گزیده اشعار - ترکیبات

وحشی بافقی

در سوگواری قاسم‌بیگ قسمی

وحشی بافقی
پشت من بشکست کوه درد جان فرسای من باز افزاید همان این درد کار افزای من
گشت چشمم ژرف دریایی وآتش خون دل شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالای من
تخته ای زین نه سفینه کس نبیند بر کنار گر رود بر اوج از اینسان موجهٔ دریای من
پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد الحذر از دود آه اژدها آسای من
گه چو مرغابی و گاهم چون سمندر پرورند اشک دریاآفرین و آه دوزخ زای من
زان چو سیمابم در آتش زین در آبم چون نمک تا بخود بینم نه ترکیب است و نه اجزای من
روز عیشی خواستم زاید چه دانستم که چرخ حامله دارد به سد ماتم شب یلدای من
چون به خاک گلخنم شد جبهه فرسا روزگار دفع درد سر مکن گو بخت سندل سای من
ماتمی گشتند اجزای وجودم دور نیست گر ز داغ تو سیه پوشید سر تا پای من
پای تا سر داغ گشتم دل سرا پا درد شد چند نالم وای دل تا چند سوزم وای من
چرخ نیلی خم پلاسم برد و ازرق فام کرد و ز تپانچه روی من رنگ پلاسم وام کرد
جامه نیلی گشت و از سیلی رخم نیلوفری عاقبت این بود رنگم زین خم خاکستری
آب چشم از دامنم نیل آب و بر اطراف خاک رود نیلی دیده ام در فرش ماتم گستری
بسکه موج رود نیل چشم من بر اوج رفت شد گیاه نیل سبز از مرغزار اخضری
در مصیبت خانه ام پاگشت کاهی لاجرم کاه برگی شد تن کاهیده ام از لاغری
بود در دستم سلیمانی نگینی ، گم شده ست بی جهت قدم نشد چون حلقهٔ انگشتری
دیده مکروه بین را نوک مژگان بهر چیست باری از خنجر نگردد کاش کردی نشتری
زور بازو می نماید چرخ چون پشتم شکست بیش از ین بایست با من کردش این زور آوری
در ربود از حقه ام تریاق چرخ مهره باز وین زمانم می کند در جیب افعی پروری
گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری
سوگواران مجلسی دارند و خون در گردش است من در آن مجلس فرو رفته ز جام آخری
افسر افشار بردی تا نهی برفرق خویش فکر خود کن ای فلک کاری نکردی سرسری
اینکه قاسم بیگ قسمی کشته شد تحریک تست هر چه شد از شومی روی شب تاریک تست
یارب آن شب کز جهان می بست بار درد عشق برد ازین عالم به آن عالم چه راه آورد عشق
خون او گلگونهٔ رخسارهٔ جور است از آنک شد شهید و رو نگردانید از ناورد عشق
عاشق مردانه رفت و حسرت سد مرده برد پر بگردد حسن چون او کم بیابد مرد عشق
حسن باقی ای بسا لطفی که در کارش کند زانکه روحی برد از این عالم بلا پرورد عشق
رفت تا بی دوست سوزد از تف جانش بهشت واتش دوزخ کند افسرده ز آه سرد عشق
روز استقبال روحش آمدند از راه خلد روح مجنون پیش و در پس سد بیابان گرد عشق
بد قماریهای شطرنج مجازی خوش نکرد رفت تا جایی که می بازند خاصان نرد عشق
می شد و می گفت روحش با تن بسمل شده حلق خونین و رخ زرد است سرخ و زرد عشق
عشق باخود برد و عالم با هوسناکان گذشت زانکه عشق اندر خور او بود و او در خورد عشق
ماتم عشق وعزای او چه با عالم نکرد کیست در عالم که برخود نوحه ماتم نکرد
اهل نطق از گریه شست وشوی دفتر کرده اند رخت بخت خود بدان آب سیه تر کرده اند
سوخته اهل سخن اوراق و کلک و هر چه هست کرده پس خاکسترش در مشت و بر سر کرده اند
برق کز دل جسته تا عالم بسوزد هم ز راه باز گردانیده وندر سینه خنجر کرده اند
توتیان را نی شکر زار تمنا خورده خاک نوحه خوان چون زاغ مشکین جامه در بر کرده اند
در کسوف گل شده خورشید و حربا فطرتان خویش را زندانی سوراخ شپر کرده اند
در زده آتش به آب بحر غواصان فکر مسکن مرغابیان جای سمندر کرده اند
گرم طبعان در فلک آتش فکنده و اختران کسوت خاکستری در بر چو اخگر کرده اند
گشته در کوه و کمر وحشی نهادان و ز عقاب بهر پرواز عدم دریوزهٔ پر کرده اند
خانه ای ترتیب داده فرقه گم کرده گنج وندر آن دهلیزه کام و حلق اژدر کرده اند
بهر ثبت این مصیبت نامه ارباب قلم در دوات دیده کلک از نوک نشتر کرده اند
ماتم صعب است کامد پیش ارباب سخن گو سخن هم در سیاهی شو چو اصحاب سخن
سخت نادانسته کاری کرد چرخ و اخترش درسر این کار خواهد رفت زرین افسرش
وای بر اختر که مردی را که خنجر بر شکافت زهرهٔ چرخ آب می گردد هنوز از خنجرش
بی گمان ناگاه تیرش می جهد بر پشت چرخ سوده خود بر دست او یک بار پیکان و برش
شهسوار ما که چوبین اسب زیر ران کشید مرکب زرینه زین گو خاک می خور بر درش
مرکبی کش دم بریدند ار بود رخش سپهر غاشیه شال سیه زیبد پی زین زرش
بر سر تربت چه حاصل تاج زر بر سندلی تاجداری را که بر خاک لحد باشد سرش
گر بود تاج زر خور چون ز سر خالی بماند تاج پوشی نیست از خاک سیه لایقترش
در جهان نایاب شد خاک سیه چون کیمیا بس کزین ماتم به سر کردند در هر کشورش
سوگواران رایگان دانند و از گردون خزند قیمت مشک ار نهد بر تودهٔ خاکسترش
این که می خوانی شبش روز است رفته در عزا گشته شب عریان و کردهٔ جامهٔ خود در برش
نی همین ما را سیه پوشید و ماتم دار کرد این مصیبت در شب و روز زمانه کار کرد
بومی آمد نامهٔ عنوان سیه بر بال او نامه ای بتر ز روی نامبارک فال او
خانه شهری سیه گردد ز بال افشانیش بر که خواهد سایه افکندن بدا احوال او
هر گه این بوم آمد و بر طرف بامش پر گشاد صحن گلخن گشت سقف خانه اقبال او
از همه دیوار ما کوتاه تر دید و نشست نامه ای چون پر زاغ او زبان حال او
نامه ای پیچیده طومار مصیبت را تنور گریه ها پوشیده در تفصیل و در اجمال او
نامه ای سر تا سر او ای دریغا ای دریغ در نوشتن کرده کاتب اشکی از دنبال او
نام قاسم بیگی قسمی به خون آغشته حرف بسکه در وقت رقم می رفت اشک آل او
زخم موری کشته شیری را بلی لغزد چو پای پشه ای پیش آید و پیلی شود پامال او
آن بریده سر که بر دست این خطا رفتش که بود زهره اش بشکافت خوف خنجر قتال او
پردلی بود او که روبر تیر رفتی سینه چاک عاشقی می کرد می گفتی به خط و خال او
نقش هستی شست و شیر از بیشه اندیشد هنوز بر کنار بیشه بگذارند اگر تمثال او
همچو او مردانه مردی در صف مردان نبود مرد جنگش اژدها گر بود رو گردان نبود
صولتش کار گوزن و گور آسان کرده بود کوه و بیشه بر پلنگ و شیر زندان کرده بود
اژدها را روزگاری هول مار نیزه اش برده در سوراخ تنگ مور پنهان کرده بود
برق تیغش ساختی چون بیشهٔ آتش زده نیزهٔ شیران اگر دشتی نیستان کرده بود
ای دریغا آن سبکدستی که خنجر بر کفش بوسه ناداده ز خون خصم توفان کرده بود
کاسه گو خود را اگر دادی به سگبانش سپهر او کنون این نه قرابه سنگباران کرده بود
سینه ماهی و پشت گاو در هم داشت راه تیغ را تا دست او ایما به یلمان کرده بود
آگهی زین زود رفتن داشت کز آغاز عمر خیر بادا هرچه بودش تا سر و جان کرده بود
دخل مستقبل به راه خرج ماضی ریخته نقد حال خویش را با نسیه یکسان کرده بود
هر چه در دامان دریا بود و اندر جیب کان اهل حاجت را همه در جیب و دامان کرده بود
اینکه جان و سر نمی بخشید بود از بهر آنک سرطفیل دوستان ، جان وقت جانان کرده بود
همت او چشم بر دنیا و مافیها نداشت نسبتی با مردم بی حالت دنیا نداشت
تاجداران را سری بود و سران را افسری کش نیابی سد یک او گر بگردی کشوری
روز احسان جود سر تا پا ، سر تا پا کرم قلزمی نیسان ، غلامی ابر، عمان چاکری
روز میدان پای تا سر دل ، ز سر تا پا جگر شیر هیبت ، صف شکافی ، تیر صولت ، صفدری
تیغ او چون در نبردی با اجل گشتی قرین تا اجل کشتی یکی ، او کشته بودی لشکری
دود روزن بودی آتشگاه قهرش را سپهر دوزخ تابیده در خاکستر او اخگری
همچو او یی زین کهن ترکیب ناید در وجود عنصری ازنو مگر سازند و چرخ و اختری
چرخ خوش دیر آشکارا کرد و پنهان ساخت زود گوهر ذاتش که مثلش کس ندیده جوهری
درج را سر بر گشاید دیر و زودش سر نهد جوهری را چون بود در درج نادر گوهری
لاف یکرنگی و او خونین کفن در خاک و من نی به سینه دشنه ای رانده نه بر دل خنجری
شرم بادا روی خویشم این عزا باشد که کس مشت کاهی پاشد و بر سر کند خاکستری
بود این حق وفا الحق که ریزم خون خویش هم درون خود کشم در خون و هم بیرون خویش
بود این شرط عزا کاول وداع جان کنم جسم را آنگه سزای خوش در دامان کنم
سنگ بردارم هنوزم جان برون ننهاده رخت تا رود غمخانهٔ تن بر سرش ویران کنم
لیکن این تدبیرها خواهد فراغ خاطری خود کرا پروا که گوید این کنم یا آن کنم
غیر از این ناید ز من که آتش برآرم از جگر اشک و آهی از پی تسکین دل سامان کنم
سردهم هر دم شط خونی به روی روزگار لخت ابری هر نفش در چرخ سر گردان کنم
یاد خواهد کرد عالم زاب توفان زای نوح گر تنور سینه خواهم کاتشین توفان کنم
از شکاف سینه این توفان برون خواهد نهاد در قفس این باد را تا چند در زندان کنم
دود برمی آورد از آب برق آه من به که بر قلزم بگریم نوحه بر عمان کنم
آب ابر چشم من توفان آتش چون کشد دجله ای گیرم که در هر قطره اش پنهان کنم
اینهمه دشوار در راه است عالم را ز من خنجری کو تا من این دشوارها آسان کنم
بر شکافم سینه وز تشویش عالم وارهم عالم از من وارهد من هم ز ماتم وارهم
خشک شد بحری که دهرش کان گوهر می نهاد گوهری از وی به خشک و تر برابر می نهاد
آفتابی شد فرو کز خاطرش در کان عهد آسمان گنجینه های پر ز گوهر می نهاد
مهر بر لب زد سخن سنجی که چون لب می گشود قفل حیرت بر زبان هر سخنور می نهاد
فاقدی پرداخت جای از خود که در میزان قدر نکته ای را در مقابل بدره زر می نهاد
طایری پر ریخت کاو را وقت پرواز بلند مرغ شاخ سدره ، سدره بوسه بر پر می نهاد
خسروی منشور معنی شست کز دیوان او چرخ هر جا یک رقم میدید بر سر می نهاد
آب می شد اختر از شرم و فرو می شد به خاک در نطقش کز فلک پهلوی اختر می نهاد
در مبارز خانهٔ معنی زبان تیر او بر گلوی حرف گیران نوک خنجر می نهاد
دفتر او را زمان شیرازه می بست و سپهر دفتر اقران برای جلد دفتر می نهاد
دست ننهادی اگر بر سینهٔ او روزگار پای بر معراج نطق از جمله برتر می نهاد
از سخن گر طالعی می داشتند آیندگان ای بسا دفتر کزو می ماند با پایندگان
طایر روحش که مرغی بود علوی آشیان چند روزی گشت صید دام این سفلی مکان
در مضیق این قفس سد کسرش اندر بال و پر ز آفت این دامگه سد نقصش اندر جسم و جان
چنگل شاهین آزارش به جای دست شاه کلبهٔ صیاد خونخوارش به جای بوستان
کرده گم بستان اصلی پرفشان بی اختیار در خزان بی بهار و در بهار بی خزان
ز آشیان بی نشان در چار دیوار مقیم و آمده بال و پرش سنگ حوادث را نشان
سر به زیر بال دایم ز آفت گرد فتور وز غبار آن همیشه بال و پروازش گران
ناگهان آمد صفیری ز آشیان سدره اش گرد بال افشاند و مرغ سدره شد زین خاکدان
جای پروازش فراز سدره کن یارب که هست درخور پرواز بال همتش جای جنان
مرغ شاخ سدره گردد هر که این پرواز یافت آن پرش ده کاو تواند شد به سدره پرفشان
آشیانش بر کنار قصر لطف خویش ساز کای خوشا آن مرغ کش آنجای باشد آشیان
وحشی او رفت و نیاید باز از درالسلام ظل نواب ولی سلطان بماند مستدام
باد تا جاوید عمر و دولت عباس بیگ ناگزیر دور بادا مدت عباس بیگ
باد چون اقبال و دولت در سجود دایمی سلطنت در قبله گاه شوکت عباس بیگ
باد تا هستی ست بر لشکر گه گیتی محیط ظل ممتد لوای همت عباس بیگ
در امور معظم ار ایام سوگندی خورد باد سوگند عظیمش عزت عباس بیگ
زلزله فرمای نخلستان جان یعنی اجل باد لزران همچو بید از هیبت عباس بیگ
آسمان بربود اگر یک در ز بهر تاج خویش از سه عالی گوهر پر قیمت عباس بیگ
این دو باقی مانده در را تا ابد بادا بقا بهر زیب و زین تاج رفعت عباس بیگ
گر ز پا افتاد نخلی زان دو سرو تازه باد جاودان سر سبز باغ حشمت عباس بیگ
باد روشن زان دو مصباحش شبستان مراد رفت اگر شمعی ز بزم عشرت عباس بیگ
این دو را تا رستخیز از وصل نومیدی مباد تا به حشر ار برد آن یک حسرت عباس بیگ
تا ابد این خاندان را باغ دولت تازه باد طایر اقبالشان دایم بلند آوازه باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

