گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۱۰۹

وحشی بافقی
هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد این نگاه دور را از روی او دوری مباد
من کجا و رخصت آن بزم دانم جای خویش دیگران هم رخصت ار خواهند دستوری مباد
هر مرض کز عشق پیش آمد علاجش بر منست لیک جانم را ز درد رشک و رنجوری مباد
چشم غارت کرده را صعب است از دیدار دوخت هیچ عاشق را الهی هرگز این کوری مباد
جوهر حسن تو کنج خانهٔ آباد نیست بر بنای جان وحشی نام معموری مباد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بازتاب‌دهنده شوریدگی و دلبستگی عمیق عاشق است که در آن، تمامیِ هستیِ خود را در گروِ دیدار یار می‌بیند. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و تمنا، از پروردگار طلب می‌کند که پیوندِ نگاهِ او با سیمای محبوب هرگز گسسته نشود و حریمِ مقدسِ دلبر، از اغیار و رقیبان پاک بماند.

درون‌مایه اصلی شعر، بیانِ رنج‌های توأم با لذتِ عشق است. عاشق چنان در بندِ مهرِ محبوب گرفتار است که حتی محرومیت از دیدار را «کوری» می‌نامد و از سویی دیگر، تابِ دیدنِ دیگران در محفلِ انسِ محبوب را ندارد؛ او آرزو دارد که در ساحتِ عشق، تنها خودِ او محرم باشد و این انحصارطلبی، نشان از عمقِ تعلقِ خاطرِ او دارد.

معنای روان

هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد این نگاه دور را از روی او دوری مباد

خداوندا! دعا می‌کنم که هیچ‌گاه میانِ من و آن سیمای زیبا، جدایی نیفتد و این نگاهی که از دور به تو دارم، با دوری و فراق قطع نشود.

نکته ادبی: مهجوری از ریشه هجر به معنای جدایی و دوری است که در اینجا بر تداومِ اتصالِ بصری تأکید دارد.

من کجا و رخصت آن بزم دانم جای خویش دیگران هم رخصت ار خواهند دستوری مباد

من که هستم که بخواهم در آن بزمِ خصوصی حضور داشته باشم؟ جایگاهِ کوچکِ خود را می‌دانم؛ اما از خدا می‌خواهم که اگر دیگران هم برای ورود به آن محفل اجازه خواستند، به آنان اجازه داده نشود.

نکته ادبی: دستوری در متون کهن به معنای اجازه، رخصت و فرمانِ ورود است.

هر مرض کز عشق پیش آمد علاجش بر منست لیک جانم را ز درد رشک و رنجوری مباد

هر بیماری و دردی که از عشقِ تو برایم پیش بیاید، با جان و دل می‌پذیرم و درمانش می‌کنم؛ اما از تو می‌خواهم که جانم از دردِ حسادت و رنجِ بیماری در امان باشد.

نکته ادبی: رشک در ادبیات کلاسیک به معنای حسادتِ عاشقانه و غیرتِ قلبی نسبت به محبوب است.

چشم غارت کرده را صعب است از دیدار دوخت هیچ عاشق را الهی هرگز این کوری مباد

برای عاشق بسیار دشوار است که چشم از رویِ یارِ غارتگرِ دل بردارد و پلک‌ها را روی هم بدوزد؛ خدایا! هیچ عاشقی را به این کوری و محرومیتِ از دیدار دچار مکن.

نکته ادبی: صعب واژه‌ای عربی به معنای دشوار و سخت است و فعلِ دوختن در اینجا کنایه از بستنِ چشم است.

جوهر حسن تو کنج خانهٔ آباد نیست بر بنای جان وحشی نام معموری مباد

زیبایی و جوهرِ وجودِ تو فراتر از آن است که در کنجِ یک خانه جای گیرد و محدود شود؛ و منِ وحشی هم آرزو ندارم که بنای جانم به آبادی و سلامت برسد، چرا که آبادیِ من در ویرانیِ عشقِ توست.

نکته ادبی: معموری به معنای آبادی و آبادانی است؛ شاعر در اینجا پارادوکسی ساخته که در آن ویرانی و رنج، برای عاشق عینِ کمال است.

آرایه‌های ادبی

کنایه چشم غارت کرده

تشبیه نگاهِ محبوب به غارتگری که ایمان و دلِ عاشق را به یغما می‌برد.

تناقض (پارادوکس) بر بنای جان وحشی نام معموری مباد

آرزوی ویرانی و خرابی برای جان خویش، در حالی که آبادانی آرزوی معمولِ انسان‌هاست؛ شاعر ویرانی را برای عاشق مطلوب می‌داند.

تکرار (ساختار نیایشی) مباد

تکرار واژه‌ی «مباد» در پایانِ اکثر مصراع‌ها، حسرت و عجزِ عاشق را در قالبِ دعا و نیایش به تصویر کشیده است.