گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۲۵۹

وحشی بافقی
شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیف ریخت آخر آبروی خویش را برخاک، حیف
روبرو بنشست با هر بی ره و رویی ، دریغ کرد بی باکانه جا در جمع هر بی باک، حیف
ظلم باشد اختلاط او به هر نااهل، ظلم حیف باشد بر چنان رو دیدهٔ ناپاک ، حیف
گر بر آید جانم از غم ، نیستی آن ، کز غلط بر زبانت بگذرد روزی کز آن غمناک حیف
در خم فتراک وحشی را نمیبندی چو صید گوییا می آیدت زان حلقهٔ فتراک حیف

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، گله‌مندانه و سرشار از اندوهی است که از دیدنِ قدرناشناسیِ محبوب برآمده است. شاعر معتقد است معشوق که خود مقامی والا دارد، با معاشرت با ناکسان، شأن و مرتبتِ خود را فروکاسته و به نااهلان میدان داده است.

در بخش‌های پایانی، نگاه شاعر از شکایتِ عمومی به سویِ رابطه شخصیِ خود و معشوق می‌رود. او با فروتنیِ عاشقانه، مرگِ خود را در برابرِ آسودگیِ خیالِ معشوق ناچیز می‌شمارد و در نهایت، رنجِ بی‌توجهیِ معشوق را به تصویر می‌کشد که او را حتی لایقِ صیدِ خویش نمی‌داند.

معنای روان

شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیف ریخت آخر آبروی خویش را برخاک، حیف

جای تأسف است که چهره‌ی درخشان و آتشین تو، اکنون روشنی‌بخشِ بزمِ بیگانگان شده است؛ تو با این کار، ارزش و جایگاه والای خود را با خاک یکسان کردی.

نکته ادبی: شمعِ بزمِ غیر شدن، کنایه از عرضه کردن زیبایی و وجودِ خویش به نااهلان است.

روبرو بنشست با هر بی ره و رویی ، دریغ کرد بی باکانه جا در جمع هر بی باک، حیف

دریغ و افسوس که تو رو در روی هر فردِ گمراه و بی‌شرمی نشستی و بی‌پروا در میانِ جمعیتِ نااهلان جای گرفتی.

نکته ادبی: بی‌ره و روی ترکیبی است برای توصیف کسانی که از مسیرِ کمال و ادب به دورند.

ظلم باشد اختلاط او به هر نااهل، ظلم حیف باشد بر چنان رو دیدهٔ ناپاک ، حیف

این ظلمی بزرگ است که تو با هر نااهلی هم‌نشین شوی؛ جای حسرت است که چشمانِ آلوده و ناپاک، فرصتِ تماشای چهره‌ای چون تو را بیابند.

نکته ادبی: اختلاط در اینجا به معنای آمیزش و معاشرتِ نزدیک است.

گر بر آید جانم از غم ، نیستی آن ، کز غلط بر زبانت بگذرد روزی کز آن غمناک حیف

حتی اگر از شدتِ غم جان بسپارم، ارزشِ آن را ندارد که تو به خاطرِ من اندوهگین شوی و به اشتباه، کلمه‌یِ دریغ و افسوس بر زبانت جاری شود.

نکته ادبی: در اینجا شاعرِ عاشق، چنان محوِ معشوق است که حتی اندوهِ او را بر مرگِ خود ترجیح می‌دهد.

در خم فتراک وحشی را نمیبندی چو صید گوییا می آیدت زان حلقهٔ فتراک حیف

تو مرا (وحشی) مانند صیدی به بندِ فتراک خود نمی‌بندی؛ گویی که مرا هم‌شأنِ خود نمی‌دانی و از صید کردنِ من احساسِ کراهت می‌کنی.

نکته ادبی: فتراک بندی است پشتِ زینِ اسب که صید را به آن می‌بستند؛ اینجا استعاره‌ای از شکارِ دلِ عاشق توسط معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع بزم

تشبیه محبوب به شمعی که محفلِ دیگران را روشن می‌کند تا زیبایی‌اش برای نااهلان به نمایش درآید.

تکرار حیف

تکرارِ واژه‌ی حیف در پایانِ ابیات، فضای حسرت و دریغِ حاکم بر شعر را تقویت کرده و لحنی مرثیه‌گونه ایجاد می‌کند.

تلمیح و تصویرسازی حماسی فتراک

استفاده از فرهنگِ شکار در ادبیات کهن برای نشان دادنِ رابطه‌ی عاشق و معشوق که عاشق دوست دارد صیدِ معشوق باشد.