گزیده اشعار - ترکیبات

وحشی بافقی

سوگواری بر مرگ برادر

وحشی بافقی
آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت کردی چو خاک پست مرا، خاک بر سرت
جز عکس مدعا ز تو کس صورتی ندید تاریک باد آینهٔ مهر انورت
مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ با خاک تیره گر ننمایم برابرت
شد کشته عالم و تو همان در مقام جنگ ای تیز جنگ کند نگردید خنجرت
تا چند تلخ کام جهان را کنی هلاک هرگز تهی نمی شود از زهر ساغرت
سد داد خواه هر طرفی ایستاده لیک دست که می رسد به عنان تکاورت
چندین شکست کار من دلشکسته چیست ای هرزه گرد نیست مگر کار دیگرت
کشتی مرا ز کینه به تیغ زبون کشی گویا نشد دچار کس از من زبون ترت
بادا سپاه روز تو یارب که هیچ یار نور وفا نیافت زشمع مه وخورت
چون جویم از تو مهر که برخاکش افکنی گیرد اگر چه مهر جهانگیر در برت
بگسل طناب خیمهٔ لعبت که سوختم زین بازی ملال فزای مکررت
گو زرد از خزان فنا شو که هیچ بار جز بار دی ندید کس از چرخ اخضرت
نسبت به من غریب طریقی گزیده ای گویا هنوز شعله آهم ندیده ای
یاران رفیق و همنفس و یار من کجاست مردم ز غم ، برادر غمخوار من کجاست
من بیخودانه سینه بسی کنده ام زدرد گویید مرهم دل افکار من کجاست
دارم تنی به صورت طاووس داغ داغ توتی زبان نادره گفتار من کجاست
بگداختم چنانکه نشستم به روز شمع آتش نشان آه شرربار من کجاست
بی یار و بی کسم ، چه کنم چیست فکر من آنکس که بود یار وفادار من کجاست
بیمار بود آنکه غمش ساخت بیخودم آگاهیم دهید که بیمار من کجاست
با خواب نور دیده به سیلاب گریه رفت آن نوربخش دیده بیدار من کجاست
دل زار شد ز نوحه من نامراد را ای همدمان مراد دل زار من کجاست
روز خزان نهاد گلستان عمر من آن گل که بود رونق گلزار من کجاست
گوهرشناس و جوهری نظم و نثر کو جوهر فزای گوهر اشعار من کجاست
یاری نماند و کار من از دست می رود آن یار را که بود غم کار من کجاست
در خاک رفت گنج مرادی که داشتیم ما را نماند خاطر شادی که داشتیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخش کلی تنظیم شده است؛ بخش نخست، در قالب شکوه و شکایت از فلک و روزگار است که شاعر آن را مسبب تمام بدبختی‌ها و تیره‌روزی‌های خود می‌داند و با لحنی سرزنش‌گرانه، ستمگری‌های آن را تقبیح می‌کند. شاعر در این بخش، فلک را به موجودی جبار و بی‌رحم تشبیه کرده که دست از آزار بندگان برنمی‌دارد و در پی نابودی آنان است.

بخش دوم شعر، به مرثیه‌سرایی و سوز و گداز در فراق یار و برادر اختصاص یافته است. در این قسمت، لحن شاعر از خشم و اعتراض به سوی اندوه عمیق، غربت و تنهایی تغییر می‌یابد و او در جست‌وجوی پناهگاه و مرهمی برای دردهای درونی‌اش، پیوسته از جای خالی عزیزان و یاران سفرکرده‌اش پرسش می‌کند و از فقدان آنان می‌نالد.

معنای روان

آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت کردی چو خاک پست مرا، خاک بر سرت

ای آسمان، از ستمگری‌های تو و گردشِ نامیمون ستاره‌هایت به ستوه آمده‌ام؛ تو مرا همانند خاک خوار و ذلیل کردی، پس شرم بر تو باد که مرا این‌گونه به خاک سیاه نشاندی.

نکته ادبی: تشبیه «مرا به خاک پست» جهت تأکید بر ذلت و خواری است.

جز عکس مدعا ز تو کس صورتی ندید تاریک باد آینهٔ مهر انورت

جز عکسِ ناامیدی و بدبختی، هیچ‌کس از تو چیزی ندید؛ ای فلک، آن آیینه درخشان و پرنوری که به آن می‌بالی، تاریک و سیاه باد.

نکته ادبی: «مهر انور» کنایه از خورشید یا چهره درخشان آسمان است.

مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ با خاک تیره گر ننمایم برابرت

آه جگرسوز من را دست‌کم نگیر؛ اگر اراده کنم، می‌توانم با همین آه، تو را به خاک سیاه بنشانم و نابود کنم.

نکته ادبی: «برق آه» استعاره از حرارت و قدرت سوزاننده ناله عاشق است.

