گزیده اشعار - ترجیعات

وحشی بافقی

ترجیع بند - ما گوشه نشینان خرابات الستیم

وحشی بافقی
ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است شوینده آلایش هر بود و نبود است
بی زیبق و گوگرد که اصل زر کانی ست مفتاح در گنج طلا خانهٔ جود است
بی گردش خورشید کم و بیش حرارت کان زر از او هر چه فراز است و فرود است
قرعی نه و انبیقی و حلی و نه عقدی در بوته گداز زر و نه نار و نه دود است
سیماب در او عقد وفا بسته بر آتش از هردو عجب اینکه نه بود و نه نمود است
هم عهد در او سود و زیان همه عالم وین طرفه که در وی نه زیان است و نه سود است
در عالم هستی که ز هستی به در آییم ما را چه زیان از عدم سود وجود است
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
مطرب به نوای ره ما بی خبران زن تا جامه درانیم ره جامه دران زن
آورد خمی ساقی و پیمانه بر آن زد تو نیز بجو ساز خود و زخمه بر آن زن
زان زخمه که بی حوصله از شحنه هراسد خنجر کن و زخمش به دل بی جگران زن
آن نغمه بر آور که فتد مرغ هوایی زان رشته گره بر پر بیهوده پران زن
بانگی که کلاه از سر عیوق در افتد بر طنطنه کوکبهٔ تاجوران زن
این میکده وقف است و سبیل است شرابش بر جمله صلایی ز کران تا به کران زن
بگذار که ما بی خود و مدهوش بیفتیم این نعمهٔ مستانه به گوش دگران زن
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
ساقی بده آن می که ز جان شور برآرد بردار اناالحق سر منصور برآرد
آن می که فروغش شده خضر ره موسی آتش ز نهاد شجر طور برآرد
آن می که افق چون شودش دامن ساغر خورشید ز جیب شب دیجور برآرد
آن می که چو ته مانده فشانند به خاکش سد مرده سر مست سر از گور برآرد
آن می که گر آهنگ کند بر در و بامم ماتم ز شعف زمزمهٔ سور برآرد
آن می که چو تفسیده کند طبع فسرده سد «العطش» از سینه کافور برآرد
آن می به کسی ده که به میخانه نرفته ست تا آن میش از مست و ز مستور بر آرد
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
کو مطرب خوش نغمه که آتش اثر آید کان نغمه برآرد که ز جان دود بر آید
آن نغمه که سر می و میخانه کند فاش تا زاهد پیمانه شکن شیشه گر آید
آن نغمه که چون شعله فروزد به در گوش از راه نفس بوی کباب جگر آید
آن نغمه که چون گام نهد بر گذر هوش جان رقص کنان بر سر آن رهگذر آید
آن نغمهٔ شیرین که پرد روح به سویش مانند مگس کاو به سلام شکر آید
آن نغمهٔ پر حال که در کوی خموشان هر ناله اش از عهدهٔ سد جان به درآید
ز آن نغمه خبرده به مناجاتی مسجد بی آنکه چو ما از دو جهان بی خبر آید
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم
لای ته خم سندل سر ساخته یعنی ایمن شده از دردسر کون و مکانیم
چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی بی کیسهٔ بازار چه سود و چه زیانیم
ما هیچ بها بنده کم از هیچ نیرزیم هر چند که اندر گرو رطل گرانیم
شیریم سر از منت ساطور کشیده قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم
پروانه ای از شعله ما داغ ندارد هر چند که چون شمع سراپای زبانیم
هشیار شود هر که در این میکده مست است اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
رندان خرابات سر و زر نشناسند چیزی بجز از باده و ساغر نشناسند
بی خود شده و برده وجود و عدم از یاد درویش ندانند و توانگر نشناسند
رطلی که بغلتید شناسند و دگر هیچ دور فلک و گردش اختر نشناسند
یابند که در ظلمت میخانه حیات است آن چشمه که می جست سکندر نشناسند
بازان کم آزار نظر بسته ز صیدند غیر از می چون خون کبوتر نشناسند
دشنام و دعا را بر ایشان دوییی نه شادی ز غم و زهر ز شکر نشناسند
هستند شناسای می و میکده چون ما فردوس ندانسته ز کوثر نشناسند
ما گوشه نشینان خرابا الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
تا راه نمودند به ما دیر مغان را خوش می گذرانیم جهان گذران را
از مغبچگان بسکه در او غلغل شادیست نشینده کس آوازهٔ اندوه جهان را
دیری نه ، بهشتی ، ز می و مغبچه در وی از کوثر و از جام فراغت دل و جان را
آن دیر که هر مست که آنجا گذر انداخت خود گم شدو گم کرد ز خود نام و نشان را
دیری که سر از سجدهٔ بت باز نیاورد هرکس که در او خورد یکی رطل گران را
مسجد نه که در وی می و می خواه نگنجد سد جوش در این راه هم این را و هم آن را
غلتیده چو ما پیش بتی مست به بویی هر گوشه هزاران و نیالوده دهان را
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
ترسا بچه ای کز می و جامش خبرم نیست خواهم برمش نام ولی آن جگرم نیست
کافر شدم از بسکه کنم سجده به پایش اینست که زناری از او بر کمرم نیست
ناقوس نوازم که مناجات بت اینست در حلقهٔ تسبیح شماران گذرم نیست
آنجا که صلیب است نمودار سر دار پایم شد و کم گشت و سراغی ز سرم نیست
گر خدمت خنزیر کند امر چه تدبیر گیرم ره خدمت که طریق دگرم نیست
شیخی پس سد چله پی دختر ترسا آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست
ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز تا بستن زنار بگویم خبرم نیست
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
گر عشق کند امر که زنار ببندیم زنار مغان در سر بازار ببندیم
سد بوسه به هر تار دهیم از پی تعظیم تسبیح بتش بر سر هر تار ببندیم
گر صومعه داران مقلد نپسندند هر چند گشایند دگر بار ببندیم
معلوم که بر دل چو در لطف گشاید آن عشق که برخویش به مسمار ببندیم
برلب تری باده و خشک ار نم او حلق پیداست چه طرف از در خمار ببندیم
آن باده خوش آید که دود بر سر و بر گوش راه سخن مردم هشیار ببندیم
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
خواهم که شب جمعه ای از خانه خمار آیم به در صومعه زاهد دین دار
در بشکنم و از پس هر پرده زرقی بیرون فکنم از دل او سد بت پندار
بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر آرم به در صومعه سد حلقه زنار
مردان خدا رخت کشیدند به یکبار چیزی به میان نیست بجز جبه و دستار
این صومعه داران ریایی همه زرقند پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار
می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست بر مست نگیرند سخن مردم هشیار
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم
سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول از شک و گمانی به یقینی نرسیدم
بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم
گفتند درون آی و ببین ماحصل کار غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم
گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند هر مسأله عشق کز ایشان طلبیدم
جستم می منصور ز سر حلقهٔ مجلس آن می طلبی گفت که هرگز نچشیدم
دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ با دردکشان باز به میخانه دویدم
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
المنة لله که ندارم زر و سیمی کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی
شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد باید ز پی جان خود افروخت جحیمی
نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان نی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی
ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی یک گوشهٔ نان بس بود و پاره گلیمی
بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور دریوزهٔ هر سفله بود عیب عظیمی
ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی
گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست سد سال توان زیست به تحریک نسیمی
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه
خواهم که سر آوازه ای از تازه بسازم کرند به بازار به آواز چغانه
سر کندن و انداختنش را چه توان گفت مرغی که نه آبی طلبیده ست و نه دانه
در عهد که بوده ست که یک بار شنوده ست تاریخ جهان هست فسانه به فسانه
بلبل هدف تیر نمودن که پسندد خاصه که بود بلبل مشهور زمانه
جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
ساقی سخن مست دراز است ، بده می تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
گر شکوه ای آمد به زبان بزم شراب است باید که بشویند ز دل عالم آب است
زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است
ابری برسد روزی و جانش به تن آید آن ماهی تفسیده که در آب سراب است
گر قهقهه اش نیست مخوان مرغ به کویش آن کبک که آرامگهش جای عقاب است
پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است
وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است
کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند خمخانه و خمها که پر از بادهٔ ناب است
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
میخانه که پرورده ام از لای خم او بادا سر من خاک ته پای خم او
حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه آن خشت که بوده ست به بالای خم او
در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح خاکی به کف آرم مگر از جای خم او
سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید بنت العنب آن بکر طرب زای خم او
توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید آبی که زند موج ز دریای خم او
در زردی خورشید قیامت به خود آییم ما را که صبوحی ست ز صهبای خم او
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم
وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید
آن ساقی باقی که پی جرعه کش او خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید
آن درد که در میکده او به سفالی ست لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید
خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش آن کس که سدش بنده زرین کمر آید
در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید
گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند آن وقت که آواز خروس سحر آید
گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت مستی که شبانگاه از آنجا به درآید
ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است شوینده آلایش هر بود و نبود است

