گزیده اشعار - قطعات

وحشی بافقی

شمارهٔ ۳۸ - دریغ

وحشی بافقی
دریغ از شمسهٔ ایوان عصمت که تا جاوید رخ پنهان نموده
چراغ دودمان نعمت الله که شمعش مهر بود و ماه دوده
صبا کو کز حریم عفت او به جای گرد بر وی مشک سوده
که تابر جای خرمن خرمن مشک ز خاکستر ببیند توده توده
فلک گو خاک بر سر کن که دورش ز تارک افسر دولت ربوده
زمان بر باد ده گو خرمنش را که گیتی کشت اقبالش دروده
یکی آیینه بود از جوهر روح ولیک از رنگ سودا نا زدوده
به قصد او چو سودا خصم جانی ز پاسش دیدهٔ حکمت غنوده
به هر زهری که ره می برده سودا مزاجش را به آن می آزموده
چو می دیده که تیغش کارگر نیست به آن شغل اهتمامش می فزوده
به کارش کرده زهری آخر کار که جز جان دادنش درمان نبوده
اگر می بست بر خود راه سودا در این فتنه کی می شد گشوده
نکرده هیچ کس با دشمن خویش چنین بی وجه کار ناستوده
به هر جا گوش کرده بهر تاریخ زمانه این دو مصرع را شنوده:
چه داده بی سبب سودا به خود راه چه بیجا قصد جان خود نموده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، سوگ‌نامه‌ای است فاخر و پُرشور برای بزرگ‌مردی از تبار عرفان و معرفت که از خاندان نعمت‌الله بوده است. شاعر در این قطعه، با زبانی سرشار از دریغ و حسرت، ضمن تجلیل از جایگاه معنوی و پاکیِ آن شخص، از فقدان او در عالم خاکی ابراز تأسف می‌کند.

درونمایه اصلی شعر، توصیفِ مرگی ناشی از درگیری با «سودا» است که هم می‌تواند به معنای بیماری «مالیخولیا و غلبه خلط سودا» در طب سنتی باشد و هم استعاره‌ای از دشمنی جان‌کاه و بدفرجام. شاعر با رویکردی انتقادی و سوگوارانه، این واقعه را تبیین کرده و از بی‌توجهی یا ناگزیری در برابر این هجمه (خواه بیماری باشد و خواه دشمنی) گله‌مند است.

معنای روان

دریغ از شمسهٔ ایوان عصمت که تا جاوید رخ پنهان نموده

افسوس و دریغ برای آن گوهرِ درخشانِ درگاه پاکی و عصمت که اکنون برای همیشه رخ از ما پنهان کرده است.

نکته ادبی: شمسه: طرحی خورشیدگونه که در سقف‌ها یا تزئینات به کار می‌رود و در اینجا استعاره از مقام والای شخص متوفی است.

چراغ دودمان نعمت الله که شمعش مهر بود و ماه دوده

او چراغ خاندان نعمت‌الله بود که نورِ هدایتش، به روشنی خورشید و ماهِ تابان بود.

نکته ادبی: دوده: در اینجا به معنای خاندان و تبار است؛ استعاره‌ای از سلسله‌ی طریقت نعمت‌اللهی.

صبا کو کز حریم عفت او به جای گرد بر وی مشک سوده

ای باد صبا کجایی؟ تا به جای گرد و غبارِ معمولی، بر مزار او مشکِ ساییده و خوش‌بو نثار کنی.

نکته ادبی: صبا: بادی که در ادبیات کلاسیک پیام‌رسان است و معمولاً از سمت مشرق می‌وزد.

که تابر جای خرمن خرمن مشک ز خاکستر ببیند توده توده

تا به جای اینکه انبوهی از مشک بر مزار او ببینی، توده‌های خاکسترِ سرد و خاموش را مشاهده نکنی.

نکته ادبی: خرمن: واحدی برای شمارش یا انباشت؛ خاکستر نماد فنا و نیستی است.

فلک گو خاک بر سر کن که دورش ز تارک افسر دولت ربوده

به آسمان بگو که از غمِ این فقدان، خاک بر سر کند؛ زیرا که چرخِ روزگار، تاجِ عزت و اعتبار را از سرِ او ربود.

نکته ادبی: تارک: بالاترین قسمت سر یا فرق سر؛ افسر دولت: تاج پادشاهی یا نماد اقبال و نیک‌بختی.