پشت من بشکست کوه درد جان فرسای من باز افزاید همان این درد کار افزای من

بارِ سنگینِ دردهایِ جانکاهِ من، کمرم را شکسته است و این روزگارِ ستمگر، پیوسته بر این دردهایِ کاریِ من می‌افزاید.

نکته ادبی: «جان‌فرسا» به معنای کشنده و فرساینده‌ی جان است. «کار» در اینجا به معنی عمیق و موثر است (دردِ کاری: دردی که عمیق است).

گشت چشمم ژرف دریایی وآتش خون دل شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالای من

چشمانم به دریایی عمیق تبدیل شده و خون دلم همچون آتشی در آن می‌جوشد؛ در این دریایِ خونین، مژه‌هایِ خون‌چکانِ من، مانندِ شاخه‌هایِ مرجان نمودار است.

نکته ادبی: «خون‌پالای» به معنای خون‌چکان است. «مرجان» نماد زیبایی و رنگ قرمز در ادبیات کلاسیک است.

تخته ای زین نه سفینه کس نبیند بر کنار گر رود بر اوج از اینسان موجهٔ دریای من

هیچ‌کس نمی‌تواند تخته‌پاره‌ای از این کشتیِ شکسته (جسم من) را بر ساحلِ آرامش ببیند، زیرا امواجِ دریایِ غمِ من تا اوجِ آسمان قد کشیده است.

نکته ادبی: «نه سفینه» (نه فلک) یا کشتیِ نُه‌طبقه. ایهامِ تضاد بین اوجِ امواج و غرق شدن.

