فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

در چگونگی شبی که پیغمبر بر آسمان بر شد

وحشی بافقی
شبی روشنتر از سرچشمهٔ نور رخ شب در نقاب روز مستور
دمیده صبح دولت آسمان را ز خواب انگیخته بخت جوان را
به شک از روز مرغان شب آهنگ خزیده شیپره در فرجه تنگ
میان روز و شب فرق آنقدر بود که هر سیاره خورشید دگر بود
شد از تحت الثرا تا اوج افلاک همه ره چون دلی از تیرگی پاک
همه روشندلان آسمانی دوان گرد سرای ام هانی
از آن دولتسرا تا عرش اعظم ملایک بافته پر در پر هم
زمانه چار دیوار عناصر حلی بربسته ز انواع نوادر
ز گوهرها که بوده آسمان را پر از در کرده راه کهکشان را
رهی آراسته از عرش تا فرش براقی جسته بر فرش از در عرش
براقی گرمی برق از تکش وام ز فرشش تا فراز عرش یک گام
ندیده نقش پا چشم گمانش نسوده دست وهم کس عنانش
به مغرب نعلش ار خوردی به خاره به مشرق بود تا جستی شراره
ازین روی زمین بی زخم مهمیز بر آن سوی زمین جستی به یک خیز
چو اوصاف تک و پویش کنم ساز سخن در گوش تازد پیش از آواز
به هر جا آمده در عرصه پویی زمین وآسمان طی کرده گویی
به زیر پا درش هنگام رفتار نمی گردید مور خفته بیدار
نبودی چون دل عاشق قرارش که خواهد جان عالم شد سوارش
خدیو عالم جان شاه «لولاک» مقیمان درش سکان افلاک
بساط آرای خلوتگاه «لاریب» سواره ره شناس عرصهٔ غیب
محمد شبرو «اسرابعبده » زمان را نظم عقد روز و شب ده
محمد جمله را سرخیل و سردار جهان را سنگ کفر از راه بردار
زهی عز براق آن جهانگیر که پیک ایزدش بودی عنانگیر
سرای ام هانی را زهی قدر که می تابید در وی آن مه بدر
بزد جبریل بر در حلقهٔ راز که بیرون آی و بر کون ومکان تاز
برون آ یا نبی اله، برون آی برون آ با رخ چون مه برون آی
برون فرما که مه را دل شکسته ز شوقت بر سر آتش نشسته
عطارد تا ز وصلت مژده بشیند چو طفل مکتب است اندر شب عید
برون تاز و به حال زهره پرداز که چنگ طاقتش افتاده از ساز
فرو رفته ست خور در آرزویت تو باقی مانی و خورشید رویت
کشد گر مدت حرمان از این بیش زند بهرام برخود خنجر خویش
ز برجیس و ز کیوان خود چه پرسی که می گرید بر ایشان عرش و کرسی
برون نه گام و لطفی یارشان کن نگاه رحمتی در کارشان کن
سریر افروز عرش از خوابگاهش برون آمد دو عالم خاک راهش
به یک عالم زمین داد و زمان داد به دیگر یک بقای جاودان داد
براقش پیش باز آمد به تعجیل دویده در رکاب آویخت جبریل
رکاب آراست پای احترامش عنان پیر است دست احتشامش
به سوی مسجد اقصا عنان داد تک و پو با درخش آسمان داد
ز آدم تا مسیحا انبیا جمع همه پروانه آسا گرد آن شمع
در آن مسجد امام انبیا شد خم ابروش محراب دعا شد
پس آنگه خیر باد انبیا کرد براقش رو به راه کبریا کرد
به زیر پی نخستین عرصه پیمود قمر رخ بر رکاب روشنش سود
فروغی کآمدی کرد از رکابش ندادی در دو هفته آفتابش
وز آن منزل همان دم کرد شبگیر دبستان دوم جا ساخت چون تیر
عطارد لوح خود آورد پیشش که اینم هست کن نعلین خویشش
چو در بزم سوم آوازه انداخت به چادر زهره ساز خود نهان ساخت
نبودی گر نهان در چادر او شکستی ساز او را بر سر او
به کاخ چارمین جا ساخت بر صدر نهان شد خور ز شرم آن مه بدر
مسیح انجیل زیر آورد از طاق که جلد مصحف این کهنه اوراق
به یک حمله که آورد آن جهانگیر دژ مریخ را فرمود تسخیر
شدش بهرام با تیغ و کفن پیش که کردم توبه از خون کردن خویش
گذر بردار شرع مشتری کرد به احکام خود او را رهبری کرد
که بشکن آلت ناهید چنگی ز خون شو مانع مریخ جنگی
وز آنجا بر در دیر زحل تاخت چو او را پیر راهب دید بشناخت
بگفتنش داده بودندم نشانی تویی پیغمبر آخر زمانی
شهادت گفت و جان در پای او داد به شکر خندهٔ حلوای او داد
ثوابت از دو جانب در رسیدند دو شش درج گهر پیشش کشیدند
نظر بر تحفه شان نگشود و درتاخت ز پیش غیب شادروان برانداخت
گذر بر منتهای سد ره فرمود به سدره جبرئیلش کرد بدرود
عماری دار شد رفرف وز آنجای به صحن بارگاه قدس زد پای
تویی برقع برافکند از میانه دویی شد محو وحدت جاودانه
زبان بیزبانی را ز سر کرد به گوش جان دلش بشنید و بر کرد
در آن خلوت که آنجا گم شود هوش نکرد از جمع گمنامان فراموش
در آن دیوان نبرد از یاد ما را خطی آورد و کرد آزاد ما را
زبان بستم که سر این حکایت خدا می داند و شاه ولایت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در توصیف واقعه باشکوه معراج پیامبر اکرم (ص) سروده شده و فضایی حماسی، عرفانی و مملو از شکوه و جلال الهی دارد. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های خیالی و استعارات بلند، شبی را ترسیم می‌کند که در آن تمام کاینات، از فرشتگان عرش‌نشین تا اجرام آسمانی، گویی در انتظاری عاشقانه و شورانگیز برای آغاز این سفر روحانی به سر می‌برند.

