گزیده اشعار - ترکیبات

وحشی بافقی

در هجو ملا فهمی

وحشی بافقی
لازم شده کسر حرمت تو ملا فهمی به رخصت تو
دی نوبت کیدی دگر بود امروز شده ست نوبت تو
می باید گفت باز سد فحش از نکبت که ز نکبت تو
خوش پرده درانه می زدم نیش ای وای بر اهل عصمت تو
خود را بکشی اگر بگویم از مردی و از حمیت تو
اینست که بهر خاطر میر واجب شده حفظ صورت تو
ما نکبتییم ،گو چنین باش خوش دولتی است حضرت تو
گوزت یار است ، دولتت کو گوزم به تو و به دولت تو
شمشیر بداده ام به زهر آب نازم جگرت گر آوری تاب
تو هیچ به ملحدان نمانی چونست که شهره ای به الحاد
سد تهمت و سد هزار بهتان مردم به تو می کنند اسناد
این طعنهٔ خلق ، بد بلاییست ای کاش که مادرت نمی زاد
از عصمتیان تو چه گویم دشنام به تو نمی توان داد
خواهند که بند بند گردی از بنده بگیر تا به آزاد
تو یک تن و دشمن تو خلقی یک کشتنی و هزار جلاد
از شیر سگت بزرگ کرده ست مادر، که به مرگ تو نشیناد
ذات تو کجا و آدمیت آدم نشوی به آدمیت
از قصهٔ شب ترا خبر نیست چون گوش تو هیچ گوش کر نیست
تا چاشتگهی، به خواب مستی گوشت به دهل زن سحر نیست
رسواتر از این نمی توان گفت دشنامی از این صریح تر نیست
مسخی تو چنانکه خانه ات را حاجت به حلیم و مغز خر نیست
این شاخ که از گل تو سر زد جز طعنهٔ مردمش ثمر نیست
هر دشنامی که می توان گفت رویش ز تو در کسی دگر نیست
هر فعل بدی که می توان گفت از سلسلهٔ شما به در نیست
داند همه کس که این دروغ است نتوان گفتن که ماست دوغ است
گفتم که حدیث مختصر کن وین عربده با کسی دگر کن
در هم نشوی ز گفته ما اینها عرضی ست معتبر کن
گفتم که تو شیشه باز داری جهل است ز سنگ من حذر کن
حالا کس و کون یک قبیله آمادهٔ میخ چار سر کن
خود کاشته ای کنون بیاور از خانه جوال پر گزر کن
این فتنه شده است از تو بر پا خود دسته اش این زمان به در کن
بر کردنی است این سخنها بشنو که فتاده در دهنها
دشنام به غلتبان رسیده ست خود را بکش این زمان رسیده ست
ناگفتنیی که بود در دل از دل به سر زبان رسیده ست
سد لقمهٔ طعمهٔ گلوگیر نزدیک لب و دهان رسیده ست
بر باد شود کنون به رویت کاین تیر به تیردان رسیده ست
آن بند شکست بند ناموس این بند به کسرشان رسیده ست
این پردهٔ تو درست ماند مهتاب به این کتان رسیده ست
اینست که قیمه ات کشیدم این کارد به استخوان رسیده ست
اینست که تیر شد گذاره شستم به زه کمان رسیده ست
بگریز که باز می کنم شست بگریز که تیرم از کمان جست
بگذار که از نسب بگویم وز نسبت جد و اب بگویم
تا پشت چهارم تو یعنی هیزم کش بو لهب بگویم
بگذار که نام پشت پشتت با کنیت و با لقب بگویم
کوتاه کنم ز کونشان دست هیچ از دم یک وجب بگویم
سد بوبک و بوبکی نیارم سد کیدی وزن جلب بگویم
بگذار که من خموش باشم سد فقره بلعجب بگویم
آن معنی کدخدا عرب کن در قافیهٔ عرب بگویم
آمد شد آن گروه معلوم در پهلوی لفظ شب بگویم
دریاب زبان رمز و ایما دریاب کنایه و معما
ای منکر حضرت رسالت سبحان اله زهی سفاهت
انکار کسی که شق کند ماه از چیست ز غایت شقاوت
برگشته کسی ز دین احمد این است نهایت ضلالت
معبود تو ملحدیست چون تو او نیز سگی ست بی سعادت
هجو تو چو حاصل تبراست فهرست جریده های طاعت
قتل تو چو معنی جهاد است سرمایهٔ طاعت و عبادت
در شرع محمدی ست واجب قتل تو به سد دلیل و عادت
از ما به زبان طعن و دشنام و ز شاه به خنجر سیاست
ای کشتهٔ زخم خنجر ما اینست جهاد اکبر ما

