گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۲۳۶

وحشی بافقی
مغرور کسی به که درت جا نکند کس وصلی که محالست تمنا نکند کس
نی یوسف مصری تو که در بیع کس آیی بیعانهٔ جان چیست که سودا نکند کس
روشن نکند چشم کس این طرفه عزیزیست همچشمی یعقوب و زلیخا نکند کس
مرغ دل ما کیست اگر دامگه اینست سیمرغ به دام افتد و پروا نکند کس
آه این چه غرور است که سد کشته گر افتد دزدیده هم از دور تماشا نکند کس
چندین سر بی جرم به دار است در آن کو یک بار سر از ناز به بالا نکند کس
وحشی سبب ناز و تغافل همه حسن است حسن ار نبود این همه اینها نکند کس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ سوزناک، توصیفِ عجزِ عاشق در برابر غرور و بی‌اعتناییِ معشوق است. شاعر با زبانی صریح و بی‌پیرایه، فاصله‌ی عمیق میانِ کمالِ مطلقِ زیباییِ معشوق و حقارتِ وضعیتِ عاشق را به تصویر می‌کشد.

مضمونِ محوری، ناکامی در وصال و حیرت از قساوتِ معشوق است که چنان غرق در زیبایی و شوکت خویش است که حتی ناله‌های سوختگانِ راهش را نمی‌شنود و به کشته‌شدگانِ درگاهش نیز نگاهی نمی‌اندازد.

معنای روان

مغرور کسی به که درت جا نکند کس وصلی که محالست تمنا نکند کس

تو چنان مغرور و دست‌نیافتنی هستی که هیچ‌کس نمی‌تواند به درگاه تو راه یابد؛ بنابراین، عاقلانه نیست که کسی آرزوی وصال تو را که امری محال است، در سر بپروراند.

نکته ادبی: ترکیبِ 'مغرور کسی به' به معنای 'آن‌قدر مغرور هستی که' به کار رفته و کنایه از بی‌فایده بودنِ خواستنِ وصالِ محال است.

نی یوسف مصری تو که در بیع کس آیی بیعانهٔ جان چیست که سودا نکند کس

تو آن یوسفِ کنعانی نیستی که بتوان تو را خرید و در تملک درآورد؛ آن‌قدر مقام تو بالاست که حتی جان دادن در راه تو در برابرِ رسیدن به تو، معامله‌ای بی‌ارزش است و کسی نباید چنین سودایی در سر داشته باشد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و زلیخا و خرید و فروش یوسف در مصر؛ 'بیع' به معنی فروش و 'سودا' به معنی معامله است.

روشن نکند چشم کس این طرفه عزیزیست همچشمی یعقوب و زلیخا نکند کس

تو چنان عزیز و زیبا هستی که دیدنِ جمالت تاب و توانِ کسی را باقی نمی‌گذارد؛ تو چنان بی‌همتایی که هیچ‌کس نباید ادعای عشقِ یعقوب یا اشتیاقِ زلیخا را در برابرِ تو داشته باشد، چرا که تو فراتر از این داستان‌ها هستی.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح برای تاکید بر بی‌همتایی معشوق و اشاره به افسانه‌های کهنِ عشق.

مرغ دل ما کیست اگر دامگه اینست سیمرغ به دام افتد و پروا نکند کس

وقتی کوی تو این‌چنین دامگاهی برای صیدِ دل‌هاست، دلِ کوچکِ من در برابرِ آن چه ارزشی دارد؟ حتی اگر سیمرغ هم در این دام بیفتد، بی‌تردید گرفتار می‌شود و کسی نمی‌تواند از سختیِ این بلا جان سالم به در ببرد.

نکته ادبی: استعاره از 'سیمرغ' برای عظمتِ روح و جایگاهِ بالا و 'دامگه' برای کوی معشوق که جایگاهِ خطر است.

آه این چه غرور است که سد کشته گر افتد دزدیده هم از دور تماشا نکند کس

افسوس که چه غرورِ عجیبی داری؛ حتی اگر صد نفر در راه عشق تو کشته شوند، تو آن‌قدر بی‌توجهی که حتی از دور هم به آنان نگاهی نمی‌اندازی تا از وضعیتشان باخبر شوی.

نکته ادبی: 'دزدیده نگاه کردن' کنایه از نگاهِ گذرا، پنهانی و بی‌اعتناییِ آگاهانه است.

چندین سر بی جرم به دار است در آن کو یک بار سر از ناز به بالا نکند کس

در کوچه تو سرهای بی‌گناهِ بسیاری به دار مجازات آویخته شده‌اند (کنایه از جان‌باختنِ عاشقان بسیار)، اما تو از شدتِ غرور، حتی یک‌بار هم سرت را برای دیدنِ آنان بلند نمی‌کنی.

نکته ادبی: 'سر به بالا نکردن' کنایه از نهایتِ غرور، تکبر و بی‌اعتنایی مطلق به پیرامون است.

وحشی سبب ناز و تغافل همه حسن است حسن ار نبود این همه اینها نکند کس

ای وحشی (تخلص شاعر)، دلیلِ اصلیِ این همه ناز و بی‌توجهیِ معشوق، همان زیباییِ خیره‌کننده‌اش است؛ اگر زیبایی وجود نداشت، قطعاً کسی این‌گونه مغرورانه رفتار نمی‌کرد.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و تحلیلِ روان‌شناختیِ علتِ غرورِ معشوق که زیبایی را عاملِ قساوت می‌داند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف مصری، یعقوب، زلیخا

ارجاع به قصه‌های کهن برای تبیینِ جایگاهِ والای معشوق و شدتِ عشق.

استعاره دامگه

اشاره به کوی معشوق که مانند دامی برای صیدِ دل‌های عاشقان است.

مبالغه سد کشته

اغراق برای نشان دادنِ بی‌رحمیِ معشوق و کثرتِ قربانیانِ راهِ او.

کنایه سر به بالا نکردن

کنایه از بی‌اعتنایی مطلق و تکبرِ بیش از حد.