گزیده اشعار - مثنویات

وحشی بافقی

در گله گزاری و ستایش

وحشی بافقی
اهل دارالعباده غیر از شاه کش خدا دارد از گزند نگاه
کیمیای حیات خسته دلان خوی زدای جبین منفعلان
چشم حلمش خطای پوش همه بانگ منعش برون ز گوش همه
دارم از بله تا به دانشمند به طریق ادب سوالی چند
اولا یک سوالم این ز شماست که بگویید اختراع کجاست
که هنرمندی افسری سازد نه به طرحی که دیگری سازد
افسری از زرش عصابه و ترک خیره زو چشم عقل و دیدهٔ درک
کرده پیرایه اش ز گوهر و در از درش گوش هوشمندان پر
طرح آن اختراع طبع سلیم نه به اندام تاج های قدیم
برد آن را برون ز مجلس شاه ایستاده که کی بیابد راه
چون شود بخت یار و یابد بار کارش افتد به عرض صنعت کار
فرصت عرض آن هنر یابد اندکی راه بیشتر یابد
آورد نا گه از صف بالا پیش بهر شکست آن کالا
تاج دوزی به رسم همکاری تاجی از تاج های بازاری
نه که تاج نوی ، کهن تاجی ترک آن هر یکی ز حلاجی
پاره ای شال و پاره ای مخمل شال آن خوب و مخملش مهمل
بوریا با حریر پیوسته بر هم از لیف پاره ای بسته
کرده محکم بر او به موی دمی سخت خرمهره ای به پاردمی
مهره ای را که برده نکبتیی هر یک از ته بساط محنتیی
دوخته بی مناسبت هر سوش که منم اوستاد تاج فروش
هست تاج مرصعی تاجم می فروشم به شه که محتاجم
اول این تاج را ببیند شاه زانکه تاجی ست سخت خاطر خواه
پادشاهان هند این افسر می خریدند سد برابر زر
من ندادم که مفت و ارزان بود قیمتش سد برابر آن بود
خرد از صنعتش فرو ماند هر که این جنس دوخت ، او داند
چون که تعریف آن به جای آرد نظر از جمع زیر پای آرد
گوید ای مرد تاج زر پیرای که چو کفشی فتاده در ته پای
ما نمودیم کار و حرفت خویش تو بیا و بیار صنعت خویش
نوبت تست ، کار خود بنمای تاج گوهر نگار خود بنمای
کاین بزرگان هنر شناسانند ناقدانند و زر شناسانند
واقفان دقایق هنرند هر یکی بهتر از یکی دگرند
او در این گفت و گوی خاطر جمع که دگرها چو دود و اوست چو شمع
وه چه شمعی که آفتاب منیر پیش او جمله همچو ذره حقیر
واقف رنج هر سخن سنجی عقده دان طلسم هر گنجی
سر ز آداب دانی اندر پیش او به تعریف تاج کهنهٔ خویش
ریش کرده سفید و اینش هوش که کجا شاه و کهنه تاج فروش
آن که از تاج زر نماید عار با چنان تاج کهنه ایش چه کار
زین سوالم که رفت چیست جواب زو بنالم نخست یا ز اصحاب
همه قادر به منع او بودید هیچ منعش چرا نفرمودید
مدعا زین چه بود حیرانم خود بگویید ، من نمی دانم
ای سخن را قبول و رد ز شما خوبیش از شما و بد ز شما
هیزم از اتفاقتان سندل بوریا ز التفاتتان مخمل
زند راگر به لطف بنوازند حکم فرمای مصحفش سازند
لیکن این سیمیاست محض نمود گر نمودش بود ندارد بود
قلب ماهیت از شما ناید آنچه آید ز سر ، ز پا ناید
ریش و دستار نکته دان نبود این محک جز به جیب جان نبود
محک جان به دست هر کس نیست نقد جیب قبای اطلس نیست
نفس ظاهر که در برون در است کی ز حال درونیش خبر است
مور در چاه کی خبر دارد که ستاره کجا گذر دارد
پر سیمرغ بر دهد مگرت که شود اوج قاف پی سیرت
پشه نازد بدین که پر دارد لیک عنقا پری دگر دارد
کی به عنقا رسی تو با مگسی پر عنقا بجوی تا برسی
صعوه کز باز اخذ بال کند پر خود نیز پایمال کند
نیست چون فر و زور بال گشای گو به خود بند پشه بال همای
من به خود برنبسته ام این بال که ز اوج اوفتم شوم پامال
این پری را که من برآوردم با خود از جای دیگر آوردم
طایر فطرتم بلند پر است جای پروازگاه من دگر است
گر تو بر اوج من گذر یابی همه عیب مرا هنر یابی
تو چه دانی به زیر سقف سرای که برون تا کجاست سیر همای
تو همین سقف خانه بینی و بس کش پرد پشه در هوا ومگس
نی نی آنسوی سقف جایی هست قلهٔ قاف را هوایی هست
اوج پروازم ار بود انصاف هست قایم مقام قلهٔ قاف
این ریاحین ز قاف روید و بس کش نیاری تو در شمارهٔ خس
طوبی آن نخل باغ رضوانی نشود خس گرش تو خس خوانی
سدره کش عرش منتها گردد کی به نقص کسی گیا گردد
تو تیر بر درخت سدره زنی لیک ترسم که بیخ خود فکنی
می بری بیخ و بر سر شاخی سخت بر قصد خویش گستاخی
گردنی کاو به تیغ جنگ کند بر گلو راه لقمه تنگ کند
سوی بالا کند چو دود گریز دست سیلی زنان آتش تیز
مرو این راه کاین ره خونخوار حرب پای تهی ست با سر مار
شعله را تیغ تیز و تو مسکین مرد برفین و جوشن مومین
ترسمت شعله بنگری و ز بیم بول بر خود کنی تو مرد سلیم
هول این حربگاه روحانی تا نیایی به حرب کی دانی
ظل بکتاش بیگ تا جاوید باد چون چتر بر سر خورشید
لامکان عرض عرصه گاهش باد چرخ و انجم صف سپاهش باد
بر کمر آفتاب قرص زرش قبهٔ سیم ماه بر سپرش
سلطنت در ثنای شوکت او عاشق خدمت عدالت او
آنکه در کینش استوار آید تن بی سر به پای دار آید
چون گره زد به گوشه ابرو دل گردان گریز دار پهلو
زهر چشمش به غایتی قتال که کشد گر گذر کند به خیال
خنده چون از لبش پدید شود شام ماتم صباح عید شود
در بساطی که او جدل خواهد چون اجل رخصت عمل خواهد
نیزه اش تا سری بجنباند یک جهان جسم بی روان ماند
آن کمان را که جان دهد به خدنگ چون کند چاشنی به عرصه جنگ
زان صد اگر زه کمان آید تیر بر سد هزار جان آید
گر کمند افکند بر این ایوان خمش افتد به گردن کیوان
تیغ او نیمکش نگردیده سر سد صف ز دوش غلتیده
تیرش اندر کمان هنوز که مرگ لشکری را نموده غارت برگ
چابکیهاش گر بر آن دارد کرهٔ باد زیر ران آرد
کره ای آنچنان گسسته لگام چون به نخجیر تازدش به دو گام
در ره آرد کمان سخت و به تیر زخم سازد دو جانب نخجیر
شهسواری بدین سبکدستی کس نیاید به عرصه هستی
پایش اندر رکاب دولت باد ابدش در عنان مدت باد
ای به تو اعتماد جاویدم پشت بر کوه از تو امیدم
برگ امیدم از عنایت تست نازش جانم از حمایت تست
گله ای دارم از تو و گله ای که نگنجد به هیچ حوصله ای
گله ای دود در دماغم از آن گله ای باد بر چراغم از آن
گله ام این که دی به مجلس عام که در او بود خلق شهر تمام
زمره ای در شکست من بودند جد نمودند و جهد فرمودند
ناقصی را که پیش اهل کمال جای ندهند جز به صف نعال
جز دراین شهر ز اهل ایامش نشنیده ست هیچکس نامش
گر ورقها همه بگردانند کافرم گر دو بیت از او خوانند
عمری از فکر خویش را کشته بسته بر هم ز شعر یک پشته
پشته ای را که بسته از اشعار کس نخواهد گشود جز عطار
شعر خشکی که گر در آب افتد ماهی از آب در سراب افتد
بدل بارک الله و تحسین معنی و لفظ را بر او نفرین
بر منش حکم برتری دادند به شکست منش فرستادند
می توانستیش چو از جا جست کش نشانی به یک اشاره دست
از تو یک زهر چشم اگر دیدی به خدا گر کسش دگر دیدی
بود یک چین ابرو از تو بسش که شود بسته در گلو نفسش
گله چون نبودش دعا گویی که نیرزد به چین ابرویی
جاودان پادشاه و دولت شاه شاه رحمت فزای زحمت کاه
مسندش پایتخت بخشش و جود همتش پادشاه ملک وجود
دخل سد ملک خرج یک نفسش بسته سیمرغ زله مگسش
بر درش ایستاده دوش به دوش هر طرف سد گدای مخمل پوش
دست او را ز شغل زر باری هیچگه کس ندیده بیکاری
تا به احسان گشاده دارد دست هرگز انگشت با کفش ننشست
بسکه احسان اوست پیوسته راه اغراق بر سخن بسته
شاه دشمن گداز دوست نواز هر دو را کار از او به سوز و به ساز
دوست سوزی ست این که با من کرد کار من بر مراد دشمن کرد
چشم اینم نبود چون باشد که ز من مدعی فزون باشد
وه چه گفتم که مدعی نی نی با من او را چه قدرت دعوی
کیست او هر ندان بر نشناس فرق ناکرده فربهی ز آماس
من کیم نکته دان موی شکاف سره و قلب دهر را صراف
او اگر شیشه است من سنگم او اگر آینه ست من زنگم
تا رسیدم به او تباه شدم تا گذشته بر او سیاه شدم
کیست او خوش نشین خوش باشی که فتد چون مگس به هر آشی
کیستم من همای گردون پر که نزد در هوای هر دون پر
او اگر تیهوی ست من بازم او اگر سحر شد من اعجازم
هست تیهو زبون چنگل باز سحر گم شد چو رو نمود اعجاز
کیست او پیر پر کرشمه و ناز از جوانانش چشم عرض نیاز
من کیم گشته در جوانی پیر از همه در نیاز ناز پذیر
او اگر طامع خوش آمد گوست طبع من قانع تغافل جوست
اواگر هر زمان پی درویست پیش من خرمن جهان به جوییست
شاعر قانعم مجرد گرد از همه چیز و از همه کس فرد
دو جهان پیش من پشیزی نیست هیچ چیزم به چشم چیزی نیست
عار از صحبت جهان دارم فخر از این خاک آستان دارم
غرض من نه قیلغ و نه قباست طعنهٔ شاعران دهر بلاست
چون از این سرزنش بر آرم سر که چو او بی ز من بود بهتر
زهر بی لطفیی عجب خوردم تو بمان جاودان که من مردم
من که مشهور قاف تا قافم می زنم لاف و می رسد لافم
از در روم تا به هند و ختای یادگاری بود ز من همه جای
هست بر هر جریده ای نامم گشته نامی سخن در ایامم
نکته دانان اگر نو ، ار کهنند همگی پیروان طرز منند
در خراسان و در عراق منم که نباشد عدیل در سخنم
هر کجا فارسی زبانی هست از منش چند داستانی هست
هیچم از طبع بر زبان نگذشت که به یک ماه در جهان نگذشت
یک مسافر نیامد از جایی که نبودش ز من تمنایی
یا غزل جست یا قصیده من کز تو ثبت است بر جریده من
کرده مداحی تو مشهورم اینهمه زان به خویش مغرورم
غره زانم که مدح خوان توام شهرتم این که در زمان توام
ورنه من از کجا و از دعوی صورتی چند جمله بی معنی
آن کز و هست حیدری بهتر نبرد نام شاعری بهتر
ای به شوکت غیاث دولت و دین عدل تو زیور شهور و سنین
زنگ ظلم از زمین ز دودهٔ تست در داد و دهش گشودهٔ تست
کس در این دولت قوی پیوند وز دو خونی ندید جز در بند
زان به زندان سرای تنگ حباب گشته محبوس باد بر سر آب
که رود شب روانه در گلزار برده شاخ شکوفه را دستار
بسکه قهرت رود گسسته جلو گر بود کیسه بر و گر شبرو
دست آن یک وداع شانه کند پای این یک ز ران کرانه کند
جمریان را ز چوب تو بر و دوش نایب دستگاه نیل فروش
غضبت راز دار قهر خدای مرگ پیشش به خاک ناصیه سای
دست فرمان دهی قوی از تو رسم انصاف را نوی از تو
هر چه حکمت بر آن اشاره نمود راه تبدیل گشت از آن مسدود
نه غم از کم ، نه شادی از بیشت هستی و نیستی یکی پیشت
بهر مهمان و غیر مهمانت هست گسترده دایمی خوانت
خادم مطبخ تو آورده بهر یک کس طعام ده مرده
کرده خوانت ز فرط نعمت ناز سیر چشم نیاز و دیده آز
محک نقد حال قلب و سره حال خوان صحیفهٔ بشره
زمره پیرای نکته آرایان منتها بین دوربین رایان
میر عادل پناه دین و دول عدل تو پاسبان ملک و ملل
ای به عدلت عدیل نابوده شهری از عدل و دادت آسوده
ظلم از انصاف تو هزیمت کرد به طریقی که کس ندیدش گرد
گرد ظلمی نشسته بر رویم که ندانم که چون فرو شویم
گرد این غم ز روی خون بسته دیده دریا شد و نشد شسته
وه چه گردی که روی گردآلود زیر این گرد غصه ام فرسود
گرد دردی و گرد اندوهی بار هر ذره ای از آن کوهی
ناله فرماست کوه اندوهم ناله چون نبودم مگر کوهم
چون ننالم که لعل و سنگ یکیست شهد را نرخ با شرنگ یکیست
کاش بودی یکی چه گفتم آه مشک را نیست قدر خاک سیاه
جای در دیده کرده خاکستر سرمه را کس نیاورد به نظر
کفش بر سر نهند و پابر تاج لعل سازند زیر دست زجاج
بر مانند عندلیب از باغ جای گلبانگ او دهند به زاغ
سر تاووس کم ز پا دانند بوم را بهتر از هما دانند
ناف آهو به خاک جای دهند فضلهٔ گربه اش به جای نهند
تنگ سازند جا به پرتو شمع کرم شب تاب آورند به جمع
بحر زخار خشک گردانند منجلابش به جای بنشانند
کرده نسخ زبور را اثبات بهر ترویج انکرالاصوات
سخت بربسته دست و پای پلنگ همچو شیرش دوانده موش به جنگ
گر هژبر است چون فتاده به چاه دست یابد بر او کمین روباه
مرد کش دست و پاست در زنجیر غالب آید بر او مخنث پیر
فیل نر کاو به کو در افتاده عاجز آید ز پشه ای ماده
شیرم و بیشه ام نیستانی ست که به هر نی هزار دستانی ست
چه نیستان که نیشکر زاری هر نیش توتی شکر باری
نی و توتی یکی چه بلعجبی ست عجمی نیست این سخن عربی ست
سر این نکته نکته دان داند این لغت صاحب بیان داند
فهم این منطق سلیمانی شاه می داند و تو می دانی
می رسد حضرت سلیمان را فهم کردن زبان مرغان را
آن سلیمان که اسم اعظم هست پیش نقش نگین او پا بست
آن کزو اینچنین گهر سنجم آن که بست این طلسم بر گنجم
در نطقم چنین گشوده از اوست زنگ آیینه ام زدوده از اوست
آن که طبعم چو فرصتی دریافت به ثنا گوییش دو اسبه شتافت
آن که در مدح خوانیش علمم عشق ورزد به مدح او قلمم
شیرم و بر درش به بند درم وقف آن آستانه گشته سرم
غرشم این کلام هیبت زای که ز هولش جهد هژبر از جای
گوره خر هست آرمیده هنوز شیر و غریدنش ندیده هنوز
شیر را بند گر شود پاره میرد از بیم گور بیچاره
گریه بر حال آن گوزن اولی ست که به شیران شرزه اش دعوی ست
شاعران کیستند ، شیرانند گرسنه خفته ، چشم سیرانند
فارغ از فکر صید و بی صیدی ایمن از ننگ قید و بی قیدی
قیدها را همه گسسته ز خویش لوح هستی خویش شسته ز خویش
تنشان را ز شال عاری نه و ز لباس زر افتخاری نه
گر بود شال پاره می پوشند گر بود خشک پاره می نوشند
چه کنند اسب و استر رهوار پای را باد قوت رفتار
عیسی ار ره سپر به پا بودی غم کاه خرش کجا بودی
پای را ماندگی مباد که پای بی جو و کاه هست ره پیمای
ره روی کاو پیاده پوید راه ندود هر طرف پی جو و کاه
استر و اسب و خانه و اسباب خس و خارند در ره سیلاب
سیل چون از فراز شد به نشیب کند از جایشان به نیم نهیب
آنچه با ذات آمده ست نکوست غیر از آن جملهٔ سبزهٔ لب جوست
سبزهٔ طرف جو بود خرم لیک تا جوی از آب دارد نم
چون نم از سبزه باز گیرد پای گلخنی را شود متاع سرای
سبزی سبزه ذاتی ار بودی نشدی شعله سیه دودی
آب رویش نبردی آتش تیز بخت سبزش نمی نمود گریز
هر چه آن گاه هست و گاهی نیست پیش عقلش زیاده راهی نیست
به عوارض جماعتی نازند که اسیران نعمت و نازند
هر که همچون تو همتش عالی ست فارغ از کیسهٔ پر و خالی ست
کمی و بیش این سرای غرور عاقلان بنگرند لیک از دور
هر چه این نقشهای بیرونی ست در کمی گاه و گه در افزونی ست
طفل طبعان بر آن نظر دارند بالغان دیده دگر دارند
چشم سر حالت درون بیند چشم سر خلعت برون بیند
چشم سر جبه بیند و دستار چشم سر قول بیند و کردار
دیده سر درون دل نگرد دیده سر برون گل نگرد
بس از آن چشم و آب و گل بین هست کم از این چشم نقش دل بین هست
داد از این دیده های ظاهر بین ریش و دستار و وضع شاعر بین
ریش و دستار هر که به بینند از همه شاعرانش بگزینند
نادر عصر خویش خوانندش پهلوی خویشتن نشانندش
گوز خر گر جهد ز کون دهانش آفرینها شود نثار بیانش
سد قلم زن قلم به دست آیند که ورقها بدان بیارایند
لیک آن حشو را رقم کردن نیست جز ظلم بر قلم کردن
نه همین ظلم بر قلم باشد بر مداد و ورق ستم باشد
ظلم اندر جهان علم و عمل وضع هر شیء بود به غیر محل
وضع شیئی که آن به جا نبود ضدعدل است و آن روا نبود
حاکم عادلی و دانا دل فارق معنی حق و باطل
عدل باشد که من به صف نعال جا کنم با هزار عقد ل
خصم من کیسه پر ز مهرهٔ خر بر سر صف نهد بساط هنر
ظلم نبود که با چنان سخنی که بود مهزل هر انجمنی
ضدمن دست رد دراز کند در نطق مرا فراز کند
با وجود کمال پستی قدر برود در صف سخن تا صدر
مهره خر نهد به جای گهر جای گوهر دهد به مهره خر
نیست پوشیده کاین دو فعل قبیح بود ظلم و چه ظلم ، ظلم صریح
برمن این ظلم رفت ودر نظرت منع ننمود طبع دادگرت
نظر لطفت ار به من بودی غیر بیرون انجمن بودی
گر بدی حامی من الطافت کی تغافل نمودی انصافت
لب ز آزار رفته بستم و رفت بر دل این نیشتر شکستم و رفت
دور عدل تو باد پاینده که کند خیر او در آینده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

