گزیده اشعار - ترکیبات

وحشی بافقی

گلهٔ یار دل‌آزار

وحشی بافقی
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود جان من اینهمه بی باک نمی یابد بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانهٔ اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنهٔ خون من زار نمی باید بود تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزردهٔ خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی یار شو با من بیمار چه می پرهیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
درد من کشتهٔ شمشیر بلا می داند سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می داند همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم هم کس طور مرا می داند عاشقی همچو منت نیست خدا می داند
چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
چند در کوی تو با خاک برابر باشم چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
می روم تا به سجود بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته ای کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای
اینهمه جور که من از پی هم می بینم زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگر رنج و اندوه عمیق عاشقی است که از بی‌وفایی و سنگ‌دلی معشوق خود به ستوه آمده است. فضا و لحن حاکم بر شعر، سرشار از گلایه، عتاب و در عین حال، التماس و درماندگی است که به مرور به سمت نوعی سرخوردگی و تصمیم به دوری جستن از معشوق تغییر جهت می‌دهد.

شاعر در این ابیات، تصویرِ معشوقی زیبا اما بی‌رحم را ترسیم می‌کند که نه‌تنها بویی از وفاداری نبرده، بلکه با بی‌توجهی و آزار، عاشق را به مرز نیستی کشانده است. این منظومه، روایتِ گذار از عشقِ بی‌پایان به شناختِ بی‌حاصلیِ این دلبستگی است.

معنای روان

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

ای محبوبِ نوظهور که از وفا چیزی نمی‌دانی، تو اصلاً نمی‌دانی که آزار دادنِ دیگران چه عاقبتِ تلخی برای خودت دارد.

نکته ادبی: واژه ترا در اینجا مخفف به تو یا برای تو است و از ویژگی‌های زبانی کهن.

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

تو حتی ذره‌ای ترحم نسبت به عاشقِ بیچاره‌ات نداری و هیچ توجهی به حالِ آشفته‌اش نمی‌کنی.

نکته ادبی: بلبل بی‌برگ و نوا کنایه از عاشقِ بی‌پناه و درمانده است.

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

ما گرفتار غمِ عشقِ تو هستیم و تو ذره‌ای به این غمِ ما اهمیت نمی‌دهی؛ واقعاً چرا با عاشقی که اسیرِ توست، مهربان نیستی؟

نکته ادبی: تکرار واژه اسیر برای تأکید بر وضعیتِ وابستگی عاشق است.

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود جان من اینهمه بی باک نمی یابد بود

کسی که عاشق است و غم دارد، نباید از نگاهِ معشوق دور بماند؛ ای جانِ من، این‌قدر بی‌محابا و بی‌تفاوت نباش.

نکته ادبی: فارغ بودن در اینجا به معنای بی‌توجه بودن و اعتنا نکردن است.

همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی

چگونه می‌توانی همچون گل، همیشه برای همه خندان باشی و با دیگران در گلستانِ زندگی گردش کنی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به گل که نماد زیباییِ ظاهری و خنده است.

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

تو که هر لحظه با کسی دیگر دم‌ساز هستی، از این بترس که روزی از این رفتارهایت پشیمان شوی.

نکته ادبی: دست و گریبان بودن کنایه از معاشرت و هم‌نشینی نزدیک است.

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

تو که در کنارِ جمع هستی و خودت پریشانی نداری، حتی به یادِ حیرانیِ ما هم نمی‌افتی تا خودت نیز اندکی حیران شوی.

نکته ادبی: جمع به معنای ثباتِ خاطر و آرامش در برابر پریشانی است.

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

اگر ما نباشیم، چه کسی قرار است این همه ظلم و ستمِ تو را تحمل کند و با وجودِ این همه آزار، باز هم با تو بسازد؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه عاشقِ واقعی، تنها کسی است که جورِ معشوق را برمی‌تابد.

شب به کاشانهٔ اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود

شایسته نیست که شب‌ها در خانه‌ی دیگران باشی و روشنگرِ بزمِ بیگانگان شوی.

نکته ادبی: شمع بودن برای غیر کنایه از محبوبِ دیگران بودن است.

همه جا با همه کس یار نمی باید بود یار اغیار دل آزار نمی باید بود

نباید با هر کسی دوست و هم‌نشین باشی و نباید یاری باشی که دلِ عاشقان را می‌آزارد.

نکته ادبی: اغیار به معنای بیگانگان و رقیبانِ عاشق است.

