گزیده اشعار - غزلیات

وحشی بافقی

غزل ۷۰

وحشی بافقی
تا قسمتم ز میکدهٔ آرزوی کیست رطل میی که مست شوم ، در سبوی کیست
تیغی که زخم ناز به قدر جگر خورم تا در میان غمزهٔ بیداد جوی کیست
بیخی که بردمد گل عیشم ز شاخ او از گلشن که رسته و آبش ز جوی کیست
داغی که روغنم بچکاند ز استخوان با آتش زبانه کش شمع روی کیست
پای طلب که در رهش الماس گرد شوند تقدیر سودنش به تک و پوی کوی کیست
دل را کمند شوق که خواهد گلو فشرد آن پیچ و تاب تعبیه در تار موی کیست
وحشی علاج این دل و طبع فسرده حال شغل مزاج گرم که و کار خوی کیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیِ شور و شیداییِ شاعری است که در پیِ یافتنِ مرهمی برای دردهایِ جانکاهِ عشق، سرگردانِ وادیِ طلب شده است. شاعر با پرسش‌هایِ مکرر از خویش و جهانِ پیرامون، در جستجویِ منبعِ اصلیِ فیض، رنج و شادی است و همه‌چیز را در گروِ اراده‌یِ معشوق می‌بیند.

فضایِ حاکم بر شعر، سرشار از حیرت و تپش‌هایِ قلبی است که میانِ امید و ناامیدی در نوسان است. وحشی بافقی با به کارگیریِ تعابیرِ استعاری، از ناچاریِ عاشق در برابرِ جذبه‌یِ معشوق سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه سراسرِ وجودِ او، از رگ و استخوان تا جان و دل، در آتشِ عشق سوخته و در طلبِ مرهمی است که تنها در کویِ یار یافت می‌شود.

معنای روان

تا قسمتم ز میکدهٔ آرزوی کیست رطل میی که مست شوم ، در سبوی کیست

نمی‌دانم که سهم و نصیبِ من از میکده‌یِ آرزوها چیست و چه کسی قرار است به من توجه کند.

نکته ادبی: میکده: نمادِ جایگاهِ فیض و عشق. آرزو: در اینجا به معنایِ خواستِ درونی است.

تیغی که زخم ناز به قدر جگر خورم تا در میان غمزهٔ بیداد جوی کیست

آن پیمانه‌یِ شرابی که قرار است مرا از خود بی‌خود کند و به مستی برساند، در دستِ کیست؟

نکته ادبی: رطل: واحدِ اندازه‌گیریِ شراب، پیمانه‌ای بزرگ. سبو: کوزه و ظرفِ نوشیدنی.

بیخی که بردمد گل عیشم ز شاخ او از گلشن که رسته و آبش ز جوی کیست

آن شمشیرِ تیزِ نگاهِ معشوق که زخمِ آن دقیقاً به اندازه‌یِ تاب و توانِ جگرِ من است، از آنِ کیست؟

نکته ادبی: تیغ: استعاره از نگاهِ بُرنده و نافذِ معشوق. زخمِ ناز: صدمه‌ای که از سرِ بی‌اعتنایی یا عشوه به عاشق می‌رسد.

داغی که روغنم بچکاند ز استخوان با آتش زبانه کش شمع روی کیست

این غمزه و نگاهِ ظالمانه‌ای که چنین زخمی بر دلم می‌زند، متعلق به چه کسی است؟

نکته ادبی: غمزه: اشاراتِ چشم و ابرو که برایِ دلبری به کار می‌رود. بیدادجوی: ستمکار.

پای طلب که در رهش الماس گرد شوند تقدیر سودنش به تک و پوی کوی کیست

آن ریشه‌یِ درختی که قرار است گلِ شادمانیِ من از شاخه‌هایش بروید، در باغِ چه کسی روییده است؟

نکته ادبی: بیخ: ریشه. گلِ عیش: استعاره از شادی و کامروایی.

دل را کمند شوق که خواهد گلو فشرد آن پیچ و تاب تعبیه در تار موی کیست

سرچشمه‌یِ آبی که آن گلِ شادمانی را سیراب می‌کند، از جویبارِ چه کسی جاری است؟

نکته ادبی: گلشن: باغ. جوی: مظهرِ لطف و سخاوتِ محبوب.

وحشی علاج این دل و طبع فسرده حال شغل مزاج گرم که و کار خوی کیست

آن داغِ عشقی که چنان سوزنده است که گویی مغزِ استخوانم را ذوب می‌کند، از گرمایِ کدام آتش است؟

نکته ادبی: روغن بچکاند: کنایه از شدتِ سوختن و ذوب شدنِ مغزِ استخوان در اثرِ داغِ عشق.

آرایه‌های ادبی

استعاره تیغ

تشبیه نگاهِ تند و بُرنده‌یِ معشوق به شمشیر.

مبالغه الماس گرد شدن

اغراق در فرسودگیِ پایِ عاشق در راهِ طلب.

کنایه داغی که روغنم بچکاند

کنایه از نهایتِ درد و گداختنِ وجود.

تشبیه شمع روی

مانند کردنِ چهره‌یِ محبوب به شمعی که روشنی‌بخش و سوزاننده است.