اهل دارالعباده غیر از شاه کش خدا دارد از گزند نگاه

مردم شهر «دارالعباده» (لقب یزد)، به جز پادشاه، همگی از آسیب و گزند در امان هستند و خدا آن‌ها را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: دارالعباده لقبی مشهور برای شهر یزد است. کنایه از پاکی و ایمنی ساکنان آن.

کیمیای حیات خسته دلان خوی زدای جبین منفعلان

او (پادشاه) همچون کیمیایی است که دل‌های اندوهگین را شاد می‌کند و تیرگی و شرم را از چهره‌ی افراد شرمگین و شکست‌خورده می‌زداید.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از نیروی دگرگون‌ساز و امیدبخش است.

چشم حلمش خطای پوش همه بانگ منعش برون ز گوش همه

چشمِ بردباری و حلم او خطاپوش است و اجازه نمی‌دهد کسی به خاطر لغزش‌ها مجازات شود، و فرمانِ بازدارنده‌اش چنان قدرتمند است که از گوش هیچ‌کس دور نمی‌ماند.

نکته ادبی: حلم به معنای بردباری و متانت است.

دارم از بله تا به دانشمند به طریق ادب سوالی چند

من از سطح پایین‌ترین فرد جامعه تا دانشمندترین آن‌ها، با رعایت ادب، چند پرسش دارم.

نکته ادبی: بله (بل) در اینجا به معنای افراد عامی و کم‌سواد در برابر دانشمندان است.

اولا یک سوالم این ز شماست که بگویید اختراع کجاست

نخستین پرسشم از شما این است که بگویید نوآوری و اختراع واقعی چیست؟

نکته ادبی: اختراع در اینجا به معنای ابداع یک اثر هنری نوین و اصیل است.

که هنرمندی افسری سازد نه به طرحی که دیگری سازد

آیا هنرمندی که یک تاج یا کلاه باشکوه می‌سازد، نباید طرحی تازه داشته باشد، به جای اینکه از روی دست دیگران تقلید کند؟

نکته ادبی: افسر به معنای تاج یا کلاه پادشاهی است.

افسری از زرش عصابه و ترک خیره زو چشم عقل و دیدهٔ درک

تاجی که با طلا و جواهر ساخته شده و چنان زیباست که چشم عقل و درک انسان را خیره می‌کند.

نکته ادبی: عصابه و ترک، اجزای تشکیل‌دهنده تاج یا کلاه هستند.

کرده پیرایه اش ز گوهر و در از درش گوش هوشمندان پر

آن را با مروارید و جواهرات تزیین کرده است، به طوری که گوش هوشمندان از شنیدن توصیف آن پر شده است.

نکته ادبی: در در اینجا به معنای مروارید است.

طرح آن اختراع طبع سلیم نه به اندام تاج های قدیم

طرح این اختراع، زاییده‌ی ذهنِ سالم و خلاق است و با شکل و ساختارِ تاج‌های قدیمی کاملاً متفاوت است.

نکته ادبی: طبع سلیم اشاره به ذهن خلاق و پاک دارد.

برد آن را برون ز مجلس شاه ایستاده که کی بیابد راه

آن هنرمند، کارش را به بیرون از مجلس شاه برد و در انتظار ایستاد تا شاید فرصتی برای عرضه پیدا کند.

نکته ادبی: یافتن راه در اینجا به معنای پیدا کردن فرصت حضور نزد شاه است.

چون شود بخت یار و یابد بار کارش افتد به عرض صنعت کار

زمانی که بخت با او یار شد و اجازه ورود یافت، نوبت به نمایش و عرضه هنرِ آن صنعتگر رسید.

نکته ادبی: بار یافتن کنایه از اجازه ورود به حضور پادشاه است.

فرصت عرض آن هنر یابد اندکی راه بیشتر یابد

او فرصت پیدا کرد که هنرش را نشان دهد و کمی بیشتر به هدف خود نزدیک شد.

نکته ادبی: راه بیشتر یافتن استعاره از پیشرفت در کار است.

آورد نا گه از صف بالا پیش بهر شکست آن کالا

ناگهان فردی از صف بالا آمد تا آن کالای هنری را تحقیر کند و ارزشش را بشکند.

نکته ادبی: شکستن کالا استعاره از بی‌ارزش جلوه دادن آن است.

تاج دوزی به رسم همکاری تاجی از تاج های بازاری

یک کلاه دوز به قصد خرابکاری، تاجی معمولی و بازاری آورد.

نکته ادبی: تاج‌های بازاری کنایه از اجناس بی‌ارزش و تکراری است.

نه که تاج نوی ، کهن تاجی ترک آن هر یکی ز حلاجی

نه یک تاج نو، بلکه تاجی کهنه که تکه‌تکه شده و هر بخشش از یک جایِ نامرتبط جمع شده بود.

