گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در ستایش علی«ع»

وحشی بافقی
دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی
ز ما سد جان نمی گیری که دشنامی دهی ز آن لب به سودای سبک روحان مکن چندین گرانجانی
چوکان در سینه دارم رخنه ها از تیغ بدخویی ز پیکانهای خون آلود او پر لعل پیکانی
به سد جان گرامی آن لب دلجوست ارزنده عجب لعلیست پر قیمت به صاحب باد ارزانی
بر آنم تا برآید جان و از غم وارهانم دل ولی بی تیغ جانان بر نمی آید به آسانی
فغان کز آتش غم استخوانم گشت خاکستر نماند آنهم که می کردم سگش را برگ مهمانی
منم زان یوسف گل پیرهن نومید افتاده حزین در گوشهٔ بیت الحزن چون پیر کنعانی
ز دور چرخ دولابی به چاه غم فرورفته ز احکام قضای آسمانی گشته زندانی
بهار و هرکسی با لاله رخساری به گلزاری من و داغ دل و کنج فراق و سد پشیمانی
به روی لاله در صحرا غزالان در قدح نوشی به بوی غنچه در گلشن هزاران در غزلخوانی
حریم دشت گشت از سبزهٔ ترکان فیروزه چمن گردید از گلنار پر یاقوت رمانی
ز گل گلهای آتشناک سر بر زد ز هر جانب عیان شد باغ را داغی که بر دل بود پنهانی
ادیم خاک عطر آمیز گردید از سهیل گل حریم و بوستان گشت از چراغ لاله نورانی
نفیر ناله بلبل بلند آوازه شد هر سو به تخت بوستان زد گل دگر ره کوس سلطانی
سر پیوسته دارد با عصا در بوستان نرگس مگر بر درگه گل نصب کردندش به دربانی
نمی دانم که پیک باد صبحی از کجا آمد که پیشش سبزه و گل بر زمین سودند پیشانی
مگر آمد ز درگاه شریف آسمان قدری که دارد خاک راهش سد شرف بر تاج سلطانی
امام انس و جن ، شاه ولایت ، سرور غالب که می زیبد گدای آستانش را سلیمانی
اگر در بیشهٔ گردن ز صیت عدل او باشد اسد در هم دراند ثور را چون گاو قربانی
نسیمی کز حریم روضه اش آید عجب نبود اگر بخشد به طفلان نباتی روح حیوانی
ز راح روح بخش مهر او خصم است بی بهره بلی کی بهره (ور) باشد جماد از روح انسانی
به سلطانی نشان مهرش، اگر آباد خواهی دل که بی والی چو باشد ملک رو آرد به ویرانی
دل سخت عدو خون می شود از تاب شمشیرش شعاع مهر ساز سنگ را لعل بدخشانی
اگر یابد خبر از ریزش دست گهر بارش صدف دیگر ندارد کاسه پیش ابر درست
کجا کان لاف بخشش با کف جودش تواند زد چه داند رسم لطف و شیوه بخشش قهستانی
عجب نبود که دارد گرگ پاس گله اش چون سگ اگر سگبان درگاهش کند آهنگ سلطانی
به روز رزم اگر سازد علم تیغ درخشان را دواند بر سر خصم سیه دل رخش جولانی
نهد رو در بیابان گریز از تاب شمشیرش چنان کز شعله آتش رمد غول بیابانی
شها در شیوه مدحت سرایی آن فسون سازم که چون ره آورد هاروت فکرم در فسون خوانی
به افسون سخن بندم زبان نکته گیری را که خود را بی نظیر عصر داند در سخندانی
نیم آنکس که دزدم گوهر مضمون مردم را چو بحر طبع دربار آورم در گوهر افشانی
به ملک نظم بعضی می کنند از خسروی دعوی که شعر شاعران کهنه را سازند دیوانی
سراسر دزد ناشاعر تمامی پیش خود برپا برابر مونس خاطر پس سر دشمن جانی
جمادی چند اما کوه دانش پیش خود هر یک نشسته گوش بر آواز چون دزدان تالانی
که در دم بر تو خوانند از طریق خود پسندیها چو مضمونی ز نظم خود بر آن سنگین دلان خوانی
ز کافر ماجرایی طبعشان را کی قبول افتد اگر خوانی بران ناقابلان آیات قرآنی
از آن دزدان ناموزون بی انصاف ناشاعر شد آن مقدارها بیقدر آیین سخندانی
که هر جا سحر ساز نکته پردازیست در عالم ز عریانی بود در جامه رندان چوپانی
دلا وحشی صفت یک حرف بشنود در لباس از من مکش سر در گریبان غم از اندوه عریانی
ببین آب روان را با وجود آن روان بخشی که از عریان تنی می لرزد از باد زمستانی
خوش آن کو بر در دونان نریزد آبروی خود به کنج فقر اگر جانش برون آید ز بی نانی
زبان خامه را کوتاه سازم از سر نامه که در عرض شکایاتم حکایت گشت طولانی
الاهی تا مه نوکشتی خود را نگون بیند درین دریا که از توفان دورش نوح شد فانی
خسی کز بهر مهرت در کناری می کشد خود را چو کشتی باد سرگردان در این دریای توفانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با درونمایه‌ای چندلایه، ابتدا با شرح حالِ پریشانی عاشقانه و دردِ هجران آغاز می‌شود و به‌تدریج با توصیفِ رویش طبیعت در فصل بهار، فضایی طرب‌ناک و سرشار از حیات ایجاد می‌کند تا بستری شایسته برای ستایش یک شخصیتِ والامقام و مقدس (امام علی (ع)) فراهم آید. در این قصیده، شاعر با مهارت میان فضای تغزلی و حماسی پیوند برقرار می‌کند.