تشنهٔ خون من زار نمی باید بود تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

نباید این‌قدر تشنه‌ی خونِ منِ زار باشی و درِ ظلم و ستم را تا به این حد بر روی من بگشایی.

نکته ادبی: خون‌خوار بودن استعاره از بی‌رحمیِ بسیار است.

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

اگر من در راهِ عشقِ تو بمیرم، این مرگ باعثِ بدنامیِ تو می‌شود و در واقع ثابت می‌کند که تو چقدر بی‌باک و خودخواه هستی.

نکته ادبی: بدنامیِ معشوق در پیِ ستم به عاشق، یک بن‌مایه‌ی کلاسیک است.

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

هیچ‌کس به اندازه‌ی تو مرا آزار نداد و هیچ‌کس مانند تو مرا در نظرِ مردم خوار و حقیر نکرد.

نکته ادبی: تکرارِ واژه‌ی هیچ‌کس برای تأکید بر بی‌همتاییِ ظلمِ معشوق است.

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

آنچه تو با من کردی، هیچ ستمکاری انجام نداد و هیچ‌کس با دلی چنین سنگین و بی‌رحم، این‌گونه با من تا نکرد.

نکته ادبی: سنگین‌دل صفتِ معشوقی است که رحم در او راه ندارد.

این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

این همه ستمی که بر منِ بیمارِ عاشق روا داشتی، هیچ‌کس دیگر نکرد و کسی این‌قدر مرا آزار نداد.

نکته ادبی: منِ بیمار کنایه از وضعیتِ روحیِ وخیمِ عاشق است.

گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

اگر هدفِ تو از این‌همه آزار، کشتنِ من است، بدان که من از پیش مُرده‌ام؛ پس دیگر برای آزار دادنِ من، خودت را به زحمت نینداز.

نکته ادبی: آزار مکش (خود را اذیت نکن) کنایه از بی‌فایده بودنِ ادامه‌ی ستم است.

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

جانِ من، سنگ‌دلیِ تو ثابت کرد که دل باختن به تو اشتباه بود و خاکساری و افتادگی در راهِ تو نیز خطاست.

نکته ادبی: خاک فتادن استعاره از تسلیم و فروتنیِ عاشق است.

چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

چشم امید داشتن به تو اشتباه است و خاک‌نشینی در مسیرِ تو برای دیدارت نیز بیهوده است.

نکته ادبی: روی پر گرد نهادن کنایه از زحمتِ بیهوده کشیدن در راهِ معشوق است.

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

بهترین کار ترکِ کوی توست و ایستادن و انتظار کشیدن در آنجا غلط است؛ اصلاً جانِ شیرین را در راهِ رسیدن به تو هدر دادن اشتباه است.

نکته ادبی: جانِ شیرین کنایه از تمامِ وجود و هستیِ عاشق است.

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

تو آن‌قدر بی‌احساسی که اصلاً غمِ عاشقِ بیچاره‌ات برایت مهم نیست؛ حتی اگر من خاک شوم، تو به خاکِ من هم گذری نخواهی کرد.

نکته ادبی: خاک گذار بودن کنایه از بی‌اعتناییِ مطلق است.

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

مدت‌هاست که سرگشته‌ام و هیچ راهِ چاره‌ای برای خلاص شدن از این وضعیت پیدا نمی‌کنم.

نکته ادبی: بی سر و سامان کنایه از وضعیتِ آشفتگیِ روانی و اجتماعیِ عاشق.

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از غمِ دوری تو سرم را در گریبان پنهان کرده‌ام و خونِ دلم از چشم‌هایم سرازیر است، اما تدبیری ندارم.

نکته ادبی: سر به گریبان بودن کنایه از اندوهِ عمیق و تفکرِ توأم با غم است.

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

از ستمِ تو کارم به اینجا کشیده و چاره‌ای جز پشیمانی ندارم که آن هم دردی را دوا نمی‌کند.

نکته ادبی: بدینسانم اشاره به وضعیتِ فلاکت‌بارِ فعلیِ شاعر دارد.

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

مشکلات و درماندگیِ خود را نزدِ چه کسی بگویم؟ من عاجز شده‌ام و نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم.

نکته ادبی: تقریر کردن به معنای شرح دادن و بیان کردن است.

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

در این دنیا زیبارویانِ بسیاری هستند که همچون نخل‌های جوان در گلستان می‌درخشند و سروهای خرامانِ بسیاری وجود دارند.

نکته ادبی: نخل نوخیز استعاره از جوانانِ زیبارو است.

