فرهاد و شیرین

وحشی بافقی

در راز و نیاز با خداوند

وحشی بافقی
خداوندا نه لوح و نه قلم بود حروف آفرینش بی رقم بود
ارادت شد به حکمت تیز خامه به نام عقل نامی کرد نامه
ز حرف عقل کل تا نقطهٔ خاک به یک جنبش نوشت آن کلک چالاک
ورش خواهی همان نابود و ناباب شود نابودتر از نقش بر آب
اگر نه رحمتت کردی قلم تیز که دیدی اینهمه نقش دلاویز
نقوش کارگاه کن فکانی به طی غیب بودی جاودانی
که دانستی که چندین نقش پر پیچ کسی داند نمود از هیچ بر هیچ
زهی رحمت که کردی تیز دستی زدی بر نیستی نیرنگ هستی
هر آن صورت که فرمودیش نیرنگ زدش سد بوسه بر پا نقش ارژنگ
ز هر پرده که از ته کردیش باز نهفتی سد هزاران چهرهٔ راز
کشیدی پرده هایی بر چه و چون که از پرده نیفتد راز بیرون
ز هر پرده که بستی یا گشادی دو سد راز درون بیرون نهادی
اگر بیرون پرده ور درون است بتو از تو خرد را رهنمون است
شناسا گر نمی کردی خرد را که از هم فرق کردی نیک و بد را
یکی بودی بد و نیک زمانه تفاوت پاکشیدی از میانه
همای و بوم بودندی بهم جفت به یک بیضه درون همخواب و همخفت
نه با اقبال آن را کار بودی نه این را طعنهٔ ادبار بودی
ز تو اندوخته عقل این محک را که می سنجد عیار یک به یک را
ز چندین زادهٔ قدرت که داری کفی برداشتی از خاک خواری
به دان عزت سرشتی آن کف خاک که زیب شرفه شد بر بام افلاک
طراز پیکری بستی بر آن گل که آمد عاشق او جان به سد دل
به ده جا خادمانش داشتی باز که گفتی خاک و چندین قدر اعزاز
به خاک این قدر دادن رمز کاریست که عزت پیش ما در خاکساریست
چه شد گو خاک باش از جمله در پس منش برداشتم، این عزتش بس
بر آن خادمان کش داشتی پیش دوانیدی به خدمت سد حشر بیش
همه فرمان برانی کارفرمای همه در راه خدمت پای برجای
از آن ده خادم ده جا ستاده مهیا هر چه فرماید اراده
چه ده خادم که ده مخدوم عالم مبادا از سر ما سایه شان کم
نشاندی پنج از آنها بر در بار ز احوال همه عالم خبردار
گذر داران جسم و عالم جسم بر ایشان راه صورتها ز هر قسم
ز خاصان پنج با او گاه و بیگاه ندیده هیچگه بیرون درگاه
شده هر یک به شغل خاص مأمور به یک جا جمع لیک از یکدیگر دور
همه ثابت قدم در راز داری همه با یکدیگر درسازگاری
یکی آیینه ایشان را سپردی که خود دانی که زنگش چون ستردی
ز بیرون هر چه برقع برگشاده در آن آیینه عکسش اوفتاده
چنین آیینه ای آنرا که پیش است اگر خود بین شود برجای خویش است
دماغش را به مغز آراستی پوست دلی دادیش کاین خلوتگه دوست
ز دل راهی گشادی در دماغش فکندی آتش دل در چراغش
چراغش را خرد پروانه کردی ز رشکش عالمی دیوانه کردی
اگر عقل است اگر طبع است اگر هوش لوای خدمتش دارند بر دوش
به خدمت عقل و نفس و چرخ و اختر همه پیشش ستاده دست در بر
چه لطف است اله اله با کفی خاک که بربستی سر چرخش به فتراک
اگر جسمانید ار جان پا کند همه در خدمت این مشت خاکند
همه از بهر ما هر یک به کاری دریغا نیست چشم اعتباری
ز ما گر آشکارا ور نهان است ز لطف و رحمتت شرح و بیان است
بکردیم از تمام هستی خویش نیامد هیچ جز لطفت فرا پیش
اگر لطف تو دامن برفشاند ز ما جز نیستی چیزی نماند
بود بی رحمتت اجزای مردم صفتهای بد اندر نیستی گم
ره هستی سراپا گر نپویند عدم یابند ما را گر بجویند
عدم بلک از عدم هم لختی آنسوی بدیهای نهفته در عدم روی
ز ما ناید بجز بد نیک دانیم تو ما را نیک کن تا نیک مانیم
کسی کو گریه برخود کن شب و روز که بگذاری بدو آتش بدآموز
ولی آن گریه را سودی نباشد که از تو در جگر دودی نباشد
شراری باید از تو در میانه که دوزخ سوخت بتوان زان زبانه
بدیها در خودی خس پوش داریم بده برقی که دود از خود برآریم
درخشی شمع راه ماکن از خود تو خود ما را شو و مارا کن از خود
کسی کو را ز خود کردی خوشش حال برو گو بر فلک زن کوی اقبال
خوشا حال دل آن کس در این کوی که چوگان تو می گرداندش گوی
فلک گوی سر میدان آنست که گویش در خم آن صولجانست
به چوگان هوا داریم گویی هوس گرداندش هر دم به سویی
بکش از دست چوگان هوا را شکن بر سر هوا جنبان ما را
ببر از ما هوا را دست بسته که ما را سخت دارد سر شکسته
هواهایی که آن ما را بتانند بهشت جسم و دوزخ تاب جانند
دل چون کعبه را بتخانه مپسند حریم تست با بیگانه مپسند
کنشتی پر صنم شد دل سد افسوس در و بامش پر از زنار و ناقوس
هوایت شد هوس زنار ما را ازین زنار و بت باز آر مارا
بت و زنار این کیشی ست باطل بت ما بشکن و زنار بگسل
زبان مزدور ذکر تست، زشت است که خدمتکار ناقوس کنشت است
فکن سنگی به ناقوسش که تن زن وگر بد جنبد او را بر دهن زن
به تاراج کنشت ما برون تاز صلیب هستی ما سر نگون ساز
نه در بگذار و نه دیوار این دیر بسوزان هر چه پیش آید در و غیر
ز ما درکش لباس بت پرستی هم این را سوز و هم زنار هستی
اشارت کن که انگشت ارادات برآریم از پی عرض شهادت
به ما تعلیم نفی «ماسوا» کن شهادت ورد سرتا پای ماکن
شهادت غیر نفی «ماسوا» چیست ز بعد لای نفی الا خدا چیست
به این خلوت کسی کو محرمی یافت به تلقین رسول هاشمی یافت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه به تبیینِ چگونگی آفرینش جهان از نیستی و جایگاه رفیع انسان در نظام هستی می‌پردازد. شاعر در آغاز، قدرت مطلق پروردگار را در پدید آوردن کائنات از هیچ، بدون ابزار و واسطه به تصویر می‌کشد و بیان می‌دارد که هر چه هست، از تدبیر و حکمت الهی نشأت گرفته است.