درونمایه اصلی شعر، بیانگر مقام والا و بی‌همتای پیامبر است که تمام هستی، خود را برای میزبانی و همراهی با او مهیا کرده‌اند. شاعر با نگاهی ستایش‌آمیز، شخصیت پیامبر را محور عالم دانسته و سفر او را نه فقط یک جابه‌جایی مکانی، بلکه پیوندی میان عرش و فرش و آمیزه‌ای از حیرت و عظمت توصیف می‌کند.

معنای روان

شبی روشنتر از سرچشمهٔ نور رخ شب در نقاب روز مستور

شبی چنان روشن و پرفروغ بود که از سرچشمه نور هم درخشان‌تر به نظر می‌رسید؛ گویی تاریکیِ شب در حجاب و نقابِ روز پنهان شده بود.

نکته ادبی: تضاد میان شب و روز برای برجسته‌سازی درخشندگی آن شب خاص.

دمیده صبح دولت آسمان را ز خواب انگیخته بخت جوان را

صبحگاهِ پیروزی و دولتِ الهی بر آسمان دمید و بختِ جوان و بیدارِ عالم را از خواب برانگیخت.

نکته ادبی: صبح دولت کنایه از طلوع سعادت و امر قدسی است.

به شک از روز مرغان شب آهنگ خزیده شیپره در فرجه تنگ

پرندگانِ شب‌زی از روشنیِ غیرعادیِ روز به شک افتادند و خفاش از ترس، در گوشه‌ای تنگ پنهان شد.

نکته ادبی: شیپره واژه‌ای کهن برای خفاش است.

میان روز و شب فرق آنقدر بود که هر سیاره خورشید دگر بود

تفاوت میان روز و شب چنان اندک بود که هر ستاره در آسمان، خود همانند خورشیدی درخشان جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به شدت نورانیت شب معراج.