شد کشته عالم و تو همان در مقام جنگ ای تیز جنگ کند نگردید خنجرت

دنیا نابود شد و مردم در حال مرگ‌اند، اما تو همچنان در پی جنگ و نزاعی؛ ای فلک، حیف از این خنجر تیز تو که انگار هیچ‌گاه در جای درست به کار نمی‌آید.

نکته ادبی: تضاد میان کشتار جهانی و بی‌فایده بودن سلاح فلک.

تا چند تلخ کام جهان را کنی هلاک هرگز تهی نمی شود از زهر ساغرت

تا کی می‌خواهی کام تلخ‌دلانِ جهان را با مرگ و نابودی پر کنی؟ انگار پیاله تو هیچ‌وقت از زهرِ کینه‌توزی خالی نمی‌شود.

نکته ادبی: «ساغر» استعاره از پیمانه‌ای است که تقدیر برای انسان‌ها می‌ریزد.

سد داد خواه هر طرفی ایستاده لیک دست که می رسد به عنان تکاورت

بسیاری از مردم از تو دادخواهی می‌کنند، اما کیست که بتواند دستش به عنان و مهارِ این اسبِ سرکش (روزگار) برسد؟

نکته ادبی: «تکاور» استعاره از گردون و فلک که همچون اسبی تیزرو در حرکت است.

چندین شکست کار من دلشکسته چیست ای هرزه گرد نیست مگر کار دیگرت

این همه شکست و ناکامی برای منِ دل‌شکسته برای چیست؟ ای روزگارِ هرزه‌گرد، مگر کار و وظیفه‌ای جز آزار دادن من نداری؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن بی‌منطقیِ ستم‌های فلک.

کشتی مرا ز کینه به تیغ زبون کشی گویا نشد دچار کس از من زبون ترت

تو مرا با خنجرِ کینه‌توزی به بدترین شکل کشتی؛ گویی در تمام جهان کسی ذلیل‌تر و ناتوان‌تر از من برای کشتن پیدا نکردی.

نکته ادبی: «تیغ زبون‌کشی» استعاره از ناعادلانه بودنِ جورِ فلک.

بادا سپاه روز تو یارب که هیچ یار نور وفا نیافت زشمع مه وخورت

ای خدا، کاری کن که سپاهِ روزگار تو هم از تو روی برگرداند، چرا که هیچ دوستی از شمعِ وجودِ تو (فلک) نورِ وفایی ندید.

نکته ادبی: «مه و خور» نماد روشنی و کمال است که در اینجا فاقد وفا معرفی شده.

چون جویم از تو مهر که برخاکش افکنی گیرد اگر چه مهر جهانگیر در برت

چگونه از تو انتظار مهربانی داشته باشم، درحالی‌که اگر مهرِ عالم‌گیری هم در آغوشت باشد، آن را به خاک می‌افکنی و نابود می‌کنی؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه «مهر» (هم به معنای خورشید و هم به معنای محبت).

بگسل طناب خیمهٔ لعبت که سوختم زین بازی ملال فزای مکررت

ای بازیچه، طنابِ خیمه عمر مرا بگسل و این نمایش را تمام کن که از این بازیِ تکراری و ملال‌آورِ تو سوختم و خسته شدم.

نکته ادبی: «لعبت» استعاره از انسان و «خیمه» نماد زندگی موقت است.

گو زرد از خزان فنا شو که هیچ بار جز بار دی ندید کس از چرخ اخضرت

برو و از خزانِ مرگ زرد و پژمرده شو که هیچ‌کس از این آسمانِ سبز تو، جز بدی و بلا، میوه‌ای نچید.

نکته ادبی: «چرخ اخضر» (آسمان سبز) اشاره به رنگ ظاهری آسمان در ادبیات کهن.

نسبت به من غریب طریقی گزیده ای گویا هنوز شعله آهم ندیده ای

در برابر منِ غریب، راه و روشی بسیار بی‌رحمانه در پیش گرفته‌ای؛ گویی هنوز شعله‌های آه و سوز من را ندیده‌ای که این‌گونه جسورانه با من می‌ستیزی.

نکته ادبی: تغییر لحن شاعر از شکایت به اعتراض مستقیم به معشوق یا مخاطب خاص.

یاران رفیق و همنفس و یار من کجاست مردم ز غم ، برادر غمخوار من کجاست

یاران و هم‌نفسان من کجا هستند؟ از شدت غم در حال مرگم، برادر و غمخوارِ مهربان من کجاست؟

نکته ادبی: تکرار پرسش «کجاست» برای نشان دادن حیرت و اندوهِ ناشی از فقدان.