سپس بحث به کرامتِ آدمی کشیده می‌شود؛ انسانی که از مشتی خاکِ ناچیز آفریده شده اما به واسطه دمیده شدنِ روح و عقلِ الهی، به جایگاهی می‌رسد که تمامی نیروهای جهان و افلاک در خدمت او قرار می‌گیرند. در واقع، شاعر انسان را نه جسمِ خاکی، بلکه روحِ متعالی می‌داند که آینه‌دارِ صفاتِ حق است.

در نهایت، شاعر به این حقیقتِ عرفانی اذعان می‌کند که بقای انسان و کلِ هستی، تنها در گروِ لطف و رحمتِ مداوم خداوند است و اگر لحظه‌ای این عنایت قطع شود، تمامی صورِ عالم به نیستی بازمی‌گردند و در واقع، این عدم است که حقیقتِ هستی ما را در خود نهفته دارد.

معنای روان

خداوندا نه لوح و نه قلم بود حروف آفرینش بی رقم بود

خداوندا! در آن هنگام که جهان هنوز خلق نشده بود و نه لوحی برای نوشتن وجود داشت و نه قلمی برای رقم زدن، حروف و کلمات هستی نیز هنوز ترسیم نشده بودند.

نکته ادبی: ترکیب اضافی لوح و قلم استعاره از ابزار خلقت و تدبیر الهی است.

ارادت شد به حکمت تیز خامه به نام عقل نامی کرد نامه

اراده الهی به واسطه حکمت و خرد، قلمِ آفرینش را تیز و آماده کرد و به نام عقل، هستی را نام‌گذاری نمود.