نکته ادبی: حلاجی در اینجا کنایه از تکه‌تکه کردن و آشفتگی است.

پاره ای شال و پاره ای مخمل شال آن خوب و مخملش مهمل

بخشی از آن شال بود و بخشی دیگر مخمل؛ شالش خوب بود اما مخملش بی‌ارزش و نامرغوب بود.

نکته ادبی: مهمل به معنای بی‌معنی، بی‌ارزش و نامرتب است.

بوریا با حریر پیوسته بر هم از لیف پاره ای بسته

حصیر را به حریر دوخته بود و با تکه‌های لیف (الیاف خرما) به هم وصل کرده بود.

نکته ادبی: بوریا (حصیر) در برابر حریر نماد ناهمگونی است.

کرده محکم بر او به موی دمی سخت خرمهره ای به پاردمی

با موی دم اسب، به سختی یک مهره‌یِ خرمهره‌یِ بی‌ارزش را به بندِ لباس متصل کرده بود.

نکته ادبی: خرمهره نماد شیء بی‌ارزش و مبتذل است.

مهره ای را که برده نکبتیی هر یک از ته بساط محنتیی

مهره‌ای که نشان‌دهنده بدبختی و نکبت بود و هر تکه‌اش از انبارِ رنج و سختی جمع شده بود.

نکته ادبی: ته بساط کنایه از چیزهای کهنه و دورریختنی است.

دوخته بی مناسبت هر سوش که منم اوستاد تاج فروش

آن را چنان بی‌قاعده و نامتناسب دوخته بود و با ادعایِ «من استادِ کلاه‌فروشم» آن را عرضه می‌کرد.

نکته ادبی: بی‌مناسبت به معنای ناهماهنگ و بی‌ربط است.

هست تاج مرصعی تاجم می فروشم به شه که محتاجم

او مدعی بود که این تاج، مرصع و جواهرنشان است و چون فقیر هستم، آن را به شاه می‌فروشم.

نکته ادبی: مرصع به معنای جواهرنشان است که در اینجا به طنز برای کاری سخیف به کار رفته.

اول این تاج را ببیند شاه زانکه تاجی ست سخت خاطر خواه

شاه ابتدا باید این تاج را ببیند، چرا که تاجی است که هرکس آن را ببیند، خواهانش می‌شود!

نکته ادبی: خاطرخواه کنایه از چیزی است که دلرباست (البته در اینجا به طنز و مبالغه کذابانه).

پادشاهان هند این افسر می خریدند سد برابر زر

پادشاهان هند این تاج را به قیمت صد برابر طلا می‌خریدند.

نکته ادبی: ادعای اغراق‌آمیز برای فریب‌کاری.

من ندادم که مفت و ارزان بود قیمتش سد برابر آن بود

من آن را نفروختم چون قیمتش بسیار مفت و ارزان بود و ارزش واقعی‌اش صد برابر آن مبلغ بود.

نکته ادبی: تناقض در کلام فریبکار که ادعای ارزش بالا و ارزانیِ بی‌دلیل می‌کند.

خرد از صنعتش فرو ماند هر که این جنس دوخت ، او داند

عقل از دیدن صنعت و مهارتِ آن مات می‌ماند؛ فقط کسی که این جنس را دوخته، می‌داند چه کرده است (کنایه از مکر و فریب).

نکته ادبی: این جنس دوختن کنایه از فریبکاری در کار است.

چون که تعریف آن به جای آرد نظر از جمع زیر پای آرد

وقتی آن کلاه‌دوز، تعریف و تمجیدِ کالای خود را تمام کرد، با تحقیر به هنرمندِ واقعی نگاه کرد.

نکته ادبی: زیر پای آوردن کنایه از تحقیر و بی‌ارزش شمردن دیگران است.

گوید ای مرد تاج زر پیرای که چو کفشی فتاده در ته پای

به او گفت: ای کسی که تاجِ زرین ساخته‌ای، کار تو مثل یک کفشِ کهنه در زیر پا افتاده است!

نکته ادبی: تاج زر پیرای استعاره از هنرمند راستین است.

ما نمودیم کار و حرفت خویش تو بیا و بیار صنعت خویش

ما هنر و حرفه خودمان را نشان دادیم، حالا تو هم بیا و هنر خودت را عرضه کن.

نکته ادبی: حرفت به معنای پیشه و هنرِ دستی است.

نوبت تست ، کار خود بنمای تاج گوهر نگار خود بنمای

حالا نوبت توست؛ کار خودت را نشان بده و آن تاجِ جواهرنشانت را به نمایش بگذار.

نکته ادبی: گوهر نگار به معنای جواهرنشان است.

کاین بزرگان هنر شناسانند ناقدانند و زر شناسانند

زیرا این بزرگانِ حاضر در مجلس، هنرشناس هستند و ناقد و زرشناس محسوب می‌شوند.

نکته ادبی: ناقد به معنای کسی است که سره را از ناسره تشخیص می‌دهد.

واقفان دقایق هنرند هر یکی بهتر از یکی دگرند

آن‌ها به جزئیات هنر واقفند و هر کدام از دیگری بهتر و داناترند.

نکته ادبی: دقایق هنر اشاره به ظرایف و پیچیدگی‌های هنری دارد.

او در این گفت و گوی خاطر جمع که دگرها چو دود و اوست چو شمع

آن کلاه‌دوز در گفتگوهایش با اعتماد به نفس صحبت می‌کرد و دیگران را در برابرِ خود مثل دود و خود را مثل شمع می‌دید.

نکته ادبی: تشبیه کلاه‌دوز به شمع و دیگران به دود برای نشان دادن خودبزرگ‌بینی اوست.

وه چه شمعی که آفتاب منیر پیش او جمله همچو ذره حقیر

عجب شمعی! که گمان می‌کند آفتاب درخشان است و بقیه در برابر او همچون ذره‌ای حقیر هستند.

نکته ادبی: آفتاب منیر استعاره از خودبرتربینیِ کاذب است.

واقف رنج هر سخن سنجی عقده دان طلسم هر گنجی

او خود را آگاه به رنجِ هنرمندان و گره‌گشایِ طلسمِ هر گنجینه‌ای می‌داند.

نکته ادبی: عقده دان طلسم کنایه از کسی است که راه‌حل مشکلات دشوار را می‌داند.

سر ز آداب دانی اندر پیش او به تعریف تاج کهنهٔ خویش

با اینکه ظاهراً سرش را از ادب پایین انداخته، اما مشغول تعریف و تمجید از تاجِ کهنه‌یِ خودش است.

نکته ادبی: سر در پیش انداختن معمولاً نشانه ادب است اما اینجا برای ریاکاری به کار رفته.

ریش کرده سفید و اینش هوش که کجا شاه و کهنه تاج فروش

ریشش را سفید کرده اما عقلش فقط به این می‌رسد که چطور شاه را گول بزند و تاج کهنه را بفروشد.

نکته ادبی: ریش سفید کنایه از پیری و ادعای خردمندی است که در اینجا با نادانی در تضاد است.

آن که از تاج زر نماید عار با چنان تاج کهنه ایش چه کار

کسی که از تاجِ زرین (هنر واقعی) بدش می‌آید، چه کار به آن تاجِ کهنه دارد؟ (طنز در مورد بی‌ارزش بودن هر دو یا نفاقِ فرد).

زین سوالم که رفت چیست جواب زو بنالم نخست یا ز اصحاب

از این سوالی که مطرح کردم، چه جوابی حاصل می‌شود؟ آیا باید از آن کلاه‌دوز شکایت کنم یا از آن جمعِ حاضر؟

نکته ادبی: اصحاب به معنای جمعِ حاضر و اطرافیان است.

همه قادر به منع او بودید هیچ منعش چرا نفرمودید

شما که همگی تواناییِ بازداشتنِ او از این کار بیهوده را داشتید، چرا هیچ‌کدام مانعش نشدید؟

نکته ادبی: منع کردن در اینجا به معنای جلوگیری از کار زشت یا هذیان‌گویی است.

مدعا زین چه بود حیرانم خود بگویید ، من نمی دانم

من در حیرتم که هدفِ این کار چه بود؛ خودتان بگویید، چون من متوجه نمی‌شوم.

نکته ادبی: مدعا به معنای هدف و مقصود است.

ای سخن را قبول و رد ز شما خوبیش از شما و بد ز شما

ای کسانی که تایید یا رد کردنِ سخن در دست شماست، خوبی و بدیِ این ماجرا هم زیر سرِ شماست.

نکته ادبی: قبول و رد به معنای پذیرش یا طردِ چیزی است که در جامعه توسط بزرگان تعیین می‌شود.

هیزم از اتفاقتان سندل بوریا ز التفاتتان مخمل

شما چنان قدرتی دارید که هیزم را با تایید خود به چوب صندل و حصیرِ بی‌ارزش را به مخملِ گران‌بها تبدیل می‌کنید.

نکته ادبی: التفات به معنای توجه و نظر لطف است که می‌تواند واقعیت را در چشم مردم تغییر دهد.

زند راگر به لطف بنوازند حکم فرمای مصحفش سازند

اگر با نگاهِ لطف به یک فردِ پست (زند) نگاه کنید، او را حاکم و قاضیِ بزرگ می‌سازید.

نکته ادبی: زند در اینجا احتمالاً به معنای فردِ پست یا کافر/بی‌دین است که با نگاه لطفِ حاکم، صاحب‌منصب می‌شود.

لیکن این سیمیاست محض نمود گر نمودش بود ندارد بود

اما این کارها صرفاً سحر و جادو (سیمیا) و ظاهرسازی است؛ اگر فقط نمود و نمایش باشد، اصالتی ندارد.

نکته ادبی: سیمیا اشاره به شعبده و فریب چشم دارد.

قلب ماهیت از شما ناید آنچه آید ز سر ، ز پا ناید

تغییرِ ماهیتِ حقیقیِ چیزها کارِ شما نیست؛ آن‌چه از سر (عقل و باطن) برمی‌آید، هرگز از پا (ظاهر و پوسته) برنمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به اصالتِ باطن در برابر ظاهر.

ریش و دستار نکته دان نبود این محک جز به جیب جان نبود

ریش و دستار (ظاهر)، نشانه دانایی نیست؛ محکِ واقعیِ شناخت، در قلب و جانِ انسان است، نه در ظاهر.

نکته ادبی: نکته‌دان کنایه از دانشمند واقعی است.

محک جان به دست هر کس نیست نقد جیب قبای اطلس نیست

محکِ شناختِ جانِ آدمیان در دستِ همه کس نیست و با پول و لباسِ اطلس هم به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: محک سنگی است که با آن عیار طلا را می‌سنجند؛ کنایه از معیارهای شناختِ حقیقت.

نفس ظاهر که در برون در است کی ز حال درونیش خبر است

کسی که ظاهرش در بیرون (از حقیقت) است، چگونه می‌تواند از حالِ درونِ افراد خبر داشته باشد؟

نکته ادبی: نفس ظاهر به معنای کسی است که درگیرِ ظواهرِ دنیاست.

مور در چاه کی خبر دارد که ستاره کجا گذر دارد

موری که در تهِ چاه زندگی می‌کند، چه می‌داند که ستاره‌ها در آسمان کجا گذر می‌کنند؟ (کنایه از کوتاه‌بینیِ افراد سطحی‌نگر).

پر سیمرغ بر دهد مگرت که شود اوج قاف پی سیرت

مگر اینکه پرِ سیمرغی به دستت برسد تا بتوانی به اوجِ قافِ حقیقت برسی و سیرِ باطنی کنی.

نکته ادبی: سیمرغ نمادِ معرفت و کمالِ انسانی است که به اوجِ حقایق می‌رسد.

پشه نازد بدین که پر دارد لیک عنقا پری دگر دارد

پشه به بال‌های کوچک خود می‌نازد، اما سیمرغ بال‌هایی بسیار برتر و قدرتمندتر دارد که با بال پشه قابل قیاس نیست.

نکته ادبی: عنقا (سیمرغ) نماد تعالی و بلندپروازی است و پشه نماد حقارت و کوته‌نظری.

کی به عنقا رسی تو با مگسی پر عنقا بجوی تا برسی

تو که همچون مگسی ناتوان هستی، چگونه می‌توانی به جایگاه سیمرغ برسی؟ برای رسیدن به اوج باید چون سیمرغ بال داشته باشی.