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه نمونه‌ای صریح و تند از ادبیات هجو و دشنام در زبان فارسی است که در آن شاعر با زبانی عریان و به دور از لطافت‌های معمولِ شعری، به تخریب شخصیت و تحقیر مخاطب می‌پردازد. فضا، فضای تقابل، خشم و افشاگری است و هدف شاعر، رسوا کردنِ فردی است که او را فاقد شرافت و اصالت می‌داند.

شاعر با استفاده از تصاویرِ تحقیرآمیز و تکیه بر مفاهیمِ مربوط به پستیِ تبار و اخلاق، سعی دارد مخاطب را از نظر اجتماعی و انسانی خُرد کند. این اشعار بازتابی از سنتِ 'هجونامه' در ادبیات کهن است که در آن از هیچ بیانی، هرچند رکیک، برای شکستنِ حریمِ دشمن دریغ نمی‌شود.

معنای روان

لازم شده کسر حرمت تو ملا فهمی به رخصت تو

دیگر کار به جایی رسیده است که شکستنِ حرمت تو واجب شده و من این اجازه را دارم که تو را رسوا کنم.

دی نوبت کیدی دگر بود امروز شده ست نوبت تو

اگر دیروز نوبتِ دیگری بود که مورد هجمه قرار گیرد، امروز نوبتِ توست.

می باید گفت باز سد فحش از نکبت که ز نکبت تو

به دلیل نکبت و پستیِ وجود تو، باز هم باید به دشنام‌گویی روی آورد.

خوش پرده درانه می زدم نیش ای وای بر اهل عصمت تو

با بی‌پروایی و پرده‌دری به تو زخم‌زبان می‌زدم؛ وای بر آن پاکدامنی و عصمتی که به تو نسبت می‌دهند.

خود را بکشی اگر بگویم از مردی و از حمیت تو

اگر درباره‌ی مردانگی و غیرتِ تو سخن بگویم، از شرم می‌میری.

اینست که بهر خاطر میر واجب شده حفظ صورت تو

دلیلِ اینکه تا کنون ظاهرِ تو را حفظ کرده‌ام، صرفاً به خاطرِ احترام به 'میر' و بزرگترها بوده است.

ما نکبتییم ،گو چنین باش خوش دولتی است حضرت تو

اگر ما نکبت‌زده هستیم، بگذار باشیم؛ اما این جایگاه و حضرتی که تو داری، برای خودت بسیار خوشایند است (به طعنه).

گوزت یار است ، دولتت کو گوزم به تو و به دولت تو

دولت و جاهِ تو هم مانندِ خودت ناچیز و بی‌ارزش است؛ من به تو و دولتِ تو اهمیتی نمی‌دهم.

شمشیر بداده ام به زهر آب نازم جگرت گر آوری تاب

شمشیری زهرآلود برایت آماده کرده‌ام؛ اگر طاقت داری، نشان بده که جگرِ رویارویی داری.

تو هیچ به ملحدان نمانی چونست که شهره ای به الحاد

تو در ظاهر به ملحدان شباهتی نداری، پس چرا این‌قدر به بی‌دینی و الحاد شهرت یافته‌ای؟

سد تهمت و سد هزار بهتان مردم به تو می کنند اسناد

صدها تهمت و بهتان بر تو وارد می‌شود و مردم تو را به این صفاتِ ناپسند می‌شناسند.