نکته ادبی: تیز خامه استعاره از قلم آفرینش است که با اراده الهی به کار افتاد.

ز حرف عقل کل تا نقطهٔ خاک به یک جنبش نوشت آن کلک چالاک

از برترین مرتبه عقل تا پایین‌ترین مرتبه هستی (خاک)، همه را آن قلمِ چابکِ الهی با یک حرکتِ سریع و بی‌درنگ خلق کرد.

نکته ادبی: کلک چالاک استعاره از قدرت بی‌واسطه خداوند است.

ورش خواهی همان نابود و ناباب شود نابودتر از نقش بر آب

اگر بخواهی بدانی که هستی چیست؛ باید گفت که بدون اراده حق، حتی از نقشِ آب نیز ناپایدارتر و محوتر است.

نکته ادبی: نقش بر آب کنایه از امر بسیار بی‌دوام و فانی است.

اگر نه رحمتت کردی قلم تیز که دیدی اینهمه نقش دلاویز

اگر رحمت و عنایت تو این قلمِ آفرینش را تیز و بران نمی‌کرد، چه کسی می‌توانست این نقش‌های زیبا و دلفریبِ عالم را مشاهده کند؟

نکته ادبی: نقش دلاویز استعاره از زیبایی‌های خلقت است.

نقوش کارگاه کن فکانی به طی غیب بودی جاودانی

تمام نقش‌های این کارگاهِ آفرینش که فرمانِ باش و موجود شو بر آن جاری شده، در عالم غیب برای همیشه باقی بودند.

نکته ادبی: کن فکانی اشاره به آیه قرآنی کُن فَیَکون دارد.

که دانستی که چندین نقش پر پیچ کسی داند نمود از هیچ بر هیچ

چه کسی تصور می‌کرد که از هیچ، بتوان چنین نقش‌های پیچیده و شگفتی را پدید آورد و نمودار کرد؟

نکته ادبی: از هیچ بر هیچ اشاره به قدرت مطلق خداوند در خلق از عدم است.

زهی رحمت که کردی تیز دستی زدی بر نیستی نیرنگ هستی

بزرگوارا، چه رحمتی است که با دستی توانا و تیزبین، بر پیکرِ نیستی، نیرنگِ هستی را نواختی و آن را زنده کردی.

نکته ادبی: نیرنگ هستی کنایه از ظرافت و فریبندگی عالم ظاهر است.

هر آن صورت که فرمودیش نیرنگ زدش سد بوسه بر پا نقش ارژنگ

هر صورتی که خداوند فرمانِ هستی به او داد، با کمال میل و افتخار، آن نقشِ زیبا بر خاک، سرِ تعظیم فرود آورد.

نکته ادبی: نقش ارژنگ اشاره به زیبایی‌های نقاشی‌های مانی دارد که کنایه از نقش‌های بدیع عالم است.

ز هر پرده که از ته کردیش باز نهفتی سد هزاران چهرهٔ راز

از هر پرده و حجابی که کنار زدی، صدها هزار چهره و رازِ پنهانِ دیگر آشکار شد.

نکته ادبی: پرده استعاره از حجاب‌های عالم و رازهای نهفته هستی است.

کشیدی پرده هایی بر چه و چون که از پرده نیفتد راز بیرون

بر حقیقتِ اشیا پرده‌هایی کشیدی که ذهنِ بشر از درکِ چرایی و چگونگی آن عاجز بماند تا رازِ آفرینش از پرده بیرون نیفتد.

نکته ادبی: چه و چون کنایه از پرسش‌های عقلی درباره علل آفرینش است.

ز هر پرده که بستی یا گشادی دو سد راز درون بیرون نهادی

با هر پرده‌ای که بستی یا گشودی، صدها رازِ درونی را در ظاهرِ عالم آشکار کردی.

نکته ادبی: تضاد بستی و گشودی برای بیان پیچیدگی تدبیر الهی است.

اگر بیرون پرده ور درون است بتو از تو خرد را رهنمون است

چه بیرون از پرده و چه در درونِ آن باشی، خردِ تو تنها به وسیله لطفِ خودِ تو به سوی تو هدایت می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هدایتِ عقلی نیز موهبتی الهی است.

شناسا گر نمی کردی خرد را که از هم فرق کردی نیک و بد را

اگر خرد را برای شناختِ حقایق آماده نمی‌کردی، بشر چگونه می‌توانست میان خیر و شر تفاوت قائل شود؟

نکته ادبی: شناسا کنایه از قدرت تشخیص و قوه تمیز است.

