گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۱۵۱

وحشی بافقی
هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود
عشق را آماده بود اسباب و جان مستعد کار چون افتاد با دل بخت فیروزش نبود
خرمن من بود و خرمن سوز شوخی بود نیز گرمی خاصی که باشد شعله افروزش نبود
در کمان ناز آن تیری که من می خواستم بود پر ، کش لیک پیکان جگر دوزش نبود
طاقت آوردیم چندین سال ازو بیگانگی آشنایی شد ضرورت تاب یک روزش نبود
آنکه سد مرغ است در دامش اگر وحشی رمد گو تصور کن که یک مرغ نو آموزش نبود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، روایت‌گرِ پارادوکسِ عشق و رنج‌های نهفته در ناکامیِ عاشق است. شاعر با زبانی حسرت‌بار به این نکته اشاره دارد که گاه تمامیِ مقدماتِ عاشقی فراهم است؛ یعنی عاشق مستعد است و معشوق نیز در دسترس، اما در لحظه‌یِ سرنوشت‌ساز، آن کیمیایِ پنهانی که باید این جرقه را به آتشِ جاودان تبدیل کند، مفقود است و بخت با دلِ عاشق همراهی نمی‌کند.

فضا و اتمسفرِ حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از حیرت، پذیرشِ تقدیر و نوعی کنایه‌یِ تلخ به خویشتن است. شاعر در پیِ تبیینِ این حقیقت است که گاهی

معنای روان

هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود

دلی که در درون خود نور و گرمای عشق را ندارد، حتی اگر سراسر وجودش را هم در آتش بیرونی قرار دهی، شعله‌ور نمی‌شود و حقیقت عشق را در نمی‌یابد.

نکته ادبی: استعاره از 'شعله‌اندوز' به معنای گیرنده و پرورنده شعله؛ تأکید بر ضرورت استعداد ذاتی برای پذیرشِ شورِ عشق.

عشق را آماده بود اسباب و جان مستعد کار چون افتاد با دل بخت فیروزش نبود

همه وسایل و شرایط برای عاشقی فراهم بود و جانِ من نیز آمادگی کامل داشت، اما زمانی که کار به لحظه‌ی حساسِ پیوند و نتیجه‌گیری رسید، بخت و اقبالِ خوشی همراهِ دلم نبود.

نکته ادبی: اسبابِ عشق به معنای مقدمات و لوازمِ آن است و بختِ فیروز به معنای اقبالِ نیک و پیروز.

خرمن من بود و خرمن سوز شوخی بود نیز گرمی خاصی که باشد شعله افروزش نبود

هستیِ من (خرمن) برای سوختن آماده بود و آن محبوبِ شوخ و دل‌بر هم حضور داشت که می‌توانست مرا به آتش بکشد، اما آن گرمای خاصی که باید وجود می‌داشت تا آتشِ عشق را در وجودم شعله‌ور سازد، در میان نبود.

نکته ادبی: خرمنِ سوز کنایه از معشوقِ ویران‌گر است که هستیِ عاشق را به آتش می‌کشد.

در کمان ناز آن تیری که من می خواستم بود پر ، کش لیک پیکان جگر دوزش نبود

در کمانِ ناز و دلبریِ او، آن تیری که من آرزویش را داشتم وجود داشت؛ هم پرِ پرواز داشت و هم زِه (کشِ) مناسب، اما نوکِ آن (پیکان) که باید جگرم را می‌شکافت، تیز و کارساز نبود.

نکته ادبی: کمانِ ناز، اضافه‌ تشبیهی است؛ 'کش' به معنای زه کمان و 'پیکان' به معنای نوک تیز تیر که نمادِ تأثیرگذاریِ عشق است.

طاقت آوردیم چندین سال ازو بیگانگی آشنایی شد ضرورت تاب یک روزش نبود

ما سال‌ها دوری و غریبیِ او را تحمل کردیم، اما حالا که به وصال و آشنایی رسیدیم، متوجه شدیم که آن‌قدر شکننده شده‌ایم که حتی طاقتِ یک روزِ این نزدیکی و وصل را هم نداریم.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میان بیگانگی (دوری) و آشنایی (وصال) که عمقِ شکنندگیِ عاشق را نشان می‌دهد.

آنکه سد مرغ است در دامش اگر وحشی رمد گو تصور کن که یک مرغ نو آموزش نبود

آن محبوب که صیادِ ماهری است و صدها مرغ در دامش گرفتارند، اگر این بار مرغی (عاشقی) از دامش رمید و گریخت، به خودش بگوید که لابد آن یک مرغ، خام و تازه‌آموز بود و ارزشِ شکار نداشت.

نکته ادبی: کنایه از اینکه معشوق برای توجیه ناکامی در شکارِ دلِ عاشق، بهانه‌ای می‌تراشد و خود را تبرئه می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره (Metaphor) شعله‌اندوز

اشاره به دلی که قابلیت پذیرشِ نور و حرارتِ عشق را در خود پرورانده است.

کنایه (Metonymy) خرمن سوز

کسی که هستی و حاصلِ زندگیِ عاشق را به آتش می‌کشد (معشوق).

تضاد (Antithesis) بیگانگی و آشنایی

قرار گرفتن این دو واژه در کنار هم برای نشان دادنِ دشواریِ تحملِ وصال پس از سال‌ها هجران.