این طعنهٔ خلق ، بد بلاییست ای کاش که مادرت نمی زاد

این بدنامی و طعنه‌ی مردم بلا و مصیبتِ بزرگی است؛ ای کاش مادرت هرگز تو را نمی‌زاد.

از عصمتیان تو چه گویم دشنام به تو نمی توان داد

از وضعیتِ عصمت و پاکیِ تو چه بگویم؛ حتی ارزشِ آن را نداری که دشنامت داد.

خواهند که بند بند گردی از بنده بگیر تا به آزاد

همه‌ی مردم، از بنده تا آزاد، آرزو دارند که تو را به سزای اعمالت برسانند.

تو یک تن و دشمن تو خلقی یک کشتنی و هزار جلاد

تو تنها یک نفر هستی و همه با تو دشمن‌اند؛ تو یک نفرِ سزاوارِ مرگ هستی و هزاران نفر می‌خواهند تو را مجازات کنند.

از شیر سگت بزرگ کرده ست مادر، که به مرگ تو نشیناد

مادری که تو را با شیرِ ناپاک بزرگ کرده است، امیدوارم به عزای تو بنشیند.

ذات تو کجا و آدمیت آدم نشوی به آدمیت

ذاتِ تو با انسانیت فرسنگ‌ها فاصله دارد و هرگز بویی از آدمیت نخواهی برد.

از قصهٔ شب ترا خبر نیست چون گوش تو هیچ گوش کر نیست

تو از وقایع و حقایقِ پنهان بی‌خبری، زیرا گوشِ تو شنوای هیچ حقیقتی نیست.

تا چاشتگهی، به خواب مستی گوشت به دهل زن سحر نیست

تا ظهر در خوابِ مستی هستی و گوشت به ندای بیداری و حقیقتِ سحر بدهکار نیست.

رسواتر از این نمی توان گفت دشنامی از این صریح تر نیست

رسواتر از این نمی‌توان سخن گفت؛ دشنامی صریح‌تر و بُرنده‌تر از این وجود ندارد.

مسخی تو چنانکه خانه ات را حاجت به حلیم و مغز خر نیست

تو چنان پست و مسخ‌شده‌ای که برای درکِ وضعیتت نیاز به عقلِ سلیم نیست (اشاره به حماقت).

این شاخ که از گل تو سر زد جز طعنهٔ مردمش ثمر نیست

این ثمره‌ای که از تو دیده می‌شود، چیزی جز طعنه و بدنامیِ مردم نیست.

هر دشنامی که می توان گفت رویش ز تو در کسی دگر نیست

هر دشنامی که به کسی داده می‌شود، لایق و شایسته‌ی توست.

هر فعل بدی که می توان گفت از سلسلهٔ شما به در نیست

هر کارِ زشتی که می‌شنوی، از خاندان و سلسله‌ی شما سرچشمه می‌گیرد.

داند همه کس که این دروغ است نتوان گفتن که ماست دوغ است

همه می‌دانند که سخنانِ تو دروغ است؛ مانندِ این است که بگویی ماست، دوغ است.

گفتم که حدیث مختصر کن وین عربده با کسی دگر کن

به تو گفتم که سخن کوتاه کن و این دعوا و مرافعه را با کس دیگری ادامه بده.

در هم نشوی ز گفته ما اینها عرضی ست معتبر کن

از گفته‌های من ناراحت نشو، این‌ها حقایقی است که باید به آن توجه کنی.

گفتم که تو شیشه باز داری جهل است ز سنگ من حذر کن

تو که مانندِ شیشه‌ی شکننده هستی، جهل است که با سنگِ من که سخت‌ترم، دربیفتی.

حالا کس و کون یک قبیله آمادهٔ میخ چار سر کن

اکنون باید آماده‌ی مجازات و نتیجه‌ی اعمالت باشی.

خود کاشته ای کنون بیاور از خانه جوال پر گزر کن

هر چه کاشته‌ای اکنون باید درو کنی؛ آماده باش که پیامدِ کارهایت را تحمل کنی.