در نیمه دوم، شاعر با تغییر لحنِ محسوس، به انتقاد تند از شاعرانِ کم‌مایه و دزدانِ ادبیِ روزگار خود می‌پردازد و با تأکید بر اصالتِ هنری خود، راه و رسمِ سخنوری را یادآور می‌شود. اثر در نهایت با مضامینِ حکیمانه، دعوت به مناعت‌طبع در برابرِ دون‌صفتان و دعایی برای عاقبت‌به‌خیری به پایان می‌رسد که نشان‌دهنده دیدگاهِ اخلاقی و جهان‌بینیِ شاعر است.

معنای روان

دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی

دلم به خاطر پیچ و خمِ زلف‌های آن محبوب، دچار سرگشتگی بی‌پایانی است؛ خدایا کاری کن که هیچ‌کس این‌گونه دچار حیرت و پریشانی نشود.

نکته ادبی: واژه «سد» (صد) برای بیانِ کثرت و اغراق در حیرانی به کار رفته است.

ز ما سد جان نمی گیری که دشنامی دهی ز آن لب به سودای سبک روحان مکن چندین گرانجانی

از ما صد جان نمی‌خواهی که در عوض، حتی دشنامی از آن لب‌هایت به ما بدهی؛ برای این انسان‌های سبک‌روح، این‌قدر سخت‌گیری و بی‌مهری نکن.

نکته ادبی: تضاد میان «جان» (گران‌بها) و «دشنام» (ظاهراً بی‌ارزش) برای نشان دادن اوجِ تمنای عاشق.

چوکان در سینه دارم رخنه ها از تیغ بدخویی ز پیکانهای خون آلود او پر لعل پیکانی

سینه‌ام به دلیلِ خشونت و بدرفتاریِ او، سوراخ‌سوراخ شده است و از پیکان‌های خون‌آلودش، در بدنم لعل‌های فراوانی (قطرات خون) کاشته شده است.

نکته ادبی: تشبیه خونِ جاری از زخم به «لعل» از تصاویرِ رایج و فاخر در شعر کهن است.

به سد جان گرامی آن لب دلجوست ارزنده عجب لعلیست پر قیمت به صاحب باد ارزانی

آن لبِ دلجو چنان ارزشمند است که صد جانِ گرامی فدای آن می‌شود؛ عجب لعل گران‌بهایی است که به دستِ کسی افتاده که قدرش را می‌داند.

نکته ادبی: «صاحب‌باد» استعاره از کسی است که در جایگاهِ درست قرار دارد و قدرِ گوهر را می‌داند.

بر آنم تا برآید جان و از غم وارهانم دل ولی بی تیغ جانان بر نمی آید به آسانی

تصمیم دارم جانم را فدا کنم تا دل را از غم رها سازم، اما بدون تیغِ (عشقِ) معشوق، این رهایی به آسانی ممکن نیست.

نکته ادبی: مفهومِ عرفانیِ «مرگ اختیاری» برای رسیدن به وصال و رهایی از غم.

فغان کز آتش غم استخوانم گشت خاکستر نماند آنهم که می کردم سگش را برگ مهمانی

فریاد که از آتشِ غم، وجودم خاکستر شد؛ دیگر حتی آن‌قدر از هستی‌ام نمانده که بتوانم سگِ درگاهِ معشوق را مهمان کنم.

نکته ادبی: اشاره به «سگِ کوی معشوق» که از نمادهای وفاداری و تواضع در ادبیات کلاسیک است.