یکی بودی بد و نیک زمانه تفاوت پاکشیدی از میانه

آن‌گاه زشتی و زیبایی در نظرِ انسان یکی جلوه می‌کرد و تمایز میان آن‌ها از میان می‌رفت.

نکته ادبی: تفاوت پاکشیدی کنایه از تواناییِ تشخیصِ تفاوت‌ها است.

همای و بوم بودندی بهم جفت به یک بیضه درون همخواب و همخفت

در آن صورت، همایِ سعادت و بومِ شوم در کنارِ هم هم‌نشین می‌شدند و در یک آشیانه با هم می‌خوابیدند.

نکته ادبی: همای و بوم نمادِ خوش‌بختی و بدبختی هستند.

نه با اقبال آن را کار بودی نه این را طعنهٔ ادبار بودی

در آن حالتِ بی‌خردی، نه اقبال و سعادت ارزشی داشت و نه بدبختی و زوال، کسی را سرزنش می‌کرد.

نکته ادبی: اقبال و ادبار نمادهای موفقیت و شکست هستند.

ز تو اندوخته عقل این محک را که می سنجد عیار یک به یک را

عقل، این معیارِ سنجش را از تو دریافت کرد تا بتواند ارزش و عیارِ هر چیزی را به درستی محک بزند.

نکته ادبی: محک استعاره از ابزار سنجش حقیقت است.

ز چندین زادهٔ قدرت که داری کفی برداشتی از خاک خواری

از میان تمامِ آفریده‌های بی‌شمارت، مشتی از خاکِ پست و ناچیز را برگزیدی و ارجمند ساختی.

نکته ادبی: خاک خواری اشاره به خلقت انسان از گل و لای است.

به دان عزت سرشتی آن کف خاک که زیب شرفه شد بر بام افلاک

با چنان عزتی آن کف خاک را سرشتی که به زیور و آرایشِ برترین جایگاهِ افلاک بدل شد.

نکته ادبی: شرفه کنایه از تزیینات لبه بام و نماد بلندی است.

طراز پیکری بستی بر آن گل که آمد عاشق او جان به سد دل

چنان پیکرِ زیبا و طرازِ ویژه‌ای بر آن خاک نقش بستی که جانِ عالم، صد بار عاشقِ آن شد.

نکته ادبی: طراز پیکری استعاره از کمالِ آفرینشِ انسان است.

به ده جا خادمانش داشتی باز که گفتی خاک و چندین قدر اعزاز

ده خادم (حواس و قوای دهگانه) برایش گماشتی و اینگونه به آن خاکِ ناچیز، چنین قدر و منزلتی بخشیدی.

نکته ادبی: ده خادم اشاره به حواس پنج‌گانه ظاهری و پنج‌گانه باطنی دارد.

به خاک این قدر دادن رمز کاریست که عزت پیش ما در خاکساریست

قدر بخشیدن به خاک، رمزی بزرگ است؛ چرا که نزدِ عارفان، عزت و سربلندی در فروتنی و خاکساری نهفته است.

نکته ادبی: خاکساری نماد تواضع و بندگی است.

چه شد گو خاک باش از جمله در پس منش برداشتم، این عزتش بس

اگر کسی بگوید چرا خاک؟ بگو مهم نیست که خاک در مرتبه آخر است؛ من او را برگزیدم و همین توجهِ من، بالاترین عزت برای اوست.

نکته ادبی: تأکید بر اراده و انتخاب الهی.

بر آن خادمان کش داشتی پیش دوانیدی به خدمت سد حشر بیش

بر آن ده خادمی که در پیشگاهِ او قرار دادی، صدها گروه از نیروهای دیگر را نیز به خدمتِ او گسیل کردی.

نکته ادبی: خادمان کش داشتی اشاره به قوای ادراکی و نیروهای طبیعی است.

همه فرمان برانی کارفرمای همه در راه خدمت پای برجای

همه این قوا مطیع و فرمان‌بردارِ تو هستند و در مسیر خدمت به این انسان، ثابت‌قدم ایستاده‌اند.

نکته ادبی: فرمان‌برانی کنایه از انقیادِ طبیعت در برابرِ انسان است.

