گزیده اشعار - ترکیبات

وحشی بافقی

سوگواری بر مرگ دوست

وحشی بافقی
دیده گو اشک ندامت شو و بیرون فرما دیدن دیده چه کار آیدم از دوست جدا
عوض یوسف گم گشته چو اخوان بینید دیده خوب است به شرطی که بود نابینا
گر چه دانم که نمی یابیش ای مردم چشم باش با اشک من و روی زمین می پیما
در قیامت مگرش باز ببینم که فتاد در میان فاصله ما را ز بقا تا به فنا
یار در قصرچنان مایحه ای ذیل جهان ماکجاییم و تماشاگه دیدار کجا
یاد آن یار سفرکرده محمل تابوت کانچنان راند که نشنید کسش بانگ درا
رسم پیغام و خبر نیست ، مصیبت اینست به دیاری که سفر کرد سفر کردهٔ ما
به چه پیغام کنم خوش دل آزردهٔ خویش از که پرسم سخن یار سفر کرده خویش
یاد و سد یاد از آن عهد که در صحبت یار خاطری داشتم از عیش جهان بر خوردار
نه مرا چهره ای از اشک مصیبت خونین نه مرا سینه ای از ناخن حسرت افکار
خاطری داشتم القصه چو خرم باغی لاله عیش شکفته گل شادی بر بار
آه کان باغ پر از لاله و گل یافت خزان لاله ها شد همه داغ دل و گلها همه خار
برسیده ست در این باغ خزانی هیهات کی دگر بلبل ما را بود امید بهار
بلبلی کش قفس تنگ و پروبال شکست به چه امید دگر یاد کند از گلزار
گر همه روی زمین شد گل و گلزار چه حظ یار چون نیست مرا با گل و گلزار چه کار
یار اگر هست به هر جا که روی گلزار است گل گلزار که بی یار بود مسمار است
کاشکی نوگل ما چون گل بستان بودی که چو رفتی گذرش سوی گلستان بودی
کاش چاهی که در او یوسف ما افکندند راه بازآمدنش جانب کنعان بودی
کاشکی آنکه نهان کشت ز ما یک تن را بر سرش راه سرچشمهٔ حیوان بودی
شب هجران چه دراز است خصوصا این شب کاش روزی ز پس این شب هجران بودی
چه قدر گریه توان کرد در این غم به دو چشم کاش سر تا قدمم دیده گریان بودی
آنکه بر مرکب چوبین بنشست و بدواند کاش اینجا دگرش فرصت جولان بودی
سیر از عمر خود و زندگی خویشتنم نیست پروای خود از بی تو دگر زیستنم
ای سرا پای وجودت همه زخم و غم و درد اینهمه خنجر و شمشیر به جان تو که کرد
هیچ مردی سپهی بر سر یک خسته کشد روی این مرد سیه باد کش اینست نبرد
حال تو آه چه پرسیم چه خواهد بودن حال مردی که کشندش به ستم سد نامرد
غیر از آن کافتد و از هم بکنندش چه کنند شیر رنجور چو بینند شغالانش فرد
که خبر داشت که چندین دد آدم صورت بهر جان تو ز خوان تو فلکشان پرورد
سرد مهری فلک با چو تو خون گرمی آه کردکاری که مرا ساخت ز عالم دل سرد
چون ترا زیر گل و خاک ببینند افسوس آنکه دیدن نتوانست به دامان تو گرد
مردم از غم ، چه کنم، پیش که گویم غم خویش همه دارند ترا ماتم و من ماتم خویش
یارب آنها که پی قتل تو فتوا دادند زندگانی ترا خانه به یغما دادند
یارب آنها که ز خمخانهٔ بیدار ترا رطل خون درعوض ساغر صهبا دادند
یارب آنها که رماندند ز تو طایر روح جای آن مرغ به سر منزل عقبا دادند
یارب آنها که نهادند به بالین تو پای تن بیمار تو بر بستر خون جا دادند
یارب آنها که ز محرومیت ای گوهر پاک ابر مژگان مرا مایهٔ دریا دادند
زنده باشند و به زندان بلایی دربند کز خدا مرگ شب و روز به زاری طلبند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه اشعار، مرثیه‌ای سوزناک و سوگ‌نامه‌ای بلند در رثای عزیزی از دست‌رفته است که با زبانی سرشار از درد و اندوه، واقعه‌ای تراژیک را روایت می‌کند. فضا و حال‌وهوای حاکم بر این ابیات، تداعی‌گرِ داغِ فقدان شخصیتی بزرگ و مظلوم است که شاعر، او را همچون یوسفِ گم‌گشته‌ای در چاهِ تقدیر می‌بیند. در این اشعار، غمِ دوری، به ناامیدیِ عمیق و خشمِ مقدس در برابرِ ستم‌گران پیوند خورده است.