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ترک زرین کمر موی میان بسیار است

ای جانِ من، غارتگرانِ دلِ عاشق در این دنیا بسیارند؛ زیبارویانی با کمرهای طلایی و میان‌باریک بسیارند.

نکته ادبی: غارتگرِ جان کنایه از معشوقی است که آرامشِ عاشق را می‌رباید.

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

لب‌های شیرین و دهان‌های تنگ در این دنیا کم نیستند؛ یعنی این‌طور نیست که تو تنها زیبارویِ جهان باشی، جوانانِ زیبا بسیارند.

نکته ادبی: تنگ‌دهان صفتِ زیبایی برای معشوق در ادبیاتِ کلاسیک است.

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند قصد آزردن یاران موافق نکند

هیچ‌کس جز تو چنین ظلمی به عاشقش نمی‌کند و کسی قصدِ آزارِ یارانِ موافق را ندارد.

نکته ادبی: یارانِ موافق یعنی کسانی که با تو صادقانه و همدلانه رفتار می‌کنند.

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

مدت‌هاست که در بندِ آزارِ تو هستم و تو به خوبی از این موضوع آگاهی.

نکته ادبی: کمند کنایه از دامِ عشق و گیر افتادن در آن است.

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

از غمِ عشقِ تو بیمارم و تو می‌دانی؛ داغِ این عشق بر جانِ من نشسته و تو به این امر واقف هستی.

نکته ادبی: داغِ عشق استعاره از نشانیِ ماندگار از دردِ عاشقی است.

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو از برای تو چنین زارم و می دانی تو

خونِ دلم از مژگانم می‌چکد و تو می‌دانی؛ من فقط به خاطرِ تو چنین زار و نزار شده‌ام و این را هم می‌دانی.

نکته ادبی: خون از مژه باریدن استعاره از گریه‌ی شدید و توأم با درد است.

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

من هرگز از زبانِ تو کلامی (دلگرم‌کننده) نشنیدم و هرگز فرصتی نشد که از تو بابتِ چیزی شرمنده شوم.

نکته ادبی: شرطِ شرمندگی یعنی رابطه‌ی صمیمانه‌ای که در آن تعارف و ادب باشد.

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

طوری رفتار نکن که از اخلاق و خویِ تو دل‌زده شوم، وگرنه دست بر دل می‌گذارم و از کویِ تو برای همیشه می‌روم.

نکته ادبی: پا کشیدن از کوی استعاره از ترک کردنِ همیشگیِ رابطه‌ی عاشقانه است.

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

گوشه‌ای دنج می‌گیرم و از این پس دیگر سراغت نمی‌آیم و حتی دیگر به یادِ قد و بالایِ دل‌ربای تو نخواهم بود.

نکته ادبی: گوشه گیر بودن کنایه از انزوا و دوری از هیاهو است.

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

چشمم را از دیدنِ رخِ زیبای تو می‌بندم و اگر هم بخواهم حرفی بزنم، از رویِ تو شرمنده می‌شوم.

نکته ادبی: دیده پوشیدن کنایه از نادیده گرفتن و قطعِ ارتباطِ بصری است.

بشنو پند و مکن قصد دل آزردهٔ خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش

پندِ مرا بشنو و دلِ آزرده‌ی مرا بیش از این نیازار، وگرنه به‌زودی از کرده‌ی خودت پشیمان خواهی شد.

نکته ادبی: پند پذیری در فرهنگِ عاشقانه‌ی کلاسیک، نشانه‌ی خردمندی است.

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

چند بار صبح به درِ خانه‌ی تو بیایم و تا شب بمانم و آخرش هم ناکام و با سرافکندگی بروم؟

نکته ادبی: خودکام و ناکام تضادِ معنایی برای بیانِ تضادِ وضعیتِ عاشق است.

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم از پیت آیم و با من نشوی رام روم

صد بار برایت دعا می‌کنم اما با دشنام و آزردگی از پیشت برمی‌گردم؛ به دنبالت می‌آیم اما تو رام نمی‌شوی.

نکته ادبی: رام شدن استعاره از نرم‌خوییِ معشوق است.

دور دور از تو من تیره سرانجام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم

عاقبتِ کارِ من در دوری از تو سیاه است؛ اصلاً جرئت ندارم که حتی یک قدم همراهِ تو بردارم.

نکته ادبی: زهره داشتن کنایه از داشتنِ جرئت و توانِ روحی است.

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد جان من این روشی نیست که نیکو باشد

چرا کسی باید این‌قدر سنگ‌دل و بدخلق باشد؟ ای جانِ من، این روش و رفتاری که تو پیش گرفته‌ای، اصلاً نیکو نیست.