نکته ادبی: تضاد میان مگس و عنقا برای نشان دادن تفاوت ماهوی میان شاعر و منتقدان.

صعوه کز باز اخذ بال کند پر خود نیز پایمال کند

اگر پرنده‌ای کوچک (صعوه) بخواهد از بال باز (پرنده شکاری) تقلید کند، تنها نتیجه‌اش شکستن و نابودی پرهای خودش است.

نکته ادبی: صعوه: پرنده‌ای کوچک و ناتوان؛ باز: نماد قدرت و شکوه.

نیست چون فر و زور بال گشای گو به خود بند پشه بال همای

چون توانایی و شکوهِ پرواز بلند را نداری، بیهوده سعی نکن بال‌های همای را به تن خود ببندی.

نکته ادبی: فر و زور: ویژگی‌های ذاتی قدرت که اکتسابی نیست.

من به خود برنبسته ام این بال که ز اوج اوفتم شوم پامال

من این جایگاه بلند را به زور و خودنمایی به دست نیاورده‌ام که نگران سقوط و خرد شدن باشم.

نکته ادبی: اشاره به اصالت هنر و دانش شاعر که نهادینه است.

این پری را که من برآوردم با خود از جای دیگر آوردم

این کمال و رتبه‌ای که من دارم، چیزی نیست که به عاریت گرفته باشم، بلکه آن را از مبدأیی ازلی با خود آورده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر فطری بودنِ ذوق و کمال شاعر.

طایر فطرتم بلند پر است جای پروازگاه من دگر است

سرشت من برای پروازهای بلند آفریده شده و جایگاه واقعی من در اوج آسمان‌هاست.

نکته ادبی: طایر فطرت: استعاره از روح و ذهنِ بلندپرواز شاعر.

گر تو بر اوج من گذر یابی همه عیب مرا هنر یابی

اگر تو بتوانی به مرتبه و اوجِ فکری من برسی، آنگاه درخواهی یافت که تمام چیزهایی که عیب می‌پنداشتی، در واقع هنر بوده است.

نکته ادبی: ایهام در معنای عیب و هنر؛ آنچه از دور نقص می‌نماید، از نزدیک کمال است.

تو چه دانی به زیر سقف سرای که برون تا کجاست سیر همای

تو که در بندِ ظاهر و سقفِ محدودِ خانه (دنیا) هستی، چه می‌دانی که همایِ همتِ من تا کجا پرواز می‌کند؟

نکته ادبی: سقف سرای: کنایه از نگرش محدود و سطحی منتقدان.

تو همین سقف خانه بینی و بس کش پرد پشه در هوا ومگس

دیدگاه تو تنها همین سقفِ بسته است که محل پرواز پشه‌هاست، نه بیکرانِ آسمان.

نکته ادبی: تضاد محیط بسته در برابر فضای بیکران.

نی نی آنسوی سقف جایی هست قلهٔ قاف را هوایی هست

نه، اشتباه می‌کنی؛ فراتر از این سقف، جهانی دیگر و قله‌ای چون قاف وجود دارد که هوایی متفاوت دارد.

نکته ادبی: قاف: نماد دورترین و بلندترین نقطه ممکن در عرفان و ادبیات.

اوج پروازم ار بود انصاف هست قایم مقام قلهٔ قاف

اگر با دیدی منصفانه بنگری، اوج پرواز من همانند قله قاف، بلند و استوار است.

نکته ادبی: قایم مقام: به معنای جانشین یا هم‌تراز.

این ریاحین ز قاف روید و بس کش نیاری تو در شمارهٔ خس

این گل‌های معطری که می‌بینی از باغ قاف روییده است، پس حق نداری آن را در شمار گیاهان بی‌ارزش (خس) بیاوری.

نکته ادبی: ریاحین: استعاره از سخنان یا آثار ارزشمند شاعر.

طوبی آن نخل باغ رضوانی نشود خس گرش تو خس خوانی

طوبی که درخت بهشتی است، اگر تو آن را گیاه بی‌ارزش بخوانی، چیزی از ارزشش کم نمی‌شود.

نکته ادبی: طوبی: نماد کمال و اصالت.

سدره کش عرش منتها گردد کی به نقص کسی گیا گردد

درختی که به اوج عرش رسیده، با حرف‌های بی‌ارزش کسی، تبدیل به گیاه معمولی نمی‌شود.

نکته ادبی: سدره: سدرةالمنتهی؛ نماد نهاییِ کمال.

تو تیر بر درخت سدره زنی لیک ترسم که بیخ خود فکنی

تو به قصدِ آسیب زدن به این کمال، تیر می‌اندازی، اما بترس که این کار موجب نابودی خودت شود.

نکته ادبی: بیخ خود فکنی: کنایه از آسیب زدن به ریشه و اصل خویش با دشمنی بی‌جا.

می بری بیخ و بر سر شاخی سخت بر قصد خویش گستاخی

تو در حالی که روی شاخه‌ای نشسته‌ای، ریشه آن را می‌بُری؛ این نشان از گستاخی بی‌حد تو در نابود کردنِ جایگاه خودت دارد.

نکته ادبی: ضرب‌المثل‌گونه؛ اشاره به کسی که موقعیت خود را با حماقت نابود می‌کند.

گردنی کاو به تیغ جنگ کند بر گلو راه لقمه تنگ کند

کسی که با تیغ جنگ به رویارویی می‌پردازد، در واقع راهِ روزی و آسایش خود را بر گلویش تنگ می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه خشونت‌ورزیِ نسنجیده، سرانجام به ضرر خود فرد تمام می‌شود.

سوی بالا کند چو دود گریز دست سیلی زنان آتش تیز

همان‌طور که دود به سمت بالا می‌گریزد، تو نیز وقتی با آتش تیزِ (قدرتِ من) روبرو شوی، از سرِ ناچاری فرار خواهی کرد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت دود به گریزِ دشمنِ ضعیف.

مرو این راه کاین ره خونخوار حرب پای تهی ست با سر مار

این راهِ خطرناک را نرو، چرا که جنگیدن در این مسیر، مانند مبارزه فردی دست‌خالی با نیش مار است.

نکته ادبی: هشدار نسبت به عواقب دشمنی با کسی که قدرتِ ذاتی دارد.

شعله را تیغ تیز و تو مسکین مرد برفین و جوشن مومین

شعله سوزان است و تو در این میدان، همچون مردی از برف و با زرهی از موم هستی که در برابر آتش ذوب می‌شوی.

نکته ادبی: تضاد برف و موم با شعله برای نشان دادن تفاوت توانمندی‌ها.

ترسمت شعله بنگری و ز بیم بول بر خود کنی تو مرد سلیم

می‌ترسم که وقتی شعله این قدرت را ببینی، از شدت ترس و ناتوانی، کنترل خود را از دست بدهی.

نکته ادبی: طعنه و تحقیر دشمن.

هول این حربگاه روحانی تا نیایی به حرب کی دانی

تو هول و هراسِ این میدان روحانی را نمی‌شناسی، تا زمانی که وارد جنگ نشوی، عمق این خطر را درک نخواهی کرد.

نکته ادبی: حربگاه روحانی: میدانِ نبردی که نه فقط فیزیکی، بلکه مبتنی بر فضیلت و کمال است.

ظل بکتاش بیگ تا جاوید باد چون چتر بر سر خورشید

سایه حمایتِ بکتاش بیگ تا ابد، همچون چتری بر سرِ خورشیدِ پرتو افشان مستدام باشد.

نکته ادبی: شروع مدحیه با دعای خیر.

لامکان عرض عرصه گاهش باد چرخ و انجم صف سپاهش باد

جایگاه او به قدری وسیع است که فراتر از مکان است و آسمان و ستارگان همچون سپاهیان او در برابرش صف کشیده‌اند.

نکته ادبی: مبالغه در عظمتِ مقام ممدوح.

بر کمر آفتاب قرص زرش قبهٔ سیم ماه بر سپرش

خورشید بر کمرِ او همچون قرص طلایی است و ماه بر روی سپرِ او چون قبّه‌ای نقره‌ای می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کیهانی برای توصیف لباس جنگی.

سلطنت در ثنای شوکت او عاشق خدمت عدالت او

سلطنت، در برابرِ شکوهِ او کوچک است و عدالت او چنان است که همگان مشتاق خدمت به او هستند.

نکته ادبی: پیوند میان قدرت (شوکت) و فضیلت (عدالت).

آنکه در کینش استوار آید تن بی سر به پای دار آید

آنکه در برابرِ خشمِ او بایستد، سر از بدنش جدا خواهد شد و در نهایت به پای چوبه دار کشیده می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ قهار و مجازات‌گر ممدوح.

چون گره زد به گوشه ابرو دل گردان گریز دار پهلو

زمانی که او از سرِ خشم گره در ابرو می‌افکند، دلِ پهلوانان از ترس به لرزه می‌افتد و می‌گریزند.

نکته ادبی: تأثیر روانیِ هیبتِ ممدوح بر دشمنان.

زهر چشمش به غایتی قتال که کشد گر گذر کند به خیال

نگاهِ خشمگینِ او چنان مرگبار است که اگر به خیالِ کسی خطور کند، او را از پا درمی‌آورد.

نکته ادبی: اغراق در کُشندگیِ نگاه.

خنده چون از لبش پدید شود شام ماتم صباح عید شود

زمانی که خنده بر لبش می‌نشیند، شبِ ماتم و غمِ مردم به صبحِ عید و شادی تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تضادِ خیره‌کننده میان خشم و خشنودیِ او.

در بساطی که او جدل خواهد چون اجل رخصت عمل خواهد

در میدانی که او اراده به جنگ کند، مرگ هم اجازه می‌خواهد که وارد عمل شود.

نکته ادبی: استعاره از سرعتِ عمل و قدرتِ فائق بر مرگ.

نیزه اش تا سری بجنباند یک جهان جسم بی روان ماند

نیزه‌اش چنان سریع است که تا بجنبد، جهانی از دشمنان بی‌جان بر زمین می‌مانند.

نکته ادبی: مبالغه حماسی.

آن کمان را که جان دهد به خدنگ چون کند چاشنی به عرصه جنگ

آن کمانی که با تیرش جان می‌ستاند، وقتی در میدان جنگ آن را به کار می‌گیرد، چه غوغایی به پا می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ مهارت در تیراندازی.

زان صد اگر زه کمان آید تیر بر سد هزار جان آید

اگر صد بار زه کمان را بکشد، تیرهایش صد هزار جان را می‌گیرد.

نکته ادبی: مبالغه عددی برای نمایش دقت و قدرت.

گر کمند افکند بر این ایوان خمش افتد به گردن کیوان

اگر کمندش را به سمت آسمان بیندازد، حتی سیاره کیوان را هم به بند می‌کشد.

نکته ادبی: اغراقِ اسطوره‌ای در وسعتِ دسترسی.

تیغ او نیمکش نگردیده سر سد صف ز دوش غلتیده

تیغش هنوز تا نیمه کشیده نشده، سرِ صد صف از دشمنان را بر زمین می‌غلتاند.

نکته ادبی: سرعت و قاطعیت در شمشیرزنی.

تیرش اندر کمان هنوز که مرگ لشکری را نموده غارت برگ

تیرش هنوز در کمان است که مرگ، لشکری را تار و مار کرده است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه هراس از او پیش از وقوعِ حادثه عمل می‌کند.

چابکیهاش گر بر آن دارد کرهٔ باد زیر ران آرد

اگر چابکی‌اش را به کار گیرد، بادِ تند را نیز همچون اسبی زیرِ رانِ خود می‌آورد.

نکته ادبی: استعاره از مهارت بی‌نظیر در اسب‌سواری.

کره ای آنچنان گسسته لگام چون به نخجیر تازدش به دو گام

چنان اسبی سرکش و گسسته لگام را در دو گام به شکار می‌گیرد.

نکته ادبی: توصیفِ تسلط بر اسب.

در ره آرد کمان سخت و به تیر زخم سازد دو جانب نخجیر

با کمانی سخت و تیری دقیق، شکار را از دو طرف هدف قرار داده و زخم می‌زند.

نکته ادبی: مهارتِ تیراندازی.

شهسواری بدین سبکدستی کس نیاید به عرصه هستی

چنین شهسواری با این مهارت و چابکی، در هیچ کجای عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر یکتا بودنِ ممدوح.