منم زان یوسف گل پیرهن نومید افتاده حزین در گوشهٔ بیت الحزن چون پیر کنعانی

من از آن یوسفِ گل‌چهره ناامید شده‌ام و مانند پدرش یعقوب در گوشه‌ای از بیت‌الحزن (خانه غم) نشسته‌ام.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت یوسف و یعقوب و اندوهِ دوری آنان.

ز دور چرخ دولابی به چاه غم فرورفته ز احکام قضای آسمانی گشته زندانی

گردشِ روزگار مانند چرخشِ دولاب (چرخ چاه)، مرا به چاهِ غم انداخته و به خاطرِ حکمِ تقدیر، در این زندان گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه روزگار به دولاب (چرخ چاه) نشان‌دهنده پستی و بلندی‌های تقدیر است.

بهار و هرکسی با لاله رخساری به گلزاری من و داغ دل و کنج فراق و سد پشیمانی

بهار آمده و هرکسی با معشوقی زیبا در گلزار خوش است؛ اما سهم من فقط داغِ دل و کنجِ تنهایی و پشیمانی است.

نکته ادبی: تضادِ وضعیتِ شاعر با حال و هوای عمومیِ بهار در طبیعت.

به روی لاله در صحرا غزالان در قدح نوشی به بوی غنچه در گلشن هزاران در غزلخوانی

در صحرا، غزالان در حالِ نوشیدن (از جامِ طبیعت) روی گل‌های لاله هستند و در گلستان، هزاران بلبل به آوازخوانی مشغول‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازی زنده از طبیعت با استفاده از استعاره‌های جان‌بخشی به حیوانات و گل‌ها.

حریم دشت گشت از سبزهٔ ترکان فیروزه چمن گردید از گلنار پر یاقوت رمانی

دشت‌ها از سبزیِ گیاهان، فیروزه‌ای شده و چمن‌ها با گل‌های انارِ سرخ، پر از یاقوت گشته است.

نکته ادبی: استفاده از رنگ‌های جواهرنشان (فیروزه، یاقوت) برای توصیف زیبایی طبیعت.

ز گل گلهای آتشناک سر بر زد ز هر جانب عیان شد باغ را داغی که بر دل بود پنهانی

از هر سو گل‌های آتشین از خاک سر برآوردند و آن داغی که در دل پنهان بود، اکنون در گلستان آشکار شد.

نکته ادبی: تشبیه گل به داغ؛ پیوند میانِ فضایِ غم‌بارِ دل و آشکار شدنِ آن در طبیعت.

ادیم خاک عطر آمیز گردید از سهیل گل حریم و بوستان گشت از چراغ لاله نورانی

خاکِ خوشبو از گل‌های ستاره‌مانند عطرآگین شد و بوستان به وسیله چراغ‌های گلِ لاله، روشن و درخشان گشت.

نکته ادبی: «سهیل» به عنوان ستاره‌ای که درخشان است، برای توصیف گل‌ها به کار رفته است.

نفیر ناله بلبل بلند آوازه شد هر سو به تخت بوستان زد گل دگر ره کوس سلطانی

صدای ناله بلبل در همه جا بلند شد و گل، دوباره کوسِ پادشاهی خود را در بوستان به صدا درآورد.

نکته ادبی: تشبیه «گل» به پادشاه و سلطنتِ بهار در بوستان.

سر پیوسته دارد با عصا در بوستان نرگس مگر بر درگه گل نصب کردندش به دربانی

گلِ نرگس در بوستان همیشه عصا به دست ایستاده است؛ شاید او را مأمور کرده‌اند که دربانیِ درگاهِ گل را بکند.

نکته ادبی: تشبیه ساقه نرگس به عصا؛ نگاهی طنزآمیز و خیالی به عناصر طبیعت.

نمی دانم که پیک باد صبحی از کجا آمد که پیشش سبزه و گل بر زمین سودند پیشانی

نمی‌دانم پیکِ بادِ صبا از کجا آمد که گل و سبزه پیشِ پای او بر زمین سجده کردند.

نکته ادبی: جان‌بخشی به عناصر طبیعت که در برابر نسیمِ سحرگاهی کرنش می‌کنند.

مگر آمد ز درگاه شریف آسمان قدری که دارد خاک راهش سد شرف بر تاج سلطانی

شاید از درگاهِ والای آسمانی کسی (بزرگواری) آمده که خاکِ راهش از تاجِ پادشاهان نیز شرفِ بیشتری دارد.

نکته ادبی: مقدمه‌چینی برای مدحِ شخصیتِ مقدس با استفاده از تعظیمِ طبیعت.