ای ساقی، آن شرابِ معرفت را به من بنوشان که کیمیایِ هستی است و هرگونه تعلق و وابستگی به بودن و نبودنِ دنیوی را از جان می‌زداید.

نکته ادبی: اکسیر: کنایه از ماده‌ای که مس را به طلا تبدیل می‌کند؛ در اینجا استعاره از عشقِ الهی است.

بی زیبق و گوگرد که اصل زر کانی ست مفتاح در گنج طلا خانهٔ جود است

این شراب نیازی به زیبق (جیوه) و گوگرد که موادِ اصلیِ کیمیاگری هستند ندارد، بلکه خود کلیدِ گنجینه‌یِ بخشش و کرمِ الهی است.

نکته ادبی: زیبق و گوگرد: اصطلاحات تخصصی در کیمیاگری قدیم.

بی گردش خورشید کم و بیش حرارت کان زر از او هر چه فراز است و فرود است

این کیمیا به گردشِ خورشید برایِ حرارت نیاز ندارد؛ طلا و ارزشی که از این شراب به دست می‌آید، فراتر از تغییراتِ فیزیکیِ عالم است.

نکته ادبی: اشاره به نیازِ کیمیاگریِ فیزیکی به گرمایِ خورشید یا آتش.

قرعی نه و انبیقی و حلی و نه عقدی در بوته گداز زر و نه نار و نه دود است

این فرایندِ معنوی، نیازمندِ ابزارِ آزمایشگاهی مثل قرع و انبیق یا آتش و دود نیست؛ این تبدیل، درونی و بی‌واسطه است.

نکته ادبی: قرع و انبیق: ابزارهایِ تقطیر و کیمیاگری.

سیماب در او عقد وفا بسته بر آتش از هردو عجب اینکه نه بود و نه نمود است

در این شراب، سیماب (جیوه) با آتشِ عشق پیمان می‌بندد؛ شگفت آنکه این اتحاد، در ظاهر نه وجود دارد و نه نمود، اما حقیقتاً رخ داده است.

نکته ادبی: سیماب: جیوه که در علمِ قدیم به دلیلِ فرار بودن، به آتش بند نمی‌شد.

هم عهد در او سود و زیان همه عالم وین طرفه که در وی نه زیان است و نه سود است

تمامِ سود و زیانِ عالم در این شرابِ معرفت جمع است، اما عجیب اینجاست که در این مقام، دیگر خبری از مفهومِ سود و زیان نیست.

نکته ادبی: پارادوکسِ میانِ سود و زیان که در عرفان به «فنا» تعبیر می‌شود.

در عالم هستی که ز هستی به در آییم ما را چه زیان از عدم سود وجود است

در عالمِ هستی، وقتی از قیدِ «بودن»ِ معمول رها شویم، دیگر چه ترسی داریم؟ اگر عدم هم باشد، برای ما که در سودایِ حقیقتیم، تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ نیستی (فنا) که ترس از نابودی را از بین می‌برد.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما کسانی هستیم که گوشه‌نشینِ میخانه‌یِ «الست» (پیمانِ ازلی) شده‌ایم؛ تا زمانی که رایحه‌ای از آن شرابِ الهی در این دنیا باشد، ما مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: خراباتِ الست: اشاره به آیه «الست بربکم»؛ مقامی که پیش از خلقتِ جسمانیِ ارواح با خداوند عهد بستند.

مطرب به نوای ره ما بی خبران زن تا جامه درانیم ره جامه دران زن

ای مطرب! نوایی بنواز که ما بی‌خبران را بیدار کند؛ چنان بنواز که پرده‌هایِ حجاب را دریده و ما را به عالمِ معنا بکشاند.

نکته ادبی: جامه دران: کنایه از از بین بردنِ تعلقات و خویشتن‌داری.