پایش اندر رکاب دولت باد ابدش در عنان مدت باد

پایش همیشه در رکابِ قدرت و دولت باشد و تا ابد زمامِ زمانه در دست او قرار گیرد.

نکته ادبی: دعا برای بقای قدرت و طول عمر.

ای به تو اعتماد جاویدم پشت بر کوه از تو امیدم

ای کسی که تکیه‌گاهِ همیشگیِ منی، پشتِ گرمیِ من به حمایت‌های توست.

نکته ادبی: تغییر لحن به استغاثه و درخواست یاری.

برگ امیدم از عنایت تست نازش جانم از حمایت تست

امیدِ من به فضل و بخششِ تو بسته است و جانم به حمایتِ تو می‌بالد.

نکته ادبی: اظهار ارادت و وابستگیِ شاعر به ممدوح.

گله ای دارم از تو و گله ای که نگنجد به هیچ حوصله ای

گلایه‌ای از تو دارم، گلایه‌ای که در هیچ ظرفیتی (طاقت) نمی‌گنجد.

نکته ادبی: بیانِ مقدمه برای شکایتِ اصلی.

گله ای دود در دماغم از آن گله ای باد بر چراغم از آن

این گلایه چنان است که از شدتِ اندوه همچون دودی در دماغم می‌پیچد و چراغِ وجودم را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازی از شدتِ رنج و گلایه.

گله ام این که دی به مجلس عام که در او بود خلق شهر تمام

گلایه‌ام این است که دیروز در مجلسِ عمومی که همه مردم شهر حضور داشتند،

نکته ادبی: زمینه چینی برای بیانِ واقعه.

زمره ای در شکست من بودند جد نمودند و جهد فرمودند

گروهی کمر به شکستنِ من بستند و با تمام توان کوشیدند تا مرا خوار کنند.

نکته ادبی: شرحِ ستمی که بر شاعر رفته است.

ناقصی را که پیش اهل کمال جای ندهند جز به صف نعال

مرا که فردی ناقص هستم، در جمعِ اهلِ کمال به هیچ جایگاهی جز کنارِ کفش‌های دمِ در (صف نعال) راه ندادند.

نکته ادبی: صفِ نعال: کنایه از پایین‌ترین جایگاه در یک مجلس؛ شکایت از تحقیر اجتماعی.

جز دراین شهر ز اهل ایامش نشنیده ست هیچکس نامش

به جز اهالیِ همین شهر، هیچ‌کس نام این شاعر را نشنیده است.

نکته ادبی: «اهل ایامش» در اینجا به معنی مردمِ روزگارِ او یا اهالیِ آن زمان/مکان است.

گر ورقها همه بگردانند کافرم گر دو بیت از او خوانند

اگر تمام صفحاتِ کتاب‌ها را جستجو کنند، سوگند به کفر می‌خورم که حتی دو بیتِ ارزشمند از او نیابند.

نکته ادبی: «کافرم» در اینجا قسم‌خورده به چیزی است که نهایتِ عدمِ باورِ گوینده به مهارتِ شاعرِ رقیب را نشان می‌دهد.

عمری از فکر خویش را کشته بسته بر هم ز شعر یک پشته

او عمری را صرفِ کشتنِ فکرِ خود کرد تا توده‌ای از اشعارِ بی‌ارزش فراهم آورد.

نکته ادبی: «از فکرِ خویش را کشته» کنایه از رنجِ بی‌حاصلی است که شاعر برای سرودنِ اشعارِ ضعیف کشیده است.

پشته ای را که بسته از اشعار کس نخواهد گشود جز عطار

این توده‌ی اشعاری که او گرد آورده، کسی جز عطار نمی‌تواند از پیچیدگی و بی‌مایگی‌اش گره‌گشایی کند.

نکته ادبی: اشاره به عطار نیشابوری به عنوان نمادِ استادی و عمیق‌خوانی.

شعر خشکی که گر در آب افتد ماهی از آب در سراب افتد

شعرِ بی‌مایه و خشکی که اگر در آب بیفتد، حتی ماهی را به توهمِ سراب می‌اندازد.

نکته ادبی: اغراق در بی‌محتواییِ شعر که حتی طبیعت (ماهی) را به اشتباه می‌اندازد.

بدل بارک الله و تحسین معنی و لفظ را بر او نفرین

اگرچه مردم از روی تعارف به او «بارک‌الله» می‌گویند، اما در حقیقت، هم واژگان و هم معنای شعرِ او سزاوارِ نفرین است.

نکته ادبی: تضاد میانِ «بارک‌الله» (تحسین) و «نفرین» (تقبیح).

بر منش حکم برتری دادند به شکست منش فرستادند

آن‌ها او را بر من برتری دادند و او را به میدانِ رقابت فرستادند تا مرا شکست دهد.

نکته ادبی: اشاره به حسادت یا رقابتِ برانگیخته شده توسطِ دیگران.

می توانستیش چو از جا جست کش نشانی به یک اشاره دست

او به قدری ضعیف است که اگر از جا می‌جنبید، با یک اشاره‌ی دست می‌توانستم او را کنار بزنم.

نکته ادبی: نمایشِ اقتدارِ شاعر در برابرِ رقیبِ خُرد.

از تو یک زهر چشم اگر دیدی به خدا گر کسش دگر دیدی

اگر تو (ممدوح) تنها یک نگاهِ تند و غضب‌آلود به او می‌کردی، قسم به خدا که دیگر هیچ‌کس او را در میدانِ سخن نمی‌دید.

نکته ادبی: «زهرِ چشم» استعاره از نگاهِ خشم‌آلود و تهدیدآمیز.

بود یک چین ابرو از تو بسش که شود بسته در گلو نفسش

تنها چینِ ابرویِ تو کافی بود که نفس در گلویش حبس شود و از ترس از پای درآید.

نکته ادبی: تأکید بر ترسِ رقیب از جایگاهِ ممدوح.

گله چون نبودش دعا گویی که نیرزد به چین ابرویی

چرا او گله نکرد؟ چون می‌داند که ارزشِ او کمتر از آن است که حتی شایسته‌یِ چینِ ابرویِ تو باشد.

نکته ادبی: تحقیرِ رقیب با اشاره به بی‌ارزشیِ او حتی برایِ غضبِ شاه.

جاودان پادشاه و دولت شاه شاه رحمت فزای زحمت کاه

ای پادشاهِ جاودان، که دولت و شکوه از آنِ توست؛ ای پادشاهی که رحمتت افزون و زحمتت اندک است.

نکته ادبی: مدحِ شاه با صفاتِ تضادگونه‌یِ رحمت و زحمت.

مسندش پایتخت بخشش و جود همتش پادشاه ملک وجود

مسندِ تو پایتختِ بخشش و جود است و همتِ تو حاکم بر تمامِ ملکِ هستی است.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در وصفِ جایگاهِ ممدوح.

دخل سد ملک خرج یک نفسش بسته سیمرغ زله مگسش

درآمدِ صد کشور، خرجِ یک لحظه‌ی تو نمی‌شود و سیمرغِ افسانه‌ای تنها به اندازه‌یِ یک مگس از خوانِ تو روزی می‌خورد.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار قوی برای نشان دادنِ ثروتِ عظیمِ ممدوح.

بر درش ایستاده دوش به دوش هر طرف سد گدای مخمل پوش

بر درگاهِ تو، گدایانِ مخمل‌پوش صف‌به‌صف ایستاده‌اند.

نکته ادبی: کنایه از ثروتِ زیادِ اطرافیانِ ممدوح که حتی گدایانش نیز متمول‌اند.

دست او را ز شغل زر باری هیچگه کس ندیده بیکاری

دستِ او چنان مشغولِ بخششِ طلا و ثروت است که هرگز کسی او را بیکار ندیده است.

نکته ادبی: اغراق در صفتِ سخاوت.

تا به احسان گشاده دارد دست هرگز انگشت با کفش ننشست

تا زمانی که دستش به احسان گشوده است، هرگز انگشتانش در کفِ دست جمع نمی‌شود.

نکته ادبی: کنایه از خست‌ناپذیری و بخشندگیِ مداوم.

بسکه احسان اوست پیوسته راه اغراق بر سخن بسته

بخششِ او چنان پیوسته است که حتی اغراق در وصفِ آن نیز ممکن نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه واقعیتِ سخاوتِ او فراتر از هرگونه توصیف است.

شاه دشمن گداز دوست نواز هر دو را کار از او به سوز و به ساز

شاهی که دشمن را سرکوب و دوست را نوازش می‌کند؛ هم دوست و هم دشمن از او بهره‌مند می‌شوند.

نکته ادبی: تضادِ «دشمن‌گداز» و «دوست‌نواز».

دوست سوزی ست این که با من کرد کار من بر مراد دشمن کرد

این ستمی که بر من کرد، «دوست‌سوزی» بود؛ چرا که کارِ من را مطابقِ میلِ دشمنم سامان داد.

نکته ادبی: گلایه از ممدوح که باعثِ تقویتِ رقیب شده است.

چشم اینم نبود چون باشد که ز من مدعی فزون باشد

هرگز به ذهنم خطور نمی‌کرد که کسی (رقیب) از من برتر شمرده شود.

نکته ادبی: بیانِ شگفتی و سرخوردگی از تصمیمِ ممدوح.

وه چه گفتم که مدعی نی نی با من او را چه قدرت دعوی

چه می‌گویم؟ اصلا او مدعیِ من نیست؛ مگر او قدرتِ رقابت با مرا دارد؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای تحقیرِ رقیب.

کیست او هر ندان بر نشناس فرق ناکرده فربهی ز آماس

او کیست؟ کسی که تفاوتِ فربهی (سلامت) را از آماس (بیماری) تشخیص نمی‌دهد.

نکته ادبی: کنایه از بی‌سوادیِ رقیب در تشخیصِ شعرِ خوب از بد.

من کیم نکته دان موی شکاف سره و قلب دهر را صراف

من کیستم؟ نکته‌سنجی که مو را از ماست بیرون می‌کشد و سره را از ناسره (طلا را از مس) در شعر باز می‌شناسد.

نکته ادبی: اشاره به تخصصِ حرفه‌ای شاعر.

او اگر شیشه است من سنگم او اگر آینه ست من زنگم

او اگر شیشه (شکننده و شفافِ ساده) است، من سنگم؛ او اگر آینه است، من زنگارِ آنم.

نکته ادبی: تقابلِ دوگانگی برای نشان دادنِ قدرتِ برترِ خود.

تا رسیدم به او تباه شدم تا گذشته بر او سیاه شدم

از لحظه‌ای که به او رسیدم، کارم به تباهی کشید و روزگارم سیاه شد.

نکته ادبی: نفرین یا بیانِ تأثیرِ منفیِ دیدار با رقیب.

کیست او خوش نشین خوش باشی که فتد چون مگس به هر آشی

او کیست؟ خوش‌نشینی که مانندِ مگس بر هر غذایی می‌نشیند و به هر جایی سرک می‌کشد.

نکته ادبی: تحقیرِ رقیب به دلیلِ نداشتنِ عزتِ نفس.

کیستم من همای گردون پر که نزد در هوای هر دون پر

من کیستم؟ همایِ بلندپروازی که در هوایِ هر دون‌مایه‌ای پر نمی‌زند.

نکته ادبی: خودستایی با نمادِ همایِ اساطیری.

او اگر تیهوی ست من بازم او اگر سحر شد من اعجازم

او اگر تیهویِ شکار است، من بازِ شکاری‌ام؛ او اگر سحر است، من اعجازم.

نکته ادبی: مقابله‌یِ نمادینِ شکار و شکارچی.

هست تیهو زبون چنگل باز سحر گم شد چو رو نمود اعجاز

تیهو در برابرِ چنگالِ باز ناتوان است و سحر با ظهورِ معجزه باطل می‌شود.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برایِ اثباتِ برتری.

کیست او پیر پر کرشمه و ناز از جوانانش چشم عرض نیاز

او کیست؟ پیری پر از کرشمه و ناز که حتی از جوانان چشمِ ترحم و نیاز دارد.

نکته ادبی: تمسخرِ وقارِ رقیب.

من کیم گشته در جوانی پیر از همه در نیاز ناز پذیر

من کیستم؟ کسی که در جوانی به کمال و پختگی (پیریِ خرد) رسیده و نازِ کسی را نمی‌کشد.

