فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

حکایت

وحشی بافقی
زلیخا را چو پیری ناتوان کرد گلش را دست فرسود خزان کرد
ز چشمش روشنایی برد ایام نهادش پلکها بر هم چو بادام
کمان بشکستش ابروی کماندار خدنگ انداز غمزه رفتش از کار
لبش را خشک شد سرچشمهٔ نوش بکلی نوشخندش شد فراموش
در آن پیری که سد غم حاصلش بود همان اندوه یوسف در دلش بود
دلش با عشق یوسف داشت پیوند به یوسف بود از هر چیز خرسند
سر مویی ز عشق او نمی کاست بجز یوسف نمی جست و نمی خواست
کمال عشق در وی کارکر شد نهال آرزویش بارور شد
بر او نو گشت ایام جوانی مهیا کرد دور زندگانی
به مزد آن که داد بندگی داد دوباره عشق او را زندگی داد
اگرمی بایدت عمر دوباره مکن پیوند عمر از عشق پاره
ز هر جا حسن بیرون می نهد پای رخی از عشق هست آنجا زمین سای
نیازی هست هر جا هست نازی نباشد ناز اگر نبود نیازی
نگاهی باید از مجنون در آغاز که آید چشم لیلی بر سر ناز
ایاز ار جلوه ای ندهد به بازار نیابد همچو محمودی خریدار
میان حسن و عشق افتاد این شور ز ما غیر نگاهی ناید از دور
نه عذرا آگهی دارد نه وامق که می گردند چوم معشوق و عاشق
زلیخا خفته و یوسف نهفته نه نام و نی نشان هم شنفته
ز بیرون آگهی نه وز درون سوی به هم ناز و نیاز اندر تک وپوی
نیاز وناز را رایت به عیوق نه عاشق زان هنوز آگه نه معشوق
ز راه نسبت هر روح با روح دری از آشنایی هست مفتوح
از این در کان به روی هر دو باز است ره آمد شد ناز و نیاز است
میان آن دو دل کاین در بود باز بود در راه دایم قاصد راز
اگر عالم همه گردند همدست گمان این مبرکاین در توان بست
بود هرجا دری از خشت و از گل برآوردن توان الا در دل
تنی سهل است کردن از تنی دور دل از دل دور کردن نیست مقدور
در آن قربی که باشد قرب جانی خلل چون افکند بعد مکانی
تن از تن دور باشد هست مقدور بلا باشد که باشد جان ز جان دور
غرض گر آشناییهای جانست چه غم گر سد بیابان در میانست
که مجنون خواه در حی ، خواه در دشت به جولانگاه لیلی می کند گشت
نهانی صحبت جانها به جانها عجب مهریست محکم بر دهانها
خوش آن صحبت که آنجا بار تن نیست نگهبان را مجال دم زدن نیست
تو دایم در میان راز می باش پس دیوار گو غماز می باش
در آن صحبت که جان دردسر آرد که باشد دیگری تا دم برآرد
به شهوت قرب تن با تن ضرور است میان عشق و شهوت راه دور است
به شهوت قرب جسمانی ست ناچار ندارد عشق با این کارها کار
ز بعد ظاهری خسرو زند جوش که خواهد دست با شیرین در آغوش
چو پاک است از غرضها طبع فرهاد ز قرب و بعد کی می آیدش یاد
ز شیرین نیست حاصل کام پرویز از آن پوید به بازار شکر تیز
ندارد کوهکن کامی ، که ناکام به کوی دیگرش باید زدی گام
به شغل سد هوس خسرو گرفتار به حکم حسن شیرین کی کند کار
بباید جست بیکاری چو فرهاد که بتوانش پی کاری فرستاد
نهد حسن از پی کار دلی پای که بتواند شد او را کارفرمای
رود خوبی شیرین عشق گویان نشان خانهٔ فرهاد جویان
بدان کش کار فرمایی بود کار سراغ کارکن امریست ناچار
نیاید کارها بی کارکن راست اگر چه عمده سعی کارفرماست
درین خرم اساس دیر بنیاد به چیزی خاطر هر کس بود شاد
بود هر دل به ذوق خاص در بند ز مشغولی به شغل خاص خرسند
برون از نسبت هر اشتراکی سرشته هر گلی از آب و خاکی
از آن گل شاخ امیدی دمیده به نشو خاص ازان گل سر کشیده
به نوعی گشته هر شاخی برومند یکی را زهر دربار و یکی قند
مذاق هرکس از شاخی برد بهر یکی را قند قسمت شد یکی زهر
ولی آنکس که با تلخی کند خوی نسازد یک جهان زهرش ترش روی
کسی کز قند باشد چاشنی یاب ز اندک تلخیی گردد عنان تاب
ترش رویش کند یک تلخ بادام شکر جوید کز آن شیرین کند کام
چو خسرو را به زهر آلوده شد قند ز زهر چشم شیرین شکر خند
نمودش تلخ آن زهر پر از نوش که دادش عشوهٔ ماه قصب پوش
اگر چه بود شهد زهر مانند به جانش یک جهان تلخی پراکند
چنان آزرده گشتش طبع نازک که عاجز گشت نازش در تدارک
بشد با گریه های خنده آلود لبش پر زهر و زهرش شکر اندود
دلش پر شکوه، جانش پرشکایت ولی خود دیر پروا در حکایت
درون پرجوش و دل با سینه در جنگ سوی بازار شکر کرد آهنگ
مزاج شاه نازک بود بسیار ندارد طبع نازک تاب آزار
بود نازک دو طبع اندر زمانه که جویند از پی رنجش بهانه
یکی طبع شهان و شهریاران یکی از گلرخان و گلعذاران
ز طبع زود رنج پادشاهان مپرس از من ، بپرس از دادخواهان
ز خوی دیر صلح فتنه سازان بپرس از من ، مپرس از بی نیازان
کسی زین هر دو گر خود بهره مند است که داند خشم و ناز او که چند است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به توصیف گذر زمان و تأثیر فرسایشی آن بر جسم می‌پردازد؛ زلیخا که نماد عشقِ پایدار است، در پیری و ناتوانی جسمانی نیز همچنان شعله‌ی عشق یوسف را در جانِ خود فروزان نگاه می‌دارد. این سروده، سیر تحول از عشقِ وابسته به جسم به سوی عشقِ جانانه و روحانی را ترسیم می‌کند که در آن، دوریِ مکانی معنایی ندارد و زمان نیز نمی‌تواند آن پیوند قلبی را تضعیف کند.

