گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۱۷۴

وحشی بافقی
نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آید که پیشم از پی تیر خود آن ابرو کمان آید
مگوییدش حدیث کوه درد من که می ترسم چو گویید این سخن ناگه برآن خاطر گران آید
از آنم کس نمی پرسد که چون پرسد کسی حالم باو گویم غم دل آنقدر کز من به جان آید
بیا ای باد خاکم بر سر هر رهگذر افکن که دامانش بگیرم هر کجا دامن کشان آید
ز شوق او نرفتم سوی بستان ، بهر آن رفتم که شاید نخل من روزی به سوی بوستان آید
تو دمساز رقیبانی چنین معلوم می گردد که چون خوانی مرا نام رقیبت بر زبان آید
صبوحی کرده میمد، بسی خون کرده رفتارش بلی خونها شود جایی که مستی آنچنان آید
مگو وحشی چرا از بزم او غمناک می آیی کسی کز بزم او بیرون رود چون شادمان آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ عشقی عمیق و جان‌سوز است که در آن، عاشق چنان در بندِ هوای محبوب گرفتار آمده که تمامیِ آرزوهایش به سوی او جهت یافته است. فضای حاکم بر اشعار، آمیزه‌ای از درد، دوری و اشتیاق بی‌پایان است.

شاعر با بیانی که سرشار از استیصال و فروتنی است، از بی‌توجهیِ محبوب گلایه می‌کند و حتی ستم‌های او را به جان می‌خرد، چرا که معتقد است حضور در حریمِ یار، فارغ از رنج‌هایی که به همراه دارد، تنها مقصدِ هستی اوست.

معنای روان

نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آید که پیشم از پی تیر خود آن ابرو کمان آید

امیدوارم که او برای پیگیری و دیدنِ اثرِ تیرِ خود (نگاهش بر من)، به سمتِ من بیاید.

نکته ادبی: تکرار واژه «تیر» در دو مصراع، آرایه تکرار را ایجاد کرده است.

مگوییدش حدیث کوه درد من که می ترسم چو گویید این سخن ناگه برآن خاطر گران آید

چرا که بیم آن دارم که با شنیدنِ این سخنِ تلخ، ناگهان بر دلِ محبوب گران بیاید و از آن دلگیر شود.

نکته ادبی: خاطر گران آمدن کنایه از سنگین بودن و مایه ملال شدن است.

از آنم کس نمی پرسد که چون پرسد کسی حالم باو گویم غم دل آنقدر کز من به جان آید

کسی تابِ شنیدنِ این همه دردِ دل را ندارد، زیرا هر کس که گوش فرا دهد، از بارِ سنگینِ غمِ من خسته و بی‌قرار می‌شود.

نکته ادبی: ساختار جملات بر پایه توالی علت و معلول است؛ پرسش از حال، منجر به پاسخِ غم‌بار می‌شود.

بیا ای باد خاکم بر سر هر رهگذر افکن که دامانش بگیرم هر کجا دامن کشان آید

تا شاید وقتی او با ناز و خرامان از آنجا عبور می‌کند، بتوانم دامانش را بگیرم.

نکته ادبی: دامن کشان کنایه از راه رفتن با تکبر و ناز است.

ز شوق او نرفتم سوی بستان ، بهر آن رفتم که شاید نخل من روزی به سوی بوستان آید

شاید آن محبوبِ بلندقامت و زیبا (نخلِ من) روزی به این بوستان بیاید و من او را ببینم.

نکته ادبی: نخل استعاره از محبوبِ قدبلند و موزون است.

تو دمساز رقیبانی چنین معلوم می گردد که چون خوانی مرا نام رقیبت بر زبان آید

چرا که وقتی می‌خواهی مرا صدا کنی، نامِ رقیبم را به جای نامِ من بر زبان می‌آوری.

نکته ادبی: اشاره به مشغله ذهنی محبوب با دیگران و بی‌توجهی به عاشق.

صبوحی کرده میمد، بسی خون کرده رفتارش بلی خونها شود جایی که مستی آنچنان آید

البته که هر جا مستی و بی‌خودی این‌چنین باشد، ریختنِ خون‌ها و وقوعِ فجایع طبیعی است.

نکته ادبی: خون کردن کنایه از کشتن یا داغ بر دل نهادن است.

مگو وحشی چرا از بزم او غمناک می آیی کسی کز بزم او بیرون رود چون شادمان آید

مگر می‌شود کسی از مجلسِ او بیرون بیاید و شاد و خندان باشد؟ (کسی از بزم او شاد بیرون نمی‌آید).

نکته ادبی: پرسش انکاری که به معنای نفیِ شادی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ابرو کمان

تشبیه ابرو به کمان که تیرِ نگاه از آن رها می‌شود.

اغراق کوه درد

بزرگ‌نماییِ حجم و شدتِ اندوه عاشق با استفاده از واژه کوه.

تشخیص ای باد

مخاطب قرار دادن باد و نسبت دادنِ انجامِ کارِ انسانی (افکندن خاک) به آن.

استعاره نخل

تشبیه محبوبِ بلندقامت به درخت خرما (نخل) که بلند و موزون است.