گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۱۶۱

وحشی بافقی
گر چه می دانم که می رنجی و مشکل می شود گر نکوبی حلقه صد جا بر در دل می شود
همچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسن زانکه لازم گشت و جایش شمع محفل می شود
یک رهش خاص از برای جان ما بیرون فرست آن نگه کش تا به ما سد جای منزل می شود
رخنه بند دیده امید خواهد شد مکن خاک کویت کز سرشک اشک ما گل می شود
آنچه کردی انفعالش عذر خواهد باک نیست چشمها روزی اگر با هم مقابل می شود
دیده را خونبار خواهد کرد از دیدار زود گر تغافل در میان زینگونه حایل می شود
دست بر هم سودنی دارد کزو خون می چکد در کمین صید صیادی که غافل می شود
عشوه های چشم را کان غمزه می خوانند و ناز من گرفتم سحر شد آخر نه باطل می شود
گل طراوت دارد اما گو به بلبل خوش ترا کاب و رنگ صبحگاهش چاشت زایل می شود
دل اگر دیوانه شد دارالشفای صبر هست می کنم یک هفته اش زنجیر و عاقل می شود
عشق و سودا چیست وحشی مایهٔ بی حاصلی غیر ناکامی ز خودکامان چه حاصل می شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در بستر غزلیات عاشقانه، به توصیف فراز و فرودهای دلدادگی، رنج‌های ناشی از بی‌توجهی معشوق، و لزوم پایداری و صبر در طریق عشق می‌پردازد. شاعر در این قطعات، تصویری از تضاد میان امید و ناامیدی، زیبایی زودگذر و ناپایداری جهان ارائه می‌دهد و در نهایت با نگاهی واقع‌گرایانه، حاصلِ سودای عشقِ بی‌نتیجه را سرخوردگی می‌داند.

فضای کلی حاکم بر این ابیات، سرشار از تاملات حکیمانه در بابِ کنش و واکنش‌های عاشقانه است که در آن، گاهی اصرارِ عاشق برای رسیدن به معشوق و گاهی پذیرشِ بیهودگیِ این مسیر به تصویر کشیده شده است.

معنای روان

گر چه می دانم که می رنجی و مشکل می شود گر نکوبی حلقه صد جا بر در دل می شود

با اینکه می‌دانم اصرار من تو را آزرده می‌کند و کار را سخت‌تر می‌سازد، اما چاره‌ای نیست؛ چرا که تنها با کوبیدنِ پی‌درپیِ حلقه بر درِ دل است که سرانجام در باز می‌شود و راهی به سوی تو پیدا می‌شود.

نکته ادبی: «حلقه بر در زدن» کنایه از پیگیری و اصرار عاشقانه برای رسیدن به وصال است.

همچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسن زانکه لازم گشت و جایش شمع محفل می شود

زیباییِ معشوق همچون شعله شمع نیاز به مراقب و نگهبان دارد تا خاموش نشود؛ چرا که او همانند شمعی است که در محفلِ عاشقانه، مرکز توجه و نورافشانی است.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمع و لزومِ حفاظت از او (به سانِ فانوس) از لطایفِ شاعرانه متن است.

یک رهش خاص از برای جان ما بیرون فرست آن نگه کش تا به ما سد جای منزل می شود

از برای آرامش جانِ بی‌قرار من، تنها یک نگاهِ خاص و توجه ویژه‌ از سوی خود بفرست؛ همان نگاهی که برای ما حکمِ رسیدن به مقصد و منزل نهایی را دارد.

نکته ادبی: «منزل» در اینجا به معنای نقطه آرامش و پایانِ سرگردانی است.

رخنه بند دیده امید خواهد شد مکن خاک کویت کز سرشک اشک ما گل می شود

با بی‌توجهی، راهِ امید مرا مسدود نکن؛ زیرا خاکی که از اشک‌های من گل‌آلود شده است، می‌تواند مانعِ دیدنِ تو باشد و سدی در برابرِ وصال ایجاد کند.