آورد خمی ساقی و پیمانه بر آن زد تو نیز بجو ساز خود و زخمه بر آن زن

ساقی خمی از شراب آورد و پیمانه‌ای به آن زد؛ تو نیز ابزارِ طربِ خود را آماده کن و زخمه بر آن بزن.

نکته ادبی: اشاره به آغازِ شور و حالِ عرفانی با ابزارِ سماع.

زان زخمه که بی حوصله از شحنه هراسد خنجر کن و زخمش به دل بی جگران زن

آن زخمه‌ای که حتی شحنه (پاسبان) هم از آن هراس دارد را بردار و همچون خنجری بر دلِ بی‌جگران بزن.

نکته ادبی: شحنه: کنایه از عقلِ جزئی یا پاسبانانِ شریعتِ ظاهری.

آن نغمه بر آور که فتد مرغ هوایی زان رشته گره بر پر بیهوده پران زن

چنان نغمه‌ای سر بده که حتی پرنده‌یِ آسمانی هم از جای بپرد و بر بالِ آنانی که بیهوده می‌پرند، گرهی بزن.

نکته ادبی: تمثیلِ تأثیرِ کلامِ حق بر قلب‌هایِ غافل.

بانگی که کلاه از سر عیوق در افتد بر طنطنه کوکبهٔ تاجوران زن

چنان فریادی بزن که کلاه از سرِ ستاره‌یِ عیوق هم بیفتد و بر شکوهِ ساختگیِ پادشاهانِ دنیا خطِ بطلان بکش.

نکته ادبی: عیوق: ستاره‌ای بلند در آسمان؛ کنایه از اوجِ عزتِ ظاهری.

این میکده وقف است و سبیل است شرابش بر جمله صلایی ز کران تا به کران زن

این میکده وقفِ همگان است و شرابش رایگان؛ به همه از هر کرانه‌ای آواز بده که به این ضیافت بیایند.

نکته ادبی: صلایی زدن: دعوت کردن به مهمانی.

بگذار که ما بی خود و مدهوش بیفتیم این نعمهٔ مستانه به گوش دگران زن

بگذار که ما در مستی و بی‌خودی بیفتیم و این حالِ خوشِ مستانه را به گوشِ دیگران برسان.

نکته ادبی: تأکید بر غرق شدن در تجربه‌یِ شخصیِ عرفانی.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما ساکنانِ گوشه‌نشینِ میخانه‌یِ الست هستیم؛ تا وقتی بویی از آن شراب باشد، ما در این میخانه مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند برای تثبیتِ هویتِ عارفانه.

ساقی بده آن می که ز جان شور برآرد بردار اناالحق سر منصور برآرد

ساقی، شرابی بده که شور در جان برانگیزد و فریادِ حق‌طلبیِ منصورِ حلاج را از نهادِ ما بلند کند.

نکته ادبی: اناالحق: سخنِ معروفِ منصورِ حلاج که نمادِ وحدتِ وجود است.

آن می که فروغش شده خضر ره موسی آتش ز نهاد شجر طور برآرد

شرابی که نورش راهنمایِ موسی (چون خضر) باشد و همان آتشی را در درون شعله‌ور کند که در درختِ طور پدیدار شد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ حضرت موسی و تجلیِ الهی در درخت.

آن می که افق چون شودش دامن ساغر خورشید ز جیب شب دیجور برآرد

آن شرابی که وقتی دامنِ ساغرش افق را بگیرد، خورشید را از جیبِ شبِ تاریک بیرون می‌کشد.

نکته ادبی: استعاره از طلوعِ حقیقت در ظلمتِ جهل.

آن می که چو ته مانده فشانند به خاکش سد مرده سر مست سر از گور برآرد

شرابی که حتی اگر قطره‌ای از ته‌مانده‌اش به خاک بیفتد، صد مرده را مست کرده و از گور برمی‌انگیزاند.

نکته ادبی: کنایه از قدرتِ حیات‌بخشِ عشقِ الهی.

آن می که گر آهنگ کند بر در و بامم ماتم ز شعف زمزمهٔ سور برآرد

شرابی که اگر طنینش به در و دیوارِ خانه برسد، ماتم را به شادی و نغمه‌یِ عزا را به سرودِ جشن تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تضادِ ماتم و سور (جشن).

آن می که چو تفسیده کند طبع فسرده سد «العطش» از سینه کافور برآرد

شرابی که طبعِ سرد و افسرده را داغ می‌کند و صدها «العطش» را از سینه‌یِ کافور (سرد و بی‌روح) برمی‌انگیزد.

نکته ادبی: کافور: نمادِ سردی و بی‌حسی.

آن می به کسی ده که به میخانه نرفته ست تا آن میش از مست و ز مستور بر آرد

این شراب را به کسی بده که هنوز به میخانه نیامده است، تا او را از مستیِ خود و از پوشیدگی (مستوری) برهاند.

نکته ادبی: تضادِ مست و مستور (پوشیده/پرهیزکار).

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ خراباتِ الستیم؛ تا بویی از شراب باشد، در این میخانه مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند.

کو مطرب خوش نغمه که آتش اثر آید کان نغمه برآرد که ز جان دود بر آید

کجاست مطربی که آنچنان نغمه‌ای سر دهد که آتش در جان بیفکند و دودِ سوزِ درون را از وجودِ آدمی بلند کند؟

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ عمیقِ سماع و موسیقی بر روح.

آن نغمه که سر می و میخانه کند فاش تا زاهد پیمانه شکن شیشه گر آید

نغمه‌ای که رازِ می و میخانه را فاش کند، تا زاهدِ پیمان‌شکن را به شیشه‌گری (بازگشت به اصل) وادارد.

نکته ادبی: زاهدِ پیمان‌شکن: تضادی که در عرفان برایِ نشان دادنِ بی‌اعتباریِ زهدِ خشک به کار می‌رود.

آن نغمه که چون شعله فروزد به در گوش از راه نفس بوی کباب جگر آید

نغمه‌ای که چون شعله‌ای در گوش بپیچد و بویِ کبابِ جگر (سوختن از عشق) را از راهِ نفس به مشام برساند.

نکته ادبی: استعاره از درکِ قلبیِ نغمه.

آن نغمه که چون گام نهد بر گذر هوش جان رقص کنان بر سر آن رهگذر آید

نغمه‌ای که چون به گذرگاهِ هوش گام می‌نهد، جانِ عارف رقص‌کنان به استقبالش می‌رود.

نکته ادبی: جانِ رقص‌کنان: توصیفِ حالِ سماع.