نکته ادبی: تضادِ «پیری» در رقیب (منفی) و «پیری» در شاعر (به معنایِ خرد).

او اگر طامع خوش آمد گوست طبع من قانع تغافل جوست

او اگر طمع‌کار و چاپلوس است، طبعِ من قانع است و از دنیا بی‌خبر (تغافل‌جو).

نکته ادبی: مقابله‌یِ اخلاقی میانِ خود و رقیب.

اواگر هر زمان پی درویست پیش من خرمن جهان به جوییست

او اگر همیشه در پیِ درویِ ثروت است، پیشِ من ارزشِ کلِ جهان به یک جو نمی‌ارزد.

نکته ادبی: اشاره به قناعتِ طبعِ شاعر.

شاعر قانعم مجرد گرد از همه چیز و از همه کس فرد

من شاعری قانع و مجردم که از تعلقاتِ مادی و افرادِ فرومایه کنار کشیده‌ام.

نکته ادبی: توصیفِ زیستِ عارفانه.

دو جهان پیش من پشیزی نیست هیچ چیزم به چشم چیزی نیست

دو جهان پیشِ چشمانِ من ارزشی ندارد و هیچ چیز در نظرم اهمیت و جلوه‌ای ندارد.

نکته ادبی: اوجِ بی‌اعتنایی به دنیا.

عار از صحبت جهان دارم فخر از این خاک آستان دارم

از معاشرت با دنیا بیزارم و تنها به خاکِ درگاهِ این آستان (ممدوح) افتخار می‌کنم.

نکته ادبی: عزتِ نفسِ شاعر.

غرض من نه قیلغ و نه قباست طعنهٔ شاعران دهر بلاست

هدفِ من قیل‌وقایِ شاعران یا پوشیدنِ قبایِ پرزرق‌وبرق نیست؛ طعنه‌هایِ شاعرانِ زمانه بلایِ جان است.

نکته ادبی: بی‌رغبتی به تجملاتِ ظاهری.

چون از این سرزنش بر آرم سر که چو او بی ز من بود بهتر

اگر سرِ این سرزنش‌ها را باز می‌کنم، به این خاطر است که بودنم بدونِ او (رقیب) بهتر است.

نکته ادبی: توجیهِ انتقادِ صریح.

زهر بی لطفیی عجب خوردم تو بمان جاودان که من مردم

زهرِ بی‌مهری را چشیدم؛ تو جاودانه بمان، که من از این بی‌مهری مُردم.

نکته ادبی: اغراقِ عاطفی در ابرازِ رنج.

من که مشهور قاف تا قافم می زنم لاف و می رسد لافم

من که شهرتم از شرق تا غرب عالم پیچیده، ادعایِ برتری‌ام کاملاً درست و بجاست.

نکته ادبی: ادعایِ شهرتِ جهانی.

از در روم تا به هند و ختای یادگاری بود ز من همه جای

از روم تا هند و ختای، همه جا یادگاری از سخنِ من بر جای مانده است.

نکته ادبی: اغراق در گسترشِ جغرافیاییِ اشعار.

هست بر هر جریده ای نامم گشته نامی سخن در ایامم

نامِ من بر هر جریده‌ای (کاغذ و کتابی) ثبت است و در زمانه‌ام به نام‌آوری مشهورم.

نکته ادبی: تأکید بر ثبتِ آثار.

نکته دانان اگر نو ، ار کهنند همگی پیروان طرز منند

سخن‌سنجان، چه نوآیندگان و چه پیشینیان، همگی پیروِ سبکِ من هستند.

نکته ادبی: اعلامِ استادیِ سبک‌شناسانه.

در خراسان و در عراق منم که نباشد عدیل در سخنم

در خراسان و عراق، منم که در سخن‌وری بی‌همتایم.

نکته ادبی: اشاره به قطب‌هایِ ادبیِ آن زمان.

هر کجا فارسی زبانی هست از منش چند داستانی هست

هر کجا فارسی‌زبانی باشد، داستانی از من در حافظه دارد.

نکته ادبی: گستره‌یِ زبانیِ آثار.

هیچم از طبع بر زبان نگذشت که به یک ماه در جهان نگذشت

هیچ سروده‌ای از طبعِ من جاری نشد که در کمتر از یک ماه در سراسرِ جهان نپیچد.

نکته ادبی: اغراق در سرعتِ انتشارِ آثار.

یک مسافر نیامد از جایی که نبودش ز من تمنایی

هیچ مسافری از راه نرسید که مشتاقِ شنیدنِ کلامِ من نباشد.

نکته ادبی: محبوبیتِ همگانی.

یا غزل جست یا قصیده من کز تو ثبت است بر جریده من

یا غزلِ مرا می‌خواستند یا قصیده‌ام را، که نامش در دیوانِ من ثبت شده است.

نکته ادبی: اشاره به قالب‌هایِ شعریِ رایج.

کرده مداحی تو مشهورم اینهمه زان به خویش مغرورم

ستایشِ تو مرا مشهور کرد و به همین دلیل است که بدین حد بر خود می‌بالم.

نکته ادبی: اعتراف به نقشِ ممدوح در شهرتِ شاعر.

غره زانم که مدح خوان توام شهرتم این که در زمان توام

تنها افتخار من این است که ستایشگر تو هستم و شهرت من نیز تنها به این دلیل است که در دوران تو زندگی می‌کنم.

نکته ادبی: غره: به معنای مغرور و سرافراز است که در اینجا به معنای فخرفروشیِ مثبت و افتخار کردن به کار رفته است.

ورنه من از کجا و از دعوی صورتی چند جمله بی معنی

وگرنه اگر سایه تو نبود، من کجا و ادعای شاعری کجا؟ اشعار من بدونِ وجودِ تو، مشتی عباراتِ بی‌محتوا و تهی بود.

نکته ادبی: صورتی چند: اشاره به کلمات و الفاظ ظاهری شعر که بدونِ معنای والا و ستایشِ ممدوح، بی‌ارزش هستند.

آن کز و هست حیدری بهتر نبرد نام شاعری بهتر

کسی که بهتر از حیدری (نام ممدوح یا کنایه از شجاعت) وجود دارد، شایسته نیست که نامِ شاعر بر خود نهد (چون شعر، در برابر عظمت او کم است).

نکته ادبی: حیدری: در اینجا اشاره به نام خاص ممدوح یا تلمیحی به حضرت علی (ع) برای تأکید بر دلاوری است.

ای به شوکت غیاث دولت و دین عدل تو زیور شهور و سنین

ای که به واسطه‌ی شوکت و قدرتت، یاری‌گر دولت و دین هستی؛ دادگریِ تو زینت‌بخشِ تمامِ ماه‌ها و سال‌هاست.

نکته ادبی: غیاث دولت و دین: لقب ممدوح است. شهور و سنین: جمع شهر (ماه) و سنه (سال).

زنگ ظلم از زمین ز دودهٔ تست در داد و دهش گشودهٔ تست

زنگارِ ظلم از سطحِ زمین به واسطه‌ی غبارِ وجودِ تو زدوده شد و درِ بخشش و دادگری به دستِ تو گشوده گردید.

نکته ادبی: دوده: به معنای سیاهیِ ناشی از سوختن یا غبار است که در اینجا به معنای پاک‌کننده ظلم به کار رفته است.

کس در این دولت قوی پیوند وز دو خونی ندید جز در بند

در این دوران که پیوند محکمی دارد، کسی جز بدخواهان و دشمنان، در بند و زندان گرفتار نشد.

نکته ادبی: دولت قوی‌پیوند: اشاره به ثبات و استحکام حکومت در زمان ممدوح است.

زان به زندان سرای تنگ حباب گشته محبوس باد بر سر آب

دشمنان به این خاطر در زندانِ تنگ و محقر (که مثل حباب است و ناپایدار) گرفتارند که تو این‌گونه مقرر کردی.

نکته ادبی: سرای تنگ حباب: استعاره از زندان و دنیای ناپایدار.

که رود شب روانه در گلزار برده شاخ شکوفه را دستار

آن‌ها چنان در بندند که حتی اگر در گلزار نیز باشند، گویی شاخه‌ی گل، دستار و کلاهِ سرشان را گرفته است (کنایه از شدتِ عجز و ناتوانی).

نکته ادبی: شب روانه: به معنای در شب حرکت کردن یا دزدانه رفتن.

بسکه قهرت رود گسسته جلو گر بود کیسه بر و گر شبرو

چون قهر و غضبِ تو چنان رها و بی‌مهار است که حتی اگر کسی کیسه‌بر یا دزدِ شب‌رو باشد، در برابر تو بی‌دفاع است.

نکته ادبی: گسسته جلو: استعاره از اسبی که افسارش بریده و غیرقابل کنترل است؛ کنایه از تندیِ خشم ممدوح.

دست آن یک وداع شانه کند پای این یک ز ران کرانه کند

هنگام غضب تو، دستانِ دزد از شانه جدا می‌شود و پاهایِ راهزن از ران بریده می‌گردد (کنایه از مجازات‌های سخت).

جمریان را ز چوب تو بر و دوش نایب دستگاه نیل فروش

دشمنان به واسطه چوبِ (سیاست و تنبیه) تو، چنان در بند می‌شوند که گویی نایب و مباشرِ نیل‌فروشان شده‌اند (کنایه از سیاهی و خواری).

نکته ادبی: نیل فروش: کنایه از سیاه‌پوش شدن و ذلت؛ اشاره به لباس‌های تیره زندانیان.

غضبت راز دار قهر خدای مرگ پیشش به خاک ناصیه سای

خشمِ تو حافظِ قهرِ الهی است؛ به طوری که مرگ در برابرِ قدرتِ خشمِ تو، پیشانی بر خاک می‌ساید.

نکته ادبی: ناصیه: پیشانی. ناصیه سای بودن: کنایه از فروتنی و تسلیم شدن.

دست فرمان دهی قوی از تو رسم انصاف را نوی از تو

قدرتِ فرمان‌روایی از آنِ توست و رسمِ انصاف و عدالت در این روزگار، به دستِ تو تازه و احیا شده است.

نکته ادبی: نوی: به معنای تازه شدن و رونق گرفتن است.

هر چه حکمت بر آن اشاره نمود راه تبدیل گشت از آن مسدود

هر چیزی که حکمت بر آن اشاره کرد، با تدبیرِ تو راهِ هرگونه تغییرِ نادرست در آن مسدود شد.

نکته ادبی: مسدود شدن راه تبدیل: کنایه از ثبات در اجرای عدالت و حکمت.

نه غم از کم ، نه شادی از بیشت هستی و نیستی یکی پیشت

نه غمِ کمیِ ثروت تو را آزرده می‌کند و نه شادیِ زیادیِ آن؛ نزد تو، بود و نبودِ دنیا یکسان است.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ بی‌نیازی و مناعتِ طبع ممدوح.

بهر مهمان و غیر مهمانت هست گسترده دایمی خوانت

سفره‌ی بخششِ تو همواره برای مهمانان و حتی غیرِ مهمانان (نیازمندان) پهن و گسترده است.

نکته ادبی: خوان: سفره.

خادم مطبخ تو آورده بهر یک کس طعام ده مرده

خادمِ آشپزخانه‌ی تو چنان سخاوتمند است که برای یک نفر، غذایی به اندازه ده نفرِ مرده (یا ده وعده) تدارک می‌بیند.

نکته ادبی: ده مرده: کنایه از فراوانی و اطعام بسیار.

کرده خوانت ز فرط نعمت ناز سیر چشم نیاز و دیده آز

سفره‌ی تو چنان پر از نعمت و ناز است که چشمِ نیازمندان و حرصِ طمع‌کاران را سیر می‌کند.

نکته ادبی: آز: حرص و طمع.

محک نقد حال قلب و سره حال خوان صحیفهٔ بشره

تو محکِ سنجشِ اصالت و قلبِ حقایق هستی و مانندِ خواندنِ کتابِ چهره، احوالِ درونیِ افراد را می‌شناسی.

نکته ادبی: محک: سنگ محک برای تشخیص طلا از مس. قلب و سره: قلب (ناسره/بدل) و سره (اصلی/خالص).

زمره پیرای نکته آرایان منتها بین دوربین رایان

تو زینت‌بخشِ گروهِ نکته‌سنجان و آخرینِ دیدگاهِ کسانی هستی که با دیده‌ی بصیرت به امور می‌نگرند.