شاعر با بهره‌گیری از نمونه‌های داستانیِ کلاسیک مانند لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد، مرز میان شهوت و عشقِ حقیقی را تبیین می‌کند. از نگاه او، عشق پیوندی پنهان و ناگسستنی میان جان‌هاست که فراتر از قیود مادی عمل می‌کند. در این ساحت، همواره جریانی از ناز و نیاز میان دو روح برقرار است که حتی فراتر از خودآگاهی عاشقان، آنان را به یکدیگر متصل نگاه می‌دارد.

معنای روان

زلیخا را چو پیری ناتوان کرد گلش را دست فرسود خزان کرد

با گذر زمان، زلیخا پیر و ناتوان شد و طراوت و شادابی چهره‌اش به مانند گلی که در پاییز دستخوش زوال می‌شود، پژمرد.

نکته ادبی: گل کنایه از زیبایی و جوانی است.

ز چشمش روشنایی برد ایام نهادش پلکها بر هم چو بادام

روزگار بینایی چشم‌های او را گرفت و پلک‌هایش بر اثر پیری و ناتوانی، سنگین و روی هم افتاده شد.

نکته ادبی: تشبیه پلک‌ها به بادام کنایه از سنگینی و خمودگی پلک‌ها در اثر کهولت سن است.

کمان بشکستش ابروی کماندار خدنگ انداز غمزه رفتش از کار

ابروانِ کمان‌شکلش شکست و از کار افتاد و چشمانش که پیش‌تر با نگاه و غمزه، همچون تیر، جان‌ها را هدف می‌گرفت، دیگر توانِ آن کار را نداشت.

نکته ادبی: کمان‌دار و خدنگ‌انداز استعاره از چشمان و ابروانی است که مانند سلاح عمل می‌کنند.

لبش را خشک شد سرچشمهٔ نوش بکلی نوشخندش شد فراموش

لب‌هایش شادابی و رطوبتِ خود را از دست داد و سرچشمه‌ی خنده‌های دلبرانه‌اش به کلی خشک شد و خندیدن را از یاد برد.

نکته ادبی: نوشخند به معنای خنده‌ی شیرین و دلبرانه است.