مضمون اصلی اثر، روایتِ مظلومیتِ یاری است که در میان انبوهی از دشمنانِ بی‌رحم، تنها و زخم‌خورده به شهادت رسیده است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های کلاسیک ادبی همچون «باغ و خزان»، «بلبل و گلزار» و «کنایات مذهبی»، علاوه بر سوگواری شخصی، روایتی حماسی و آیینی از بی‌وفاییِ زمانه و سنگدلیِ ظالمان ارائه می‌دهد. پایان‌بندی اشعار با دعا و نفرینِ متخاصمان، نشان از پیوندِ عمیق عاطفی شاعر با شخصیت مورد نظر و دادخواهی او در پیشگاه خداوند دارد.

معنای روان

دیده گو اشک ندامت شو و بیرون فرما دیدن دیده چه کار آیدم از دوست جدا

ای چشمان من، به جای دیدن، اشکِ پشیمانی و حسرت بریزید؛ چرا که اکنون که از دوست جدا مانده‌ام، دیگر نگریستن به این جهان چه سودی برای من دارد؟

نکته ادبی: ترکیب «اشک ندامت» استعاره از گریستن به خاطر دوری و داغ است.

عوض یوسف گم گشته چو اخوان بینید دیده خوب است به شرطی که بود نابینا

اگر همچون برادرانِ یوسف، او را در چاهِ فقدان می‌بینید، چشمانِ شما تنها در صورتی خوب و ارزشمند است که نابینا باشد (و این صحنه‌های دردناک را نبیند).

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت یوسف و حسادت برادران؛ پارادوکس (تضاد) موجود در «دیده خوب است به شرطی که نابینا باشد» نشان‌دهنده تاب نیاوردنِ دیدنِ رنجِ عزیز است.

گر چه دانم که نمی یابیش ای مردم چشم باش با اشک من و روی زمین می پیما

ای مردمک چشم، اگرچه می‌دانم که هرگز او را نخواهی یافت، اما همچنان با اشک‌های من همراه باش و تمام پهنه‌ی زمین را به دنبال او بگرد.

نکته ادبی: «مردم چشم» به معنای مردمک چشم است که به عنوان جستجوگرِ عزیزِ گم‌گشته مخاطب قرار گرفته است.

در قیامت مگرش باز ببینم که فتاد در میان فاصله ما را ز بقا تا به فنا

به دیدارِ او در این دنیا امیدی نیست؛ شاید در روز رستاخیز بتوانم دوباره او را ببینم، چرا که میانِ ما فاصله‌ای به اندازه زندگی و مرگ افتاده است.

نکته ادبی: تقابل «بقا و فنا» بیانگر جدایی مطلق میان دنیای زندگان و عالم پس از مرگ است.

یار در قصرچنان مایحه ای ذیل جهان ماکجاییم و تماشاگه دیدار کجا

آن یارِ سفرکرده در قصری رفیع در آن جهان (عالم باقی) جای گرفته و ما در کجا هستیم؟ میان جایگاه او و تماشای رخسار او، فاصله‌ای بی‌انتهاست.

نکته ادبی: «مایحه‌ای ذیل جهان» اشاره به والایی مقام آن عزیز در عالم ملکوت دارد.

یاد آن یار سفرکرده محمل تابوت کانچنان راند که نشنید کسش بانگ درا

به یاد آن یاری هستم که پیکرش را در تابوت نهادند و چنان با شتاب او را بردند که گویی هیچ‌کس صدای زنگِ کاروانِ مرگش را نشنید.

نکته ادبی: «بانگ درا» نمادِ صدای زنگِ کاروان است که در اینجا برای مرگ و کوچِ ابدی به کار رفته است.

رسم پیغام و خبر نیست ، مصیبت اینست به دیاری که سفر کرد سفر کردهٔ ما

مصیبتِ بزرگ این است که رسمِ نامه و پیام در آن دیاری که او به آن سفر کرده، وجود ندارد و هیچ خبری از او به دست ما نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به ناآشنا و غیرقابل‌دسترسی بودن عالم پس از مرگ برای زندگان.