این فتنه شده است از تو بر پا خود دسته اش این زمان به در کن

این فتنه را تو برپا کردی، پس خودت باید مسئولیتِ آن را بپذیری و جمعش کنی.

بر کردنی است این سخنها بشنو که فتاده در دهنها

این سخنان باید گفته می‌شد و اکنون بر سرِ زبانِ مردم افتاده است.

دشنام به غلتبان رسیده ست خود را بکش این زمان رسیده ست

دشنام به فردی که شایسته‌ی آن است رسیده؛ خودت را بکش که زمانِ مجازات است.

ناگفتنیی که بود در دل از دل به سر زبان رسیده ست

آنچه سال‌ها در دل نگه داشته بودم، اکنون بر زبانم جاری شده است.

سد لقمهٔ طعمهٔ گلوگیر نزدیک لب و دهان رسیده ست

سخنانِ سنگین و تلخِ من اکنون به مرحله‌ی بیان رسیده است.

بر باد شود کنون به رویت کاین تیر به تیردان رسیده ست

اکنون این سخنانِ تلخ بر باد می‌رود و تیرِ سخنِ من به هدف اصابت کرده است.

آن بند شکست بند ناموس این بند به کسرشان رسیده ست

آن بندِ ناموسی که از آن دم می‌زدی گسسته و اکنون این رسوایی به شأنِ تو آسیب زده است.

این پردهٔ تو درست ماند مهتاب به این کتان رسیده ست

این پرده‌دریِ تو، مانندِ مهتابی است که بر پارچه‌ی کتان تابانده شده (اشاره به آشکار شدنِ زشتی).

اینست که قیمه ات کشیدم این کارد به استخوان رسیده ست

این همان سخنانی است که تا استخوانِ تو را می‌سوزاند.

اینست که تیر شد گذاره شستم به زه کمان رسیده ست

تیرِ سخنِ من رها شده و شستِ من به زه کمان رسیده است.

بگریز که باز می کنم شست بگریز که تیرم از کمان جست

فرار کن که تیرِ کلامِ من رها شد.

بگذار که از نسب بگویم وز نسبت جد و اب بگویم

بگذار از نژاد و تبارت بگویم.

تا پشت چهارم تو یعنی هیزم کش بو لهب بگویم

تا نسلِ چهارمِ اجدادت را به پستی و بدنامی یاد می‌کنم.

بگذار که نام پشت پشتت با کنیت و با لقب بگویم

بگذار نامِ تک‌تکِ نیاکانت را با کنیه و لقبِ ناپسندشان بازگو کنم.

کوتاه کنم ز کونشان دست هیچ از دم یک وجب بگویم

از تبارِ پستِ آن‌ها چیزی باقی نمی‌گذارم که به نیکی یاد شود.

سد بوبک و بوبکی نیارم سد کیدی وزن جلب بگویم

توصیفِ پستیِ تو و اطرافیانت در کلام نمی‌گنجد.

بگذار که من خموش باشم سد فقره بلعجب بگویم

اگر سکوت کنم، حقایقِ عجیبِ بسیاری درباره‌ی تو هست که می‌توانم بگویم.

آن معنی کدخدا عرب کن در قافیهٔ عرب بگویم

به کنایه و رمز، مسائلِ مربوط به تو را در قالبِ شعر می‌آورم.

آمد شد آن گروه معلوم در پهلوی لفظ شب بگویم

آن گروهی که همه می‌شناسند را در کنارِ حرف‌هایم یاد می‌کنم.

دریاب زبان رمز و ایما دریاب کنایه و معما

زبانِ رمز و کنایه را دریاب و بفهم که منظورم چیست.

ای منکر حضرت رسالت سبحان اله زهی سفاهت

ای کسی که رسالتِ پیامبر را انکار می‌کنی، خدا را شکر که این اندازه نادانی و بی خردی در وجودت است (که اینچنین خود را رسوا می‌کنی).

نکته ادبی: «سبحان الله» در اینجا برای تعجب و سرزنش به کار رفته است. «سفاهت» به معنای کم‌خردی و نادانی است که به طعن و کنایه به کار رفته است.