در آن پیری که سد غم حاصلش بود همان اندوه یوسف در دلش بود

در آن دوران پیری که صدها غم و اندوهِ حاصل از روزگار همراهش بود، تنها یک غم در دلش زنده ماند و آن عشق به یوسف بود.

نکته ادبی: حاصل به معنای نتیجه و بارِ غم است.

دلش با عشق یوسف داشت پیوند به یوسف بود از هر چیز خرسند

دلِ او همچنان با عشقِ یوسف پیوند داشت و از میان تمامِ لذت‌های دنیا، تنها یاد یوسف او را خشنود می‌کرد.

نکته ادبی: خرسند به معنای راضی و خوشحال است.

سر مویی ز عشق او نمی کاست بجز یوسف نمی جست و نمی خواست

به اندازه‌ی سرِ مویی از شدت عشق او کم نشد و جز یوسف، هیچ‌کس را نمی‌جست و نمی‌خواست.

نکته ادبی: سر مویی کنایه از کوچک‌ترین مقدار ممکن است.

کمال عشق در وی کارکر شد نهال آرزویش بارور شد

عشق در وجود او به کمال رسید و به نتیجه‌ی مطلوب خود دست یافت و نهالِ آرزویش به ثمر نشست.

نکته ادبی: بارور شدن کنایه از رسیدن به نتیجه و میوه دادن است.

بر او نو گشت ایام جوانی مهیا کرد دور زندگانی

گویی دوران جوانی برای او دوباره زنده شد و روزگار دوباره شرایط تازه‌ای برای زندگی او فراهم کرد.

نکته ادبی: نو گشتن ایام استعاره از بازگشت شور و نشاط روحی است.

به مزد آن که داد بندگی داد دوباره عشق او را زندگی داد

به پاداشِ آن بندگی و اخلاصی که در راهِ عشق داشت، دوباره عشق به او حیاتی تازه بخشید.

نکته ادبی: مزد به معنای پاداش و عوضِ کار است.

اگرمی بایدت عمر دوباره مکن پیوند عمر از عشق پاره

اگر به دنبال عمری دوباره و جاودانه هستی، پیوندِ قلبیِ خود را از عشق جدا نکن.

نکته ادبی: پاره کردن پیوند استعاره از قطع کردنِ رابطه قلبی است.

ز هر جا حسن بیرون می نهد پای رخی از عشق هست آنجا زمین سای

هر کجا زیبایی حضور دارد، عشقی نیز وجود دارد که در برابر آن، خاضع و مشتاق است.

نکته ادبی: زمین سای کنایه از سجده کردن و خضوع در برابر زیبایی است.

نیازی هست هر جا هست نازی نباشد ناز اگر نبود نیازی

هر کجا که نیازی (اشتیاق) باشد، ناز (کرشمه‌ی محبوب) نیز هست؛ اساساً بدون وجود نیاز، نازی شکل نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تقابل نیاز و ناز از مفاهیم کلیدی ادبیات غنایی است.

نگاهی باید از مجنون در آغاز که آید چشم لیلی بر سر ناز

برای اینکه چشمِ لیلی به ناز و کرشمه بیفتد، ابتدا باید نگاهِ عاشقانه‌ی مجنون آغاز شود.

نکته ادبی: این بیت بر تقدمِ عشقِ عاشق بر نازِ معشوق تأکید دارد.

ایاز ار جلوه ای ندهد به بازار نیابد همچو محمودی خریدار

اگر ایاز (به عنوان معشوق یا جلوه‌گر) خود را به بازار (میدانِ عرضه‌ی عشق) نیاورد، خریداری مانند محمود برایش پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به افسانه محمود و ایاز؛ استعاره از لزوم بروزِ جلوه‌ی محبوب.

میان حسن و عشق افتاد این شور ز ما غیر نگاهی ناید از دور

این شور و هیاهو میان حسن و عشق برپاست و ما آدمیان از دور تنها نظاره‌گرِ این ماجرا هستیم.

نکته ادبی: شاعر معتقد است عشق فرایندِ مستقلی است که فراتر از اراده ماست.

نه عذرا آگهی دارد نه وامق که می گردند چوم معشوق و عاشق

نه عذرا آگاه است و نه وامق می‌داند که چگونه به ناخودآگاه، نقشِ عاشق و معشوق را بازی می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عاشقانه کلاسیک به عنوان نماد.