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد الحذر از دود آه اژدها آسای من

حالم مانندِ پاسبانِ گنجی است که گنجش را باد برده باشد؛ از آهِ آتشین و هولناکِ من که مانندِ اژدهاست، برحذر باشید.

نکته ادبی: «اژدها‌اسای» تشبیه بلیغ به آه است که همچون اژدها، سوزان و خطرناک است.

گه چو مرغابی و گاهم چون سمندر پرورند اشک دریاآفرین و آه دوزخ زای من

گاهی همچون مرغابی (که در آب است) و گاهی همچون سمندر (که در آتش است) پرورش می‌یابم؛ اشک‌هایِ من دریا را می‌آفریند و آهِ من دوزخی سوزان می‌سازد.

نکته ادبی: «سمندر» در اساطیرِ کهن، حیوانی است که در آتش می‌زید و نمی‌سوزد.

زان چو سیمابم در آتش زین در آبم چون نمک تا بخود بینم نه ترکیب است و نه اجزای من

به خاطرِ غمِ تو، گاهی در آتشِ عشق چون سیماب (جیوه) بی‌قرارم و گاهی در دریایِ اشک همچون نمک در آب حل می‌شوم؛ تا جایی که دیگر از جسم و جانم چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: «سیماب» نمادِ اضطراب و حرکتِ همیشگی است.

روز عیشی خواستم زاید چه دانستم که چرخ حامله دارد به سد ماتم شب یلدای من

من روزِ خوشی طلب کردم، اما نمی‌دانستم که روزگار در بطنِ خود، شبِ یلدایی پر از ماتم و اندوه را برایم باردار است.

نکته ادبی: «شب یلدا» نماد طولانی بودن غم و سیاهی است.

چون به خاک گلخنم شد جبهه فرسا روزگار دفع درد سر مکن گو بخت سندل سای من

روزگارِ من به جایی رسیده که صورتم بر خاکِ گور می‌ساید؛ پس بختِ من دیگر به دنبالِ درمانِ این سردرد نباشد.

نکته ادبی: «گلخن» به معنای آتشدانِ حمام و کنایه از جایگاهِ حقیر یا محلِ سوختن است.

ماتمی گشتند اجزای وجودم دور نیست گر ز داغ تو سیه پوشید سر تا پای من

اجزایِ وجودم ماتم‌زده شده‌اند و تعجبی ندارد که از داغِ تو، سراپایِ من جامه‌ی سیاه پوشیده است.

نکته ادبی: «داغ» در اینجا دو معنای سوختگیِ جسمی و مصیبتِ روحی دارد.

پای تا سر داغ گشتم دل سرا پا درد شد چند نالم وای دل تا چند سوزم وای من

از سر تا پا داغ‌دار شدم و دلم سراسر درد گشت؛ تا کی ناله کنم و بگویم وای از دلِ من؟

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «وای» بیانگر اوجِ استیصال است.

چرخ نیلی خم پلاسم برد و ازرق فام کرد و ز تپانچه روی من رنگ پلاسم وام کرد

چرخِ نیلی‌رنگ، لباسِ عافیتم را گرفت و مرا به رنگِ لاجوردی (سیاه/آبی) درآورد و با تپانچه‌هایِ سیلی‌اش، رنگِ رخسارِ مرا نیز به رنگِ لباسِ عزایم درآورد.

نکته ادبی: «ازرق‌فام» به معنای کبود و نمادِ لباسِ عزا در سنت‌هایِ کهن بوده است.

جامه نیلی گشت و از سیلی رخم نیلوفری عاقبت این بود رنگم زین خم خاکستری

لباسِ ماتمم نیلی شد و صورتم از سیلیِ روزگار کبود گشت؛ سرانجامِ کارِ من، این رنگِ خاکستریِ غم شد.

نکته ادبی: «نیلوفری» استعاره از کبودیِ صورتِ انسانِ غمگین است.

آب چشم از دامنم نیل آب و بر اطراف خاک رود نیلی دیده ام در فرش ماتم گستری

اشکِ چشمانم دامن و اطرافِ خاک را به رودخانه‌ای نیلگون تبدیل کرده است؛ من در فرشِ عزاداری، رودخانه‌ای از اشکِ سیاه جاری کرده‌ام.

نکته ادبی: «نیل» در اینجا هم به معنای رنگِ آبی تیره و هم به معنایِ رودِ نیل است (ایهام).

بسکه موج رود نیل چشم من بر اوج رفت شد گیاه نیل سبز از مرغزار اخضری

از بس اشکِ چشمانم (مانند رود نیل) بر اوجِ صورت می‌غلتد، گیاهانِ سبزِ این مرغزارِ سرسبز، به رنگِ نیل (آبی تیره) درآمده‌اند.

نکته ادبی: اغراق در جاری شدنِ اشک.

در مصیبت خانه ام پاگشت کاهی لاجرم کاه برگی شد تن کاهیده ام از لاغری

در خانه‌یِ مصیبت‌زده‌یِ من، کاه، قدمت دارد (بسیار است)؛ به همین دلیل، تنِ ضعیفِ من از شدتِ لاغری همچون برگِ کاه شده است.

نکته ادبی: «پاگشت» کنایه از عادت کردن یا ماندگار شدنِ چیزی در یک مکان است.

بود در دستم سلیمانی نگینی ، گم شده ست بی جهت قدم نشد چون حلقهٔ انگشتری

انگشترِ سلیمانی که در دست داشتم، گم شده است؛ انگشتِ من بی‌دلیل نیست که مانندِ حلقه‌یِ انگشتری از لاغری خالی و بی‌نشانه مانده است.

نکته ادبی: اشاره به نگینِ حضرت سلیمان که نمادِ قدرت و حکمت است.

دیده مکروه بین را نوک مژگان بهر چیست باری از خنجر نگردد کاش کردی نشتری

نوکِ مژگانِ کسی که فقط زشتی‌ها را می‌بیند، برای چیست؟ ای کاش به جایِ خنجر، نیشتری برای گشودنِ گره‌ها بود.

نکته ادبی: «مکروه‌بین» به معنای کسی است که عالم را تیره و تار می‌بیند.

زور بازو می نماید چرخ چون پشتم شکست بیش از ین بایست با من کردش این زور آوری

روزگار وقتی پشتم را شکست، زورِ بازویِ خود را نشان داد؛ ای کاش بیش از این با من زورآزمایی نمی‌کرد.

نکته ادبی: شکستنِ پشت کنایه از ناتوانی و درهم‌شکستگی است.

در ربود از حقه ام تریاق چرخ مهره باز وین زمانم می کند در جیب افعی پروری

چرخِ بازی‌گر (حیله‌گر)، تریاق (پادزهر) را از ظرفِ من ربود و اکنون مرا در جیبِ افعی (بلاها) گرفتار کرده است.

نکته ادبی: «تریاق» نمادِ رهایی و درمان است.

گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

با ناخن‌هایم گورِ خود را کندم و خاکش را بر سر ریختم؛ با دستم شروع به کفن‌دوزی کردم از پارچه‌ای که از پیراهنِ دریایی‌ام مانده بود.

نکته ادبی: تصویرِ مرگ‌خواهی و ناامیدیِ مطلق.

سوگواران مجلسی دارند و خون در گردش است من در آن مجلس فرو رفته ز جام آخری

سوگواران در مجلسی جمع‌اند و خونِ دل می‌خورند؛ من در آن مجلس، به خاطرِ جامِ آخر (مرگ) غرق در اندوهم.

نکته ادبی: «جامِ آخر» استعاره از مرگ یا پایانِ عمر است.

افسر افشار بردی تا نهی برفرق خویش فکر خود کن ای فلک کاری نکردی سرسری

ای فلک، افسرِ (تاج) افشار را بردی تا بر سرِ خود بگذاری؟ به فکرِ خودت باش که کارِ بیهوده‌ای انجام دادی.

نکته ادبی: «افسرِ افشار» به تاج یا کلاهِ خاندانِ افشار اشاره دارد.

اینکه قاسم بیگ قسمی کشته شد تحریک تست هر چه شد از شومی روی شب تاریک تست

اینکه قاسم‌بیگ این‌گونه کشته شد، نتیجه‌یِ تحریکِ توست؛ هر اتفاقی افتاد، از شومیِ چهره‌یِ تاریکِ توست.