از آن ده خادم ده جا ستاده مهیا هر چه فرماید اراده

آن ده خدمتگزار در ده جایگاهِ خاصِ خود ایستاده‌اند و هرچه اراده الهی اقتضا کند، مهیای انجام آن هستند.

نکته ادبی: ده جا ستاده اشاره به استقرارِ حواس در جایگاه‌های خود (چشم، گوش و...) است.

چه ده خادم که ده مخدوم عالم مبادا از سر ما سایه شان کم

این‌ها نه تنها ده خادم، بلکه ده مخدومِ عالم هستند؛ امیدوارم سایه لطفِ آنان از سرِ ما کم نشود.

نکته ادبی: مخدوم به معنای کسی است که به او خدمت می‌شود.

نشاندی پنج از آنها بر در بار ز احوال همه عالم خبردار

پنج تن از آن‌ها را بر دروازه ورودیِ وجود (حواس پنج‌گانه) نشاندی تا از احوالِ سراسرِ عالم خبردار باشند.

نکته ادبی: در بار کنایه از درگاه ورودی ادراکات است.

گذر داران جسم و عالم جسم بر ایشان راه صورتها ز هر قسم

آن‌ها راهِ ورودِ صورت‌ها و پدیده‌ها را از هر نوعی بر وجودِ جسمانیِ ما کنترل می‌کنند.

نکته ادبی: گذر داران استعاره از دروازه‌بانانِ حواس است.

ز خاصان پنج با او گاه و بیگاه ندیده هیچگه بیرون درگاه

پنج خادمِ دیگر (قوای باطنی) نزدِ او هستند و هرگز از حریمِ درگاهِ وجودِ او بیرون نمی‌روند.

نکته ادبی: خاصان کنایه از قوای باطنی مانند وهم، خیال و... است.

شده هر یک به شغل خاص مأمور به یک جا جمع لیک از یکدیگر دور

هر یک به کاری خاص مأمور شده‌اند؛ با وجودِ اینکه همه با هم جمع هستند، هر کدام کارکردی متمایز دارند.

نکته ادبی: جمع لیک از یکدیگر دور اشاره به تنوع قوای روحی است.

همه ثابت قدم در راز داری همه با یکدیگر درسازگاری

همه در حفظِ رازهای وجود ثابت‌قدم و با یکدیگر در نهایتِ سازگاری و هماهنگی هستند.

نکته ادبی: راز داری کنایه از پوشیده ماندنِ حقایق است.

یکی آیینه ایشان را سپردی که خود دانی که زنگش چون ستردی

یکی آیینه (قلب) به آن‌ها سپردی که می‌دانی چطور زنگارِ آن را پاک کنی تا حقایق را نشان دهد.

نکته ادبی: آیینه استعاره از قلب یا ضمیرِ انسان است.

ز بیرون هر چه برقع برگشاده در آن آیینه عکسش اوفتاده

هر صورتی که از عالم بیرون به سوی او می‌آید، تصویرش در آن آیینه قلب می‌افتد.

نکته ادبی: برقع استعاره از حجاب‌ها و مظاهر بیرونی است.

چنین آیینه ای آنرا که پیش است اگر خود بین شود برجای خویش است

چنین آیینه‌ای که در پیشِ روی انسان است، اگر صاحبش خودبین شود، همین‌جا در جای خود باقی می‌ماند (و رشد نمی‌کند).

نکته ادبی: خود بین شدن کنایه از غرور و غفلت است.

دماغش را به مغز آراستی پوست دلی دادیش کاین خلوتگه دوست

خداوند مغز و خرد را به پوستِ تن آراست و دلی به انسان داد که خلوتگاهِ مهرِ دوست است.

نکته ادبی: خلوتگه دوست اشاره به قلبِ مؤمن است.

ز دل راهی گشادی در دماغش فکندی آتش دل در چراغش

از دل راهی به سوی مغز گشودی و آتشِ عشقِ الهی را در چراغِ خردِ او روشن کردی.

نکته ادبی: چراغ کنایه از عقل و اندیشه است.

چراغش را خرد پروانه کردی ز رشکش عالمی دیوانه کردی

چراغِ خردِ او را به پروانگیِ عشقِ الهی مبتلا کردی، چنان که از رشک و حسدِ این مقام، عالمیان را دیوانه کردی.

نکته ادبی: پروانه کنایه از فداکاری و شیفتگی است.