آن نغمهٔ شیرین که پرد روح به سویش مانند مگس کاو به سلام شکر آید

آن نغمه‌یِ شیرین که روح مانندِ مگسی که به سویِ شکر می‌رود، با اشتیاق به سمتش پرواز می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه به مگس و شکر که بسیار متداول و روان است.

آن نغمهٔ پر حال که در کوی خموشان هر ناله اش از عهدهٔ سد جان به درآید

نغمه‌ای چنان پرشور که در کویِ خاموشان، هر ناله‌اش هزاران جان را زنده می‌کند.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در وصفِ قدرتِ تأثیرِ نغمه.

ز آن نغمه خبرده به مناجاتی مسجد بی آنکه چو ما از دو جهان بی خبر آید

این خبر را به مناجاتیِ مسجد برسان، شاید او نیز مانندِ ما از دو جهان بی‌خبر شود.

نکته ادبی: مقایسه‌یِ مناجاتِ خشکِ مسجدی با مستیِ خرابات.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ خراباتِ الستیم؛ تا بویی از شراب باشد، در این میخانه مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند.

دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم

مدت‌هاست که در دیرِ مغان معتکف شده‌ایم؛ ما رند و خراباتی هستیم و از قیدِ جهان رها شده‌ایم.

نکته ادبی: دیرِ مغان: مکانِ مقدسِ نزدِ عارفان که نمادِ عشقِ برتر از دینِ رسمی است.

لای ته خم سندل سر ساخته یعنی ایمن شده از دردسر کون و مکانیم

ما لایِ تهِ خمِ شراب را سر می‌کشیم؛ یعنی از دردسرهایِ این جهان و آن جهان در امانیم.

نکته ادبی: لایِ خم: کنایه از بی‌ارزش‌ترین چیزها که نزدِ عارف گران‌بهاست.

چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی بی کیسهٔ بازار چه سود و چه زیانیم

چون کاسه‌یِ وجودِ خود را شکستیم، دیگر نه پُریم و نه خالی؛ بی‌دغدغه‌یِ بازارِ دنیا، از سود و زیان فارغیم.

نکته ادبی: کاسه شکستن: کنایه از ترکِ خودخواهی و منیت.

ما هیچ بها بنده کم از هیچ نیرزیم هر چند که اندر گرو رطل گرانیم

ما ارزشی کمتر از هیچ داریم، هرچند که در گروِ شرابِ گران‌بها هستیم (عشقِ ما را اسیر کرده).

نکته ادبی: تواضعِ عارفانه و اعتراف به فقرِ ذاتی.

شیریم سر از منت ساطور کشیده قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم

ما شیریم و از منتِ ساطور نمی‌هراسیم؛ ما سگِ قصابِ این دنیا نیستیم که پایِ دکانش گدایی کنیم.

نکته ادبی: شیر و سگ: نمادِ عزتِ نفسِ عارف در برابرِ ذلتِ دنیاپرستان.

پروانه ای از شعله ما داغ ندارد هر چند که چون شمع سراپای زبانیم

پروانه‌ای از شعله‌یِ ما داغ نمی‌بیند، هرچند که ما همچون شمع، سراپا به زبان (و نطق) تبدیل شده‌ایم.

نکته ادبی: تناسبِ شمع و پروانه و زبان (زبانه آتش).

هشیار شود هر که در این میکده مست است اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم

هر کس در این میکده مست باشد هشیار است، اما دیگران (اهلِ ظاهر) این‌گونه نیستند و ما هم مثلِ آن‌ها نیستیم.

نکته ادبی: تضادِ مستیِ عرفانی با هشیاریِ عامیانه.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ خراباتِ الستیم؛ تا بویی از شراب باشد، در این میخانه مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند.

رندان خرابات سر و زر نشناسند چیزی بجز از باده و ساغر نشناسند

رندانِ خرابات به ثروت و مقام اهمیتی نمی‌دهند؛ آن‌ها جز باده و ساغر چیزی نمی‌شناسند.

نکته ادبی: سر و زر: کنایه از مال و جاه.

بی خود شده و برده وجود و عدم از یاد درویش ندانند و توانگر نشناسند

از خود بی‌خود شده و بود و نبود را فراموش کرده‌اند؛ آنان فرقی بینِ درویش و توانگر نمی‌گذارند.

نکته ادبی: عدمِ تمایزِ طبقاتی در مقامِ عرفانی.

رطلی که بغلتید شناسند و دگر هیچ دور فلک و گردش اختر نشناسند

فقط شراب را می‌شناسند و گردشِ روزگار و ستاره‌ها برایشان بی‌معناست.

نکته ادبی: رطل: پیمانه‌یِ بزرگِ شراب.

یابند که در ظلمت میخانه حیات است آن چشمه که می جست سکندر نشناسند

در می‌یابند که حیات در تاریکیِ میخانه است؛ همان چشمه‌یِ حیاتی که اسکندر در تاریکی‌ها می‌جست و نیافت.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ اسکندر و چشمه‌یِ آبِ حیات.

بازان کم آزار نظر بسته ز صیدند غیر از می چون خون کبوتر نشناسند

آن‌ها شکارچی نیستند و چشم از صید بسته‌اند؛ چیزی جز شرابِ سرخ نمی‌شناسند.

نکته ادبی: می چون خونِ کبوتر: استعاره‌یِ زیبایی از شرابِ سرخ.

دشنام و دعا را بر ایشان دوییی نه شادی ز غم و زهر ز شکر نشناسند

دشنام و دعا برایشان یکی است؛ غم و شادی یا زهر و شکر را از هم تشخیص نمی‌دهند (چون در وحدتند).

نکته ادبی: مقامِ رضا و فنا که در آن دویی از میان می‌رود.

هستند شناسای می و میکده چون ما فردوس ندانسته ز کوثر نشناسند

آن‌ها می و میکده را می‌شناسند و بهشت و کوثر برایشان تفاوت چندانی با این حالِ خوش ندارد.

نکته ادبی: بی‌اعتباریِ بهشتِ موعود در برابرِ وصالِ کنونی.

ما گوشه نشینان خرابا الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ خراباتِ الستیم؛ تا بویی از شراب باشد، در این میخانه مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: تکرارِ ترجیع‌بند.

تا راه نمودند به ما دیر مغان را خوش می گذرانیم جهان گذران را

از وقتی راهِ دیرِ مغان را به ما نشان دادند، زندگیِ گذرانِ دنیا را به خوشی سپری می‌کنیم.

نکته ادبی: اشاره به لحظه‌یِ کشف و شهود.