شد از تحت الثرا تا اوج افلاک همه ره چون دلی از تیرگی پاک

از پایین‌ترین نقطه زمین تا اوج آسمان‌ها، مسیر به قدری صاف و بی‌غبار بود که گویی دلی پاک و روشن است.

نکته ادبی: تحت‌الثرا به معنای پست‌ترین جای زمین است.

همه روشندلان آسمانی دوان گرد سرای ام هانی

همه روشندلان و ملکوتیانِ آسمان، گرد خانه‌ی ام‌هانی به تکاپو و گردش درآمده بودند.

نکته ادبی: اشاره به واقعه تاریخیِ آغاز معراج از خانه ام‌هانی.

از آن دولتسرا تا عرش اعظم ملایک بافته پر در پر هم

از آن خانه تا عرشِ عظیم خداوند، فرشتگان پرهای خود را به یکدیگر گره زده و پیوند داده بودند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شکوهِ حضور ملائک.

زمانه چار دیوار عناصر حلی بربسته ز انواع نوادر

زمانه که با چهار عنصر اصلی آراسته شده، خود را با انواع چیزهای بی‌نظیر و کمیاب زینت بخشیده بود.

نکته ادبی: اشاره به عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) در جهان‌شناسی قدیم.

ز گوهرها که بوده آسمان را پر از در کرده راه کهکشان را

آسمان با تمام گوهرهایی که در اختیار داشت، مسیر کهکشان را پر از مروارید و درخشش کرده بود.

نکته ادبی: استعاره از ستارگان به مرواریدهای آسمانی.

رهی آراسته از عرش تا فرش براقی جسته بر فرش از در عرش

راهی از عرش تا فرش برای پیامبر مهیا شده بود و مرکبِ آسمانی (براق) از عرش به سوی زمین جهید.

نکته ادبی: عرش تا فرش کنایه از کل هستی است.

براقی گرمی برق از تکش وام ز فرشش تا فراز عرش یک گام

براق که گرمی و سرعتش را از خودِ برق وام گرفته بود، فاصله میان زمین تا اوج آسمان را تنها با یک گام طی می‌کرد.

نکته ادبی: براق موجودی اساطیری-دینی است که مرکب پیامبر در معراج بوده.

ندیده نقش پا چشم گمانش نسوده دست وهم کس عنانش

سرعتِ این مرکب چنان بود که چشمِ خیال و وهم آدمی، هرگز نتوانست جای پای آن را ببیند یا افسارش را در دست گیرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده ماورایی بودن ماهیت براق.

به مغرب نعلش ار خوردی به خاره به مشرق بود تا جستی شراره

اگر نعلِ این مرکب در مغرب به سنگی می‌خورد، پیش از آنکه جرقه از سنگ برخیزد، به مشرق رسیده بود.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن سرعت فوق تصور.

ازین روی زمین بی زخم مهمیز بر آن سوی زمین جستی به یک خیز

بدون نیاز به ضربه مهمیز، تنها با یک خیز، از این سوی زمین به آن سو می‌رفت.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ بی‌نهایت مرکب.

چو اوصاف تک و پویش کنم ساز سخن در گوش تازد پیش از آواز

هنگامی که بخواهم از سرعت و حرکت آن سخن بگویم، کلمات و سخن پیش از آنکه شنیده شوند، به گوش می‌رسند.

نکته ادبی: ناتوانی زبان در توصیف سرعتِ آن واقعه.

به هر جا آمده در عرصه پویی زمین وآسمان طی کرده گویی

به هر نقطه‌ای که در این عرصه قدم می‌گذاشت، گویی تمام زمین و آسمان را در یک لحظه طی کرده بود.

نکته ادبی: اشاره به طی‌الارض.

به زیر پا درش هنگام رفتار نمی گردید مور خفته بیدار

در هنگام حرکت، چنان با ملایمت و سرعت می‌گذشت که حتی موری که در خواب بود، از جای خود تکان نمی‌خورد و بیدار نمی‌شد.

نکته ادبی: تناقض ظریف میان سرعت عظیم و آرامشِ کامل.