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ چرخِ گردون به عنوان عاملِ قتل.

یارب آن شب کز جهان می بست بار درد عشق برد ازین عالم به آن عالم چه راه آورد عشق

ای پروردگار، آن شب که عشق بارِ سفر از این جهان بست، چه ره‌آوردی از این عالم به آن عالم با خود برد؟

نکته ادبی: «بستن بار» کنایه از مرگ است.

خون او گلگونهٔ رخسارهٔ جور است از آنک شد شهید و رو نگردانید از ناورد عشق

خونِ او گلگونه‌یِ رخسارِ جور و ستم است؛ چرا که او شهید شد و هرگز در میدانِ نبردِ عشق، رو برنگرداند.

نکته ادبی: «ناورد» به معنای میدانِ نبرد است.

عاشق مردانه رفت و حسرت سد مرده برد پر بگردد حسن چون او کم بیابد مرد عشق

عاشق جوانمردانه از این دنیا رفت و حسرتِ صدها مرده را بر جای گذاشت؛ حسنِ باقی می‌ماند، اگر مردی چون او در میدانِ عشق بیابد.

نکته ادبی: «مردِ عشق» استعاره از عاشقِ صادق است.

حسن باقی ای بسا لطفی که در کارش کند زانکه روحی برد از این عالم بلا پرورد عشق

حسنِ باقی، بسا لطفی که در حقِ او کند؛ چرا که او روحی را از این عالمِ بلاپرور با خود برد.

نکته ادبی: «بلاپرور» صفتِ دنیاست که جایگاهِ رنج است.

رفت تا بی دوست سوزد از تف جانش بهشت واتش دوزخ کند افسرده ز آه سرد عشق

او رفت تا بدونِ دوست، از گرمایِ جانش بهشت را بسوزاند؛ و آتشِ دوزخ را با آهِ سردِ عشقِ خود خاموش کند.

نکته ادبی: تضاد بین آتشِ جان و آهِ سرد.

روز استقبال روحش آمدند از راه خلد روح مجنون پیش و در پس سد بیابان گرد عشق

در روزِ استقبال از روحِ او، ارواح از راهِ بهشت آمدند؛ روحِ مجنون پیشاپیش و در پیِ او صدها بیابان‌گردِ عاشق بودند.

نکته ادبی: «مجنون» نمادِ اعلایِ عاشقی است.

بد قماریهای شطرنج مجازی خوش نکرد رفت تا جایی که می بازند خاصان نرد عشق

قماربازی‌هایِ این شطرنجِ مجازیِ دنیا خوش نیامد؛ او رفت به جایی که خاصانِ درگاه، نردِ عشق می‌بازند (حقیقت).

نکته ادبی: «شطرنجِ مجازی» کنایه از دنیاست.

می شد و می گفت روحش با تن بسمل شده حلق خونین و رخ زرد است سرخ و زرد عشق

روحِ او خطاب به تنِ زخمی‌اش می‌گفت: حلقِ خونین و رخسارِ زرد، نمادِ سرخی و زردیِ عشق است.

نکته ادبی: «بسمل» به معنای کسی است که سرش بریده شده است.

عشق باخود برد و عالم با هوسناکان گذشت زانکه عشق اندر خور او بود و او در خورد عشق

عشق با خودش رفت و عالم برایِ هوسناکان باقی ماند؛ زیرا عشق لایقِ او بود و او نیز شایسته‌یِ عشق بود.

نکته ادبی: «در خورِ عشق» به معنایِ شایستگیِ عشق است.

ماتم عشق وعزای او چه با عالم نکرد کیست در عالم که برخود نوحه ماتم نکرد

ماتمِ عشق و عزایِ او با جهان چه نکرد؟ کیست در این عالم که در سوگِ او نوحه‌سرایی نکرد؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر جهانی بودنِ سوگِ او.

اهل نطق از گریه شست وشوی دفتر کرده اند رخت بخت خود بدان آب سیه تر کرده اند

اهلِ سخن از شدتِ گریه، دفترهایشان را شستند؛ و روزگارِ خود را با این اشک‌هایِ سیاه، تیره‌تر کردند.

نکته ادبی: «اشکِ سیاه» استعاره از مرکبِ سیاه است.

سوخته اهل سخن اوراق و کلک و هر چه هست کرده پس خاکسترش در مشت و بر سر کرده اند

اهلِ سخن، اوراق و قلم و هر چه داشتند را سوزاندند؛ و خاکسترش را در مشت گرفتند و بر سرِ خود ریختند.

نکته ادبی: «خاکستر» نمادِ ناامیدی و پایانِ آرزوهاست.

برق کز دل جسته تا عالم بسوزد هم ز راه باز گردانیده وندر سینه خنجر کرده اند

برقی که از دل جست تا عالم را بسوزاند، از همان راه بازگشت و در سینه به خنجری بدل شد.

نکته ادبی: اشاره به بازگشتِ درد به سمتِ خودِ عاشق.

توتیان را نی شکر زار تمنا خورده خاک نوحه خوان چون زاغ مشکین جامه در بر کرده اند

طوطیان (اهل سخن) دیگر از شکرِ آرزوها نخوردند و خاک بر سر ریختند؛ و همچون زاغِ مشکی‌پوش، لباسِ عزا دریدند.

نکته ادبی: «طوطی» نمادِ اهلِ فضل و سخن‌سنج است.

در کسوف گل شده خورشید و حربا فطرتان خویش را زندانی سوراخ شپر کرده اند

خورشید در کسوفِ این مصیبت گرفت و حتی پرندگانِ شب‌زی نیز خود را در سوراخ‌ها زندانی کردند.

نکته ادبی: «حربا» حشره‌ای است که به خورشید خیره می‌شود.

در زده آتش به آب بحر غواصان فکر مسکن مرغابیان جای سمندر کرده اند

آتش در دریایِ فکرِ غواصان افتاد؛ مرغابیان (اهلِ آب) اکنون مسکنِ سمندر (اهلِ آتش) را برگزیده‌اند.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیت از آرامش به بی‌قراری.

گرم طبعان در فلک آتش فکنده و اختران کسوت خاکستری در بر چو اخگر کرده اند

گرم‌طبعان در فلک آتش افکندند و اختران، جامه‌یِ خاکستریِ سوختن را بر تن کردند.

نکته ادبی: «اخگر» به معنای زغالِ گداخته است.

گشته در کوه و کمر وحشی نهادان و ز عقاب بهر پرواز عدم دریوزهٔ پر کرده اند

اهلِ خرد، وحشی‌نهاد شدند و عقابان، برای پرواز در فضایِ عدم (نیستی)، گدایِ پَر شدند.

نکته ادبی: «دریوزه» به معنای گدایی کردن است.

خانه ای ترتیب داده فرقه گم کرده گنج وندر آن دهلیزه کام و حلق اژدر کرده اند

فرقه‌ای که گنج را گم کردند، خانه‌ای ساختند و در دهلیزِ آن، گلو و حلقِ اژدها را قرار دادند.

نکته ادبی: استعاره از گرفتار شدن در دامِ مرگ.

بهر ثبت این مصیبت نامه ارباب قلم در دوات دیده کلک از نوک نشتر کرده اند

اهلِ قلم برایِ ثبتِ این مصیبت‌نامه، داتِ (مرکب‌دانِ) دیدگانشان را با نوکِ نشتر (خون) آمیختند.

نکته ادبی: کنایه از نوشتنِ مرثیه با خونِ دل.

ماتم صعب است کامد پیش ارباب سخن گو سخن هم در سیاهی شو چو اصحاب سخن

ماتمِ سختی است که برایِ اهلِ سخن پیش آمد؛ پس ای اهلِ سخن، در این سیاهیِ ماتم، شما نیز هم‌رنگِ سیاه شوید.

نکته ادبی: توصیه به هم‌دردیِ با سیاه‌پوشانِ عزا.

سخت نادانسته کاری کرد چرخ و اخترش درسر این کار خواهد رفت زرین افسرش

چرخ و ستارگانش کارِ بسیار نادانسته‌ای کردند؛ چرا که در این راه، زرین‌تاجِ قدرتشان از دست خواهد رفت.

نکته ادبی: تهدیدِ چرخِ گردون به زوال.

وای بر اختر که مردی را که خنجر بر شکافت زهرهٔ چرخ آب می گردد هنوز از خنجرش

وای بر چرخ که مردی را با خنجر شکافت؛ زهره (ستاره‌یِ خوشبختیِ) فلک، هنوز از دیدنِ آن خنجر آب می‌شود.