زلیخا خفته و یوسف نهفته نه نام و نی نشان هم شنفته

زلیخا خوابیده و یوسف در جای دوری پنهان است؛ نه نامی از هم شنیده‌اند و نه نشانی از هم دارند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌خبری فیزیکی دو عاشق از یکدیگر.

ز بیرون آگهی نه وز درون سوی به هم ناز و نیاز اندر تک وپوی

در ظاهر از هم بی‌خبرند، اما در باطن، میانِ ناز و نیازِ آنان، جریانی پویا و پرشتاب برقرار است.

نکته ادبی: تک و پوی کنایه از تلاش و جنب‌وجوش است.

نیاز وناز را رایت به عیوق نه عاشق زان هنوز آگه نه معشوق

رایت و پرچمِ ناز و نیاز تا بالاترین افلاک برافراشته است، در حالی که نه عاشق و نه معشوق هنوز از حقیقتِ آن آگاه نیستند.

نکته ادبی: عیوق نام ستاره‌ای در آسمان است؛ کنایه از بلندای بی‌نهایت.

ز راه نسبت هر روح با روح دری از آشنایی هست مفتوح

از راهِ نسبت‌های روحی و معنوی، دری از آشنایی میان هر دو روح گشوده است.

نکته ادبی: مفتوح به معنای باز است.

از این در کان به روی هر دو باز است ره آمد شد ناز و نیاز است

این دری که میان دو جان باز است، راهِ رفت‌وآمدِ ناز و نیاز است.

نکته ادبی: آشنایی در اینجا به معنای پیوندِ قلبی است.

میان آن دو دل کاین در بود باز بود در راه دایم قاصد راز

میان دو دلی که این درِ معنوی میانشان باز است، همیشه قاصدِ راز در حرکت است.

نکته ادبی: قاصد راز استعاره از پیام‌های قلبی است.

اگر عالم همه گردند همدست گمان این مبرکاین در توان بست

اگر تمام عالمیان دست به دست هم دهند، گمان مکن که بتوانند این درِ پیوندِ قلبی را ببندند.

نکته ادبی: تاکید بر ناگسستنی بودن پیوند جان‌ها.

بود هرجا دری از خشت و از گل برآوردن توان الا در دل

هر دری که از خشت و گل ساخته شده باشد، قابل بستن است، مگر درِ دل که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را ببندد.

نکته ادبی: تضاد میان درب‌های مادی و درِ دل.

تنی سهل است کردن از تنی دور دل از دل دور کردن نیست مقدور

دور کردنِ دو بدن از یکدیگر کار آسانی است، اما دور کردنِ دو دل از هم ممکن نیست.

نکته ادبی: تأکید بر برتری پیوندِ روحی بر فیزیکی.

در آن قربی که باشد قرب جانی خلل چون افکند بعد مکانی

وقتی دوری و نزدیکی بر اساسِ جان باشد، فاصله‌ی جغرافیایی چه خللی می‌تواند در آن ایجاد کند؟

نکته ادبی: قرب جانی یعنی نزدیکیِ روحانی.

تن از تن دور باشد هست مقدور بلا باشد که باشد جان ز جان دور

اینکه بدن از بدن دور باشد، ممکن است؛ اما فاجعه آن است که جان از جان دور باشد.

نکته ادبی: بلا به معنای مصیبت و سختی است.

غرض گر آشناییهای جانست چه غم گر سد بیابان در میانست

اگر هدف، آشناییِ جان‌ها باشد، چه غمی دارد که صد بیابان فاصله میان دو عاشق باشد؟

نکته ادبی: غرض به معنای مقصود و نیت است.

که مجنون خواه در حی ، خواه در دشت به جولانگاه لیلی می کند گشت

مجنون چه در شهر باشد و چه در بیابان، همیشه در جولانگاهِ خیالِ لیلی سیر می‌کند.

نکته ادبی: حی به معنای محله و سکونتگاه است.

نهانی صحبت جانها به جانها عجب مهریست محکم بر دهانها

صحبت و گفتگوی پنهانیِ جان‌ها با یکدیگر، شگفت‌انگیز است؛ مهری بر دهان‌ها زده شده که از بیانِ آن ناتوانند.

نکته ادبی: سکوتِ عاشقانه استعاره از بیانی است که در کلام نمی‌گنجد.