اگر عقل است اگر طبع است اگر هوش لوای خدمتش دارند بر دوش

چه عقل باشد و چه طبع و چه هوش، همگی علمِ خدمتِ او را بر دوش می‌کشند.

نکته ادبی: لوای خدمت استعاره از بندگیِ قوا در برابر حقیقتِ انسانی است.

به خدمت عقل و نفس و چرخ و اختر همه پیشش ستاده دست در بر

تمامِ قوا، نفس، چرخِ فلک و ستارگان، همگی در برابرِ انسان، دست‌بسته و مطیع ایستاده‌اند.

نکته ادبی: دست در بر کنایه از نهایتِ ادب و انقیاد است.

چه لطف است اله اله با کفی خاک که بربستی سر چرخش به فتراک

خداوندا! چه لطفی است که به مشتی خاک کردی که تمامِ گردشِ آسمان‌ها را به بندِ کشیدی.

نکته ادبی: به فتراک بستن کنایه از به تسخیر درآوردن و تحت امر گرفتن است.

اگر جسمانید ار جان پا کند همه در خدمت این مشت خاکند

چه موجوداتِ جسمانی باشند و چه ارواحِ پاک، همگی در خدمتِ این مشت خاک (انسان) هستند.

نکته ادبی: مشت خاک استعاره از پیکر خاکی انسان است.

همه از بهر ما هر یک به کاری دریغا نیست چشم اعتباری

همه چیز برای بهره‌مندی ما در کار است؛ افسوس که چشمی برای دیدنِ این همه لطف و اعتبار نداریم.

نکته ادبی: چشم اعتباری کنایه از بصیرت و نگاهِ معناشناسانه است.

ز ما گر آشکارا ور نهان است ز لطف و رحمتت شرح و بیان است

اگر اموری از ما پنهان است یا آشکار، همگی به لطف و رحمتِ تو شرح و بیان می‌شود.

نکته ادبی: لطف و رحمتِ تو علتِ اصلیِ هستی و آگاهی است.

بکردیم از تمام هستی خویش نیامد هیچ جز لطفت فرا پیش

تمامِ هستیِ خود را جستجو کردیم، اما جز لطف و عنایتِ تو چیزی پیش روی ما نیامد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هرچه داریم موهبت است.

اگر لطف تو دامن برفشاند ز ما جز نیستی چیزی نماند

اگر لطفِ تو دامنِ خود را از ما برچیند، چیزی جز نیستی از ما باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: تمثیلِ دامن افشاندن برای قطعِ فیض الهی.

بود بی رحمتت اجزای مردم صفتهای بد اندر نیستی گم

اگر رحمتِ تو نباشد، اجزای وجودِ آدمی از هم می‌پاشد و تمامِ بدی‌ها در نیستی گم می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خیراتِ وجود همگی از رحمت است.

ره هستی سراپا گر نپویند عدم یابند ما را گر بجویند

اگر حقیقتِ هستی را دنبال نکنند، جز عدم و نیستیِ مطلق چیزی برای ما نخواهند یافت.

نکته ادبی: عدم کنایه از بی‌ارزشیِ ذاتیِ موجودات بدونِ توجهِ الهی است.

عدم بلک از عدم هم لختی آنسوی بدیهای نهفته در عدم روی

حتی آن سویِ نیستی نیز، بدی‌ها و زشتی‌های نهفته‌ای وجود دارد که روی به سمتِ عدم دارند.

نکته ادبی: عدم را مرتبه‌ای پایین‌تر از هستی و سرچشمه‌ی زشتی‌ها می‌داند.

ز ما ناید بجز بد نیک دانیم تو ما را نیک کن تا نیک مانیم

از ما جز بدی برنمی‌آید و این را خوب می‌دانیم، پس تو خود ما را به نیکی بگردان تا در نیکی باقی بمانیم.

نکته ادبی: تضاد میان «بد» و «نیک» برای تأکید بر ناتوانی انسان و نیاز به لطف الهی.

کسی کو گریه برخود کن شب و روز که بگذاری بدو آتش بدآموز

کسی که شب و روز بر احوال و غفلت‌های خویش می‌گرید، سزاوار است؛ چرا که این گریه باعث سوزاندن و از بین رفتنِ آموزه‌های نادرستِ نفسانی می‌شود.

نکته ادبی: آتش بدآموز استعاره از جهل و باورهای نادرست است که مانعِ شناخت حق می‌شود.