نکته ادبی: «زهره» نمادِ موسیقی و خوشی در آسمان.

بی گمان ناگاه تیرش می جهد بر پشت چرخ سوده خود بر دست او یک بار پیکان و برش

بدون شک، تیرِ انتقامِ او ناگهان به پشتِ چرخ می‌خورد؛ چرا که پیکانِ آن بر دستِ او ساییده شده است.

نکته ادبی: کنایه از انتقامِ قریب‌الوقوعِ سرنوشت.

شهسوار ما که چوبین اسب زیر ران کشید مرکب زرینه زین گو خاک می خور بر درش

شهسوارِ ما که اسبِ چوبین (تابوت) زیرِ ران داشت، مرکبِ زرین‌زینِ چرخ، خاک بر سرش بریزد.

نکته ادبی: «اسبِ چوبین» کنایه از تابوت است.

مرکبی کش دم بریدند ار بود رخش سپهر غاشیه شال سیه زیبد پی زین زرش

مرکبی که دم‌بریده شد (کنایه از مرگ)، حتی اگر اسبِ آسمان باشد، شالِ سیاه بر زینِ زرینش می‌برازد.

نکته ادبی: «غاشیه» به معنایِ پوششِ زینِ اسب است.

بر سر تربت چه حاصل تاج زر بر سندلی تاجداری را که بر خاک لحد باشد سرش

بر سرِ مزارِ کسی که سرش بر خاکِ لحد است، تاجِ زرین چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: کنایه از بی‌فایدگیِ تجملاتِ دنیوی پس از مرگ.

گر بود تاج زر خور چون ز سر خالی بماند تاج پوشی نیست از خاک سیه لایقترش

حتی اگر خورشید تاج زرینی بر سر داشته باشد، سرانجام باید آن را رها کند؛ برای چنین تاجی، هیچ‌جا مناسب‌تر از خاک تیره گور نیست.

نکته ادبی: تشبیه تاج به خورشید و کنایه از فانی بودنِ اقتدار دنیوی.

در جهان نایاب شد خاک سیه چون کیمیا بس کزین ماتم به سر کردند در هر کشورش

خاک تیره قبر چنان کمیاب و عزیز شده که گویی کیمیاست؛ بسیارند کسانی که در هر کشوری برای این فقدان، عزادار و سوگوارند.

نکته ادبی: استفاده از واژه کیمیا برای نشان دادنِ ارزشِ استعاریِ خاک قبر در برابرِ ناپایداریِ دنیا.

سوگواران رایگان دانند و از گردون خزند قیمت مشک ار نهد بر تودهٔ خاکسترش

سوگواران، خاک قبر را چنان باارزش می‌دانند که گویی گران‌بهاست، و حتی اگر بر توده خاکستر آن قیمتِ مشک بگذارند، باز هم آن را ارزان می‌دانند.

نکته ادبی: اشاره به غلو در ارزشِ خاکِ مزار در نزد عزاداران.

این که می خوانی شبش روز است رفته در عزا گشته شب عریان و کردهٔ جامهٔ خود در برش

این کسی که در شب و روزِ خود عزا گرفته، گویی شب به تنهایی عریان شده و جامه سیاه عزا را بر تن کرده است.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به شب که جامه عزا پوشیده است.

نی همین ما را سیه پوشید و ماتم دار کرد این مصیبت در شب و روز زمانه کار کرد

این مصیبت تنها ما را سیاهپوش و ماتم‌زده نکرد، بلکه تمام شب و روزِ زمانه را به کارِ سوگواری واداشت.

نکته ادبی: اغراق در وسعتِ تأثیرِ غم در زمانه.

بومی آمد نامهٔ عنوان سیه بر بال او نامه ای بتر ز روی نامبارک فال او

پرنده بوم (جغد) با نامه‌ای سیاه بر بال‌هایش آمد؛ نامه‌ای که از چهره نامبارک و شومِ آن هم بدتر بود.

نکته ادبی: جغد در فرهنگ ایرانی نمادِ شومی و خبرِ بد است.

خانه شهری سیه گردد ز بال افشانیش بر که خواهد سایه افکندن بدا احوال او

با پروازِ این پرنده، خانه و کاشانه تیره می‌شود؛ هر کس که سایه او بر سرش بیفتد، عاقبتِ خوبی نخواهد داشت.

نکته ادبی: کنایه از سایه شوم و نحس بودنِ جغد.

هر گه این بوم آمد و بر طرف بامش پر گشاد صحن گلخن گشت سقف خانه اقبال او

هر زمان این جغد آمد و بر لبه بام نشست، سقفِ خانه اقبال و خوشبختیِ آن خانواده به ویرانه‌ای سیاه بدل شد.

نکته ادبی: تضاد میان خانه و گلخن (محل آتش و خاکستر).

از همه دیوار ما کوتاه تر دید و نشست نامه ای چون پر زاغ او زبان حال او

او دیوار خانه ما را کوتاه دید و نشست؛ نامه‌ای که با پر زاغ نوشته شده، بیانگرِ حالِ درونِ اوست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مصیبت‌دیدگان همیشه در برابرِ غم، آسیب‌پذیرترند.

نامه ای پیچیده طومار مصیبت را تنور گریه ها پوشیده در تفصیل و در اجمال او

این نامه، طوماری از مصیبت را در خود پیچیده داشت و گریه‌ها در ظاهر و باطنِ آن پنهان بودند.

نکته ادبی: استعاره از نامه به عنوانِ حاملِ خبرِ تلخ.

نامه ای سر تا سر او ای دریغا ای دریغ در نوشتن کرده کاتب اشکی از دنبال او

این نامه سراسر فریادِ دریغ و افسوس بود و نویسنده‌اش در هنگامِ نگارش، اشک‌های بسیاری بر آن ریخته بود.

نکته ادبی: توصیفِ کاتبِ نامه به عنوانِ کسی که از شدتِ غم می‌گرید.

نام قاسم بیگی قسمی به خون آغشته حرف بسکه در وقت رقم می رفت اشک آل او

نامِ «قاسم‌بیگ» با حروفِ خون‌آلود نوشته شده بود، چرا که کاتب هنگامِ نوشتنِ آن، سیلِ اشک از چشمانش جاری بود.

نکته ادبی: تلمیح به مرگِ قاسم‌بیگ و غلبه غم بر نویسنده.

زخم موری کشته شیری را بلی لغزد چو پای پشه ای پیش آید و پیلی شود پامال او

گاهی زخمی کوچک شیری را از پا در می‌آورد؛ همان‌طور که پشه‌ای می‌تواند برای پیلی موجبِ هلاکت شود.

نکته ادبی: تمثیلِ کوچک شمردنِ علتِ مرگ در برابرِ عظمتِ شخص.

آن بریده سر که بر دست این خطا رفتش که بود زهره اش بشکافت خوف خنجر قتال او

آن سرِ بریده که با بی‌رحمی بر دستِ قاتل افتاد، متعلق به که بود؟ جانِ قاتل از ترسِ خنجرِ انتقام‌جویِ آن شهید می‌لرزید.

نکته ادبی: توصیفِ صحنه قتل با نگاهی حماسی.

پردلی بود او که روبر تیر رفتی سینه چاک عاشقی می کرد می گفتی به خط و خال او

او دلاوری بود که با سینه گشاده به استقبالِ تیر می‌رفت و در عینِ حال، چنان عاشق بود که با خط و خالِ یارِ خود سخن می‌گفت.

نکته ادبی: جمع میانِ صفتِ رزمندگی و عاشقی (عارفانه).

نقش هستی شست و شیر از بیشه اندیشد هنوز بر کنار بیشه بگذارند اگر تمثال او

او چنان در هستی نقشِ نیکی بست که اگر پیکره‌اش را کنارِ بیشه بگذارند، هنوز هم شیرها از هیبتِ او در هراسند.

نکته ادبی: اغراق در شجاعت و هیبتِ پهلوان حتی پس از مرگ.

همچو او مردانه مردی در صف مردان نبود مرد جنگش اژدها گر بود رو گردان نبود

مردی چنان دلاور در صفِ مردان نبود؛ حتی اگر اژدها در برابرش قرار می‌گرفت، او هرگز پشت نمی‌کرد.

