گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۲۸۳

وحشی بافقی
مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم ننشینم به رهش بر سر کویش نروم
هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب که یک امروز به نظارهٔ رویش نروم
آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست خود به خود من به شکن گیری مویش نروم
سد صلا می زند آن چشم و به این جرأت شوق بر در وصل ز اندیشهٔ خویش نروم
گر توان خواند فسونی که در آیند به دل هرگز از پیش دل عربده جویش نروم
ساقی ما ز می خاص به بزم آورده است نیست معلوم که از دست سبویش نروم
وحشی این عشق بد افتاد عجب گر آخر در سر حسرت رخسار نکویش نروم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تماشاخانه‌ی کشاکش میان عقل و عشق است؛ جایی که شاعر، مصلحت‌اندیشی را راهکاری برای تسکینِ بی‌قراری می‌داند اما در میدانِ عمل، در برابرِ جاذبه‌یِ دلربایِ معشوق، ناتوان است. فضا آکنده از حسرت و شوقِ مهارنشدنی است که شاعر را میانِ باید و هست سرگردان کرده است.

در نهایت، این اثر روایتی از شکستِ عقل در برابرِ سیلِ خروشانِ اشتیاق است؛ آنجا که شاعر، نه به اختیار، بلکه به جبرِ عشق، در طلبِ دیدار و بهره‌مندی از شرابِ حضورِ یار، تمامِ تدبیرهایِ پیشین را وامی‌نهد و خود را به تقدیرِ محتومِ عاشقانه می‌سپارد.

معنای روان

مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم ننشینم به رهش بر سر کویش نروم

عقل و مصلحت این‌گونه تدبیر کرده است که صبر پیشه کنم و به سوی معشوق نروم؛ نه در مسیرِ گذرِ او بنشینم و نه به کوی و دیار او قدم بگذارم.

نکته ادبی: مصلحت در اینجا به معنای خیراندیشی و تدبیر عقلانی است که شاعر می‌کوشد آن را بر هیجانِ درونی مقدم دارد.

هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب که یک امروز به نظارهٔ رویش نروم

این خیراندیشی و تدبیر بسیار خوب و به‌جا است، اما افسوس که من تاب و توان ندارم که حتی امروز را بدون تماشای چهره‌ی دلربای او بگذرانم.

نکته ادبی: دریغا تکیه‌کلامی برای ابراز افسوس و حسرت عمیق نسبت به ناتوانی در برابرِ اراده خویش است.

آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست خود به خود من به شکن گیری مویش نروم

اشتیاق مانند کسی است که مرا به حرکت وامی‌دارد و مدیریتِ وجودم را به دست گرفته است؛ من از اختیار خود به سوی پیچ و تاب موهای او نمی‌روم، بلکه کششِ آن موها مرا می‌برد.

نکته ادبی: سلسله‌جنبان استعاره از نیروی محرک و عامل اصلیِ ایجاد انگیزه در درون است که اختیار را از شاعر سلب کرده است.

سد صلا می زند آن چشم و به این جرأت شوق بر در وصل ز اندیشهٔ خویش نروم

چشمان او صد بار مرا دعوت می‌کنند، اما من با وجود این شوق، از بیمِ عواقب و اندیشه‌هایِ خودم، جرئت نمی‌کنم که به درگاه وصل او بروم.

نکته ادبی: سد صلا کنایه از تکرارِ مداومِ دعوت و صدا زدن است که در تقابل با ترسِ درونی شاعر قرار گرفته.

گر توان خواند فسونی که در آیند به دل هرگز از پیش دل عربده جویش نروم

اگر آن جاذبه‌ای که دل را تسخیر می‌کند بتوان جادو نامید، من هرگز از نزدِ دلِ پرخاشگر و فتنه‌جویِ او که این‌چنین مرا گرفتار کرده است، کنار نمی‌روم.

نکته ادبی: عربده‌جو کنایه از معشوقی است که به شیوه‌های دلبرانه و گاه بی‌رحمانه قلب را درگیر کرده و آن را به آشوب کشیده است.

ساقی ما ز می خاص به بزم آورده است نیست معلوم که از دست سبویش نروم

ساقیِ ما شرابِ ویژه‌ای به مجلس آورده است؛ مشخص نیست که آیا من می‌توانم در برابرِ وسوسه‌یِ نوشیدن از دستِ او مقاومت کنم یا ناچار به تسلیم می‌شوم.

نکته ادبی: سبو نمادِ نمادینِ پیمانه‌یِ عشق است که در اینجا به معنایِ غرق شدن در فیضِ حضورِ یار به کار رفته است.

وحشی این عشق بد افتاد عجب گر آخر در سر حسرت رخسار نکویش نروم

ای وحشی، این عشق سرنوشت بدی پیدا کرده است؛ شگفت‌آور خواهد بود اگر در نهایت، جان بر سرِ حسرتِ چهره‌یِ زیبایِ او نگذارم و نمیرم.

نکته ادبی: وحشی تخلص شاعر است که در اینجا خود را خطاب قرار داده و سرانجامِ تلخِ این عشق را پیش‌بینی می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره سلسله‌جنبان

اشتیاق به محرکی تشبیه شده که شاعر را به حرکت وا می‌دارد و مدیریت رفتار او را در دست دارد.

کنایه سد صلا می‌زند

کنایه از دعوت مداوم و بی‌وقفه چشمان معشوق که شاعر را به سوی خود می‌خواند.

تناقض مصلحت دیده... تاب ندارم

تضاد میان دستور عقل برای دوری و ضعفِ کششِ عاشقانه برای نزدیکی که بن‌مایه اصلی شعر است.

تشخیص دل عربده‌جو

به دلِ معشوق، ویژگیِ انسانیِ پرخاشگر و فتنه‌جو نسبت داده شده که بر شاعر اثر گذاشته است.