نبودی چون دل عاشق قرارش که خواهد جان عالم شد سوارش

این مرکب مانند دلِ عاشق، آرام و قرار نداشت، چرا که می‌دانست جانِ عالم (پیامبر) قرار است سوار بر او شود.

نکته ادبی: تشبیه به بی‌قراریِ دلِ عاشق.

خدیو عالم جان شاه «لولاک» مقیمان درش سکان افلاک

خداوندگارِ عالمِ جان و پادشاهِ مقامِ «لولاک»، کسی است که ساکنانِ آسمان‌ها نیز در آستان او مقیم هستند.

نکته ادبی: لولاک اشاره به حدیث قدسی «لَولاکَ لَما خَلَقتُ الاَفلاک» است.

بساط آرای خلوتگاه «لاریب» سواره ره شناس عرصهٔ غیب

او که بر بساطِ خلوتگاهِ «لاریب» تکیه زده، سواره‌ای است که راهِ غیب و اسرار الهی را به خوبی می‌شناسد.

نکته ادبی: لاریب اشاره به قرآن و کلام حق است.

محمد شبرو «اسرابعبده » زمان را نظم عقد روز و شب ده

محمد (ص) که شب‌روِ مسیر «اسریٰ بعبده» است، همو که نظامِ پیوندِ روز و شب را به دست دارد.

نکته ادبی: اشاره به آیه اول سوره اسراء.

محمد جمله را سرخیل و سردار جهان را سنگ کفر از راه بردار

محمد (ص) که پیشوا و سردارِ همه جهانیان است و سنگِ کفر را از مسیر هدایت انسان‌ها برمی‌دارد.

نکته ادبی: توصیف جایگاه پیامبر در مبارزه با جهل و کفر.

زهی عز براق آن جهانگیر که پیک ایزدش بودی عنانگیر

چه بزرگ است شکوهِ این براقِ جهان‌گیر که پیکِ الهی (جبرئیل) عنانِ او را در دست داشت.

نکته ادبی: تعظیم در برابر عظمت مرکب پیامبر.

سرای ام هانی را زهی قدر که می تابید در وی آن مه بدر

چه افتخار و قدری یافت خانه‌ی ام‌هانی که آن ماهِ تمام (پیامبر) در آن می‌تابید.

نکته ادبی: استعاره پیامبر به ماه شب چهارده.

بزد جبریل بر در حلقهٔ راز که بیرون آی و بر کون ومکان تاز

جبرئیل حلقه‌ی درِ آن خانه‌ی اسرار را زد و ندا داد که بیرون بیا و بر کون و مکان (هستی) پرواز کن.

نکته ادبی: دعوت برای آغاز سفر.

برون آ یا نبی اله، برون آی برون آ با رخ چون مه برون آی

ای پیامبرِ خدا، بیرون بیا، با رخساری چون ماه، از خانه بیرون آی.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید و تعظیم.

برون فرما که مه را دل شکسته ز شوقت بر سر آتش نشسته

بیرون آی، چرا که ماه از دوری تو دل‌شکسته است و از شوقِ دیدار تو بر آتشِ انتظار نشسته است.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به ماه.

عطارد تا ز وصلت مژده بشیند چو طفل مکتب است اندر شب عید

عطارد چنان مشتاقِ شنیدنِ مژده وصالِ توست که مانند کودکِ مکتبی در شبِ عید، بی‌قرار و منتظر است.

نکته ادبی: تمثیلِ اشتیاقِ سیارات به پیامبر.

برون تاز و به حال زهره پرداز که چنگ طاقتش افتاده از ساز

بیرون آی و بر حالِ زهره بنگر که چنگِ نوازندگی‌اش از شدتِ بی‌تابی از کوک خارج شده است.

نکته ادبی: زهره در ادبیات نمادِ نوازندگی و زیبایی است.

فرو رفته ست خور در آرزویت تو باقی مانی و خورشید رویت

خورشید در آرزویِ دیدارِ تو محو شده و در نهایت، تو باقی می‌مانی و تلالو و درخششِ چهره‌ات.

نکته ادبی: استعاره از فناء در برابر جلوه پیامبر.