زمان بر باد ده گو خرمنش را که گیتی کشت اقبالش دروده

به روزگار بگو که همه‌چیز را نابود کند، چرا که گیتی پیش از این، محصولِ خوش‌اقبالیِ او را درو کرده و به پایان رسانده است.

نکته ادبی: دروده: صفت مفعولی از درویدن (درو کردن)؛ استعاره از پایان عمر و مرگ.

یکی آیینه بود از جوهر روح ولیک از رنگ سودا نا زدوده

او آیینه و بازتابی از حقیقت روح بود، اما دریغا که از غبارِ «سودا» (بیماری یا تیرگیِ ذهن) پاک و زدوده نشده بود.

نکته ادبی: سودا: در طب قدیم نوعی خلط سیاه که غلبه‌اش باعث بیماری‌های روحی و مالیخولیا می‌شده است.

به قصد او چو سودا خصم جانی ز پاسش دیدهٔ حکمت غنوده

چون این «سودا» (بیماری یا دشمن) به قصد جانِ او آمد، دیدگانِ حکمت و خرد از محافظتِ او غافل ماندند.

نکته ادبی: غنوده: به خواب رفته؛ در اینجا کنایه از ناتوانیِ خرد در برابر تقدیر یا بیماری است.

به هر زهری که ره می برده سودا مزاجش را به آن می آزموده

این سودا (بیماری) با هر زهری که سر راه داشت، مزاج و تنِ او را آزمود و ضعیف کرد.

نکته ادبی: مزاج: اشاره به تعادل طبایع در بدن که با غلبه سودا مختل شده است.

چو می دیده که تیغش کارگر نیست به آن شغل اهتمامش می فزوده

وقتی این دشمن (سودا) دید که حملاتش کارگر نیست، بر شدتِ تلاش خود برای آسیب زدن افزود.

نکته ادبی: کارگر بودن: مؤثر واقع شدن؛ در اینجا یعنی ضربات بیماری هنوز کشنده نبود.

به کارش کرده زهری آخر کار که جز جان دادنش درمان نبوده

سرانجام زهری چنان مهلک به کار او بست که درمانی جز جان دادن و مرگ نداشت.

نکته ادبی: آخر کار: سرانجام؛ اشاره به اوج گرفتن بیماری که دیگر بازگشت‌ناپذیر بود.

اگر می بست بر خود راه سودا در این فتنه کی می شد گشوده

اگر او راهِ نفوذِ این سودا را بر خود می‌بست، این فاجعه هرگز رخ نمی‌داد.

نکته ادبی: فتنه: آشوب و بلایی بزرگ که در اینجا همان بیماریِ جان‌کاه است.

نکرده هیچ کس با دشمن خویش چنین بی وجه کار ناستوده

هیچ‌کس با دشمنِ خودش چنین رفتار ناپسند و غیرمنطقی‌ای نکرده است.

نکته ادبی: ناستوده: پسندیده نشده؛ کاری که عقل یا عرف آن را تأیید نمی‌کند.

به هر جا گوش کرده بهر تاریخ زمانه این دو مصرع را شنوده:

هر جا که تاریخ را جست‌وجو کنی و گوش فرا دهی، زمانه این دو مصرع را درباره او تکرار می‌کند:

نکته ادبی: تاریخ: در اینجا به معنای روایتِ حال و احوال گذشتگان است.

چه داده بی سبب سودا به خود راه چه بیجا قصد جان خود نموده

افسوس که بی‌جهت راه بر سودا (بیماری) باز شد و چه نابه‌جا قصدِ جانِ خویش کرد.

نکته ادبی: بی‌سبب و بیجا: نشان‌دهنده تعجب و حسرت شاعر از وقوع این اتفاق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمسهٔ ایوان عصمت

تشبیه مقام و شخصیت والای متوفی به شمسه (خورشید) که در ایوان (سقف یا مکان مرتفع) قرار دارد.

تشخیص (جان‌بخشی) فلک گو خاک بر سر کن

نسبت دادنِ فعلِ سوگواری (خاک بر سر ریختن) به فلک و آسمان.

ایهام سودا

اشاره به دو معنا: ۱. بیماری مالیخولیا (خلط سودا) ۲. دشمنی که با او درگیر بوده است.

تضاد خرمن مشک / توده خاکستر

تقابل تصویر زیبایی و خوش‌بویی با سیاهی و زوال مرگ.