انکار کسی که شق کند ماه از چیست ز غایت شقاوت

دلیلِ انکارِ کسی که معجزه شق‌القمر (دو نیم شدن ماه) را انجام داد، چیست؟ جز این است که این انکار، ناشی از نهایتِ شقاوت و تیره‌بختیِ توست؟

نکته ادبی: «شق کند ماه» اشاره‌ای است به معجزه مشهورِ «شق‌القمر» پیامبر اسلام که در متون کلاسیک به عنوان سند نبوت ذکر می‌شد.

برگشته کسی ز دین احمد این است نهایت ضلالت

کسی که از دین و آیین حضرت محمد (ص) روی برگردانده، به اوجِ گمراهی و تباهی رسیده است.

نکته ادبی: «احمد» نامِ دیگر پیامبر اسلام است. «ضلالت» به معنای گمراهی، نقطه مقابل هدایت در ادبیات دینی است.

معبود تو ملحدیست چون تو او نیز سگی ست بی سعادت

خدایی که تو می‌پرستی (یا عقیده‌ای که داری)، خودِ آن نیز چون تو، ملحد و بی دین است و آن معبودِ تو نیز همانند خودت، سگی بی بهره از سعادت و خیر است.

نکته ادبی: در اینجا «ملحد» به معنای کسی است که از راه حق منحرف شده و خدا را انکار می‌کند. اطلاق «سگ» واژه‌ای تحقیرآمیز و بسیار تند در ادبیاتِ هجوی است.

هجو تو چو حاصل تبراست فهرست جریده های طاعت

اینکه تو را هجو می‌کنیم و مورد سرزنش قرار می‌دهیم، نتیجه‌ی «تبری» (دوری جستن از دشمنان دین) است و این عمل، در فهرستِ اعمالِ نیک و طاعتِ ما ثبت می‌شود.

نکته ادبی: «تبری» اصطلاحی فقهی و کلامی است به معنای دوری جستن از دشمنان اهل‌بیت یا دشمنانِ دین که خود نوعی عبادت محسوب می‌شد.

قتل تو چو معنی جهاد است سرمایهٔ طاعت و عبادت

کشتنِ تو، در حکمِ جهاد در راه خداست و مایه اندوختنِ پاداشِ الهی و عبادتِ خالصانه است.

نکته ادبی: شاعر کشتنِ مخالف را از مقامِ عملِ کیفری خارج کرده و آن را به مقامِ عملِ قدسی و عبادی ارتقا داده است.

در شرع محمدی ست واجب قتل تو به سد دلیل و عادت

در شریعت و آیینِ محمدی، ریختنِ خونِ تو به دلایلِ فراوان و بر اساسِ سنت و عرفِ شرعی، واجب و لازم است.

نکته ادبی: اشاره به حکمِ فقهیِ ارتداد یا محاربه است که در فقهِ سنتی، کیفرِ سنگینی برای آن در نظر گرفته می‌شد.

از ما به زبان طعن و دشنام و ز شاه به خنجر سیاست

سهمِ تو از ما، زبانِ تند و دشنام است و سهمِ تو از پادشاه، تیغِ برنده‌ی سیاست و تنبیه است.

نکته ادبی: «سیاست» در متونِ کهن، صرفاً به معنای تدبیرِ امور کشور نیست، بلکه غالباً به معنای تنبیه، مجازات و گوشمالیِ مجرمان به کار می‌رفته است.

ای کشتهٔ زخم خنجر ما اینست جهاد اکبر ما

ای کسی که به تیغِ خشمِ ما کشته شدی، بدان که همین کشتنِ تو، همان «جهادِ اکبر» و بزرگ‌ترین تلاشِ ما در راهِ دین است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «جهاد اکبر» در اینجا نوعی کنایه است؛ چرا که جهاد اکبر در عرفان و اخلاق، مبارزه با نفس است، اما شاعر آن را به مبارزه با «دشمنِ بیرونی» تغییر داده است.