از مغبچگان بسکه در او غلغل شادیست نشینده کس آوازهٔ اندوه جهان را

چون در این دیر، از حضورِ مغبچگان (عارفانِ زیبا و جوان‌دل) غلغله‌یِ شادی است، کسی صدایِ اندوهِ جهان را نمی‌شنود.

نکته ادبی: مغبچه: نمادِ پیرِ طریق یا تجلیِ زیباییِ الهی در عرفان.

دیری نه ، بهشتی ، ز می و مغبچه در وی از کوثر و از جام فراغت دل و جان را

این مکان (دیر) بهشتی است که با وجود شراب و ساقی، جان و دل را از بند دنیا رها کرده و به آرامش می‌رساند.

نکته ادبی: مغبچه: نوجوانِ خادمِ میخانه که در ادبیات عرفانی نماد پیر و مرشد یا واسطه‌ی فیض است.

آن دیر که هر مست که آنجا گذر انداخت خود گم شدو گم کرد ز خود نام و نشان را

هر مستی که از این میکده عبور کرد، از خودِ دنیوی‌اش فاصله گرفت و تمام تعلقات و نام و نشانِ مادی‌اش را فراموش کرد.

نکته ادبی: گم شدن: کنایه از فنا و نفیِ خودیت و رسیدن به نیستیِ عرفانی.

دیری که سر از سجدهٔ بت باز نیاورد هرکس که در او خورد یکی رطل گران را

هرکس در این میخانه جرعه‌ای از شرابِ معرفت نوشید، دیگر به سجده‌گاه‌هایِ ریایی و بتهایِ دروغینِ فکری سر خم نکرد.

نکته ادبی: رطل گران: پیاله‌ی بزرگ شراب، کنایه از تجربه‌ی عظیمِ معرفت.

مسجد نه که در وی می و می خواه نگنجد سد جوش در این راه هم این را و هم آن را

اینجا مسجد نیست که جایی برای می و میخانه نداشته باشد؛ بلکه در این مسیر، هم می و هم میخانه جای دارند.

نکته ادبی: سد جوش: استعاره از شور و هیجانِ فراوان در طریق عشق.

غلتیده چو ما پیش بتی مست به بویی هر گوشه هزاران و نیالوده دهان را

همه مانند ما در گوشه‌ای پیشِ معشوق مست افتاده‌اند، در حالی که بسیاری هنوز دهانشان به شرابِ معرفت آلوده نشده است.

نکته ادبی: بوی: کنایه از جاذبه‌ی عشق و کششِ معنوی.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ عالمِ الست هستیم و تا وقتی حتی بویِ شرابی به مشام برسد، در این میکده مست باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: خرابات الست: اشاره به روز عهد و پیمانِ ازلی (الست بربکم) که عشق در آن نهادینه شد.

ترسا بچه ای کز می و جامش خبرم نیست خواهم برمش نام ولی آن جگرم نیست

ترسابچه‌ای دیدم که از شراب و جامش بی‌خبر بودم؛ می‌خواهم او را محبوب بنامم اما جرات و دلیری آن را ندارم.

نکته ادبی: ترسا بچه: جوانِ مسیحی، نمادِ محبوبِ زیبا و غیرمسلمان که نمادِ عشقِ بی‌آلایش است.

کافر شدم از بسکه کنم سجده به پایش اینست که زناری از او بر کمرم نیست

آن‌قدر به درگاهش سجده کردم که کافر به نظر می‌رسم؛ به همین دلیل است که بندِ زنار بر کمرم بسته شده است.

نکته ادبی: زنار: رشته‌ای که مسیحیان به کمر می‌بستند، در عرفان نمادِ دلبستگی به غیرِ حق یا کفرِ عاشقانه.

ناقوس نوازم که مناجات بت اینست در حلقهٔ تسبیح شماران گذرم نیست

من با نواختن ناقوس، مناجاتِ محبوبم را به جا می‌آورم و دیگر جایی در میانِ تسبیح‌گردانانِ زاهد ندارم.

نکته ادبی: ناقوس: نمادِ آیین‌های غیرمسلمان؛ در اینجا تضاد با تسبیح زاهدان.

آنجا که صلیب است نمودار سر دار پایم شد و کم گشت و سراغی ز سرم نیست

آنجا که صلیب همچون دارِ اعدام نمایان است، من پا از دست دادم و دیگر سراغی از سر و فکرِ دنیوی ندارم.

نکته ادبی: صلیب/دار: اشاره به قربانی‌شدن در راه عشق (شهادت عاشقانه).

گر خدمت خنزیر کند امر چه تدبیر گیرم ره خدمت که طریق دگرم نیست

اگر دستور برسد که به خوک خدمت کنم، چاره‌ای جز پذیرش ندارم؛ چرا که راه دیگری جز تسلیمِ محض ندارم.

نکته ادبی: خنزیر: نمادِ پستی و دوری از دیانتِ ظاهری، نشان‌دهنده‌ی اوجِ تسلیمِ عاشق در برابرِ خواستِ معشوق.

شیخی پس سد چله پی دختر ترسا آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست

شیخی که صد سال چله‌نشینی کرد، به خاطرِ دختری ترسا دین و ایمانش را باخت؛ من که غیرتِ دینی‌ام از او بیشتر نیست، پس نباید مغرور باشم.

نکته ادبی: غیرتِ دین: به معنای تعصبِ مذهبی و ادعایِ پارسایی.

ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز تا بستن زنار بگویم خبرم نیست

ای معشوق، شراب را چنان به من بنوشان که از خود بی‌خود شوم و حتی بستن زنار را هم نفهمم.

نکته ادبی: ترسا بچه: تکرارِ نمادِ محبوبِ زیبارویِ غیرِ مسلمان.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ عالمِ الست هستیم و تا وقتی حتی بویِ شرابی به مشام برسد، در این میکده مست باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ردیفِ اصلی به عنوانِ تأکید بر موضعِ ثابتِ شاعر.

گر عشق کند امر که زنار ببندیم زنار مغان در سر بازار ببندیم

اگر عشق فرمان دهد که زنار ببندیم، ما این نشانِ کفرِ عاشقانه را در وسطِ بازار به کمر می‌بندیم.

نکته ادبی: زنار مغان: نمادِ پیمانِ خاص با پیرِ طریق (مرشد).

سد بوسه به هر تار دهیم از پی تعظیم تسبیح بتش بر سر هر تار ببندیم

به هر تارِ زنار صد بوسه از سرِ احترام می‌زنیم و تسبیحِ بتِ خود را به آن می‌بندیم.