نکته ادبی: توجه به صفاتِ پهلوانی و نترس بودن.

صولتش کار گوزن و گور آسان کرده بود کوه و بیشه بر پلنگ و شیر زندان کرده بود

هیبتِ او شکارِ گوزن و گورخر را برایش آسان کرده بود و کوه و دشت را برای شیر و پلنگ مانندِ زندان کرده بود.

نکته ادبی: اغراق حماسی در قدرتِ شکار و تسلط بر طبیعت.

اژدها را روزگاری هول مار نیزه اش برده در سوراخ تنگ مور پنهان کرده بود

نیزه او چنان رعب‌انگیز بود که اژدهایِ زمانه را نیز به مخفی شدن در سوراخِ کوچکِ مورچه‌ها وامی‌داشت.

نکته ادبی: استعاره از نیزه به عنوانِ سلاحِ قهر و غلبه.

برق تیغش ساختی چون بیشهٔ آتش زده نیزهٔ شیران اگر دشتی نیستان کرده بود

برقِ شمشیرِ او دشت را به آتش می‌کشید؛ اگر نیزه شیران دشتی را به نیستان تبدیل می‌کرد، شمشیر او آن را خاکستر می‌کرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حماسی از میدان نبرد.

ای دریغا آن سبکدستی که خنجر بر کفش بوسه ناداده ز خون خصم توفان کرده بود

افسوس بر آن دستِ چابک که پیش از آنکه فرصتِ بوسیدنِ دستِ دوست را داشته باشد، از خونِ دشمن طوفان به پا کرده بود.

نکته ادبی: تأسف از کوتاهیِ عمر و آلوده شدنِ دست به خونِ دشمن پیش از وصالِ دوست.

کاسه گو خود را اگر دادی به سگبانش سپهر او کنون این نه قرابه سنگباران کرده بود

اگر آسمان سرِ این دلاور را به دستِ دشمن می‌سپرد، او با همین سر، دشمن را سنگ‌باران می‌کرد (حتی پس از مرگ هم مغلوب نبود).

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در بابِ قدرتِ روحیِ پهلوان.

سینه ماهی و پشت گاو در هم داشت راه تیغ را تا دست او ایما به یلمان کرده بود

تیغِ او چنان برنده بود که با یک اشاره به سینه ماهی و پشتِ گاو می‌رسید و آن‌ها را دو نیم می‌کرد.

نکته ادبی: تمثیلِ قدرتِ شمشیرزنی با استفاده از عناصرِ طبیعت.

آگهی زین زود رفتن داشت کز آغاز عمر خیر بادا هرچه بودش تا سر و جان کرده بود

او از آغازِ جوانی می‌دانست که عمرش کوتاه است، به همین دلیل هر چه داشت، در راهِ بخشش و فداکاری خرج کرد.

نکته ادبی: اشاره به آگاهیِ عارفانه یا غریزی نسبت به مرگِ قریب‌الوقوع.

دخل مستقبل به راه خرج ماضی ریخته نقد حال خویش را با نسیه یکسان کرده بود

او داراییِ آینده‌اش را هم صرفِ کارهای نیکِ گذشته کرد؛ گویی نقدِ حالِ خویش را با وعده نسیه برابر ساخت.

نکته ادبی: استعاره از مدیریتِ زندگی و ایثارگری.

هر چه در دامان دریا بود و اندر جیب کان اهل حاجت را همه در جیب و دامان کرده بود

هر چه در دلِ دریا (مروارید) و جیبِ معدن (طلا) بود، او همگی را میانِ نیازمندان تقسیم کرده بود.

نکته ادبی: اغراق در بخشندگی و سخاوت.

اینکه جان و سر نمی بخشید بود از بهر آنک سرطفیل دوستان ، جان وقت جانان کرده بود

اینکه جان و سرش را به راحتی نمی‌بخشید، از آن رو بود که سرش را برای دوستان و جانش را برای جانان (معشوق/خدا) نگه داشته بود.

نکته ادبی: ایهام در واژه جانان (اشاره به معشوقِ زمینی یا حق‌تعالی).

همت او چشم بر دنیا و مافیها نداشت نسبتی با مردم بی حالت دنیا نداشت

همتِ بلندِ او به دنیا و آنچه در آن است توجهی نداشت و نسبتی با مردمِ دنیاپرستِ بی‌ارزش نداشت.

نکته ادبی: ترکیبِ «دنیا و مافیها» به معنای تمامِ تعلقاتِ دنیوی.

تاجداران را سری بود و سران را افسری کش نیابی سد یک او گر بگردی کشوری

پادشاهان تاج داشتند و بزرگان افسر، اما تو در تمامِ جهان حتی صدمِ او را نمی‌توانی پیدا کنی.

نکته ادبی: مقایسه میانِ تفاخرِ ظاهریِ پادشاهان و بزرگیِ ذاتیِ او.

روز احسان جود سر تا پا ، سر تا پا کرم قلزمی نیسان ، غلامی ابر، عمان چاکری

در روزِ بخشش، او سر تا پا جود و کرم بود؛ دریا غلامِ او و ابر و عمان (اقیانوس) در برابرِ سخاوتِ او کوچک بودند.

نکته ادبی: اغراق در مقامِ بخشندگی.

روز میدان پای تا سر دل ، ز سر تا پا جگر شیر هیبت ، صف شکافی ، تیر صولت ، صفدری

در میدانِ نبرد، او سر تا پا دلیری و جگر (شجاعت) بود؛ شیرِ میدان و صف‌شکن و تیرِ پرتابیِ قدرت بود.

نکته ادبی: استفاده از واژه «جگر» به عنوانِ نمادِ شجاعت.

تیغ او چون در نبردی با اجل گشتی قرین تا اجل کشتی یکی ، او کشته بودی لشکری

وقتی تیغِ او با مرگ (اجل) روبرو می‌شد، پیش از آنکه اجل یک نفر را بکشد، او لشکری را از پای درآورده بود.

نکته ادبی: تشخیصِ مرگ به عنوانِ یک موجود و تقابلِ دلاور با آن.

دود روزن بودی آتشگاه قهرش را سپهر دوزخ تابیده در خاکستر او اخگری

آسمان، دودِ حاصل از خشمِ او را چون دودِ روزنِ آتشگاه می‌دید و دوزخ در برابرِ خاکسترِ خشمِ او مانندِ اخگری ناچیز بود.

نکته ادبی: تصویرسازی از خشمِ پهلوان.

همچو او یی زین کهن ترکیب ناید در وجود عنصری ازنو مگر سازند و چرخ و اختری

مانندِ او در این دنیای کهن به وجود نمی‌آید، مگر اینکه چرخِ گردون دوباره عناصرِ طبیعت را از نو ترکیب کند.

نکته ادبی: غلو در بی‌همتا بودنِ شخصیتِ پهلوان.

چرخ خوش دیر آشکارا کرد و پنهان ساخت زود گوهر ذاتش که مثلش کس ندیده جوهری

چرخِ گردون به سرعت این گوهرِ کمیاب (قاسم‌بیگ) را نشان داد و دوباره پنهان کرد؛ گوهری که کسی مثلش را ندیده بود.

نکته ادبی: کنایه از کوتاهیِ عمرِ انسان‌های بزرگ.

درج را سر بر گشاید دیر و زودش سر نهد جوهری را چون بود در درج نادر گوهری

وقتی در گنجینه روزگار گوهری نادر باشد، چرخِ گردون سریع آن را می‌رباید و در دلِ خاک می‌پوشاند.

نکته ادبی: تمثیلِ تقدیر و سرنوشتِ انسان‌های برتر.

لاف یکرنگی و او خونین کفن در خاک و من نی به سینه دشنه ای رانده نه بر دل خنجری

من ادعایِ یکرنگی با او دارم اما او با کفنی خونین در خاک آرمیده، در حالی که من حتی زخمی بر دل ندارم.

نکته ادبی: تضاد میانِ جایگاهِ شهید و زنده ماندنِ شاعر.

شرم بادا روی خویشم این عزا باشد که کس مشت کاهی پاشد و بر سر کند خاکستری

شرم بر من باد که عزا این باشد که فقط مشتی خاک بر سر بریزم؛ این شایسته سوگواری برای چنین مردی نیست.

نکته ادبی: نقدِ شاعر بر سطحی بودنِ عزاداریِ خودش.