نکته ادبی: زمره: گروه. رایان: صاحبان اندیشه.

میر عادل پناه دین و دول عدل تو پاسبان ملک و ملل

ای حاکمِ عادل و پناهِ دین و دولت؛ عدالتِ تو پاسبان و محافظِ کشور و ملت‌هاست.

نکته ادبی: دول: جمع دولت به معنای حکومت‌ها.

ای به عدلت عدیل نابوده شهری از عدل و دادت آسوده

ای که در عدالت مانند و همتایی نداری؛ شهری به واسطه‌ی عدل و دادِ تو در آسایش است.

نکته ادبی: عدیل: همتا و قرین.

ظلم از انصاف تو هزیمت کرد به طریقی که کس ندیدش گرد

ظلم از انصافِ تو چنان شکست خورد و گریخت که هیچ‌کس حتی گرد و غبارِ فرارِ او را هم ندید.

نکته ادبی: هزیمت کردن: شکست خوردن و فرار کردن.

گرد ظلمی نشسته بر رویم که ندانم که چون فرو شویم

چنان گرد و غبارِ ستم بر چهره‌ام نشسته که نمی‌دانم چگونه باید آن را بشویم و پاک کنم.

نکته ادبی: گرد ظلم: استعاره از غم و اندوه ناشی از بی‌عدالتی.

گرد این غم ز روی خون بسته دیده دریا شد و نشد شسته

گردِ این غم بر رویِ خون‌گرفته‌ام نشسته؛ دیدگانم از گریه به دریا تبدیل شده اما باز هم این گردِ غم شسته نشد.

نکته ادبی: دیده دریا شدن: کنایه از گریه بسیار.

وه چه گردی که روی گردآلود زیر این گرد غصه ام فرسود

شگفتا از این گردِ غمی که چهره‌ی غبارآلودِ مرا پوشانده و من زیرِ این فشارِ اندوه، فرسوده شدم.

نکته ادبی: فرسودن: کهنه و ضعیف شدن.

گرد دردی و گرد اندوهی بار هر ذره ای از آن کوهی

این گرد، غبارِ درد و اندوه است که سنگینیِ هر ذره‌ی آن، به اندازه کوهی است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف سنگینی اندوه.

ناله فرماست کوه اندوهم ناله چون نبودم مگر کوهم

کوهِ اندوهِ من، زبان به ناله گشوده است؛ ناله نکردنِ من چگونه ممکن است وقتی اندوهم به بزرگیِ کوه است؟

نکته ادبی: تضمین یا ایهام در ناله کردن کوه (کوه نماد استواری است، ولی اینجا ناله می‌کند).

چون ننالم که لعل و سنگ یکیست شهد را نرخ با شرنگ یکیست

چگونه ننالم که در این زمانه، لعلِ ارزشمند با سنگِ بی‌ارزش یکی شمرده می‌شود و قیمتِ عسل و زهرِ کشنده یکسان است.

نکته ادبی: شرنگ: زهر تلخ. این بیت اشاره به وارونگی ارزش‌ها در جامعه دارد.

کاش بودی یکی چه گفتم آه مشک را نیست قدر خاک سیاه

کاش این‌طور بود که می‌گفتم؛ آه! که وضعیت از این هم بدتر است؛ چرا که مشک (عطر) در نظرِ مردمِ نادان، ارزشی کمتر از خاکِ سیاه دارد.

نکته ادبی: کاش بودی یکی: اشاره به این که تساویِ ارزش‌ها هم آرزوست، چون اکنون پست‌ها ارزشمندترند.

جای در دیده کرده خاکستر سرمه را کس نیاورد به نظر

خاکستر را جایگزینِ سرمه در چشم می‌کنند و سرمه‌ی واقعی (بصیرت) را کسی به حساب نمی‌آورد.

نکته ادبی: سرمه نماد بینایی و زیبایی است که در اینجا با خاکستر (پستی) جابه‌جا شده است.

کفش بر سر نهند و پابر تاج لعل سازند زیر دست زجاج

کفش را بر سر می‌گذارند و تاج را زیرِ پا می‌نهند؛ لعل را در زیرِ دستِ شیشه‌خرده‌های بی‌ارزش قرار می‌دهند.

نکته ادبی: وارونگیِ کاملِ ارزش‌ها (استعاره از حاکمیتِ فرومایگان).

بر مانند عندلیب از باغ جای گلبانگ او دهند به زاغ

بلبل را از باغ بیرون می‌کنند و جایگاهِ آوازِ خوشِ او را به کلاغ می‌دهند.

نکته ادبی: بلبل (هنرمند) و زاغ (جاهل/فرومایه).

سر تاووس کم ز پا دانند بوم را بهتر از هما دانند

سرِ طاووسِ زیبا را از پایِ آن بی‌ارزش‌تر می‌دانند و جغد را برتر از پرنده‌ی سعادت (هما) می‌شمارند.

نکته ادبی: وارونگی در سنجش زیبایی و شأن.

ناف آهو به خاک جای دهند فضلهٔ گربه اش به جای نهند

مشکِ آهو (ناف آهو) را به جایِ خاک می‌ریزند و سرگینِ گربه را در جایگاهِ ارزشمندِ آن می‌نهند.

نکته ادبی: فضله: سرگین و مدفوع حیوان.

تنگ سازند جا به پرتو شمع کرم شب تاب آورند به جمع

جا را برای پرتوِ شمع تنگ می‌کنند (آن را خاموش می‌کنند) و کرمِ شب‌تابِ ناچیز را به جایِ آن می‌آورند.

نکته ادبی: اشاره به نادانی و انتخاب‌های غلط.

بحر زخار خشک گردانند منجلابش به جای بنشانند

دریایِ خروشان و پرموج را خشک می‌کنند و لجن‌زار را به جایِ آن قرار می‌دهند.

نکته ادبی: بحر زخار: دریای پرموج.

کرده نسخ زبور را اثبات بهر ترویج انکرالاصوات

زبورِ آسمانی را نسخ (بی‌اعتبار) کرده‌اند تا صدایِ ناهنجار و فریادِ کریه را ترویج کنند.

نکته ادبی: انکرالاصوات: ناخوشایندترینِ صداها؛ اشاره به بدگویی یا ناحقی.

سخت بربسته دست و پای پلنگ همچو شیرش دوانده موش به جنگ

دست و پایِ پلنگ (نمادِ قدرت) را چنان بسته‌اند که موشی او را به جنگ می‌طلبد (موشِ ضعیف به پلنگِ قوی غالب شده است).

نکته ادبی: تضاد قدرت و ضعف در فضای جامعه.

گر هژبر است چون فتاده به چاه دست یابد بر او کمین روباه

اگر شیر (هژبر) در چاه افتاده باشد، روباهِ پست بر او چیره می‌شود.

نکته ادبی: هژبر: شیر. کنایه از اینکه وقتی بزرگان کنار زده می‌شوند، فرومایگان حاکم می‌شوند.

مرد کش دست و پاست در زنجیر غالب آید بر او مخنث پیر

مردِ جنگجو و دلاور را به زنجیر کشیده‌اند و یک پیرمردِ ناتوان (مخنث) بر او غلبه می‌کند.

نکته ادبی: مخنث: ضعیف‌الجثه یا ترسو.

فیل نر کاو به کو در افتاده عاجز آید ز پشه ای ماده

فیلِ تنومندی که در کوه گرفتار شده، از پشه‌ای ماده هم عاجز و ناتوان می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلی برای توصیف قدرتِ بزرگ که در شرایطِ بد، تحقیر می‌شود.

شیرم و بیشه ام نیستانی ست که به هر نی هزار دستانی ست

من خود شیر هستم و بیشه‌ی من نیستان است؛ بیشه‌ای که در هر نیِ آن، هزاران داستان و سخن نهفته است.

نکته ادبی: شاعر خود را به شیر تشبیه می‌کند که در بیشه‌ی سخن‌وری می‌خروشد.

چه نیستان که نیشکر زاری هر نیش توتی شکر باری

چه بیشه‌ای که در واقع مزرعه‌ی نیشکر است و هر نیشِ آن، توتیایِ شکر‌بار (دارویِ شفابخش) می‌بخشد.

نکته ادبی: توتیا: گردی که برای چشم مفید است؛ استعاره از سخنِ شفابخش.

نی و توتی یکی چه بلعجبی ست عجمی نیست این سخن عربی ست

اینکه نی و توتیا یکی هستند، چه شگفتیِ بزرگی است؛ این سخنِ عربی نیست، بلکه عجمی (ایرانی) است.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ زبان فارسی و پیچیدگیِ هنریِ کلام.

سر این نکته نکته دان داند این لغت صاحب بیان داند

رازِ این نکته را تنها کسی می‌داند که اهلِ نکته‌سنجی باشد و صاحبِ کلامِ فصیح، معنایِ آن را درمی‌یابد.

نکته ادبی: نکته‌دان: کسی که دارای بصیرت و فهمِ عمیق است.

فهم این منطق سلیمانی شاه می داند و تو می دانی

فهمِ این سخنِ رمزآلود (منطق سلیمانی)، تنها در توانِ شاه است و تو (مخاطب) نیز آن را می‌فهمی.

نکته ادبی: منطق سلیمانی: تلمیحی به داستان حضرت سلیمان که زبانِ پرندگان و موجودات را می‌دانست.

می رسد حضرت سلیمان را فهم کردن زبان مرغان را

تنها حضرت سلیمان بود که فهمِ زبانِ پرندگان برایش میسر بود (و تو نیز چنین درایتی داری).

نکته ادبی: تأکید بر تلمیحِ سلیمان‌نبی.

آن سلیمان که اسم اعظم هست پیش نقش نگین او پا بست

آن سلیمانی که اسمِ اعظمِ الهی را می‌دانست و نقشِ نگینِ انگشتری‌اش، همه‌ی هستی را به بند می‌کشید.

نکته ادبی: اسم اعظم: اشاره به قدرتِ ماورایی سلیمان.

آن کزو اینچنین گهر سنجم آن که بست این طلسم بر گنجم

همان کسی که از او این گوهرهایِ سخن را می‌سنجیم و آن کسی که این طلسمِ پیچیده را بر گنجینه‌ی اشعارِ من نهاد.

نکته ادبی: طلسم: استعاره از کلامِ غامض و پیچیده‌ی شاعر.

در نطقم چنین گشوده از اوست زنگ آیینه ام زدوده از اوست

اگر در سخنم فصاحتی است، از جانب او (خداوند یا معشوق) است و اگر زنگار از آینه دلم پاک شده، باز هم به واسطه لطف اوست.

آن که طبعم چو فرصتی دریافت به ثنا گوییش دو اسبه شتافت

آن وجودِ مقدسی که وقتی طبعِ شعری‌ام فرصتی برای عرض اندام یافت، با تمام سرعت و اشتیاق به ستایش او شتافت.

آن که در مدح خوانیش علمم عشق ورزد به مدح او قلمم

کسی که علمِ مدحِ او را دارم و قلمم با عشق و علاقه از او سخن می‌گوید.

شیرم و بر درش به بند درم وقف آن آستانه گشته سرم

من همچون شیری هستم که در آستانه او (معشوق یا حق) اسیر و دربندم و تمام وجود و سرم را وقف آن جایگاه کرده‌ام.

غرشم این کلام هیبت زای که ز هولش جهد هژبر از جای

غرشِ من همین کلامِ پرهیبتی است که از شدتش، حتی شیرانِ بیشه نیز از ترس هراسان می‌شوند و می‌گریزند.

گوره خر هست آرمیده هنوز شیر و غریدنش ندیده هنوز

این گورخران (نادانانِ مدعی) هنوز در آرامشِ جهلِ خویش غنوده‌اند، چرا که هنوز غرشِ شیرِ حقیقی را نشنیده‌اند.

شیر را بند گر شود پاره میرد از بیم گور بیچاره

اگر بندِ اسارتِ شیر (شاعر) باز شود، این گورخرِ نادان از ترسِ جان خود خواهد مرد.

گریه بر حال آن گوزن اولی ست که به شیران شرزه اش دعوی ست

باید بر حالِ آن گوزنی گریست که ادعای برابری با شیرانِ غران و قدرتمند را دارد.