نکته ادبی: تسبیحِ بت: ترکیبِ متناقض (پارادوکس) برای نشان دادنِ شکستنِ بتِ بزرگِ نفس در پیشگاهِ معشوق.

گر صومعه داران مقلد نپسندند هر چند گشایند دگر بار ببندیم

اگر زاهدانِ صومعه‌نشین این کار را نپسندند، باکی نیست؛ اگر باز هم آن را باز کنند، ما دوباره می‌بندیم.

نکته ادبی: صومعه‌داران: کنایه از زاهدانِ خشک‌مغز و مقلد.

معلوم که بر دل چو در لطف گشاید آن عشق که برخویش به مسمار ببندیم

وقتی درِ لطف بر دل باز می‌شود، آن عشق را چنان با میخِ محکم بر دل می‌کوبیم که هرگز رها نشود.

نکته ادبی: مسمار: میخ، نمادِ تثبیت و استواریِ عشق.

برلب تری باده و خشک ار نم او حلق پیداست چه طرف از در خمار ببندیم

بر لب شرابی مرطوب هست اما گلو خشک است؛ روشن است که از این همه خمار‌ بودن چه نتیجه‌ای می‌گیریم.

نکته ادبی: خمار: کسی که تشنه‌ی عشق است، نمادِ طلبِ وافر.

آن باده خوش آید که دود بر سر و بر گوش راه سخن مردم هشیار ببندیم

آن شرابی خوب است که عقل و هوش را ببرد و راهِ سخن گفتنِ آدم‌هایِ عاقل و مصلحت‌اندیش را ببندد.

نکته ادبی: دود بر سر و گوش: کنایه از مستیِ مفرط و غلبه‌یِ حال بر عقل.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ عالمِ الست هستیم و تا وقتی حتی بویِ شرابی به مشام برسد، در این میکده مست باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: تکرارِ بندِ معروف.

خواهم که شب جمعه ای از خانه خمار آیم به در صومعه زاهد دین دار

می‌خواهم شبِ جمعه‌ای از میخانه راهیِ صومعه شوم تا زاهدانِ دین‌دار را ملاقات کنم.

نکته ادبی: خانه خمار: میکده؛ در مقابل صومعه که محلِ عبادتِ ظاهری است.

در بشکنم و از پس هر پرده زرقی بیرون فکنم از دل او سد بت پندار

می‌خواهم درِ صومعه را بشکنم و از پشتِ پرده‌یِ تزویر و ریا، صد بتِ پندار و خیال را از دلِ زاهد بیرون بریزم.

نکته ادبی: زرقی: تزویر، ریا؛ بتِ پندار: خودبینی و خیالاتِ واهیِ دینی.

بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر آرم به در صومعه سد حلقه زنار

بر تنِ زاهد خرقهِ ریا را می‌درم و از زیر آن صد رشته زنار (نشانه گناه) بیرون می‌آورم تا رسوایش کنم.

نکته ادبی: خرقهِ سالوس: لباسی که نمادِ زهدِ ظاهری است اما باطنِ آلوده دارد.

مردان خدا رخت کشیدند به یکبار چیزی به میان نیست بجز جبه و دستار

اهلِ دل و مردانِ خدا تمامِ تعلقات را کنار گذاشتند و دیگر چیزی جز جبه و دستارِ ساده برایشان نمانده است.

نکته ادبی: رخت کشیدند: کنایه از هجرت و رهایی از تعلقاتِ مادی.

این صومعه داران ریایی همه زرقند پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار

این صومعه‌نشینانِ ریاکار، همه اهلِ تزویرند؛ ما تجربه کردیم و دیدیم که حقیقت نزدِ همان رندِ باده‌خوار است.

نکته ادبی: رند قدح‌خوار: انسانِ آزاده و بی‌قید که ظاهرش بدنام ولی باطنش پاک است.

می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست بر مست نگیرند سخن مردم هشیار

می‌نوشیدنِ ما برای این بود که عذری برای حرف زدن بیابیم؛ مردمِ هوشیار نباید به حرفِ مست‌ها ایراد بگیرند.

نکته ادبی: سخن کردن: در اینجا به معنایِ بیانِ اسرارِ حقیقت است.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ عالمِ الست هستیم و تا وقتی حتی بویِ شرابی به مشام برسد، در این میکده مست باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ اصلی.

رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم

به مدرسه رفتم و گوش دادم، اما هیچ حرفِ حقی که به نتیجه‌ای برسم نشنیدم.

نکته ادبی: مدرسه: محلِ یادگیریِ علومِ ظاهری (کلام و فقه) که در نگاهِ عارفان، فاقدِ حقیقتِ شهودی است.

سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول از شک و گمانی به یقینی نرسیدم

صدها اصل و قاعده شنیدم که همگی ناقص و پر از شبهه بودند؛ از آن‌همه شک و گمان به یقین نرسیدم.

نکته ادبی: مدخول: فاسد، دارایِ عیب، غیرِ قابلِ اعتماد.

بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم

مشکلات و عقده‌هایِ بسیاری در آنجا بود که هیچ‌کدام حل نشد؛ با صد کلید هم هیچ دربی به رویم گشوده نشد.

نکته ادبی: عقده: گره‌هایِ فکری و علمی.

گفتند درون آی و ببین ماحصل کار غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم

گفتند داخل شو و نتیجه را ببین؛ رفتم و جز ورق‌هایی که سیاهی‌ِ بیهوده داشت، چیزی ندیدم.

نکته ادبی: ورق سیاه کردن: کنایه از نوشتنِ مطالبِ بیهوده و بی‌حاصل.

گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند هر مسأله عشق کز ایشان طلبیدم

از آن‌ها هر مسئله‌ای درباره عشق پرسیدم، گفتند که در هیچ کتابی از آن ننوشته‌اند.

نکته ادبی: مسئله‌ی عشق: عشق در متونِ رسمیِ حوزوی (مدرسه) جایی ندارد و امری قلبی است.

جستم می منصور ز سر حلقهٔ مجلس آن می طلبی گفت که هرگز نچشیدم

در مجلس از بزرگان میِ منصور (عشقِ حلاج) را طلب کردم؛ گفتند شرابی است که هرگز نچشیده‌ایم.

نکته ادبی: می منصور: اشاره به شهادتِ منصور حلاج؛ کنایه از عشقِ فناکننده و خطرناک.

دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ با دردکشان باز به میخانه دویدم

دیدم آنجا فقط دردسر است و حقیقت نیست؛ پس دوباره به سویِ میخانه و دردمندانِ واقعی برگشتم.