ولی آن گریه را سودی نباشد که از تو در جگر دودی نباشد

اما آن گریه‌ای که از سرِ درد و سوزِ درونی نباشد و در قلب تأثیری نگذارد، هیچ سودی نخواهد داشت.

نکته ادبی: دود در جگر کنایه از سوز و گدازِ عاشقانه و دردِ فراق است.

شراری باید از تو در میانه که دوزخ سوخت بتوان زان زبانه

در درون تو باید شعله‌ای از سوزِ درونی ایجاد شود که بتوان با آن زبانه، آتشِ دوزخِ نفس را خاموش و نابود کرد.

نکته ادبی: تضاد میان آتشِ دوزخ و آتشِ عشق (سوزِ درونی) که یکی عامل نابودی و دیگری عاملِ رستگاری است.

بدیها در خودی خس پوش داریم بده برقی که دود از خود برآریم

وجود ما پر از خس و خاشاکِ پستی و دنیاگرایی است؛ ای خدا، آن برقِ معرفت را بتابان تا این دودِ تیره‌یِ خودخواهی را از وجودمان بیرون برانیم.

نکته ادبی: خس کنایه از تعلقات دنیوی و تیرگی‌های روح است.

درخشی شمع راه ماکن از خود تو خود ما را شو و مارا کن از خود

آن نورِ الهی را شمعِ راه ما کن و خودت اختیارِ ما را در دست بگیر و ما را از آنِ خودت کن.

نکته ادبی: «از خود» در اینجا به معنای رهایی از «منِ خویشتن» و پیوستن به «او» است.

کسی کو را ز خود کردی خوشش حال برو گو بر فلک زن کوی اقبال

هر کس که حالِ دلش را با تو خوش کردی، به او بگو که به مقام‌های بلندِ معنوی دست یافته است.

نکته ادبی: کوی اقبال استعاره از مقامِ قرب الهی و سعادت حقیقی است.

خوشا حال دل آن کس در این کوی که چوگان تو می گرداندش گوی

خوشا به حال کسی که در این جایگاهِ معنوی، دلش همچون گویی در دستِ تو (چوگانِ الهی) قرار دارد و تو آن را می‌گردانی.

نکته ادبی: تشبیه دل به گوی و مشیت الهی به چوگان.

فلک گوی سر میدان آنست که گویش در خم آن صولجانست

در میدانِ هستی، فلک (تقدیر) گویی بیش نیست که در خمِ چوگانِ الهی اسیر است.

نکته ادبی: صولجان معربِ همان چوگان است.

به چوگان هوا داریم گویی هوس گرداندش هر دم به سویی

ما (وجود ما) همچون گویی در زیرِ چوگانِ «هوا و هوس» هستیم که هر لحظه آن را به سویی می‌غلتاند.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنی تمایلاتِ نفسانی و هوس‌هاست.

بکش از دست چوگان هوا را شکن بر سر هوا جنبان ما را

ای خدا، دستِ چوگانِ هوس را از زندگیِ ما کوتاه کن و ما را از سیطره‌ی آن رهایی ببخش.

نکته ادبی: جنبانِ ما را کنایه از در حرکت درآوردنِ ما بر اساسِ امیالِ نفسانی است.

ببر از ما هوا را دست بسته که ما را سخت دارد سر شکسته

این هوای نفسانی را که ما را دست‌بسته اسیر کرده و سرشکسته‌مان ساخته، از ما دور کن.

نکته ادبی: سرشکسته کنایه از ذلت و حقارت در برابرِ امیال نفسانی.

هواهایی که آن ما را بتانند بهشت جسم و دوزخ تاب جانند

تمایلات و هواهایی که بُت‌های ما هستند، ظاهری فریبنده و بهشتی دارند اما در باطن، جانِ ما را می‌سوزانند.

نکته ادبی: تضادِ بهشتِ جسم و دوزخِ جان برای نشان دادنِ فریبندگیِ دنیا.

دل چون کعبه را بتخانه مپسند حریم تست با بیگانه مپسند

دل که باید حریمِ امنِ الهی (کعبه) باشد، آن را به بت‌کده تبدیل نکن؛ این حریم متعلق به توست، پس جایگاهِ بیگانگانش نکن.

نکته ادبی: استعاره‌ی کعبه برای قلب انسان که جایگاهِ تجلیِ حق است.

