گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۳۸۷

وحشی بافقی
من و از دور تماشای گلستان کسی به نسیمی شده خرسند ز بستان کسی
در نظر نعمت دیدار و به حسرت نگران دستها بسته و مهمان شده برخوان کسی
زیر بار سرم این دست بفرساید به ز آنکه دستی ست که دور است ز دامان کسی
پادشاهان و نکویان دو گروه عجبند که نبودند و نباشند به فرمان کسی
وحشی از هجر تو جان داد، تو باشی زنده زندگی بخش کسی عمر کسی جان کسی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر اندوه عمیق و استیصال عاشقِ دورمانده‌ای است که به تماشایِ دوردستِ معشوق قناعت کرده است. شاعر در این ابیات، جایگاه خود را همچون مهمانی می‌بیند که اگرچه به تماشای خوانِ نعمتِ معشوق نشسته، اما دستش از وصال کوتاه است و جز حسرت نصیبی ندارد.

درون‌مایه اصلی، بیانِ تضاد میان نیازِ سوزانِ عاشق و بی‌نیازیِ معشوق و زیبارویان است؛ کسانی که به حکمِ زیبایی و قدرت، در بندِ هیچ کس نیستند. شاعر با پایانی تلخ، مرگِ خود را در فراقِ معشوقی روایت می‌کند که خود، منشأ حیات و جانِ دیگران است.

معنای روان

من و از دور تماشای گلستان کسی به نسیمی شده خرسند ز بستان کسی

من به تماشای گلستانِ وجودِ تو از دوردست‌ها دل خوش کرده‌ام و به نسیمی که از آن باغ برمی‌آید، قانع هستم.

نکته ادبی: اشاره به قناعت عاشق به حداقل‌ها که نشان از تواضع او در برابر عظمت معشوق دارد.

در نظر نعمت دیدار و به حسرت نگران دستها بسته و مهمان شده برخوان کسی

نعمتِ دیدنِ تو پیشِ چشمِ من است، اما با حسرت به آن می‌نگرم؛ چرا که دستانم برای وصال بسته است و من مانند مهمانی هستم که تنها بر سرِ سفره‌ای نشسته‌ام که نمی‌توانم از آن توشه‌ای برگیرم.

نکته ادبی: استعاره از دست بسته بودن کنایه از ناتوانی در دسترسی به وصال است و خوان استعاره از نعمتِ حضور معشوق.

زیر بار سرم این دست بفرساید به ز آنکه دستی ست که دور است ز دامان کسی

دستم زیر بار سنگینِ سر (که بر اثر اندوه و بی‌خوابی خم شده) در حالِ فرسودن است؛ چرا که این دست، از رسیدن به دامنِ تو که آرزوی آن را دارد، محروم مانده است.

نکته ادبی: فرسودن دست کنایه از رنج و صبر طولانی در فراق است که دست‌مایه تکیه‌گاهِ سرِ اندوهگین شده است.

پادشاهان و نکویان دو گروه عجبند که نبودند و نباشند به فرمان کسی

پادشاهان و زیبارویان دو گروهِ شگفت‌انگیز هستند که هرگز تابعِ فرمان و خواستِ کسی نبوده‌اند و نخواهند بود.

نکته ادبی: تأکید بر استغنا و بی‌نیازی معشوق که همچون پادشاهان، خودفرمان است.

وحشی از هجر تو جان داد، تو باشی زنده زندگی بخش کسی عمر کسی جان کسی

ای تو که خود منشأ زندگی و جان‌بخشِ دیگرانی، وحشی از دوریِ تو جان سپرد، در حالی که تو همچنان زنده و پابرجایی.

نکته ادبی: تضاد میان مرگ عاشق و حیات معشوق که به اوجِ بی‌رحمیِ روزگار در فراق می‌پردازد.

آرایه‌های ادبی

استعاره گلستان و خوان

گلستان استعاره از زیبایی و حضور معشوق و خوان استعاره از نعمت وصال و بهره‌مندی از عشق است.

کنایه دست‌ها بسته

کنایه از ناتوانی در رسیدن به معشوق و بی‌اختیاری عاشق در برابر تقدیر.

تضاد جان دادن وحشی و زندگی‌بخش بودن تو

تضاد میان فنای عاشق و بقای معشوق که به عمق فاجعه‌ی دوری می‌افزاید.