خوش آن صحبت که آنجا بار تن نیست نگهبان را مجال دم زدن نیست

چه خوش صحبت و مجلسی است که در آن حضورِ جسمانی نیست و نگهبانی برای کنترلِ دم زدن وجود ندارد.

نکته ادبی: بارِ تن کنایه از سنگینی و محدودیت‌های جسم است.

تو دایم در میان راز می باش پس دیوار گو غماز می باش

تو همیشه در عالمِ راز و نیاز غرق باش، بگذار دیگران پشتِ دیوارِ غفلت، بدگویی یا غمازی کنند.

نکته ادبی: غماز به معنای سخن‌چین و عیب‌جو است.

در آن صحبت که جان دردسر آرد که باشد دیگری تا دم برآرد

در مجلسی که روح از شدتِ کمال، دچار دردسر (بی‌تابی) می‌شود، حضورِ دیگری که بخواهد حرفی بزند یا نفسی بکشد، معنا ندارد.

نکته ادبی: اشاره به خلوتِ عارفانه و عاشقانه.

به شهوت قرب تن با تن ضرور است میان عشق و شهوت راه دور است

در شهوت، نزدیکیِ جسم با جسم ضروری است، اما راهِ عشق با راهِ شهوت بسیار متفاوت است.

نکته ادبی: تضاد میان قربِ جسمانی (شهوت) و عشقِ معنوی.

به شهوت قرب جسمانی ست ناچار ندارد عشق با این کارها کار

شهوت ناچار به نزدیکیِ جسمانی است، اما عشق با این کارها و ابزارهای جسمانی کاری ندارد.

نکته ادبی: ناچار به معنای ناگزیر و محتوم است.

ز بعد ظاهری خسرو زند جوش که خواهد دست با شیرین در آغوش

خسرو در پیِ نزدیکیِ ظاهری و در آغوش گرفتنِ شیرین است، چون تشنه‌ی کام‌جوییِ جسمانی است.

نکته ادبی: اشاره به داستان خسرو و شیرین به عنوان نمادِ عشقِ زمینی/جسمانی.

چو پاک است از غرضها طبع فرهاد ز قرب و بعد کی می آیدش یاد

چون طبعِ فرهاد از غرض‌های مادی پاک است، او اصلاً به نزدیکی و دوریِ فیزیکی فکر نمی‌کند.

نکته ادبی: طبع به معنای ذات و سرشت است.

ز شیرین نیست حاصل کام پرویز از آن پوید به بازار شکر تیز

پرویز (خسرو) از شیرین به دنبال کام‌جویی است و به همین دلیل برای رسیدن به آن، با شتاب به بازارِ دنیا می‌دود.

نکته ادبی: شکر تیز استعاره از کام‌جوییِ تند و زودگذر است.

ندارد کوهکن کامی ، که ناکام به کوی دیگرش باید زدی گام

کوهکن (فرهاد) به دنبال کام‌جوییِ جسمانی نیست، و اگر به مقصودِ خود نرسد، به جای دیگری می‌رود (و دست از عشق نمی‌شوید).

نکته ادبی: کوهکن لقبِ فرهاد است.

به شغل سد هوس خسرو گرفتار به حکم حسن شیرین کی کند کار

خسرو چنان درگیرِ هوس‌های گوناگون است که چگونه می‌تواند به دستورِ حسنِ شیرین عمل کند؟

نکته ادبی: شغل در اینجا به معنای کار و دل‌مشغولی است.

بباید جست بیکاری چو فرهاد که بتوانش پی کاری فرستاد

باید کسی را مانند فرهادِ بیکار جستجو کرد که بتوان او را به کاری بزرگ (عاشقانه) گماشت.

نکته ادبی: بیکاری در اینجا به معنای فراغت از هوس‌های دنیوی است.

نهد حسن از پی کار دلی پای که بتواند شد او را کارفرمای

زیبایی و حسن، به دنبالِ دلی می‌گردد که بی‌مشغله باشد تا بتواند او را به خدمتِ خود درآورد.

نکته ادبی: کارفرما استعاره از معشوق و حسن است.

رود خوبی شیرین عشق گویان نشان خانهٔ فرهاد جویان

خوبی و زیباییِ شیرین، عاشقانه به دنبالِ نشانِ خانه‌ی فرهاد می‌گردد.

نکته ادبی: عشق‌گویان کنایه از سرگشتگی و جستجوگری است.