کشد گر مدت حرمان از این بیش زند بهرام برخود خنجر خویش

اگر زمانِ دوری و بی‌نصیبی از تو طولانی‌تر شود، بهرام از شدتِ اندوه، خنجر بر خود می‌کشد.

نکته ادبی: بهرام نماد جنگجویی و خشم است.

ز برجیس و ز کیوان خود چه پرسی که می گرید بر ایشان عرش و کرسی

از وضعیتِ برجیس و کیوان چه می‌پرسی؟ که عرش و کرسی از وضعیتِ مشتاقِ آن‌ها می‌گریند.

نکته ادبی: کیوان نماد پیری و بردباری است.

برون نه گام و لطفی یارشان کن نگاه رحمتی در کارشان کن

گام به بیرون نه و با لطفی آن‌ها را دریاب و نگاهِ رحمتی بر کارِ آشفته‌شان بینداز.

نکته ادبی: درخواستِ نگاهِ لطفِ پیامبر به افلاک.

سریر افروز عرش از خوابگاهش برون آمد دو عالم خاک راهش

آن که زینت‌بخشِ سریرِ عرش است، از خوابگاهِ خود برخاست؛ دو عالم در برابرِ او چون خاکِ راه بودند.

نکته ادبی: توصیفِ تواضع پیامبر در برابر عظمتش.

به یک عالم زمین داد و زمان داد به دیگر یک بقای جاودان داد

به یک جهان، زمین و زمان عطا کرد و به جهانی دیگر، بقای ابدی بخشید.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی بی‌کران پیامبر.

براقش پیش باز آمد به تعجیل دویده در رکاب آویخت جبریل

براق با شتاب پیش آمد و جبرئیل دوان دوان در رکابِ او همراه شد.

نکته ادبی: توصیفِ لحظه آماده‌سازی مرکب.

رکاب آراست پای احترامش عنان پیر است دست احتشامش

جبرئیل با احترامِ تمام رکاب را برای سوار شدنِ پیامبر آماده کرد و افسارِ مرکب در دستِ او بود.

نکته ادبی: جبرئیل به عنوان خدمتگزار در این ساحت.

به سوی مسجد اقصا عنان داد تک و پو با درخش آسمان داد

به سوی مسجد اقصی حرکت کرد و حرکتِ آن مرکب با درخششِ آسمانی همراه بود.

نکته ادبی: اشاره به مرحله اول سفر (اسراء).

ز آدم تا مسیحا انبیا جمع همه پروانه آسا گرد آن شمع

از آدم تا مسیح، همه پیامبران جمع شده بودند و همانند پروانه گردِ آن شمعِ وجود می‌گشتند.

نکته ادبی: تشبیه پیامبر به شمع و انبیا به پروانه.

در آن مسجد امام انبیا شد خم ابروش محراب دعا شد

در آن مسجد، پیامبر پیشوایِ دیگر پیامبران شد و خمیدگیِ ابرویش محرابِ دعای همگان گشت.

نکته ادبی: اشاره به نمازِ پیامبر در قدس.

پس آنگه خیر باد انبیا کرد براقش رو به راه کبریا کرد

سپس پیامبر از انبیا خداحافظی کرد و براق، رو به سوی راهِ کبریا (آسمان‌ها) نهاد.

نکته ادبی: آغاز معراج از بیت‌المقدس.

به زیر پی نخستین عرصه پیمود قمر رخ بر رکاب روشنش سود

در اولین گامِ حرکت، ماه صورتِ خود را بر رکابِ روشنِ مرکبِ پیامبر سایید.

نکته ادبی: تصویرسازیِ احترامِ قمر به پیامبر.

فروغی کآمدی کرد از رکابش ندادی در دو هفته آفتابش

نوری که از رکابِ آن مرکب ساطع می‌شد، چنان بود که خورشید در دو هفته هم نمی‌توانست چنان درخششی داشته باشد.

نکته ادبی: اغراق در نورانیتِ مسیر.