نکته ادبی: دردکشان: کسانی که غمِ عشق را به جان می‌خرند.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ عالمِ الست هستیم و تا وقتی حتی بویِ شرابی به مشام برسد، در این میکده مست باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: تکرارِ بندِ اصلی.

المنة لله که ندارم زر و سیمی کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی

خدا را شکر که پول و ثروتی ندارم تا به خاطرِ بخلِ خسیسان یا حرصِ آدم‌های پست، رنج بکشم.

نکته ادبی: خسیس، لیم: آدم‌هایِ پست و تنگ‌نظر.

شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد باید ز پی جان خود افروخت جحیمی

شغلی ندارم که دیگران بخواهند غبطه بخورند؛ فقط باید برای جانِ خودم آتشی (جحیم) روشن کنم (یعنی در غمِ عشق بسوزم).

نکته ادبی: جحیم: دوزخ، استعاره از سوزِ عشق.

نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان نی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی

نه کارمندِ دیوانِ حکومتم و نه گرفتارِ زندان؛ نه به کسی امیدی دارم و نه از چیزی بیم دارم.

نکته ادبی: عامل دیوان: مامورِ حکومت؛ کنایه از وابستگی به قدرت.

ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی یک گوشهٔ نان بس بود و پاره گلیمی

تنها دارایی من همین گلو (برای می) و لباسی ساده (دلق) است؛ یک تکه نان و یک تکه گلیم برای من کافی است.

نکته ادبی: دلق: لباسِ صوفیانه و ساده.

بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور دریوزهٔ هر سفله بود عیب عظیمی

برای شکمی که مثلِ مزبله عمل می‌کند، گدایی از هر فردِ پستی عیبِ بزرگی است.

نکته ادبی: مزبله: زباله‌دان؛ کنایه از شکم‌پرستیِ حقیرانه.

ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی

به خاطرِ قناعت و سیریِ چشم، ده روز با یک قرص نان یا حتی نصفِ آن هم می‌سازم.

نکته ادبی: سیریِ چشم: قناعت و بی‌نیازیِ روحی.

گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست سد سال توان زیست به تحریک نسیمی

اگر روحِ ما با همان شرابی که داریم تغذیه شود، می‌توان صد سال فقط با بویِ آن زنده ماند.

نکته ادبی: تحریک نسیمی: کنایه از قدرتِ معنویِ عشق.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما گوشه‌نشینانِ عالمِ الست هستیم و تا وقتی حتی بویِ شرابی به مشام برسد، در این میکده مست باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: تکرارِ بندِ اصلی.

دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه

از وضعیتِ زمانه شکایت دارم نه از مردمِ آن؛ ساز و مطربی نیست که بتوانم دردِ دل را با آن ترانه کنم.

نکته ادبی: مطرب: نمادِ شادی و ابزارِ بیانِ حال.

خواهم که سر آوازه ای از تازه بسازم کرند به بازار به آواز چغانه

می‌خواهم سرودی تازه بسازم که در بازار به آوازِ چغانه (ساز) طنین‌انداز شود.

نکته ادبی: چغانه: نوعی سازِ ضربیِ کهن.

سر کندن و انداختنش را چه توان گفت مرغی که نه آبی طلبیده ست و نه دانه

چه می‌توان گفت درباره‌ی پرنده‌ای که بدون آب و دانه به حالِ خود رها شده و باید پرواز کند؟

نکته ادبی: مرغ: استعاره از روحِ انسانی که در بندِ تعلقات نیست.

در عهد که بوده ست که یک بار شنوده ست تاریخ جهان هست فسانه به فسانه

در چه دوره‌ای شنیده‌ایم که تاریخِ جهان جز افسانه‌ای پی‌درپی بوده باشد؟

نکته ادبی: فسانه: داستان، افسانه؛ نگاهی بدبینانه به تاریخِ پر از تکرارِ رنج‌ها.

بلبل هدف تیر نمودن که پسندد خاصه که بود بلبل مشهور زمانه

چه کسی راضی است که بلبلِ مشهورِ زمانه را هدفِ تیر قرار دهد؟

نکته ادبی: بلبل: نمادِ زیبایی و آوازِ حقیقت که همواره موردِ هجومِ حسودان است.

جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جز عشق، گناهِ دیگری ندارم؛ ای معشوق، چرا دلِ عشاق را نشانه‌یِ تیرِ غمِ خود قرار داده‌ای؟

نکته ادبی: تیرِ غم: استعاره از بلاها و سختی‌هایِ راهِ عشق که برایِ آزمونِ عاشق فرستاده می‌شود.

ساقی سخن مست دراز است ، بده می تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه

ساقی، سخن طولانی شده است؛ باده‌ای بده تا از دردسرِ این گلایه‌ها خلاص شوم یا از میانِ این هیاهوها رخت بربندم.

نکته ادبی: ساقی در عرفان، نماد پیر راهنما یا فیض الهی است که جانِ تشنه‌ی سالک را سیراب می‌کند.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما کسانی هستیم که از زمانِ عهدِ ازل (روز الست) در این خراباتِ عاشقی سکنی گزیده‌ایم و تا وقتی نشانی از باده‌ی عشق در این میکده باقی است، مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: خرابات الست اشاره به روز نخستین و پیمانِ عشق میان خالق و مخلوق دارد.

گر شکوه ای آمد به زبان بزم شراب است باید که بشویند ز دل عالم آب است

اگر شکایتی هم بر زبان بیاید، تنها به خاطرِ حال و هوای بزم شراب است؛ باید با آبِ معرفت، دل را از این شکوه و گلایه‌ها شستشو داد.

نکته ادبی: بزم شراب به فضای انس و خلوت عارفانه اشاره دارد.

زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است

آن که از درون دچار رنج است، نیازی به سوختن ندارد، چرا که مانند مرغی است که در روغنِ وجودیِ خود سرخ شده و می‌سوزد.

نکته ادبی: استعاره از رنجِ ذاتی که از درونِ انسان برمی‌خیزد.

ابری برسد روزی و جانش به تن آید آن ماهی تفسیده که در آب سراب است

روزی ابرها می‌بارند و این ماهیِ تشنه و سوخته که در پیِ آبِ سراب است، جانی تازه می‌گیرد.

نکته ادبی: ماهی تشنه استعاره از جانِ دورمانده از حقیقت است.