بدان کش کار فرمایی بود کار سراغ کارکن امریست ناچار

کسی که کارفرمایِ عشق است، ناچار باید به دنبالِ کسی باشد که کارِ عشق را انجام دهد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه دوسویه میان معشوق (کارفرما) و عاشق (کارکن).

نیاید کارها بی کارکن راست اگر چه عمده سعی کارفرماست

کارها بدونِ عامل و مجری پیش نمی‌رود، اگرچه تلاشِ اصلی از آنِ کارفرماست.

نکته ادبی: اشاره به نقش مکملِ عاشق و معشوق.

درین خرم اساس دیر بنیاد به چیزی خاطر هر کس بود شاد

در این دنیای پرماجرا، خاطرِ هر کسی به چیزی خوش است.

نکته ادبی: دیر بنیاد استعاره از دنیاست.

بود هر دل به ذوق خاص در بند ز مشغولی به شغل خاص خرسند

هر دلی به ذوق و سلیقه‌ی خاصی دلبسته است و از مشغول بودن به آن کارِ خاص، راضی و خشنود است.

نکته ادبی: در بند بودن کنایه از دلبستگی و گرفتاری است.

برون از نسبت هر اشتراکی سرشته هر گلی از آب و خاکی

صرف‌نظر از هرگونه شباهت، هر انسانی از خمیرمایه‌ای منحصر‌به‌فرد سرشته شده است.

نکته ادبی: اشتراک در اینجا به معنای هم‌گونی و شباهت است.

از آن گل شاخ امیدی دمیده به نشو خاص ازان گل سر کشیده

از آن خمیرمایه‌ی وجودی، شاخه‌ی امیدی روییده و با رشدِ خاصِ خود، سر به آسمان کشیده است.

نکته ادبی: نشو به معنای رشد و نمو است.

به نوعی گشته هر شاخی برومند یکی را زهر دربار و یکی قند

در این جهان، هر شاخه‌ای از درختِ زندگی به نوعی ثمر داده است؛ برای برخی نصیب، زهرِ مصیبت است و برای برخی، قندِ کامروایی.

نکته ادبی: استعاره از شاخه برای تقسیمات تقدیر و روزگار استفاده شده است.

مذاق هرکس از شاخی برد بهر یکی را قند قسمت شد یکی زهر

طبع و مزاج هرکس به بهره‌ای از این شاخه‌ها دست می‌یابد؛ یکی سهمش شیرینیِ قند می‌شود و دیگری گرفتارِ زهرِ تلخکامی می‌گردد.

نکته ادبی: مذاق در اینجا به معنای طبع و ذائقه است.

ولی آنکس که با تلخی کند خوی نسازد یک جهان زهرش ترش روی

اما آن کسی که با تلخی‌ها انس گرفته و خو کرده است، حتی اگر تمام جهان هم برایش تلخی بیاورند، چهره در هم نمی‌کشد و آزرده نمی‌شود.

نکته ادبی: خوی کردن به معنای عادت کردن است.

کسی کز قند باشد چاشنی یاب ز اندک تلخیی گردد عنان تاب

کسی که همواره از شهدِ شیرینی بهره‌مند بوده، در برابر کوچک‌ترین تلخی‌ای، عنان اختیار از کف می‌دهد و آشفته می‌شود.

نکته ادبی: عنان تاب شدن کنایه از بی‌طاقت شدن و از دست دادن کنترل است.

ترش رویش کند یک تلخ بادام شکر جوید کز آن شیرین کند کام

حتی یک بادام تلخ نیز او را ترش‌رو و دگرگون می‌کند؛ او پیوسته در پیِ شکر است تا کام خود را شیرین نگه دارد.

نکته ادبی: بادام تلخ نماد یک رنج کوچک و ناچیز است.

چو خسرو را به زهر آلوده شد قند ز زهر چشم شیرین شکر خند

وقتی شیرینیِ زندگیِ خسرو به زهرِ بی‌مهریِ شیرین آلوده شد، لبخندهای شیرینِ آن محبوب، برای او حکمِ زهر را پیدا کرد.

نکته ادبی: شکرخند کنایه از خنده شیرین و ملیح است که در اینجا با زهر ترکیب شده تا تضاد ایجاد کند.

نمودش تلخ آن زهر پر از نوش که دادش عشوهٔ ماه قصب پوش

آن زهر که در واقع آکنده از نوش بود (به دلیل عشق)، توسط آن ماهِ زیبایِ قصب‌پوش (شیرین) به او داده شد و او را تلخ‌کام کرد.

