گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۱۳۶

وحشی بافقی
به راز عشق زبان در میان نمی باشد زبان ببند که آنجا بیان نمی باشد
میان عاشق و معشوق یک کرشمه بس است بیان حال به کام و زبان نمی باشد
دل رمیدهٔ من زخم دار صید گهیست که زخم صید به تیر و کمان نمی باشد
از آن روایی بازار کم عیارانست که در میان محک امتحان نمی باشد
اگر به من نشوی مهربان درین غرضیست کسی به خلق تو نامهربان نمی باشد
به عالمی که منم منتهای غصه مپرس که قطع مدت و طی زمان نمی باشد
زبان به کام مکش وحشی از فسانهٔ عشق بگو که خوشتر ازین داستان نمی باشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمی از ناتوانیِ واژگان در توصیفِ عمیق‌ترین احساساتِ بشری، یعنی عشق است. شاعر بر این باور است که زبانِ گفتار در برابرِ ساحتِ عشق الکن است و ارتباطِ حقیقی، نه در کلام، بلکه در سکوت و اشاراتِ معنادارِ میان عاشق و معشوق نهفته است.

در ادامه، شاعر به تلخیِ رنج‌های عاشقی و آشفتگیِ زمانه اشاره می‌کند که در آن، حقیقت گم شده و عیارِ عاشقانِ واقعی مشخص نیست. با این حال، در پایانِ کلام، او عشق را با وجودِ تمامِ دردهایش، چنان ارزشمند می‌داند که داستانِ آن را برترین و شیرین‌ترینِ داستان‌ها معرفی می‌کند و شاعر را به تداومِ سرودنِ این حکایت فرا می‌خواند.

معنای روان

به راز عشق زبان در میان نمی باشد زبان ببند که آنجا بیان نمی باشد

رازِ عشق چنان عمیق و فراتر از عالمِ مادی است که کلماتِ معمولی ظرفیتِ بیانِ آن را ندارند؛ پس خاموش باش و سخن مگو، چرا که در این جایگاه، زبان و بیان جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: «زبان در میان نبودن» کنایه از ناتوانیِ واژگان در وصفِ یک حقیقتِ متعالی است.

میان عاشق و معشوق یک کرشمه بس است بیان حال به کام و زبان نمی باشد

برای برقراریِ ارتباط میان عاشق و معشوق، یک نگاهِ پرناز و کرشمه کافی است؛ بیانِ احوال در عشق به زبان و حرف نیاز ندارد و کلام در اینجا کارساز نیست.

نکته ادبی: «کرشمه» به معنایِ ناز و غمزه است که در عرفان و شعرِ عاشقانه، نمادِ گفتگویِ روح‌نواز و بی‌واسطه است.

دل رمیدهٔ من زخم دار صید گهیست که زخم صید به تیر و کمان نمی باشد

دلِ رمیده و بی‌قرارِ من، زخمی است که در شکارگاهِ عشق برداشته‌ام؛ زخمی که از تیر و کمانِ فیزیکی نیست، بلکه از تیرِ نگاهِ معشوق بر دلم نشسته است.

نکته ادبی: «زخم صید» استعاره از دردهایِ روحیِ حاصل از عشق است که با ابزارِ مادی درمان نمی‌شود.

از آن روایی بازار کم عیارانست که در میان محک امتحان نمی باشد

رونقِ بازارِ این زمانه برایِ افرادِ بی‌مایه و کم‌ارزش است؛ چرا که معیار و ترازویی برایِ سنجشِ حقیقت و عیارِ وجودیِ افراد وجود ندارد.

نکته ادبی: «محک» به معنایِ سنگِ محک است که برای تشخیصِ طلایِ اصل از بدل استفاده می‌شده و اینجا استعاره از فقدانِ بصیرت و ارزش‌گذاریِ حقیقی است.

اگر به من نشوی مهربان درین غرضیست کسی به خلق تو نامهربان نمی باشد

اگر با من نامهربانی می‌کنی، حتماً مصلحتی در کار است؛ زیرا تو ذاتاً مهربانی و کسی نیست که از خوی و خصلتِ تو ناراضی باشد.

نکته ادبی: شاعر با نوعی توجیهِ عاشقانه، سنگدلیِ معشوق را به مصلحتی پنهان نسبت می‌دهد تا از شکوهِ معشوق نکاهد.

به عالمی که منم منتهای غصه مپرس که قطع مدت و طی زمان نمی باشد

در آن حال و هوایی که من از غمِ عشق گرفتارِ آنم، از پایانِ اندوه مپرس؛ چرا که در این وادی، گذرِ زمان بی‌معناست و رنجِ من پایانی ندارد.

نکته ادبی: «طی زمان» به معنایِ گذر و سپری شدنِ عمر است که در اینجا برای نشان دادنِ ابدیتِ رنجِ عاشق به کار رفته است.

زبان به کام مکش وحشی از فسانهٔ عشق بگو که خوشتر ازین داستان نمی باشد

ای وحشی، لب از سخن فرو مبند و داستانِ عشق را بازگو کن؛ چرا که هیچ حکایتی شیرین‌تر و ارزشمندتر از قصه‌ی عشق وجود ندارد.

نکته ادبی: «وحشی» تخلص شاعر است و «فسانه» به معنای افسانه و داستان است که شاعر آن را به کمالِ زیبایی تعبیر می‌کند.

آرایه‌های ادبی

کنایه زبان در میان نمی باشد

اشاره به ناتوانیِ ابزارِ کلام برای توصیفِ امرِ متعالی و درونی.

استعاره محک امتحان

تشبیه کردنِ ارزش‌گذاریِ انسان‌ها به سنجشِ عیارِ طلا با سنگِ محک.

تضاد مهربان / نامهربان

تضاد میانِ صفتِ ذاتیِ معشوق و رفتارِ او با عاشق که بر سرگشتگیِ عاشق می‌افزاید.

نماد کرشمه

نمادِ ارتباطِ معنوی و غیرکلامیِ عاشق و معشوق که جایگزینِ زبان می‌شود.