گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۱۳۵

وحشی بافقی
گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد از گل چه گشاید چو دلی شاد نباشد
خواهم که ز بیداد تو فریاد برآرم چندان که دگر طاقت فریاد نباشد
شهری که در او همچو تو بیدادگری هست بیدادکشان را طمع داد نباشد
پروانه که و ، محرمی خلوت فانوس چون در حرم شمع ره باد نباشد
سنگی به ره توسن شیرین نتوان یافت کاتش به دلش از غم فرهاد نباشد
وحشی چه کنی ناله که معمور نشد دل بگذار که این غمکده آباد نباشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، ترسیم‌گر احوال عاشقی است که در چنبره‌ی غم و ستمِ یار گرفتار شده و راهی برای رهایی از این اندوه نمی‌بیند. شاعر در فضایی آکنده از ناامیدی و حسرت، زیبایی‌های ظاهری جهان را در برابر رنجِ دل، بی‌ارزش می‌شمارد.

در این اشعار، نگاهی تقدیرگرایانه به غم وجود دارد؛ گویی شاعر به این نتیجه رسیده است که ویرانه‌ی دل، هرگز آباد نخواهد شد و باید با این اندوهِ همیشگی، که حتی سنگ‌ها را نیز به سوز و گداز واداشته، کنار آمد.

معنای روان

گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد از گل چه گشاید چو دلی شاد نباشد

اگر دل انسان از بندِ اندوه رها و شاد نباشد، زیبایی گل چه ارزشی دارد؟ وقتی دلی پر از شادی نباشد، تماشای گل چه گرهی از کار ما می‌گشاید و چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری: منظور این است که زیبایی‌های ظاهری بدون شادی درون، فاقد ارزش هستند.

خواهم که ز بیداد تو فریاد برآرم چندان که دگر طاقت فریاد نباشد

می‌خواهم از ستم و بی‌رحمی تو فریاد بزنم و شکایت کنم، اما چنان دردم سنگین است که دیگر حتی توان و رمقی برای فریاد کشیدن در من باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی عاشق در بیان درد که خود نشان‌دهنده شدت اندوه است.

شهری که در او همچو تو بیدادگری هست بیدادکشان را طمع داد نباشد

در شهری که حاکم یا محبوبِ بی‌رحمی چون تو حضور دارد، کسانی که مورد ستم قرار گرفته‌اند، نباید امیدی به برقراری عدالت داشته باشند.

نکته ادبی: بیدادگر به معنای ظالم و ستمکار؛ بیدادکشان به معنای ستم‌دیدگان است.

پروانه که و ، محرمی خلوت فانوس چون در حرم شمع ره باد نباشد

پروانه کجا و رسیدن به حریمِ امنِ فانوس کجا؟ به ویژه زمانی که در آن خلوتِ مقدس، حتی بادِ مزاحم نیز اجازه‌ی ورود ندارد.

نکته ادبی: فانوس و شمع نمادِ خلوتِ یار است که هر کسی اجازه‌ی ورود به آن را ندارد.

سنگی به ره توسن شیرین نتوان یافت کاتش به دلش از غم فرهاد نباشد

در مسیر حرکت اسبِ شیرین، سنگی پیدا نمی‌شود که از شدتِ اندوهِ فرهاد، داغدار و آتش‌گرفته نباشد.

نکته ادبی: اشاره به داستان فرهاد و شیرین؛ صنعت مبالغه برای نشان دادن عمق تأثیر عشق فرهاد بر طبیعت.

وحشی چه کنی ناله که معمور نشد دل بگذار که این غمکده آباد نباشد

ای وحشی! دیگر چرا با ناله و فریاد، خود را آزار می‌دهی؟ چون این دلِ ویران‌شده آباد نمی‌شود؛ پس رهایش کن تا همین‌گونه در حالتِ خرابی و غم باقی بماند.

نکته ادبی: وحشی، تخلص شاعر است که در بیت آخر خود را خطاب قرار داده.

آرایه‌های ادبی

مبالغه سنگی به ره توسن شیرین نتوان یافت که آتش به دلش نباشد

شاعر با اغراق در احساسات، حتی جمادات (سنگ‌ها) را نیز متأثر از عشق فرهاد می‌داند.

تلمیح توسن شیرین / غم فرهاد

اشاره به داستان عاشقانه فرهاد و شیرین.

پرسش انکاری (استفهام انکاری) گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد

پرسشی که پاسخ آن منفی است؛ یعنی گل هیچ ارزشی ندارد.

تشخیص آتش به دل سنگ

جان‌بخشی به سنگ و نسبت دادن احساسات انسانی به آن.