ایما بیابد یک جهان راز به یک دیدن بگوید سد چنان باز

با یک اشاره، جهانی از راز را در می‌یابد و با یک نگاه، صدها سخن ناگفته را پاسخ می‌دهد.

نکته ادبی: ایما: اشاره چشم و ابرو.

ز شوخیها که مخصوص جوانیست تو گویی عاشق مرکب دوانیست

از آن شوخی‌هایی که مخصوص جوانی است، گویی او عاشقِ اسب‌دوانی است.

نکته ادبی: مرکب دوانی: اسب‌تازی و سرعت عمل.

به خاصان بر نشسته صبح تا شام ندارد هیچ جا یک ذره آرام

از صبح تا شام در میان یاران خاص است و هیچ جا یک لحظه آرام و قرار ندارد.

نکته ادبی: خاصان: نزدیکان و یاران برگزیده.

ازین جانب دواند تیر در شست شود ز آنسوی مرغ کشته در دست

از این سمت تیر را در کمان می‌گذارد و از آن سو، مرغِ کشته شده در دست اوست (اشاره به سرعت و مهارت تیراندازی).

نکته ادبی: تیر در شست: شست در اینجا اشاره به قبضه کمان یا جایگاه قرار گرفتن تیر است.

یکی چابک عنانش زیر زین است که نی بر آسمان، نی بر زمین است

اسبی چابک زیر زین دارد که گویی نه بر آسمان است و نه بر زمین (به دلیل سرعت زیاد).

نکته ادبی: استعاره از سرعت و سبکی اسب.

هر آن جنبش که بر خاطر گذشته بدان میزان عنان انداز گشته

هر جنبش و فکری که به خاطرش می‌گذشت، اسبش دقیقاً به همان میزان حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: هماهنگی میان اراده سوار و حرکت مرکب.

رود بر راه موی پر خم و پیچ که پیچ و خم نجنبد زان شدن هیچ

از راهی پر پیچ و خم عبور می‌کند که حتی یک پیچشِ کوچک هم در حرکت او تأثیر نمی‌گذارد.

نکته ادبی: موی پر خم و پیچ: استعاره از مسیر باریک و دشوار.

گرش افتد به چشم مور رفتار نگردد ور از آن رفتن خبردار

اگر نگاهش به رفتنِ مورچه‌ای بیفتد، اسبش از آن حرکتِ مورچه خبردار نمی‌شود (به دلیل تسلط بر اسب).

نکته ادبی: تأکید بر کنترل دقیق اسب.

بتازد آنقدر روزیش کان راه نپوید ابلق گردون به یک ماه

در یک روز چنان مسافتی را طی می‌کند که اسبِ گردون (خورشید یا فلک) در یک ماه هم آن را طی نمی‌کند.

نکته ادبی: اَبْلَقِ گردون: استعاره از خورشید یا اسبِ آسمان که سریع می‌چرخد.

همان در رقص باشد زیر رانش اگر تازد جهان اندر جهانش

همان اسب همچنان در رقص و جنبش است، حتی اگر جهان در جهان طی کند.

نکته ادبی: رقص: استعاره از حرکت موزون و چابک اسب.

برقصد چون نرقصد آری آری که دارد آنچنان چابک سواری

چرا نرقصد؟ بله، حق دارد که برقصد، چون چنین سوار چابکی بر پشت دارد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه هنر سوار باعث حرکت اسب است.

سواری چون سوار لعب دانی سواری خود سر و چابک عنانی

سوارکاری که همچون بازی‌دهنده عروسک‌ها ماهر است؛ سواری که سرکش است و عنان‌گسیخته می‌تازد.

نکته ادبی: لعب‌دانی: کسی که بازی‌ها و کارهای شگفت انجام می‌دهد.

چو خسرو گر چو خسرو سد هزارند چو او ره سر کند دنباله دارند

اگر صد هزار نفر مانند خسرو (پادشاه) باشند، وقتی او راه می‌افتد، همه به دنبال او می‌روند.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه رهبری و برتری شخصیت.

بتازد از کناره در میانه به بالا برده دست و تازیانه

از کناره به سمت میانه میدان می‌تازد، در حالی که دست و تازیانه‌اش را بالا گرفته است.

نکته ادبی: توصیفِ بصری و حماسی از سوارکار.

ز شوخی در پی این یک دواند به بازی بر سر آن یک جهاند

از سرِ شوخی و بازی، اسبش را به دنبالِ این یکی می‌دواند و بر سرِ آن یکی می‌جهاند.

نکته ادبی: بازی: به معنای مهارت در اسب‌دوانی.

کنون هر جا که هست اندر سواری ست شکار انداز کبک کوهساری ست

اکنون هر جا که هست در حال سواری است و در پی شکارِ کبک‌های کوهسار است.

نکته ادبی: شکارانداز: صفتِ سوارکارِ ماهر.

بگفتا وه چه خوش باشد که ناگاه سمندش را گذار افتد بر این راه

گفت: وه چه خوب می‌شود اگر ناگهان اسبش به این راه گذر کند.