شاعران کیستند ، شیرانند گرسنه خفته ، چشم سیرانند

شاعرانِ حقیقی در حقیقت شیرانِ بیشه دانش‌اند؛ از لحاظ دنیوی گرسنه‌اند اما از لحاظ معنوی و چشم‌انداز، به غنا و بی‌نیازی رسیده‌اند.

فارغ از فکر صید و بی صیدی ایمن از ننگ قید و بی قیدی

آن‌ها نه به فکر شکار دنیا هستند و نه در بندِ ننگِ وابستگی‌ها و بی‌قیدی‌ها؛ بلکه در آزادیِ کامل به سر می‌برند.

قیدها را همه گسسته ز خویش لوح هستی خویش شسته ز خویش

همه وابستگی‌ها را از خود دور کرده‌اند و لوحِ وجودشان را از هرگونه نقشِ دنیوی پاک کرده‌اند.

تنشان را ز شال عاری نه و ز لباس زر افتخاری نه

آن‌ها نه به لباس فاخر (شال) وابسته‌اند و نه به زر و زیور افتخار می‌کنند.

گر بود شال پاره می پوشند گر بود خشک پاره می نوشند

اگر شالِ پاره‌ای داشته باشند، آن را می‌پوشند و اگر تنها نانِ خشکی برای خوردن باشد، همان را می‌نوشند و شکایت ندارند.

چه کنند اسب و استر رهوار پای را باد قوت رفتار

شاعرِ حقیقت‌جو چه نیازی به اسب و استر و ابزارِ تجملی دارد؟ وقتی پایِ استوار و عزمِ راسخ، او را به مقصد می‌رساند.

عیسی ار ره سپر به پا بودی غم کاه خرش کجا بودی

اگر عیسی مسیح (به عنوانِ نمونه زهد) راه را پیاده طی می‌کرد، دیگر نگرانِ خوراک و کاه برایِ خرش نبود.

پای را ماندگی مباد که پای بی جو و کاه هست ره پیمای

پای اگر خسته نشود، به هیچ وسیله دیگری نیاز ندارد؛ چرا که پایِ پیاده، بی‌نیاز از کاه و جو، راه را طی می‌کند.

ره روی کاو پیاده پوید راه ندود هر طرف پی جو و کاه

کسی که پیاده‌روِ مسیرِ حقیقت است، دیگر برای جو و کاه به هر طرف نمی‌دود و خود را ذلیل نمی‌کند.

استر و اسب و خانه و اسباب خس و خارند در ره سیلاب

اسب، استر، خانه و تمام متعلقاتِ دنیوی، در برابرِ سیلِ حوادث و گذرِ زمان، مانندِ خس و خاشاکِ بی‌ارزش هستند.

سیل چون از فراز شد به نشیب کند از جایشان به نیم نهیب

سیلِ حوادث وقتی از بلندی به پایین می‌آید، با کوچک‌ترین ضربه‌ای همه آن تعلقات را از جا می‌کند و می‌برد.

آنچه با ذات آمده ست نکوست غیر از آن جملهٔ سبزهٔ لب جوست

تنها آنچه با ذاتِ وجودیِ انسان همراه است، نیکوست و باقیِ امور، همچون سبزه لبِ جو، ناپایدار و بی‌اصالت است.

سبزهٔ طرف جو بود خرم لیک تا جوی از آب دارد نم

سبزه کنارِ جو، خرم و زیباست، اما این زیبایی تنها تا زمانی است که جو آب داشته باشد.

چون نم از سبزه باز گیرد پای گلخنی را شود متاع سرای

چون آب قطع شود و سبزه خشک گردد، آن مکانِ سرسبز به گلخن (محلِ سوزاندنِ زباله) تبدیل می‌شود.

سبزی سبزه ذاتی ار بودی نشدی شعله سیه دودی

اگر سبزیِ سبزه ذاتی بود، نباید با سوختن به دودِ سیاه تبدیل می‌شد.

آب رویش نبردی آتش تیز بخت سبزش نمی نمود گریز

آتشِ تیزِ روزگار، طراوتِ آن سبزه را از بین می‌برد؛ چرا که بختِ سبزِ آن، اصیل نبود و نمی‌توانست از نابودی بگریزد.

هر چه آن گاه هست و گاهی نیست پیش عقلش زیاده راهی نیست

هر چیزی که گاهی هست و گاهی نیست (ناپایدار)، نزدِ خردمندان ارزشی ندارد و راهی به سوی کمال نیست.

به عوارض جماعتی نازند که اسیران نعمت و نازند

بسیاری از مردم به عوارض و امورِ جانبیِ دنیوی می‌بالند؛ چرا که اسیرِ ناز و نعمتِ ظاهری هستند.

هر که همچون تو همتش عالی ست فارغ از کیسهٔ پر و خالی ست

ای کسی که همتِ بلند داری، تو همچون دیگران نیستی و از کیسه پر و خالیِ دنیا فارغ و بی‌نیازی.

کمی و بیش این سرای غرور عاقلان بنگرند لیک از دور

عاقلان، کمی و زیادیِ مالِ دنیا را از دور تماشا می‌کنند و به آن دل نمی‌بندند.

هر چه این نقشهای بیرونی ست در کمی گاه و گه در افزونی ست

تمامِ این نقش‌ها و جلوه‌های دنیوی، پیوسته در حالِ کم و زیاد شدن و تغییر هستند.

طفل طبعان بر آن نظر دارند بالغان دیده دگر دارند

انسان‌هایِ کودک‌صفت به این ظواهر دل می‌بندند، اما انسان‌های بالغ و پخته نگاهی متفاوت دارند.

چشم سر حالت درون بیند چشم سر خلعت برون بیند

چشمِ ظاهر، تنها حالت و وضعیتِ بیرونی را می‌بیند، اما چشمِ بصیرت، آن خلعت و حقیقتِ باطنی را مشاهده می‌کند.

چشم سر جبه بیند و دستار چشم سر قول بیند و کردار

چشمِ سر، جبه و دستار را می‌بیند، اما چشمِ حقیقت، سخن و کردارِ واقعی را می‌بیند.

دیده سر درون دل نگرد دیده سر برون گل نگرد

دیده بصیرت به درونِ دل می‌نگرد، اما دیده سر تنها به گل و خاکِ ظاهری توجه دارد.

بس از آن چشم و آب و گل بین هست کم از این چشم نقش دل بین هست

بسیاری هستند که اسیرِ دیدنِ ظواهر (آب و گل) هستند و کمتر کسی پیدا می‌شود که صاحبِ چشمِ دل‌بین باشد.

داد از این دیده های ظاهر بین ریش و دستار و وضع شاعر بین

فریاد از این دیدگانِ ظاهر‌بین که معیارِ قضاوتشان برای شاعر، ریش و دستار و سر و وضعِ ظاهری است.

ریش و دستار هر که به بینند از همه شاعرانش بگزینند

مردم هر که را با ریش و دستارِ بلند ببینند، او را به عنوانِ شاعرِ برتر انتخاب می‌کنند.

نادر عصر خویش خوانندش پهلوی خویشتن نشانندش

او را نادره‌گویِ زمانه می‌نامند و در صدرِ مجالسِ خود می‌نشانند.

گوز خر گر جهد ز کون دهانش آفرینها شود نثار بیانش

اگر آن شخصِ نادانِِ بی‌مایه، سخنی سخیف هم بگوید، چنان مورد تحسین و آفرین قرار می‌گیرد که گویی معجزه کرده است.

سد قلم زن قلم به دست آیند که ورقها بدان بیارایند

صدها نویسنده و قلم‌زن به میدان می‌آیند تا ورق‌ها را با سخنانِ پوچِ او تزئین کنند.

لیک آن حشو را رقم کردن نیست جز ظلم بر قلم کردن

اما ثبت کردنِ این سخنانِ بی‌مایه و حشو، جز ستم کردن به ابزارِ نوشتن (قلم) چیزی نیست.

نه همین ظلم بر قلم باشد بر مداد و ورق ستم باشد

این کار نه تنها ظلم به قلم است، بلکه جفا به کاغذ و مرکب نیز محسوب می‌شود.

ظلم اندر جهان علم و عمل وضع هر شیء بود به غیر محل

ظلم واقعی در عالمِ علم و عمل این است که هر چیزی در جایگاهِ شایسته خود قرار نگیرد.

وضع شیئی که آن به جا نبود ضدعدل است و آن روا نبود

قرار دادنِ شیء در جای نامناسب، ضدِ عدالت است و شرعاً و عقلاً پذیرفتنی نیست.

حاکم عادلی و دانا دل فارق معنی حق و باطل

حاکمِ عادل و دانادل کسی است که تفاوتِ حق و باطل را به خوبی تشخیص دهد.

عدل باشد که من به صف نعال جا کنم با هزار عقد ل

عدالت این است که من با وجودِ هنرِ بسیار، در صفِ کفش‌ها (جایگاهِ پایین) بنشینم و دیگری که بی‌مایه است در صدر باشد؟

خصم من کیسه پر ز مهرهٔ خر بر سر صف نهد بساط هنر

دشمنِ من که کیسه‌اش پر از مهره‌های بی‌ارزشِ خر است، در صدرِ مجلس بساطِ هنر‌فروشی پهن کرده است.

ظلم نبود که با چنان سخنی که بود مهزل هر انجمنی

آیا این ظلم نیست که با چنین سخنانِ سخیفی که مایه خنده هر انجمنی است، مرا تحقیر کنند؟

ضدمن دست رد دراز کند در نطق مرا فراز کند

ضدِ من (رقیب) راه را بر من می‌بندد و مانعِ سخن گفتن و نطقِ من می‌شود.

با وجود کمال پستی قدر برود در صف سخن تا صدر

با وجود اینکه او بسیار پست‌مایه است، به ناحق در صدرِ مجلسِ سخن‌وران جای گرفته است.

مهره خر نهد به جای گهر جای گوهر دهد به مهره خر

جای گوهرِ ارزشمند را به مهره‌های بی‌ارزشِ خری داده‌اند و جایگاهِ مهره را به گوهر سپرده‌اند (جایگاه‌ها عوض شده است).

نیست پوشیده کاین دو فعل قبیح بود ظلم و چه ظلم ، ظلم صریح

بر هیچ‌کس پوشیده نیست که این دو کارِ زشت و ناپسند، مصداقِ بارز و آشکارِ ظلم است.

نکته ادبی: «قبیح» به معنای زشت و ناپسند و «صریح» به معنای آشکار و بی‌پرده است که بر شدتِ عمل تأکید دارد.

برمن این ظلم رفت ودر نظرت منع ننمود طبع دادگرت

این ستم در برابرِ دیدگانِ تو بر من روا داشته شد، اما خویِ دادگرانه تو مانع از آن نشد.

نکته ادبی: «طبع دادگر» استعاره از شخصیتِ عادلِ مخاطب است که با بی‌تفاوتیِ عملیِ او در تناقض است.

نظر لطفت ار به من بودی غیر بیرون انجمن بودی

اگر نگاهِ پرمهرِ تو به سوی من بود، قطعاً بیگانگان و رقیبان را از محفلِ خود بیرون می‌راندی.

نکته ادبی: «غیر» در اینجا می‌تواند به معنای رقیبان یا نااهلان باشد که شاعر خواهانِ دور کردنِ آنان از دایره‌ی توجهِ مخاطب است.

گر بدی حامی من الطافت کی تغافل نمودی انصافت

اگر لطفِ تو حامی من بود، انصافِ درونی‌ات هرگز اجازه نمی‌داد که از حقِ من تغافل کنی و آن را نادیده بگیری.

نکته ادبی: «تغافل» به معنای خود را به غفلت زدن و نادیده گرفتنِ عمدیِ امری است.

لب ز آزار رفته بستم و رفت بر دل این نیشتر شکستم و رفت

از شدتِ آزاری که دیدم لب فرو بستم، اما این نیشِ جانکاه در دلم شکسته شد و رنجِ آن همچنان باقی ماند.

نکته ادبی: «نیشتر» نمادِ درد و آسیبِ عمیقِ روحی است که به دلِ شاعر وارد شده و در آنجا رسوخ کرده است.

دور عدل تو باد پاینده که کند خیر او در آینده

امیدوارم دورانِ عدالتِ تو پاینده باشد، چرا که عدلِ تو نویدبخشِ خیر و نیکی در روزگارِ آینده است.

نکته ادبی: این بیت در ساختارِ سنتیِ قصاید، به نوعی دعایِ پایانی برای دوامِ قدرتِ عادلانه است.