نکته ادبی: «رخنه بند» استعاره از مسدود کردنِ راهِ امید و وصل است.

آنچه کردی انفعالش عذر خواهد باک نیست چشمها روزی اگر با هم مقابل می شود

اگر امروز در حق من جفایی می‌کنی، اهمیتی ندارد؛ چرا که روزی که در قیامت یا دیداری دیگر، چشم در چشمِ هم بدوزیم، از کرده‌ات پشیمان خواهی شد و عذرخواهی خواهی کرد.

نکته ادبی: «انفعال» در اینجا به معنای شرمساری و پشیمانی ناشی از کرده‌های گذشته است.

دیده را خونبار خواهد کرد از دیدار زود گر تغافل در میان زینگونه حایل می شود

اگر تغافل و بی‌اعتناییِ تو به عنوانِ مانع در میانِ ما قرار گیرد، چشمانِ من به زودی از شدتِ دوری و گریه، خونبار خواهد شد.

نکته ادبی: «تغافل» به معنای خود را به غفلت زدن و بی‌اعتنایی است.

دست بر هم سودنی دارد کزو خون می چکد در کمین صید صیادی که غافل می شود

وقتی صیاد (معشوق) از وضعیت صیدِ خود غافل شود و درنهایت متوجهِ دردِ او گردد، آنگاه زمانِ پشیمانی و حسرت است که دست بر هم می‌ساید و خون می‌گرید.

نکته ادبی: «دست بر هم سودن» کنایه از حسرت خوردن و پشیمانی است.

عشوه های چشم را کان غمزه می خوانند و ناز من گرفتم سحر شد آخر نه باطل می شود

آن عشوه و نازِ چشمانت که آن را غمزه می‌نامند، من معتقدم که جادویی حقیقی و تاثیرگذار است و بیهوده و باطل نیست.

نکته ادبی: «سحر» در ادبیات کلاسیک هم به معنای جادو و هم به معنایِ زیباییِ فریبنده به کار می‌رود.

گل طراوت دارد اما گو به بلبل خوش ترا کاب و رنگ صبحگاهش چاشت زایل می شود

گلِ زیبایی طراوت و تازگی دارد، اما به بلبل بگو که زیاد به آن دل نبندد؛ چرا که رنگ و بویِ گل در نیمروز و با گذشتِ زمان از بین می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ زیباییِ دنیوی که همانند گل، زودگذر است.

دل اگر دیوانه شد دارالشفای صبر هست می کنم یک هفته اش زنجیر و عاقل می شود

اگر دلِ انسان در بندِ عشق دیوانه شد، دارالشفای صبر بهترین درمان است؛ من آن را یک هفته در زنجیرِ صبر و شکیبایی می‌گذارم تا دوباره عاقل شود.

نکته ادبی: «زنجیر» نمادِ مهار کردنِ جنونِ عشق به وسیله صبر است.

عشق و سودا چیست وحشی مایهٔ بی حاصلی غیر ناکامی ز خودکامان چه حاصل می شود

ای وحشی، عشق و این سرگشتگی‌ها چیست؟ تنها مایه بی‌حاصلی است. از کسانی که مغرورِ خود هستند، جز ناکامی چیزی نصیبِ عاشق نمی‌شود.

نکته ادبی: «سودا» در اینجا به معنای عشقِ تند و جنون‌آمیز است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو فانوسش کسی باید

تشبیه معشوق به شمع و لزومِ حفاظت از آن به وسیله فانوس برای جلوگیری از خاموشی.

کنایه دست بر هم سودن

کنایه از حسرت خوردن و پشیمانی شدید.

استعاره رخنه بند دیده امید

استعاره از بستنِ راهِ امید و ناامید کردنِ عاشق.

تضاد دیوانه و عاقل

تضاد میان جنونِ عشق و عقلانیتِ حاصل از صبر.