نکته ادبی: سمند: اسب زردرنگ؛ در شعر کلاسیک معمولاً به معنای مطلق اسب است.

بگفتندش که راهی نیست بسیار از اینجا تا به آن دامان کهسار

به او گفتند که از اینجا تا آن دامنه کوه راه زیادی نیست.

نکته ادبی: کوهسار: دامنه کوه.

عجب نبود که آید از پی گشت که نزدیک است آن صحرا به این دشت

تعجبی ندارد که برای گشت و گذار بیاید، چون این صحرا به آن دشت نزدیک است.

نکته ادبی: گشت: به معنای گردش و سیاحت.

یکی سدگشت شوق و اضطرابش ز دل یکباره طاقت رفت و تابش

ناگهان صد گونه شوق و اضطراب در دلش پدید آمد و تاب و توان از دلش رفت.

نکته ادبی: سدگشت: صدگونه یا صد برابر.

هجوم آورد رغبتهای جانی سراپا دیده شد در دیده بانی

هجومِ اشتیاق‌های جانانه به سویش آمد و تمام وجودش چشم شد تا در حال دیده‌بانی باشد.

نکته ادبی: سراپا دیده شدن: کنایه از غرق در انتظار و نگاه شدن.

نه یک دیدن همه دستش نظر گاه نشانده سد نگه در هر گذرگاه

فقط یک نگاه کافی نبود؛ همه وجودش به چشم تبدیل شد و در هر گذرگاهی صدها نگاه قرار داد تا او را ببیند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن شدتِ انتظار و اشتیاق دیدار.

بلی چون آرزو در دل نهد گام نظر گردد مجاور در ره کام

هنگامی که آرزو و اشتیاق گام در دل آدمی می‌نهد، دیدگانِ او نیز تنها به آن آرزو دوخته می‌شود و تمام تمرکز او بر رسیدن به آن هدف متمرکز می‌گردد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به آرزو که به مانند انسان گام برمی‌دارد.

به وسواس گمان آرزومند به راه آرزو سالی شود بند

فردِ آرزومند در میانِ وسوسه‌ها و تردیدها، چنان گرفتار می‌شود که ممکن است سال‌ها در این مسیر سرگردان و پابند باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ کُندکننده و بازدارندهِ گمانِ منفی بر روندِ پویاییِ آرزو.

اساسی دارد این امید دیدار که نتوان کندنش کاهی ز دیوار

امید به وصال و دیدار، ریشه و اساسی چنان محکم در دل دارد که هیچ نیرویی نمی‌تواند آن را از جا برکند، همچون پر کاهی که به دیواری محکم چسبیده باشد و جدا کردنش ناممکن است.

نکته ادبی: تشبیه استدلالی برای نشان دادنِ استحکامِ امید.

اگر سد تیشهٔ حرمان شود تیز نگردد گرد این بی جنبش آمیز

حتی اگر تیشه تیزِ ناامیدی و محرومیت به سوی این امید حمله‌ور شود، باز هم نمی‌تواند به این بنایِ مستحکمِ درونی که از حرکت و جنبش باز ایستاده، آسیبی برساند.

نکته ادبی: «بی‌جنبش آمیز» کنایه از استواری و ثباتِ راسخِ امید است که در برابر ضرباتِ تیشه، تکان نمی‌خورد.

نفرساید بنای استوارش نسازد کهنه طول انتظارش

این بنای امید به قدری استوار است که فرسوده نمی‌شود و گذشتِ طولانیِ زمان و انتظارِ دراز، آن را کهنه و بی‌اثر نمی‌سازد.

نکته ادبی: نفی فرسایش در برابرِ گذشتِ زمان، نشانگرِ تازگیِ دائمیِ امید است.

خوش است امید و امید خوش انجام که در ریزد به یکبار از در و بام

امید داشتن بسیار دلپذیر است و امیدی که فرجامی خوش داشته باشد، زیباتر؛ گویی که نعمت و خیر از در و دیوار به سوی انسان سرازیر می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از فراوانیِ نعمت و گشایشِ کار.

خوشا امید اگر آید فرادست خوشا بخت کسی کاین دولتش هست

چه خوش است آن لحظه‌ای که امید به دست می‌آید؛ خوشا به حالِ کسی که بخت با او یار است و به این دولت و سعادت رسیده است.

نکته ادبی: لحنِ تحسین‌آمیز نسبت به کامیابی در آرزوها.

تک و پوی نظر از حد گذشته در آن صحرا نگاهش پهن گشته

تلاش و جست‌وجویِ نگاهِ انسان، از حد و مرزِ معمولی فراتر رفته و در آن دشتِ وسیعِ آرزو، نگاهش با گستردگی و آزادی پرسه می‌زند.

نکته ادبی: «صحرا» استعاره از گستره‌ی وسیعِ آرزوهایِ انسان است که نگاه در آن جولان می‌دهد.