گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۲۰۵

وحشی بافقی
خونخواره راهی می روم تا خود به پایان کی رسد پایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد
سهل است کار پای من گو در طلب فرسوده شو این سر که من می بینمش لیکن به سامان کی رسد
گر چه توانی چاره ام سهل است گو دردم بکش نتوان نهادن بدعتی عاشق به درمان کی رسد
جانی که پرسیدی از و کرده وداع کالبد بر لب ستاده منتظر تا از تو فرمان کی رسد
داور دلم در تربیت شاخی برش نادیده کس تا چون گلی زو بشکفد یا میوهٔ آن کی رسد
نازم مشام شوق را ورنه صبا گر بگذرد در مصر بر پیراهنی بویش به کنعان کی رسد
موری بجد بندد میان بزم سلیمان جا کند تو سعی کن وحشی مگو کاین جان به جانان کی رسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی سوزناک و پرشور، فضای دشوارِ سلوک عاشقانه و رنج‌های بی‌پایانی که در راه رسیدن به معشوق بر سالک می‌گذرد را ترسیم می‌کند. شاعر در پیِ آن است که نشان دهد عاشقی، راهی پرخطر است که در آن، رنج و فرسودگیِ جسمانی در برابرِ بی‌تابی و سرگشتگیِ روح، ناچیز و آسان است.

در این اثر، شاعر با بهره‌گیری از نمادهای اساطیری و مضامین عاشقانه، بر ضرورتِ پایداری و امید در عین ناامیدی تأکید می‌ورزد و بر این باور است که راهی که به جانان منتهی می‌شود، با تلاش و پیگیریِ مداوم پیمودنی است، حتی اگر در ظاهر غیرممکن به نظر رسد.

معنای روان

خونخواره راهی می روم تا خود به پایان کی رسد پایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد

راهی خونین و بسیار خطرناک را در پیش گرفته‌ام و نمی‌دانم کِی به پایان می‌رسد؛ پایی که چنین راه دشواری را برای رفتن انتخاب کند، دیگر به خانه و آرامش و آسودگی نخواهد رسید.

نکته ادبی: خونخواره در اینجا استعاره از راهی مهلک و مرگبار است که جان را می‌فرساید.

سهل است کار پای من گو در طلب فرسوده شو این سر که من می بینمش لیکن به سامان کی رسد

درد و رنجِ پای من در این مسیر ناچیز است و بگذار در راه طلبِ تو فرسوده شود؛ اما دغدغه من این سر و عقلی است که درگیر سودای تو شده و نمی‌دانم کِی به آرامش و قرار می‌رسد.

نکته ادبی: فرسوده شدنِ پا کنایه از تحمل سختی و دوری راه در طلب معشوق است.

گر چه توانی چاره ام سهل است گو دردم بکش نتوان نهادن بدعتی عاشق به درمان کی رسد

اگر می‌توانی درد مرا درمان کنی، این کار آسان است اما بگذار مرا بکشی و به پایان برسانی؛ چرا که در آیین عشق، درمان‌جویی بدعتی ناپسند است و عاشق نباید به دنبال بهبود باشد.

نکته ادبی: بدعت در اینجا به معنایِ امری نوپدید و خلافِ طریقتِ عاشقی است که درمان‌جویی را نفی می‌کند.

جانی که پرسیدی از و کرده وداع کالبد بر لب ستاده منتظر تا از تو فرمان کی رسد

آن جانی که درباره‌اش پرسیدی، از تن جدا شده و تنها بر لبانم مانده است و منتظر مانده تا کِی فرمان تو برای وصال یا فنا صادر شود.

نکته ادبی: جان بر لب آمدن کنایه‌ای است از شدت اشتیاق که نزدیک به مرگ و جدایی روح از بدن است.

داور دلم در تربیت شاخی برش نادیده کس تا چون گلی زو بشکفد یا میوهٔ آن کی رسد

در باغ دل من، شاخه‌ای روییده است که هنوز کسی از آن خبر ندارد؛ باید صبر کرد و دید که آیا گلی از آن می‌شکفد یا اصلاً میوه‌ای به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تربیت به معنای پرورش دادن و رشد دادنِ گیاه است و استعاره از پرورشِ بذر عشق در دل دارد.

نازم مشام شوق را ورنه صبا گر بگذرد در مصر بر پیراهنی بویش به کنعان کی رسد

من به حسِ بویاییِ مشتاقِ خود می‌نازم؛ وگرنه اگر نسیم صبا بخواهد بوی پیراهن یوسف را از مصر به کنعان برساند، بدون این شوقِ قلبی، کسی آن را احساس نخواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت یوسف و کنعان که نشان‌دهنده نیاز به دیده‌ی دل برای درک حضور معشوق است.

موری بجد بندد میان بزم سلیمان جا کند تو سعی کن وحشی مگو کاین جان به جانان کی رسد

مورچه‌ای با تلاش و پشتکار خود را به مجلس حضرت سلیمان می‌رساند؛ تو نیز ای وحشی ناامید مباش و تلاش کن که این جانِ خسته، سرانجام به جانان برسد.

نکته ادبی: وحشی تخلص شاعر (وحشی بافقی) است که در متن به خود نهیب می‌زند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح در مصر بر پیراهنی بویش به کنعان کی رسد

اشاره به داستان حضرت یوسف و کنعان و رسیدن بوی پیراهن او به پدرش یعقوب.

تلمیح موری بجد بندد میان بزم سلیمان جا کند

اشاره به داستان مورچه و حضرت سلیمان که نماد تلاش و رسیدن به مقصد والا است.

کنایه بر لب ستاده

کنایه از لحظات پیش از مرگ یا شدت انتظار و اشتیاق برای رسیدن به معشوق.

تشخیص مشام شوق

نسبت دادنِ حسِ بویایی به شوق، که امری انتزاعی است و به آن شخصیت انسانی می‌بخشد.