کنشتی پر صنم شد دل سد افسوس در و بامش پر از زنار و ناقوس

صد افسوس که دل، تبدیل به عبادتگاهی برای بت‌ها شده و در و دیوارش پر از نشانه‌های کفر (زنار و ناقوس) گشته است.

نکته ادبی: زنار و ناقوس نمادهای کفر و دوری از حقیقتِ توحید.

هوایت شد هوس زنار ما را ازین زنار و بت باز آر مارا

هوا و هوسِ ما، همان زنارِ ما شده است؛ ای خدا، ما را از این بندِ بت‌پرستی و هوس برهان.

نکته ادبی: زنار کنایه از پای‌بندی به تعلقاتِ دنیوی.

بت و زنار این کیشی ست باطل بت ما بشکن و زنار بگسل

این بت‌پرستی و بستنِ زنار، آیینی باطل است؛ بت‌های ما را بشکن و بندِ زنارِ تعلقات را پاره کن.

نکته ادبی: شکستنِ بت کنایه از پاکسازیِ درون از رذایل اخلاقی.

زبان مزدور ذکر تست، زشت است که خدمتکار ناقوس کنشت است

زبانِ ما که باید ذکرِ تو را بگوید، اگر به خدمتِ بت‌پرستی و کفر درآید، زشت و ناپسند است.

نکته ادبی: مزدور به معنای بنده و خدمتکار است.

فکن سنگی به ناقوسش که تن زن وگر بد جنبد او را بر دهن زن

سنگی بر ناقوسِ این بت‌کده بزن تا ساکت شود و اگر باز هم صدایی از آن برخاست، آن را در هم بکوب.

نکته ادبی: سنگ زدن به ناقوس کنایه از سرکوب کردنِ نداهای وسوسه‌انگیزِ نفس.

به تاراج کنشت ما برون تاز صلیب هستی ما سر نگون ساز

به این کنشتِ درونیِ ما حمله کن و غارتش کن، و صلیبِ هستیِ ما را که نشانِ شرک است، واژگون ساز.

نکته ادبی: صلیب هستی کنایه از تکیه بر «منِ» خویشتن و شریک قرار دادنِ آن با خدا.

نه در بگذار و نه دیوار این دیر بسوزان هر چه پیش آید در و غیر

نه در این دیر (کلیسای دل) و نه دیوارش را باقی نگذار، هر چه از آثارِ بیگانگی در آن است، بسوزان.

نکته ادبی: دیر نمادِ عالمِ کثرت و دوری از توحید است.

ز ما درکش لباس بت پرستی هم این را سوز و هم زنار هستی

لباسِ بت‌پرستی را از تنِ ما بیرون بیاور و این بت و زنارِ هستیِ ما را به آتش بکش.

نکته ادبی: زنارِ هستی همان خودپرستی است که مانع از فنای فی‌الله می‌شود.

اشارت کن که انگشت ارادات برآریم از پی عرض شهادت

اشاره‌ای کن تا ما نیز انگشتِ ارادت و شهادتِ خود را به نشانه‌یِ تسلیم بالا ببریم.

نکته ادبی: ارادت در اینجا به معنای تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی الهی است.

به ما تعلیم نفی «ماسوا» کن شهادت ورد سرتا پای ماکن

به ما نفیِ «ماسوا» (غیرِ خدا) را بیاموز و شهادتِ قلبی را وردِ زبان و جانِ ما بگردان.

نکته ادبی: ماسوا تمامِ هستیِ غیر از خداست که مانعِ توحیدِ خالص است.

شهادت غیر نفی «ماسوا» چیست ز بعد لای نفی الا خدا چیست

شهادتِ واقعی چیست جز نفیِ غیرِ خدا؟ و مگر بعد از «لا» (نه گفتن به غیر)، چیزی جز «الا الله» (اثباتِ خدا) باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: اشاره به کلمه‌ی طیبه «لا اله الا الله» و سیرِ منطقیِ نفی و اثبات در عرفان.

به این خلوت کسی کو محرمی یافت به تلقین رسول هاشمی یافت

هر کس در این خلوتِ قلبی، محرمی (خدا) را بیابد، از طریقِ تلقین و هدایتِ رسولِ هاشمی (پیامبر اسلام) به آن دست یافته است.

نکته ادبی: رسول هاشمی اشاره به پیامبر اسلام به عنوان واسطه‌ی فیض و هدایت است.