گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۱۱۵

وحشی بافقی
غمزهٔ او حشر فتنه به هر جا ببرد عافیت را همه اسباب به یغما ببرد
صبر ما پنجه مومیست چوعشق آرد زور پنجه گر ساخته باشند ز خارا ببرد
گو تو خواهی ، که گرانی ببرد بندی عشق کوه بر سر نهد وسلسله در پا ببرد
دل من کیست که لطف از تو کند گستاخی بر دهانش زن اگر نام تمنا ببرد
پیش ما نیست ازین جنس بفرمای که ناز صبر و آرام ز دلهای شکیبا ببرد
از تو ایمایی و از صیقل ابرو میلی زنگ سد ساله تغافل ز دل ما ببرد
ندهی عشق به خود ره که چو فرصت یابد قفل گنجینهٔ جان پیچد و کالا ببرد
هر زبان کو سر بی جرم نخواهد بر دار دعوی عشق کند کوته و غوغا ببرد
دشت پیمایی بسیار کند چون وحشی هر کرا دل نگه آهوی صحرا ببرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی استوار و استعاری، تصویری سهمگین از عشق ترسیم می‌کنند که چون طوفانی، هستی و آرامشِ جانِ عاشق را در هم می‌نوردد. شاعر در این قطعات، عشق را نیرویی می‌داند که با غلبه بر خرد و صبر، آدمی را به بیابانِ سرگشتگی می‌کشاند و تمامی داشته‌های درونی او را به یغما می‌برد.

درونمایه‌ی اصلی این اشعار، تسلیمِ محضِ عاشق در برابرِ قدرتِ ویرانگرِ عشق است. شاعر با هشدار نسبت به خطراتِ همنشینی با این حس، معتقد است که عاشقی نه تنها رنج و دشواری به همراه دارد، بلکه مرزهایِ عقل و عافیت را نیز از میان برمی‌دارد.

معنای روان

غمزهٔ او حشر فتنه به هر جا ببرد عافیت را همه اسباب به یغما ببرد

نگاهِ ناز‌آلودِ یار، در هر کجا که باشد، آشوب و فتنه‌ای برپا می‌کند و تمامِ آسایش و آرامشِ فرد را از او می‌ستاند.

نکته ادبی: غمزه: اشاره چشم و ابرو. حشر فتنه: برانگیختن آشوب.

صبر ما پنجه مومیست چوعشق آرد زور پنجه گر ساخته باشند ز خارا ببرد

صبر و قرارِ ما در برابرِ قدرتِ عشق، همچون پنجه‌ای از موم نرم و سست است؛ چنان‌که عشق حتی اگر پنجه‌ای از سنگ و صخره هم باشد، آن را در هم می‌شکند و از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: پنجه مومی: استعاره از نهایتِ ضعف و سستی. خارا: سنگ سخت.

گو تو خواهی ، که گرانی ببرد بندی عشق کوه بر سر نهد وسلسله در پا ببرد

اگر می‌خواهی بارِ گرانِ عشق را به دوش بکشی، باید بدانی که لازمه‌اش حملِ کوهی از سختی بر سر و زنجیر شدنِ پا در راهِ بندگیِ معشوق است.

نکته ادبی: گرانی: استعاره از مصیبت و سختیِ عشق.

دل من کیست که لطف از تو کند گستاخی بر دهانش زن اگر نام تمنا ببرد

دلِ من چه جایگاهی دارد که به خاطرِ اندک لطفِ تو، گستاخ شود؟ اگر دل از سرِ نادانی آرزویِ وصالِ تو را کرد، چنان آن را سرکوب کن که دیگر دمی از تمنا بر نیاورد.

نکته ادبی: بر دهان زدن: کنایه از خاموش کردن و منع کردن از سخن.

پیش ما نیست ازین جنس بفرمای که ناز صبر و آرام ز دلهای شکیبا ببرد

به معشوق بگویید که ما تابِ این گونه رفتارها را نداریم؛ چرا که ناز و کرشمه‌ی او، حتی صبرِ صبورترین دل‌ها را نیز از میان می‌برد.

نکته ادبی: شکیبا: صبور. جنس: نوع و گونه رفتار.

از تو ایمایی و از صیقل ابرو میلی زنگ سد ساله تغافل ز دل ما ببرد

تنها یک اشاره و چشمکِ پنهانی از سویِ تو، کافی است تا زنگارِ کهنه‌ی بی‌توجهی و فراموشی را از آینه‌ی دلِ من بزداید.

نکته ادبی: صیقل: ابزار جلا دادن. تغافل: خود را به غفلت زدن یا نادیده گرفتن.

ندهی عشق به خود ره که چو فرصت یابد قفل گنجینهٔ جان پیچد و کالا ببرد

عشق را به حریمِ دلِ خود راه مده؛ چرا که به محضِ یافتنِ فرصتی، همچون دزدی قفلِ گنجینه‌ی جانت را می‌شکند و تمامِ هستی و داراییِ وجودت را به غارت می‌برد.

نکته ادبی: گنجینه جان: استعاره از روح و داشته‌های درونی انسان.

هر زبان کو سر بی جرم نخواهد بر دار دعوی عشق کند کوته و غوغا ببرد

هر کسی که نمی‌خواهد سرِ بی‌گناهش بر دارِ بلا رود، بهتر است دعویِ عاشقی را رها کند و از هیاهویِ دردسر دور بماند.

نکته ادبی: بر دار رفتن: کنایه از به رنج و بلا افتادن. دعوی عشق: ادعای عاشق بودن.

دشت پیمایی بسیار کند چون وحشی هر کرا دل نگه آهوی صحرا ببرد

هر کس که دلش شکارِ آن آهویِ صحراگرد (معشوق) شود، سرنوشتش آن است که همچون وحشیانِ بیابان، دشت‌نوردی و سرگشتگی پیشه کند.

نکته ادبی: آهوی صحرا: نماد معشوقِ گریزپا و وحشی.

آرایه‌های ادبی

تشبیه پنجه مومی

تشبیه صبر به پنجه‌ای از موم برای نشان دادن سستی و ناتوانی در برابر عشق.

استعاره زنگ سد ساله

تشبیه تغافل و بی‌توجهی به زنگارِ روی آینه.

کنایه آهوی صحرا

استفاده از آهو به عنوان نمادِ معشوقی که گریزان و وحشی است.

اغراق کوه بر سر نهادن

بزرگ‌نمایی سختی‌های راه عشق با تصویرسازی حملِ کوه.