وز آن منزل همان دم کرد شبگیر دبستان دوم جا ساخت چون تیر

از آن منزل، بی‌درنگ حرکت کرد و در چشم‌برهم‌زدنی، همچون تیر به آسمان دوم رسید.

نکته ادبی: توصیف سرعت حرکت میان افلاک.

عطارد لوح خود آورد پیشش که اینم هست کن نعلین خویشش

عطارد لوحِ خود را پیشِ او آورد تا پیامبر بر آن نقشِ پایِ خود را بزند.

نکته ادبی: تمثیل تقدسِ قدمگاه پیامبر.

چو در بزم سوم آوازه انداخت به چادر زهره ساز خود نهان ساخت

چون به آسمان سوم رسید، زهره از شرم و حیا سازِ خود را در چادرش پنهان کرد.

نکته ادبی: زهره نمادِ طرب است که در حضور پیامبر ادب را رعایت می‌کند.

نبودی گر نهان در چادر او شکستی ساز او را بر سر او

اگر زهره در چادرش پنهان نمی‌شد، سازش را در برابرِ شکوهِ پیامبر بر سرش می‌شکستند.

نکته ادبی: استعاره از تواضع در برابر بزرگی.

به کاخ چارمین جا ساخت بر صدر نهان شد خور ز شرم آن مه بدر

در آسمان چهارم جای گرفت و خورشید از شرمِ آن ماهِ بدر (پیامبر) خود را پنهان کرد.

نکته ادبی: خورشید در برابر کمالِ پیامبر شرمگین است.

مسیح انجیل زیر آورد از طاق که جلد مصحف این کهنه اوراق

مسیح انجیلِ خود را از آسمان پایین آورد که این کتاب، جلدِ مصحفِ این اوراقِ کهن است.

نکته ادبی: اشاره به حضورِ عیسی (ع) در آسمان چهارم.

به یک حمله که آورد آن جهانگیر دژ مریخ را فرمود تسخیر

با یک یورش و قدرتِ جهان‌گیر، پیامبر دژِ مریخ را نیز به تسخیر خود درآورد.

نکته ادبی: مریخ نمادِ قدرت و جنگاوری است که در برابر پیامبر تسلیم است.

شدش بهرام با تیغ و کفن پیش که کردم توبه از خون کردن خویش

بهرام با ابزار رزم و کفن (به نشانه آماده بودن برای مرگ در راه حق) نزد او آمد، چرا که تصمیم گرفته بود از خون‌ریزی و ستم‌گری‌های گذشته‌اش پشیمان شود و توبه کند.

نکته ادبی: «شدش» در اینجا به معنای «به سوی او رفت» است که با هجای کشیده به کار رفته است.

گذر بردار شرع مشتری کرد به احکام خود او را رهبری کرد

او از قلمرو «مشتری» (که در نجوم قدیم نماد خرد و شریعت است) گذشت و مشتری او را در فهم احکام و قوانین الهی هدایت کرد.

نکته ادبی: «گذر بردار» کنایه از عبور از مقام و منزلت است. مشتری در اینجا استعاره از عقل کلی و شریعت است.

که بشکن آلت ناهید چنگی ز خون شو مانع مریخ جنگی

مشتری به او دستور داد که ساز و کار ناهید (نماد لهو و لعب) را بشکند و از خون‌ریزی‌های مریخ (نماد جنگ و خشم) جلوگیری کند.

نکته ادبی: ناهید و مریخ در اینجا نماد نیروهای شهوانی و غضبانیِ نفس هستند که سالک باید آن‌ها را مهار کند.

وز آنجا بر در دیر زحل تاخت چو او را پیر راهب دید بشناخت

سپس سالک به سوی دیرِ زحل (نماد گوشه‌نشینی و زهد) شتافت و وقتی راهبِ آن دیر او را دید، بلافاصله وی را شناخت.

نکته ادبی: «دیر زحل» کنایه از مقامی است که در آن سالک به انزوا و تامل در حقیقت می‌پردازد.

بگفتنش داده بودندم نشانی تویی پیغمبر آخر زمانی

راهب به او گفت که به من الهام شده بود و نشانه‌هایی داده بودند که تو پیامبر و برگزیده آخرالزمان هستی.