نکته ادبی: سنگین‌دل صفتِ معشوقِ بی‌رحم.

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چرا با من دوست نمی‌شوی و از من دوری می‌کنی؟ با این بیمارِ عشقِ خود یار شو، چرا از او می‌پرهیزی؟

نکته ادبی: پرهیزیدن در اینجا به معنای دوری کردن و اجتناب است.

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی

چه چیزی مانعِ توست که از منِ زار دوری می‌کنی؟ دهانت را بگشا و سخنِ شیرین بگو، چرا از من می‌پرهیزی؟

نکته ادبی: لعل شکر‌بار استعاره از دهان و کلامِ شیرینِ معشوق.

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

ای معشوقِ بی‌رحم (خون‌خوار)، حرف بزن؛ چرا سکوت کرده‌ای و هیچ صحبتی نمی‌کنی و از من دوری می‌کنی؟

نکته ادبی: بت کنایه از معشوقی است که زیبا اما بی‌جان و بی‌احساس است.

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

چه کسی به تو گفت که با عاشقانِ وفادار حرف نزنی و با اخم و ابروی درهم‌کشیده، با ما سخن نگویی؟

نکته ادبی: چین بر ابرو زدن کنایه از ناراحتی و خشم است.

درد من کشتهٔ شمشیر بلا می داند سوز من سوخته داغ جفا می داند

دردِ مرا کسی می‌داند که خود زخم‌خورده‌ی شمشیرِ عشق است و سوزِ درونیِ مرا کسی می‌فهمد که داغِ جفا را چشیده باشد.

نکته ادبی: کشته‌ی شمشیرِ بلا استعاره از عاشقِ شهید در راهِ عشق.

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند همه کس حال من بی سر و پا می داند

مسکن و جایگاهِ مرا کسی می‌داند که ساکنِ وادیِ فنای در عشق است و همه می‌دانند که منِ بی‌پناه چه حالی دارم.

نکته ادبی: صحرای فنا استعاره از مرحله‌ای از عرفان یا عشق که عاشق خود را در معشوق گم می‌کند.

پاکبازم هم کس طور مرا می داند عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

من عاشقی پاک‌باز هستم و خدا می‌داند که کسی مانندِ من این‌چنین عاشق نبوده است.

نکته ادبی: پاک‌باز به معنای کسی است که در عشق از جان و مال خود می‌گذرد.

چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

دردم را درمان کن و نگذار که بیچاره شوم، وگرنه سر بر می‌دارم و از کوی تو آواره می‌شوم.

نکته ادبی: سرِ خود گرفتن کنایه از رفتن و ترکِ دیار کردن است.

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

از کویِ تو با چشمانی پر از اشک خواهم رفت، در حالی که صورتم با خونِ دل آلوده شده است.

نکته ادبی: خونابِ جگر استعاره از غمِ بسیار زیاد.

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

تا تو نگاه می‌کنی، من از پیشِ چشمانت دور خواهم شد؛ اگر شب نرفتم، حتماً صبحِ زود از درگاهت خواهم رفت.

نکته ادبی: از پیشِ نظر رفتن کنایه از ناپدید شدن و دور شدن است.

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

این بار مانند دفعات گذشته نیست که فقط تهدید به رفتن کنم؛ اگر این بار راهیِ سفر شوم، دیگر بازگشتی برای من متصور نیست.

نکته ادبی: استفاده از تکرار و تقابل برای نشان دادن جدیت در تصمیم.

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

از شدتِ ستمی که بر من روا داشتی، با حالی نزار و پریشان عزمِ رفتن کردم؛ حال که می‌روم، تو نیز لطف کن، چرا که این رفتنِ نهایی من است.

نکته ادبی: تکرار واژه رفتم برای تأکید بر قطعیت و همچنین تأثر قلبی شاعر.

چند در کوی تو با خاک برابر باشم چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

تا کی باید در کوی تو مانند خاک بی‌مقدار باشم و تا کی باید زیر بار ستم و جفای تو له شوم؟

نکته ادبی: پامال شدن استعاره از تحقیر شدن و تحت فشار بودن است.

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

تا کی باید در حضور تو کم‌ارزش‌تر از همه باشم و تا کی باید به خاطر رفتار تو که همچون بت‌پرستانِ بی‌دین و بی‌وفا است، آزرده‌خاطر باشم؟

نکته ادبی: بت بدکیش استعاره از معشوقی است که به قواعد عشق پایبند نیست.