بود این حق وفا الحق که ریزم خون خویش هم درون خود کشم در خون و هم بیرون خویش

شرطِ وفاداری این است که خونِ خود را بریزم و هم در درون و هم در بیرونِ وجودم، غرق در خون شوم.

نکته ادبی: اغراق در اشتیاق برای پیوستن به مقتول.

بود این شرط عزا کاول وداع جان کنم جسم را آنگه سزای خوش در دامان کنم

شرطِ عزاداری این است که پیش از هر چیز، جانم را فدا کنم و سپس جسمم را به خاک بسپارم.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های سوگواری و ایثار.

سنگ بردارم هنوزم جان برون ننهاده رخت تا رود غمخانهٔ تن بر سرش ویران کنم

هنوز جان در تن دارم، اما سنگ برمی‌دارم تا غمخانه تنم را بر مزارِ او ویران کنم (خود را نابود کنم).

نکته ادبی: استعاره از بدن به عنوانِ غمخانه.

لیکن این تدبیرها خواهد فراغ خاطری خود کرا پروا که گوید این کنم یا آن کنم

اما این تدبیرها نیاز به آرامشِ خاطر دارد؛ خود چه کسی را توانِ آن است که بگوید این کار را بکنم یا آن کار را؟

نکته ادبی: بیانِ سرگشتگی و استیصالِ شاعر.

غیر از این ناید ز من که آتش برآرم از جگر اشک و آهی از پی تسکین دل سامان کنم

از من جز این برنمی‌آید که از جگر آتش برآورم و با اشک و آه برای تسکینِ دلم چاره‌ای بجویم.

نکته ادبی: ترکیبِ «آتش از جگر برآوردن» کنایه از سوختنِ درونی.

سردهم هر دم شط خونی به روی روزگار لخت ابری هر نفش در چرخ سر گردان کنم

هر لحظه سیلِ خون از چشمانم به روی روزگار جاری می‌کنم و هر نفسم ابری از غم در آسمان می‌پراکند.

نکته ادبی: تشبیه سیلِ اشک به شط خون.

یاد خواهد کرد عالم زاب توفان زای نوح گر تنور سینه خواهم کاتشین توفان کنم

اگر سینه من که مانندِ تنور است، توفانی آتشین به پا کند، عالم داستانِ طوفانِ نوح را فراموش خواهد کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان نوح و طوفان.

از شکاف سینه این توفان برون خواهد نهاد در قفس این باد را تا چند در زندان کنم

این توفان از شکافِ سینه بیرون خواهد زد؛ تا کی این غم را در قفسِ تن زندانی کنم؟

نکته ادبی: استعاره از بدن به عنوانِ قفس برای روح و غم.

دود برمی آورد از آب برق آه من به که بر قلزم بگریم نوحه بر عمان کنم

آه من از آبِ چشمم دود برمی‌انگیزد؛ بهتر است بر دریای غم گریه کنم تا نوحه بر اقیانوس کنم.

نکته ادبی: پارادوکسِ میانِ آب و آتش در ناله شاعر.

آب ابر چشم من توفان آتش چون کشد دجله ای گیرم که در هر قطره اش پنهان کنم

اشکِ چشمِ من، آتشِ غم را شعله‌ور می‌کند؛ چنان دجله‌ای از اشک جاری می‌کنم که در هر قطره‌اش دریایی نهفته است.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ گریه.

اینهمه دشوار در راه است عالم را ز من خنجری کو تا من این دشوارها آسان کنم

این همه دشواری در این راه برای عالم وجود دارد؛ خنجری کجاست تا من این دشواری‌ها را آسان کنم (به زندگی پایان دهم)؟

نکته ادبی: اشتیاق به مرگ برای رهایی از رنج.

بر شکافم سینه وز تشویش عالم وارهم عالم از من وارهد من هم ز ماتم وارهم

سینه را می‌شکافم تا از تشویشِ عالم رها شوم؛ دنیا از من راحت شود و من هم از این ماتم رهایی یابم.

نکته ادبی: توصیفِ نهاییِ رهایی از دنیای پرمصیبت.

خشک شد بحری که دهرش کان گوهر می نهاد گوهری از وی به خشک و تر برابر می نهاد

دریای دانشی که روزگار، آن را معدن گوهر می‌پنداشت و از آن، کلماتِ ارزشمندِ هم‌تراز با هر چیزِ گرانبها استخراج می‌کرد، خشکید و از میان رفت.

نکته ادبی: بحرِ کانِ گوهر، استعاره از ذهنِ خلاق و کلامِ استادِ سخنور است.

آفتابی شد فرو کز خاطرش در کان عهد آسمان گنجینه های پر ز گوهر می نهاد

خورشیدی (آن شاعر) غروب کرد که آسمان، در دورانِ حیاتش، گنجینه‌های گرانبهای دانش خود را به خاطرِ او می‌گشود.

نکته ادبی: آفتاب فروشدن کنایه از مرگِ شخصیتی درخشان و تابناک است.

مهر بر لب زد سخن سنجی که چون لب می گشود قفل حیرت بر زبان هر سخنور می نهاد

آن سخن‌سنج، لب از سخن بست (درگذشت)؛ کسی که وقتی سخن می‌گفت، همه‌ی شاعران و نویسندگان از حیرت و ناتوانی در برابر کلام او، زبانشان بند می‌آمد.

نکته ادبی: مهر بر لب زدن، کنایه از سکوتِ ابدی یا مرگ است.

فاقدی پرداخت جای از خود که در میزان قدر نکته ای را در مقابل بدره زر می نهاد

او جایگاهی چنان رفیع برای خود ساخته بود که در ترازوی سنجشِ ارزش‌ها، کوچک‌ترین نکته‌سنجی‌اش با کیسه‌ای زر برابری می‌کرد.

نکته ادبی: بدره زر، کیسه‌ی پول و نمادِ ثروت و ارزشِ مادی است.

طایری پر ریخت کاو را وقت پرواز بلند مرغ شاخ سدره ، سدره بوسه بر پر می نهاد

پرنده‌ای (روح او) پر کشید که وقتی در اوج پرواز بود، فرشتگانِ سدره‌نشین، بر بال و پرِ او بوسه می‌زدند.

نکته ادبی: مرغ شاخ سدره، استعاره از موجوداتِ آسمانی و ملکوتی است.

خسروی منشور معنی شست کز دیوان او چرخ هر جا یک رقم میدید بر سر می نهاد

او پادشاهِ منشورِ معنا بود؛ به طوری که آسمان، هر کجا اثری از نوشته‌های او می‌دید، آن را چون فرمانی عالی، بر تارکِ خود می‌نهاد.

نکته ادبی: منشورِ معنی، کنایه از اشعار و نوشته‌های ارزشمند و نافذ است.

آب می شد اختر از شرم و فرو می شد به خاک در نطقش کز فلک پهلوی اختر می نهاد

ستارگان از شرمِ سخن‌دانیِ او آب شدند و به خاک فرو رفتند، چرا که او در نطقِ خود، از آسمانی سخن می‌گفت که در شکوه، هم‌سنگِ ستارگان بود.

نکته ادبی: آب شدن اختر، اغراق در برابرِ کلامِ تاثیرگذارِ شاعر است.

در مبارز خانهٔ معنی زبان تیر او بر گلوی حرف گیران نوک خنجر می نهاد

در میدانِ رقابتِ سخن، زبانِ او چون تیری برّان بود که بر گلوی منتقدان و خرده‌گیران، همچون نوکِ خنجر فرود می‌آمد.

نکته ادبی: مبارزخانه معنی، اشاره به مناظرات ادبی و نقدِ آثار است.

دفتر او را زمان شیرازه می بست و سپهر دفتر اقران برای جلد دفتر می نهاد

زمانه کتابِ او را شیرازه می‌بست و آسمان، کارهای هم‌ترازانش را جلدِ این کتابِ اصلی می‌کرد (او بی‌رقیب بود).

نکته ادبی: دفتر اقران، به معنای کتاب‌های رقیبان و هم‌عصران است.

دست ننهادی اگر بر سینهٔ او روزگار پای بر معراج نطق از جمله برتر می نهاد

اگر روزگار، دستِ اجل را بر سینه‌ی او نمی‌گذاشت، او قطعاً در معراجِ سخن‌وری، از همگان پیشی می‌گرفت.

نکته ادبی: دست بر سینه نهادن، کنایه از متوقف کردن و مانع شدن است.