نکته ادبی: «پیغمبر آخر زمانی» کنایه از وصول به کمال نهایی در انتهای مسیر سلوک است.

شهادت گفت و جان در پای او داد به شکر خندهٔ حلوای او داد

سالک شهادتین بر زبان آورد و جان خود را فدای آن راهب کرد و با لبخندِ شیرینِ آن راهب، جانش را به بهای آن خنده بخشید.

نکته ادبی: «حلوا» در اینجا نماد شیرینیِ معنوی و لذتِ دیدارِ حق است.

ثوابت از دو جانب در رسیدند دو شش درج گهر پیشش کشیدند

ستارگانِ ثابت از هر دو طرف به استقبالش آمدند و گنجینه‌های گوهر (معرفت) را پیش پایش گشودند.

نکته ادبی: «ثوابت» جمع ثابته و «دو شش درج» کنایه از فراوانی و کمالِ هدایای معنوی است.

نظر بر تحفه شان نگشود و درتاخت ز پیش غیب شادروان برانداخت

او حتی نگاهی به آن تحفه‌ها نینداخت و از آن‌ها گذشت و پرده‌های عالم غیب را کنار زد.

نکته ادبی: «شادروان» به معنای پرده و سایبان است که در اینجا استعاره از حجاب‌های میان خلق و خالق است.

گذر بر منتهای سد ره فرمود به سدره جبرئیلش کرد بدرود

به سوی بالاترین نقطه و انتهای مسیر پرواز کرد؛ جایی که جبرئیل (نماد عقل فعال و راهنما) او را بدرقه کرد و از او جدا شد.

نکته ادبی: «سدره» اشاره به سدرةالمنتهی، آخرین حدِ دسترسی عقل به معرفت الهی است.

عماری دار شد رفرف وز آنجای به صحن بارگاه قدس زد پای

او سوار بر «رفرف» (مرکبِ مخصوص معراج) شد و از آنجا به صحن بارگاه قدس الهی قدم گذاشت.

نکته ادبی: «رفرف» در روایاتِ معراج به عنوان مرکب پیامبر شناخته می‌شود و «عماری» نوعی تخت روان است.

تویی برقع برافکند از میانه دویی شد محو وحدت جاودانه

در آنجا حجاب از میان برخاست و دوگانگی (خلق و خالق) از بین رفت و تنها وحدتِ ابدی باقی ماند.

نکته ادبی: «دویی» استعاره از کثرت و انیت (من بودن) است که در برابر وحدت رنگ می‌بازد.

زبان بیزبانی را ز سر کرد به گوش جان دلش بشنید و بر کرد

او زبانِ بی‌زبانی (اسرارِ ماورای کلام) را آموخت و گوشِ جانِ دلش آن حقایق را شنید و درک کرد.

نکته ادبی: «زبان بی‌زبانی» اشاره به ادراک شهودی دارد که فراتر از الفاظ و واژگان است.

در آن خلوت که آنجا گم شود هوش نکرد از جمع گمنامان فراموش

در آن مقامِ خلوت که عقل و هوشِ بشری گم می‌شود، او جمعِ گمنامان (ما) را فراموش نکرد.

نکته ادبی: «گمنامان» به معنای تواضع و دوری از شهرت است که سالک از میان آن‌ها برخاسته.

در آن دیوان نبرد از یاد ما را خطی آورد و کرد آزاد ما را

در آن محضرِ الهی، نامِ ما را از یاد نبرد و پیامی برای آزادی و رهایی ما درخواست کرد و به دست آورد.

نکته ادبی: «خطی آورد» استعاره از فرمانِ رهایی و لطفِ الهی است.

زبان بستم که سر این حکایت خدا می داند و شاه ولایت

من سخن را کوتاه کردم، زیرا تفسیر و حقیقتِ این داستان تنها نزد خدا و شاهِ ولایت (حضرت علی) آشکار است.

نکته ادبی: «شاه ولایت» اشاره به مقام والای حضرت علی (ع) در عرفان اسلامی است.