می روم تا به سجود بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

می‌روم تا به ستایش معشوق دیگری بپردازم؛ چرا که اگر پس از این همه جفا بخواهم دوباره در برابر تو سجده کنم، نسبت به عهدِ تازه و خودِ واقعی‌ام خیانتکار و کافر محسوب می‌شوم.

نکته ادبی: کفر در اینجا نه به معنای شرعی، بلکه به معنای خروج از آیین وفاداریِ گذشته است.

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

خودت انصاف بده؛ تا کی باید ناز و بی‌توجهی تو را تحمل کنم؟ دیگر بیش از این طاقتِ این وضعیت را ندارم.

نکته ادبی: تغافل به معنای خود را به غفلت زدن و بی‌توجهی نشان دادن است.

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

من در برابر زیباییِ صورتت و زیباییِ خطِ ابرویت که سرآغازِ دلبری توست، تسلیم و بنده هستم.

نکته ادبی: نسرین استعاره از چهره‌ی سفید و لطیف معشوق است.

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

من حتی در برابر اخم کردن و کینه‌توزی تو و آن گره‌ای که بر ابروهای پرچین و شکن‌دارت می‌اندازی، مطیع و بنده هستم.

نکته ادبی: تکرار بنده شوم برای تأکید بر تسلیم مطلق عاشق در برابر معشوق است.

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

من حتی در برابر سکوتِ معنادارت و آن وقار و تمکینِ خاص خودت، و همچنین شیوه‌یِ منحصربه‌فردی که در دلبری داری، تسلیم هستم.

نکته ادبی: تمکین به معنای وقار و فرمانبرداری است که در اینجا به عنوان ویژگی شخصیتی معشوق آمده است.

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته ای کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

خدا را، خدا را! تو این آیینِ دلبری و ستمگری را از کجا یاد گرفته‌ای؟ چه کسی استاد تو بوده که این‌گونه عاشق‌کشی را به تو آموخته است؟

نکته ادبی: استفاده از «الله الله» برای ابراز شگفتی و تحیر است.

اینهمه جور که من از پی هم می بینم زود خود را به سر کوی عدم می بینم

این همه ستمی که پی‌در‌پی از تو می‌بینم، مرا به آستانه‌یِ نابودی و مرگ کشانده است.

نکته ادبی: کوی عدم استعاره از مرگ و نیستی است.

دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم همه کس خرم و من درد و الم می بینم

در حالی که دیگران در آرامش و شادی‌اند، من فقط غم می‌بینم؛ همه عالم خرم هستند و سهم من از دنیا، فقط درد و رنج است.

نکته ادبی: تضاد میان حالِ عاشق و حالِ دیگران برای برجسته‌سازی اندوه.

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

طمعِ لطفِ فراوان از تو دارم اما بسیار اندک دریافت می‌کنم؛ آزرده‌خاطرم و ستمِ بی‌شمار می‌بینم.

نکته ادبی: ایهام در تضادِ طمعِ زیاد و دریافتِ کم.

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

به خاطرِ حرف‌های تند و تلخی که از سرِ آزردگی می‌زنم مرا ملامت نکن؛ کسی که دلی شکسته دارد، کلامش نیز تند است، پس خرده نگیر.

نکته ادبی: توجیه منطقی برای تندخوییِ ناشی از درد.

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

آن‌گونه رفتار کن که مجبور نشوم از تو شکایت کنم؛ کاری کن که امیدم را به لطف و توجهِ تو قطع نکنم.

نکته ادبی: درخواست غیرمستقیم برای اصلاح رفتار معشوق.

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم

اگر چنین کنی، من دیگر نزد مردم از ستم تو شکوه نمی‌کنم و قصه‌ی درد و رنجِ ناشی از تو را همه جا جار نمی‌زنم.

نکته ادبی: اشاره به حفظِ آبروی معشوق در صورت اصلاح رفتار او.

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم

دیگر این داستانِ بی‌پایانِ رنجم را بازگو نمی‌کنم و خود را در هر شهر و ولایتی شهره‌یِ عام و خاص نمی‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر عدم تمایل به رسوایی و شهره شدن به بدبختی.

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

ای معشوق، اگر به «وحشی» (شاعر) با یک نگاهِ محبت‌آمیز بنگری، خاطرش را شاد خواهی کرد؛ این کار برای تو بسیار آسان است، فقط کافی است گوشه چشمی به او بیندازی.

نکته ادبی: تخلص شاعر و اشاره به سهولتِ درمانِ دردِ عاشق توسط معشوق.