به چه پیغام کنم خوش دل آزردهٔ خویش از که پرسم سخن یار سفر کرده خویش

چگونه می‌توانم دلِ آزرده و داغ‌دار خود را تسلی دهم؟ و از چه کسی سراغِ آن یارِ سفرکرده را بگیرم؟

نکته ادبی: استفاده از لحن پرسشی برای نشان دادن نهایت استیصال و ناامیدی شاعر.

یاد و سد یاد از آن عهد که در صحبت یار خاطری داشتم از عیش جهان بر خوردار

صدها بار یاد باد آن روزگاری که در کنار یار بودم و خاطری آسوده و دلی شاد از مواهبِ دنیا داشتم.

نکته ادبی: «سد» در اینجا به معنای صد (عدد) است؛ یادآوریِ خاطراتِ خوشِ گذشته در برابرِ تلخیِ حال حاضر.

نه مرا چهره ای از اشک مصیبت خونین نه مرا سینه ای از ناخن حسرت افکار

اکنون دیگر نه چهره‌ای دارم که از اشکِ مصیبت، گلگون نباشد و نه سینه‌ای که از ناخن‌های حسرت، زخمی و چاک‌چاک نباشد.

نکته ادبی: «افکار» در اینجا به معنی پاره‌شدن و زخمی شدن است (از ریشه ف-ک-ر که در متون کهن به معنای شکافتن نیز به کار رفته).

خاطری داشتم القصه چو خرم باغی لاله عیش شکفته گل شادی بر بار

خلاصه بگویم؛ در گذشته، دلم همچون باغی خرم بود که لاله‌های شادی در آن شکفته و گل‌های عیش و نوش بر شاخه‌هایش روییده بود.

نکته ادبی: تشبیه دل به باغ، نمادی از خوشبختی و آرامشِ درونی در گذشته.

آه کان باغ پر از لاله و گل یافت خزان لاله ها شد همه داغ دل و گلها همه خار

افسوس که آن باغِ پر از گل و لاله، دچار خزانِ هجران شد؛ لاله‌ها به داغِ دل تبدیل شدند و گل‌ها همگی به خار مبدل گشتند.

نکته ادبی: استعاره از تغییرِ وضعیت از شادی به اندوهِ مطلق.

برسیده ست در این باغ خزانی هیهات کی دگر بلبل ما را بود امید بهار

افسوس که خزانِ مرگ به این باغ رسیده است؛ دیگر بلبلِ دلِ من چه امیدی به آمدنِ دوباره‌ی بهار و شادی می‌تواند داشته باشد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تاکید بر ناامیدیِ ابدی.

بلبلی کش قفس تنگ و پروبال شکست به چه امید دگر یاد کند از گلزار

بلبلی که در قفسی تنگ اسیر است و بال و پرش شکسته، دیگر به چه امیدی می‌تواند از گلزارِ خوشبختی یاد کند؟

نکته ادبی: تمثیل بلبل (شاعر) در قفسِ تن و غم، نمادِ استیصال و محصور بودن.

گر همه روی زمین شد گل و گلزار چه حظ یار چون نیست مرا با گل و گلزار چه کار

اگر تمامِ روی زمین پر از گل و گلزار هم بشود، چه فایده‌ای دارد؟ وقتی یار در کنارم نیست، با گل و گلزار چه کار دارم؟

نکته ادبی: بی‌ارزش بودن زیبایی‌های جهان در نبودِ محبوب.

یار اگر هست به هر جا که روی گلزار است گل گلزار که بی یار بود مسمار است

هر جا که یار باشد، آنجا گلزار است؛ اما گلِ گلزار، اگر بدونِ یار باشد، برای من همچون خاری (مسمار) در چشم است.

نکته ادبی: «مسمار» به معنای میخ است؛ استعاره از رنجی که همچون میخ بر چشم می‌نشیند.

کاشکی نوگل ما چون گل بستان بودی که چو رفتی گذرش سوی گلستان بودی

ای کاش نوگلِ ما مانندِ گلِ باغ بود که اگر می‌رفت و از دیده پنهان می‌شد، راهِ بازگشتش به گلستان باز بود.

نکته ادبی: تمنای غیرممکن (ای کاش) برای بازگشتِ عزیز.

کاش چاهی که در او یوسف ما افکندند راه بازآمدنش جانب کنعان بودی

ای کاش آن چاهی که یوسفِ ما را در آن افکندند، راهی هم برای بازگشتش به سوی کنعان (وطن و آغوشِ خانواده) داشت.