از سخن گر طالعی می داشتند آیندگان ای بسا دفتر کزو می ماند با پایندگان

اگر آیندگان از سخن بهره‌ای داشتند، دفترهای بسیاری از او برای نسل‌های بعد باقی می‌ماند.

نکته ادبی: با پایندگان، به معنای باقی ماندن برای آیندگان است.

طایر روحش که مرغی بود علوی آشیان چند روزی گشت صید دام این سفلی مکان

مرغِ روحش که جایگاهِ اصلی‌اش عالمِ بالا بود، چند روزی در دامِ این دنیای پست گرفتار شد.

نکته ادبی: سفلی مکان، توصیفِ عالمِ خاکی و دنیوی است.

در مضیق این قفس سد کسرش اندر بال و پر ز آفت این دامگه سد نقصش اندر جسم و جان

در تنگیِ این قفسِ دنیا، بال و پرش شکست و از آسیبِ این دهر، جسم و جانش دچار نقصان شد.

نکته ادبی: مضیق، به معنای جای تنگ است.

چنگل شاهین آزارش به جای دست شاه کلبهٔ صیاد خونخوارش به جای بوستان

برای او، چنگالِ ظلمِ زمانه جای دستِ محبتِ شاه را گرفت و خانه‌ی صیادِ خون‌خوار جای گلستانِ آسایش را پر کرد.

نکته ادبی: صیادِ خون‌خوار، استعاره از مرگ یا حوادثِ روزگار است.

کرده گم بستان اصلی پرفشان بی اختیار در خزان بی بهار و در بهار بی خزان

او بستانِ اصلیِ خود را گم کرده و ناگزیر در پاییزی بی‌بهار و بهاری بی‌خزان، پرسه می‌زد.

نکته ادبی: تضادِ خزان و بهار برای نشان دادن سرگردانیِ روح است.

ز آشیان بی نشان در چار دیوار مقیم و آمده بال و پرش سنگ حوادث را نشان

در این چهاردیواریِ دنیا محبوس بود و بال و پرش، هدفِ سنگ‌های حوادثِ روزگار قرار گرفت.

نکته ادبی: چاردیوار، استعاره از جسم و دنیاست.

سر به زیر بال دایم ز آفت گرد فتور وز غبار آن همیشه بال و پروازش گران

همواره از ترسِ غبارِ فتنه، سر در زیرِ بال داشت و همین غبار، پروازش را سنگین و دشوار کرده بود.

نکته ادبی: فتور، به معنای سستی و ضعف است.

ناگهان آمد صفیری ز آشیان سدره اش گرد بال افشاند و مرغ سدره شد زین خاکدان

ناگهان ندا و آوازی از جایگاهِ اصلی‌اش در آسمان رسید؛ او غبارِ تن را افشاند و به مرغِ عالمِ بالا پیوست.

نکته ادبی: صفیر، به معنای بانگ و آوازِ الهی است.

جای پروازش فراز سدره کن یارب که هست درخور پرواز بال همتش جای جنان

خدایا، جایگاهِ پروازش را در فرازِ سدره قرار ده؛ چرا که همتِ بلندِ او شایسته‌ی پرواز در بهشت است.

نکته ادبی: جنان، جمعِ جنت و به معنای بهشت‌هاست.

مرغ شاخ سدره گردد هر که این پرواز یافت آن پرش ده کاو تواند شد به سدره پرفشان

هر کس این پرواز را دریابد، مرغِ بهشتی می‌شود؛ آن بالی را به او ببخش که بتواند در سدره پرواز کند.

نکته ادبی: مرغ شاخ سدره، اشاره به مقامِ قربِ الهی دارد.

آشیانش بر کنار قصر لطف خویش ساز کای خوشا آن مرغ کش آنجای باشد آشیان

آشیانِ او را در کنارِ قصرِ لطفِ خود قرار ده که چه خوش است آن مرغی که آشیانه‌اش در آنجاست.

نکته ادبی: قصرِ لطف، استعاره از رحمتِ الهی است.

وحشی او رفت و نیاید باز از درالسلام ظل نواب ولی سلطان بماند مستدام

آن شاعرِ بزرگ رفت و دیگر از خانه‌ی ابدی بازنمی‌گردد؛ اما سایه‌ی لطف و حمایتِ ولیِ زمان، سلطان عباس‌بیگ، همچنان باقی بماند.

نکته ادبی: درالسلام، نامی برای بهشت است.

باد تا جاوید عمر و دولت عباس بیگ ناگزیر دور بادا مدت عباس بیگ

عمر و دولتِ عباس‌بیگ تا ابد پاینده باد و روزگارِ او دور از هر گزندی باشد.

نکته ادبی: ناگزیر دور، کنایه از دوریِ ناگوارهاست.

باد چون اقبال و دولت در سجود دایمی سلطنت در قبله گاه شوکت عباس بیگ

اقبال و دولت همچون بنده‌ای همیشه در سجده‌ی درگاهِ شوکتِ عباس‌بیگ باشند.

نکته ادبی: قبله‌گاه شوکت، کنایه از کانونِ قدرتِ اوست.

باد تا هستی ست بر لشکر گه گیتی محیط ظل ممتد لوای همت عباس بیگ

تا زمانی که لشکریانِ هستی در جهان حضور دارند، سایه‌ی همتِ عباس‌بیگ مستدام و گسترده باد.

نکته ادبی: لوای همت، پرچمِ اراده و بزرگیِ اوست.

در امور معظم ار ایام سوگندی خورد باد سوگند عظیمش عزت عباس بیگ

اگر روزگار در امور مهم سوگند بخورد، سوگندِ عظیم و معتبرِ آن، عزت و اعتبارِ عباس‌بیگ باشد.

نکته ادبی: امور معظم، کارهای بزرگ و خطیر است.

زلزله فرمای نخلستان جان یعنی اجل باد لزران همچو بید از هیبت عباس بیگ

اجل که لرزاننده‌ی بوستانِ جانِ آدمیان است، از هیبتِ عباس‌بیگ همچون بید بلرزد.

نکته ادبی: نخلستان جان، کنایه از وجود و عمرِ انسان است.

آسمان بربود اگر یک در ز بهر تاج خویش از سه عالی گوهر پر قیمت عباس بیگ

اگر آسمان از میانِ سه گوهرِ گرانبهای عباس‌بیگ، یکی را برای تاجِ خود ربود...

نکته ادبی: سه عالی گوهر، اشاره به سه تن از نزدیکان یا عزیزانِ اوست.

این دو باقی مانده در را تا ابد بادا بقا بهر زیب و زین تاج رفعت عباس بیگ

آن دو گوهرِ باقی‌مانده تا ابد زنده بمانند تا زینت‌بخشِ تاجِ شکوه و عظمتِ عباس‌بیگ باشند.

نکته ادبی: زیب و زین، آرایه‌ی اتباع و برای تاکید است.

گر ز پا افتاد نخلی زان دو سرو تازه باد جاودان سر سبز باغ حشمت عباس بیگ

اگر درختی از آن دو سروِ تازه (آن دو عزیز) از پا افتاد، باغِ حشمتِ عباس‌بیگ همیشه سرسبز بماند.

نکته ادبی: سرو، استعاره از عزیزِ جوان و آزاده است.

باد روشن زان دو مصباحش شبستان مراد رفت اگر شمعی ز بزم عشرت عباس بیگ

اگر شمعی از بزمِ عیشِ عباس‌بیگ خاموش شد، آن دو مصباحِ باقی‌مانده، شبستانِ آرزوهایش را روشن نگاه دارند.

نکته ادبی: مصباح، استعاره از چراغِ هدایت یا عزیزِ خانه است.

این دو را تا رستخیز از وصل نومیدی مباد تا به حشر ار برد آن یک حسرت عباس بیگ

تا قیامت، آن دو نفر از وصالِ او ناامید مباد؛ اگرچه برای آن یک نفری که از دست رفته، حسرتش برای عباس‌بیگ باقی بماند.

نکته ادبی: رستخیز، روزِ قیامت است.

تا ابد این خاندان را باغ دولت تازه باد طایر اقبالشان دایم بلند آوازه باد

تا ابد باغِ دولتِ این خاندان خرم و شاداب باشد و پرنده‌ی اقبالشان همواره بلندآوازه و پرآوازه بماند.

نکته ادبی: طایر اقبال، نمادِ بخت و شانس است.