گر قهقهه اش نیست مخوان مرغ به کویش آن کبک که آرامگهش جای عقاب است

کبکی که جایگاهش آشیانه‌ی عقاب باشد، اگر صدای قهقهه‌ای (آوازی) ندارد، او را مرغِ آن کوی مخوان (چرا که در جایگاهِ غیرِ خود اسیر است).

نکته ادبی: کبک نماد ضعف و عقاب نماد قدرت و بلندی‌طبع است.

پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است

پایم در گِلِ تعلقات دنیوی گیر کرده است و مقصدم (حرمِ معشوق) دور است، اما راهِ رسیدن، همه‌اش لجن‌زار و دشوار است.

نکته ادبی: خَلاب در لغت به معنای لجن‌زار و گل‌ولای است که راه را دشوار می‌کند.

وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است

شگفتا که تمام دارایی من شیشه‌ای پر از باده است؛ وقتی این شیشه خالی شود، کارم بسیار خراب خواهد بود.

نکته ادبی: شیشه نمادِ عمر یا ظرفِ وجودیِ انسان است.

کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند خمخانه و خمها که پر از بادهٔ ناب است

کجاست خضرِ راه تا چشم بگشاید و این میکده و خم‌های پر از باده‌ی نابِ حقیقت را به من نشان دهد؟

نکته ادبی: خضر نماد پیرِ هدایت و راهنمایِ راهِ دشوار عرفان است.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما کسانی هستیم که از زمانِ عهدِ ازل در این خراباتِ عاشقی سکنی گزیده‌ایم و تا وقتی نشانی از باده‌ی عشق در این میکده باقی است، مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ترجیع‌بند، نشان از تثبیتِ جایگاهِ رندیِ شاعر دارد.

میخانه که پرورده ام از لای خم او بادا سر من خاک ته پای خم او

میخانه‌ای که من از لایِ خُم‌های آن پرورش یافته‌ام، کاش سرم خاکِ پای آن خُم باشد.

نکته ادبی: خاکِ پای خم، نماد تواضع در برابرِ پیر یا حقیقتِ عرفانی است.

حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه آن خشت که بوده ست به بالای خم او

حیف است آن خشتی که بر سرِ خُمِ شراب بوده است، زیرِ سرِ من باشد؛ باید آن را بر سرِ من بگذارند (احترام به نشانه‌های میکده).

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در تکریمِ ابزارِ میکده.

در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح خاکی به کف آرم مگر از جای خم او

آنجا که می‌خواهم برای گلِ تسبیح (خاکِ تسبیح)، خاکی از جایگاهِ این خُم به دست آورم، در خدمتِ آن هستم.

نکته ادبی: ترکیبِ تسبیح و خاکِ میکده، آشتیِ میانِ ظاهرِ دین و حقیقتِ عرفانی است.

سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید بنت العنب آن بکر طرب زای خم او

چه شکوفه‌ای است این دخترِ رز (شراب) که بکر است و از خُمِ شراب زاییده شده و در عقدِ کسی در نمی‌آید (جز محرمِ اسرار).

نکته ادبی: بنت‌العنب (دختر انگور) استعاره‌ای مشهور برای شراب است.

توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید آبی که زند موج ز دریای خم او

توفان چه می‌تواند بکند و کشتیِ نوح در برابرِ آن چه ارزشی دارد؟ در حالی که دریایِ خُمِ این میکده، امواجی سهمگین دارد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت نوح و عظمتِ دریای معرفت.

در زردی خورشید قیامت به خود آییم ما را که صبوحی ست ز صهبای خم او

در روزِ قیامت که خورشیدِ آن زردگون است، ما به خود می‌آییم، چرا که صبوحی (شرابِ صبحگاهی) از شرابِ این میکده داریم.

نکته ادبی: صبوحی نمادِ فیضِ دمِ صبح و شرابِ طهور است.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما کسانی هستیم که از زمانِ عهدِ ازل در این خراباتِ عاشقی سکنی گزیده‌ایم و تا وقتی نشانی از باده‌ی عشق در این میکده باقی است، مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: بازگشت به موتیفِ اصلیِ شعر.

وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید

وحشی (خطاب به خود شاعر)، مگر با آن زمزمه‌ از چنگ، بتوانی حقِ شکرگزاریِ باده‌ی ساقی را به جا آوری.

نکته ادبی: وحشی تخلص شاعر است که در این بیت به خود نهیب می‌زند.

آن ساقی باقی که پی جرعه کش او خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید

آن ساقیِ ابدی که وقتی جرعه‌ای از او می‌خواهند، خورشید برایش جام می‌سازد و فلک شیشه‌گر می‌شود.

نکته ادبی: تشخیصِ طبیعت و افلاک در خدمتِ ساقیِ ازلی.

آن درد که در میکده او به سفالی ست لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید

آن دردی (شرابِ ته‌مانده) که در میکده‌ی او در ظرفِ سفالی است، لطفی دارد که گویی در جامِ طلا است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه ارزش به ذاتِ شراب است نه ظرفِ آن.

خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش آن کس که سدش بنده زرین کمر آید

کسی که بنده و خدمتکارِ زرین‌کمرِ این میکده می‌شود، از سبویِ او تاجِ سروری می‌خواهد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ بندگی در درگاهِ محبوب که عینِ پادشاهی است.

در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید

اگر گذارت به کوچه میکده بیفتد، خضرهای راهنمایِ بسیاری را خواهی دید که به دنبالِ شراب‌اند.

نکته ادبی: خضر سبوکش، استعاره از سالکانِ راهِ حقیقت.

گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند آن وقت که آواز خروس سحر آید

اگر در را بزنی، هنگامِ بانگِ خروسِ سحرگاه، صد قدح شراب پیشِ روی تو می‌گذارند.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگیِ بی‌پایانِ درگاهِ الهی در وقتِ سحر.

گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت مستی که شبانگاه از آنجا به درآید

به میرِ شب (نگهبانِ شهر) بگو هرچه می‌خواهد او را بگیرد و بزند و دارایی‌اش را ببرد؛ این مستی که شبانه از میکده خارج می‌شود، اعتنایی به دنیا ندارد.

نکته ادبی: میرِ شب استعاره از مزاحمانِ مسیرِ عرفان یا قشریون است.

ما گوشه نشینان خرابات الستیم تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ما کسانی هستیم که از زمانِ عهدِ ازل در این خراباتِ عاشقی سکنی گزیده‌ایم و تا وقتی نشانی از باده‌ی عشق در این میکده باقی است، مست و بی‌خودیم.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تاکید بر ثباتِ قدم در میکده.