نکته ادبی: اشاره به قصه یوسف و چاه؛ استعاره از مکانِ شهادت یا اسارتِ عزیز.

کاشکی آنکه نهان کشت ز ما یک تن را بر سرش راه سرچشمهٔ حیوان بودی

ای کاش آن کسی که پنهانی جانِ عزیزِ ما را گرفت، خود نیز بر سرچشمه‌ی آبِ حیات دسترسی داشت (تا شاید این عملِ زشت را جبران می‌کرد یا از کرده‌اش پشیمان می‌شد).

نکته ادبی: «سرچشمه حیوان» اشاره به آبِ حیات و جاودانگی دارد.

شب هجران چه دراز است خصوصا این شب کاش روزی ز پس این شب هجران بودی

شبِ دوری و هجران بسیار طولانی است، به‌ویژه این شب؛ کاش پس از این شبِ هجران، طلوعِ روزِ وصالی می‌بود.

نکته ادبی: شبِ هجران استعاره از دورانِ بی‌خبری و دوری از عزیز است.

چه قدر گریه توان کرد در این غم به دو چشم کاش سر تا قدمم دیده گریان بودی

در این غمِ بزرگ چقدر می‌توان با دو چشم گریست؟ کاش تمامِ پیکر من (از سر تا پا) چشمی گریان بود.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن عمقِ اندوه.

آنکه بر مرکب چوبین بنشست و بدواند کاش اینجا دگرش فرصت جولان بودی

آن کسی که او را بر تابوتِ چوبی سوار کرد و به سوی مرگ برد، کاش به او فرصتِ جولان و زندگیِ بیشتری می‌داد.

نکته ادبی: «مرکب چوبین» کنایه از تابوت و تشییع جنازه است.

سیر از عمر خود و زندگی خویشتنم نیست پروای خود از بی تو دگر زیستنم

من از عمر و زندگیِ خود سیر شده‌ام؛ حالا که تو نیستی، دیگر ذره‌ای برای زنده ماندن و خودِ من ارزشی ندارد.

نکته ادبی: بی‌معنا شدنِ زندگی پس از مرگِ عزیز.

ای سرا پای وجودت همه زخم و غم و درد اینهمه خنجر و شمشیر به جان تو که کرد

ای کسی که تمامِ وجودت پر از زخم و غم و درد است، چه کسی این‌همه خنجر و شمشیر را بر جانِ تو وارد کرد؟

نکته ادبی: توصیفِ جراحاتِ ظاهریِ شهید که نمادِ ستمِ وارد شده بر اوست.

هیچ مردی سپهی بر سر یک خسته کشد روی این مرد سیه باد کش اینست نبرد

کدام مردی پیدا می‌شود که با لشکری انبوه به یک نفرِ خسته و تنها حمله‌ور شود؟ روی آن کسی که چنین نبردی را رقم زد، سیاه باد.

نکته ادبی: تقبیحِ جوانمردیِ دشمن؛ اشاره به نابرابری در نبردِ عزیز با دشمنان.

حال تو آه چه پرسیم چه خواهد بودن حال مردی که کشندش به ستم سد نامرد

آه، چه بپرسم که حالِ این مردِ مظلوم که او را صد نامرد به ستم می‌کشند، چه خواهد شد؟

نکته ادبی: تضادِ «مرد» و «نامرد» برای تاکید بر شجاعتِ مقتول و پستیِ قاتلان.

غیر از آن کافتد و از هم بکنندش چه کنند شیر رنجور چو بینند شغالانش فرد

وقتی شغال‌ها شیرِ زخمی و رنجور را تنها می‌بینند، جز این که بر سرش بریزند و تکه‌تکه‌اش کنند، چه کاری از دستشان برمی‌آید؟

نکته ادبی: تمثیلِ «شیرِ رنجور» برای عزیزِ بزرگوار و «شغالان» برای دشمنانِ پست.

که خبر داشت که چندین دد آدم صورت بهر جان تو ز خوان تو فلکشان پرورد

چه کسی خبر داشت که چندین نفر با چهره‌های انسانی، ولی ددمنش، برای گرفتنِ جانِ تو از جانبِ فلک (روزگار) پرورش یافته بودند؟

نکته ادبی: تضادِ «آدم صورت» و «دد» (وحشی) برای بیانِ پلیدیِ قاتلان.

سرد مهری فلک با چو تو خون گرمی آه کردکاری که مرا ساخت ز عالم دل سرد

آه از سردمهریِ روزگار با تو که خون‌گرم و رئوف بودی؛ این تقدیرِ شوم، مرا از تمامِ عالم دلسرد کرد.