نکته ادبی: قصب‌پوش استعاره از لباس‌های لطیف و نازک که بر تنِ شیرین بوده است.

اگر چه بود شهد زهر مانند به جانش یک جهان تلخی پراکند

اگرچه آن شهد (عشق)، ظاهری شبیه به زهر داشت، اما در باطن، دنیایی از تلخی را به جانِ او سرازیر کرد.

نکته ادبی: تضاد میان شهد و زهر برای نشان دادن عمق تأثیر رنج بر عاشق.

چنان آزرده گشتش طبع نازک که عاجز گشت نازش در تدارک

طبعِ لطیفِ خسرو چنان از این ماجرا آزرده شد که حتی ناز و کرشمه‌های شیرین هم نتوانست آن رنج را درمان کند.

نکته ادبی: ناز در اینجا به معنای تدبیرِ عاشقانه برای رفعِ کدورت است که ناکارآمد مانده.

بشد با گریه های خنده آلود لبش پر زهر و زهرش شکر اندود

خسرو در حالی که می‌گریست، خنده‌ای آلوده به غم داشت؛ لبش پر از زهرِ اندوه و خنده‌اش آغشته به شیرینی بود.

نکته ادبی: تضاد میان گریه و خنده و زهر و شکر، بیانگر حالِ پریشانِ عاشق است.

دلش پر شکوه، جانش پرشکایت ولی خود دیر پروا در حکایت

دلش لبریز از گلایه بود و جانش پر از شکایت، اما در بازگو کردن این رنج، بسیار تامل می‌کرد و زود دست به شکایت نمی‌زد.

نکته ادبی: دیرپروا در حکایت کنایه از خویشتنداری در ابرازِ درد است.

درون پرجوش و دل با سینه در جنگ سوی بازار شکر کرد آهنگ

در حالی که درونش پر از تلاطم بود و دل با سینه در ستیز بود، به سوی بازار شکر (به قصدِ وصال و شیرینی) حرکت کرد.

نکته ادبی: بازار شکر استعاره از محل حضورِ شیرین یا طلبِ مراد است.

مزاج شاه نازک بود بسیار ندارد طبع نازک تاب آزار

مزاج شاه بسیار لطیف و حساس بود؛ چنین طبعِ نازکی تابِ تحملِ کوچک‌ترین آزار و رنجی را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به نازک‌طبعیِ سلاطین به عنوان یک ویژگی موروثی.

بود نازک دو طبع اندر زمانه که جویند از پی رنجش بهانه

در این روزگار، دو نوع طبعِ بسیار لطیف و نازک وجود دارد که همیشه برای رنجیدن، بهانه‌ای می‌یابند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت طبع نازک برای توصیف حساسیتِ روانی.

یکی طبع شهان و شهریاران یکی از گلرخان و گلعذاران

یکی از این دو، طبعِ شاهان و شهریاران است و دیگری، طبعِ زیبارویان و گلعذاران.

نکته ادبی: گلرخان و گلعذاران استعاره از معشوقانِ زیبا و لطیف است.

ز طبع زود رنج پادشاهان مپرس از من ، بپرس از دادخواهان

درباره زودرنجیِ پادشاهان از من نپرس؛ برو از دادخواهان بپرس که چقدر با طبعِ تند و زودرنجِ آن‌ها سختی کشیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به عدمِ بردباریِ شاهان در برابرِ مسائلِ روزمره.

ز خوی دیر صلح فتنه سازان بپرس از من ، مپرس از بی نیازان

درباره خویِ دیرصلح و فتنه‌انگیزِ معشوقان، از من بپرس؛ نه از کسانی که بی‌نیاز و فارغ از عشق هستند.

نکته ادبی: فتنه‌سازان صفت برای معشوقان است که با ناز و غمزه، آشوب به پا می‌کنند.

کسی زین هر دو گر خود بهره مند است که داند خشم و ناز او که چند است

اگر کسی هر دو ویژگیِ شاهانه و دلبری را همزمان داشته باشد، تنها خداوند می‌داند که خشم و نازِ او چقدر سنگین و تحمل‌ناپذیر است.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ شاعر در وصفِ دشواریِ معاشرت با کسانی که هم قدرت و هم نازِ عاشقانه دارند.