گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۳۴۳

وحشی بافقی
گهی از بزم بر می خیز و طرف بام جا می کن زکات بزم عشرت عشوه ای در کار ما می کن
قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر وقتی نگه را با نگه در وقت فرصت آشنا می کن
نگه خوبست مستغنی زد اما آن نه در هر جا بود جایی که باید گفت چشمی بر قفا می کن
چو داری غمزه را بگذار تا عالم زند بر هم نگه گو باش شرم آلود و اظهار حیا می کن
تو زخم ناز بر جان میزن و می آزما بازو دهان پر تبسم گو علاج خونبها می کن
سر و جانست در راهت نه آخر سنگ خاکست این به استغنات میرم گه نگاهی زیر پا می کن
تغافل رطل پر کرده ست وحشی ظرف می باید نگاهی جانب این کاسهٔ مرد آزما می کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گِله‌ای است مشفقانه و عاشقانه از معشوقی که در عینِ زیبایی و قدرتِ دلبری، درگیرِ غرور و بی‌اعتنایی است. شاعر با زبانی نرم و صمیمی، او را دعوت می‌کند که لحظاتی از دنیای خوش‌گذرانی و استغنای خود فاصله بگیرد و به رنج‌های عاشقِ دل‌خسته توجه نشان دهد.

مضمونِ محوریِ اشعار، تضاد میانِ ناز و کرشمه‌ی معشوق و نیازِ عاشق است. شاعر معتقد است که هرچند این بی‌اعتنایی‌ها بخشی از ذاتِ عاشقی و معشوقی است، اما باید در جای خود و به اندازه‌ی خود باشد تا عاشق از پا در نیاید.

معنای روان

گهی از بزم بر می خیز و طرف بام جا می کن زکات بزم عشرت عشوه ای در کار ما می کن

گاه از جمع یاران و مجلس عیش برخیز و به کنار پشت‌بام برو و به عنوان بخشی از دینِ شادی و خوشی‌ات، با عشوه و ناز به من توجهی کن.

نکته ادبی: بزمِ عشرت و زکاتِ آن، استعاره‌ای است از توجهی که معشوق به عنوان حقِ عاشق باید بپردازد.

قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر وقتی نگه را با نگه در وقت فرصت آشنا می کن

اینکه با من بیگانه رفتار می‌کنی ایرادی ندارد، اما همیشه نه! در لحظاتی که فرصت هست، بگذار نگاه‌هایمان با هم آشنا و هم‌سو شوند.

نکته ادبی: تکرارِ نگاه برای تاکید بر تلاقی دیدگان و ایجادِ ارتباطِ عاطفی به کار رفته است.

نگه خوبست مستغنی زد اما آن نه در هر جا بود جایی که باید گفت چشمی بر قفا می کن

بی‌اعتنایی و غرور خوب است، اما نه همیشه و در هر موقعیتی؛ گاهی شرایط طوری است که باید حواست به اطراف باشد و نگاهی به پشت سرت بیندازی.

نکته ادبی: مستغنی زدن به معنای خود را بی‌نیاز نشان دادن و تکبر ورزیدن است.

چو داری غمزه را بگذار تا عالم زند بر هم نگه گو باش شرم آلود و اظهار حیا می کن

اگر چنین قدرت و جذابیتی در نگاهت داری که می‌توانی عالم را زیر و رو کنی، بگذار کنار؛ در عوض با نگاهی شرم‌آلود و با حیا با من برخورد کن.

نکته ادبی: غمزه در اینجا نمادِ قدرتِ ویرانگرِ زیباییِ معشوق است.

تو زخم ناز بر جان میزن و می آزما بازو دهان پر تبسم گو علاج خونبها می کن

تو مدام با ناز و کرشمه‌ات بر جان من زخم بزن و قدرت خود را آزمایش کن، اما در پایان، با لبخندی شیرین، مرهمی بر این زخم‌ها بگذار و خون‌بهای مرا بپرداز.

نکته ادبی: خون‌بها کنایه از جبرانِ رنجِ عاشق به وسیله‌ی تبسمِ معشوق است.

سر و جانست در راهت نه آخر سنگ خاکست این به استغنات میرم گه نگاهی زیر پا می کن

چیزی که در راه تو می‌گذارم جان و سرم است، نه سنگ و کلوخ بی‌ارزش. از غرور و بی‌اعتنایی تو دارم می‌میرم؛ گاهی نگاهی به زیر پایت بینداز تا مرا ببینی.

نکته ادبی: استغنا در اینجا به معنای بی‌نیازیِ کاذب و غرورِ معشوق است.

تغافل رطل پر کرده ست وحشی ظرف می باید نگاهی جانب این کاسهٔ مرد آزما می کن

بی‌اعتنایی تو جام وجود مرا لبریز کرده است؛ برای این‌همه رنج، ظرفیت و گنجایشی نیاز است. نگاهی به این چالشِ سخت که مردانگی مرا به آزمون می‌کشد بینداز.

نکته ادبی: رطل پر کردن کنایه از لبریز شدنِ پیمانه‌ی صبرِ عاشق به دلیلِ تغافلِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره زکات بزم

معشوق ملزم شده تا توجه به عاشق را همچون حقی واجب (زکات) بپردازد.

کنایه زیر پا کردن

اشاره به جایگاهِ پایینِ عاشق نزدِ معشوق و بی‌اعتناییِ معشوق به او.

تناقض (پارادوکس) زخم ناز

آمیختنِ مفهومِ درد (زخم) با زیبایی و دلربایی (ناز) که ویژگیِ عشق‌های حاد است.