نکته ادبی: «خون گرمی» استعاره از مهربانی و زنده بودن است.

چون ترا زیر گل و خاک ببینند افسوس آنکه دیدن نتوانست به دامان تو گرد

افسوس که وقتی تو را در زیرِ خاک می‌بینند، کسانی هستند که در زمانِ حیاتت تحملِ نشستنِ یک غبار بر دامانت را هم نداشتند.

نکته ادبی: اشاره به نفاقِ دشمنان که در ظاهر ادعای احترام داشتند ولی در باطن جنایت کردند.

مردم از غم ، چه کنم، پیش که گویم غم خویش همه دارند ترا ماتم و من ماتم خویش

از غمِ تو مردم؛ چه کنم؟ پیشِ چه کسی غمِ خود را بگویم؟ همه در سوگِ تو نشسته‌اند، اما ماتمِ من، سوگی است که تنها با غمِ تو معنا می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر اشتراکِ غمِ همگانی با سوگِ شخصیِ شاعر.

یارب آنها که پی قتل تو فتوا دادند زندگانی ترا خانه به یغما دادند

پروردگارا، آن کسانی که فتوای قتلِ تو را صادر کردند، خانه‌ی زندگی و هستیِ تو را به یغما بردند.

نکته ادبی: «فتوا» اشاره به مجوزِ شرعیِ دروغینی است که قاتلان برای ریختنِ خونِ مظلوم ساختند.

یارب آنها که ز خمخانهٔ بیدار ترا رطل خون درعوض ساغر صهبا دادند

پروردگارا، آن کسانی که از خمخانه‌ی معرفتِ تو، به جای ساغرِ شرابِ الهی، جامِ خون به تو نوشاندند.

نکته ادبی: استعاره از «رطل خون» به جای «ساغر صهبا» که نشان‌دهنده جنایت در حقِ اولیاء است.

یارب آنها که رماندند ز تو طایر روح جای آن مرغ به سر منزل عقبا دادند

پروردگارا، کسانی که مرغِ روحِ تو را از کالبد پرواز دادند و جایگاهِ آن پرنده‌ی الهی را به سرمنزلِ آخرت تغییر دادند.

نکته ادبی: تلطیفِ مفهومِ شهادت با استفاده از تصویرِ «طایر روح».

یارب آنها که نهادند به بالین تو پای تن بیمار تو بر بستر خون جا دادند

پروردگارا، کسانی که بر بالینِ تو پا نهادند و تنِ بیمارِ تو را بر بستری از خون نشاندند.

نکته ادبی: تصویرسازی از مظلومیتِ عزیز در لحظاتِ پایانی.

یارب آنها که ز محرومیت ای گوهر پاک ابر مژگان مرا مایهٔ دریا دادند

پروردگارا، کسانی که با محروم کردنِ من از وجودِ تو، ای گوهرِ پاک، از اشکِ چشمانم دریایی ساختند.

نکته ادبی: «ابر مژگان» و «دریا» برای نشان دادنِ کثرتِ گریستن.

زنده باشند و به زندان بلایی دربند کز خدا مرگ شب و روز به زاری طلبند

امیدوارم آن ظالمان همیشه در زندانِ بلا گرفتار باشند و شب و روز با زاری از خدا مرگ بخواهند.

نکته ادبی: نفرینِ نهاییِ شاعر خطاب به عاملانِ آن مصیبت.

آرایه‌های ادبی

تلمیح عوض یوسف گم گشته

اشاره به داستان حضرت یوسف (ع) و فراق او برای همسان‌سازی با عزیزِ از دست‌رفته.

استعاره خزان

استعاره از مرگ و زوالِ زندگی و شادی.

تشخیص (جان‌بخشی) لاله عیش شکفته گل شادی بر بار

بخشیدن ویژگی‌های انسانی (شکفتن و بار دادن) به مفاهیم انتزاعی عیش و شادی.

پارادوکس (تناقض) دیده خوب است به شرطی که بود نابینا

به کارگیری دو مفهوم متضاد برای بیان شدتِ دردِ دیدنِ صحنه‌های دلخراش.

اغراق (مبالغه) کاش سر تا قدمم دیده گریان بودی

بزرگ‌نمایی برای بیانِ شدتِ غم و گریه.

ایهام مسمار

به معنای میخ؛ که در اینجا نمادِ درد و زجر است.