من بیخودانه سینه بسی کنده ام زدرد گویید مرهم دل افکار من کجاست

من از شدت درد، بی‌‌اختیار سینه‌ام را چاک داده‌ام؛ به من بگویید مرهمِ زخم‌های دلِ آزرده‌ام کجاست؟

نکته ادبی: «سینه کندن» کنایه از بی‌تابی و بی‌قراری شدید.

دارم تنی به صورت طاووس داغ داغ توتی زبان نادره گفتار من کجاست

تنی دارم که از داغِ فراق همچون پرهای طاووس رنگارنگ و داغ‌دار شده است؛ آن سخن‌گویِ بی‌نظیر و نادره‌گو (همدمم) کجاست؟

نکته ادبی: تشبیه «تن به طاووس» برای توصیف زیباییِ آمیخته با زخم و داغ.

بگداختم چنانکه نشستم به روز شمع آتش نشان آه شرربار من کجاست

آن‌قدر گداختم که همچون شمع به پایان خود رسیدم؛ آن کسی که آتشِ آهِ شرربارِ مرا می‌شناخت و خاموش می‌کرد، کجاست؟

نکته ادبی: تشبیه انسان به شمع در حال ذوب شدن استعاره از فنا و نابودی است.

بی یار و بی کسم ، چه کنم چیست فکر من آنکس که بود یار وفادار من کجاست

تنها و بی‌کس مانده‌ام، نمی‌دانم چه کنم و فکرم به جایی نمی‌رسد؛ آن یارِ وفاداری که همدمِ من بود، کجاست؟

نکته ادبی: تأکید بر تنهایی و غربتِ عمیق.

بیمار بود آنکه غمش ساخت بیخودم آگاهیم دهید که بیمار من کجاست

آن کسی که غمِ بیماری‌اش مرا از خود بی‌خود کرده بود، کجاست؟ به من خبر دهید که بیمارِ من در چه حال است؟

نکته ادبی: «بیمار» استعاره از معشوق یا عزیزی که عزیزِ شاعر است.

با خواب نور دیده به سیلاب گریه رفت آن نوربخش دیده بیدار من کجاست

چشمانم از شدت گریه سیلاب به راه انداخته و نوری در آن‌ها نمانده است؛ آن کسی که نوربخشِ چشمانِ بیدارِ من بود، کجاست؟

نکته ادبی: «نور دیده» کنایه از محبوب و نوربخشِ دیده.

دل زار شد ز نوحه من نامراد را ای همدمان مراد دل زار من کجاست

از نوحه‌ها و ناله‌های من، دلِ دیگران نیز زار و گریان شد؛ ای هم‌دلان، بگویید مرادِ این دلِ زار و خسته‌ام کجاست؟

نکته ادبی: «دل زار» تکرار مضمونِ شکستِ درونی.

روز خزان نهاد گلستان عمر من آن گل که بود رونق گلزار من کجاست

پاییزِ زندگی من فرارسیده است؛ آن گلی که مایه رونق و زیباییِ باغِ زندگی‌ام بود، کجاست؟

نکته ادبی: «گلستان عمر» و «خزان» استعاراتی برای جوانی و پیری/مرگ هستند.

گوهرشناس و جوهری نظم و نثر کو جوهر فزای گوهر اشعار من کجاست

آن منتقد و گوهرشناسی که ارزشِ نظم و نثر مرا می‌دانست کجا رفته است؟ آن کسی که به شعرهای من ارزش و بها می‌داد، کجاست؟

نکته ادبی: «جوهری» به معنای گوهرشناس و کسی که ارزش واقعی چیزها را می‌فهمد.

یاری نماند و کار من از دست می رود آن یار را که بود غم کار من کجاست

هیچ یاوری نمانده و کارهایم در حال تباهی است؛ آن دوستی که غمِ مشکلاتِ مرا می‌خورد و یاورم بود، کجاست؟

نکته ادبی: بیان استیصال و نیاز به همراهی.

در خاک رفت گنج مرادی که داشتیم ما را نماند خاطر شادی که داشتیم

آن گنجینه‌ی ارزشمندی که داشتیم (همدم/یار) در خاک خفت؛ دیگر هیچ دلیلی برای شادی که داشتیم، برایمان باقی نمانده است.

نکته ادبی: «گنج مراد» استعاره از عزیزِ سفرکرده است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) ای فلک

مخاطب قرار دادن آسمان و روزگار به عنوان یک موجود زنده و جبار که دارای اراده و خشم است.

استعاره (Metaphor) آینه مهر انور

اشاره به درخشش ظاهری فلک که در باطن تاریک و بی‌وفاست.

اغراق (Hyperbole) مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ

بزرگ‌نمایی قدرتِ آهِ عاشق تا حدی که می‌تواند فلک را به نابودی بکشاند.

تضاد (Antithesis) باغ گلستان و خزان فنا

تقابل میان شکوفایی زندگی و دوران افول و مرگ.