امام انس و جن ، شاه ولایت ، سرور غالب که می زیبد گدای آستانش را سلیمانی

او امامِ انس و جن، پادشاهِ ولایت و سرورِ پیروز است که حتی گدای درگاهِ او هم شایسته پادشاهیِ سلیمان است.

نکته ادبی: اشاره به امام علی (ع)؛ تلمیح به شکوهِ سلیمان در برابرِ فقرِ افتخارآمیزِ گدایانِ درگاهِ امام.

اگر در بیشهٔ گردن ز صیت عدل او باشد اسد در هم دراند ثور را چون گاو قربانی

اگر در بیشه (جامعه)، عدالتِ او حاکم باشد، شیر (نماد قدرت) گاوِ وحشی را مانند قربانیِ مطیع، می‌درد و به او آسیب نمی‌زند.

نکته ادبی: تصویری حماسی از امنیتِ دورانِ عدالت؛ اسد (شیر) و ثور (گاو) نمادهای حیوانی.

نسیمی کز حریم روضه اش آید عجب نبود اگر بخشد به طفلان نباتی روح حیوانی

جای تعجب نیست اگر نسیمی که از روضه‌اش می‌وزد، به کودکانِ نادان و بی‌جان، روحِ انسانی و معرفت ببخشد.

نکته ادبی: اغراق در فیضِ قدسیِ روضه (مزار) و تأثیرِ روحی آن.

ز راح روح بخش مهر او خصم است بی بهره بلی کی بهره (ور) باشد جماد از روح انسانی

دشمن از مهرِ روح‌بخشِ او بهره‌ای ندارد؛ درست است، مگر می‌شود موجودِ بی‌جان (جماد) از روحِ انسانی سهمی ببرد؟

نکته ادبی: مقایسه دشمنِ نادان با جماد که از شعور و معنویت بی‌بهره است.

به سلطانی نشان مهرش، اگر آباد خواهی دل که بی والی چو باشد ملک رو آرد به ویرانی

اگر می‌خواهی دلت آباد شود، به ولایت و محبتِ او پناه ببر؛ زیرا ملکی که والی (حاکم) نداشته باشد، رو به ویرانی می‌رود.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ سیاسی برای تبیینِ جایگاهِ معنویِ امام در دلِ مؤمن.

دل سخت عدو خون می شود از تاب شمشیرش شعاع مهر ساز سنگ را لعل بدخشانی

دلِ سختِ دشمن از تابشِ شمشیرِ او خون می‌شود؛ شعاعِ محبتِ او حتی سنگ را به لعلِ گران‌بهای بدخشان تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تأثیرِ کیمیاگریِ محبت و قدرتِ شمشیر در تقابل با دشمن.

اگر یابد خبر از ریزش دست گهر بارش صدف دیگر ندارد کاسه پیش ابر درست

اگر صدف از بخششِ دستِ گوهربارِ او خبردار شود، دیگر کاسه گدایی پیشِ ابر (که مظهر بخشش است) دراز نمی‌کند.

نکته ادبی: اغراق در کَرَم و جودِ ممدوح که حتی از ابرِ باران‌زا نیز پیشی می‌گیرد.

کجا کان لاف بخشش با کف جودش تواند زد چه داند رسم لطف و شیوه بخشش قهستانی

کسی که اهلِ کوهستان است (استعاره از فردِ نادان و بی‌آداب)، چه می‌داند رسمِ لطف و شیوه بخشش چیست که بخواهد با کفِ جودِ او لافِ برابری بزند؟

نکته ادبی: توهین به منتقدان یا رقیبان با استفاده از استعاره «قهستانی» برای اشاره به جهل و بی‌اصالتی.

عجب نبود که دارد گرگ پاس گله اش چون سگ اگر سگبان درگاهش کند آهنگ سلطانی

عجیب نیست که گرگ از گله‌اش مانند سگ مراقبت کند، اگر سگبانِ درگاهِ او آهنگِ سلطنت کند (و به چنین جایگاهی برسد).

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ وجودِ بزرگوار بر دگرگونیِ صفاتِ متضاد (گرگ و گله).

به روز رزم اگر سازد علم تیغ درخشان را دواند بر سر خصم سیه دل رخش جولانی

در روزِ جنگ اگر تیغِ درخشانِ خود را به کار گیرد، اسبِ تیزتکِ خود را بر سرِ دشمنِ سیاه‌دل می‌تازد.

نکته ادبی: توصیفِ حماسیِ میدانِ نبرد.

نهد رو در بیابان گریز از تاب شمشیرش چنان کز شعله آتش رمد غول بیابانی

دشمن از ترسِ شمشیرِ او به بیابان فرار می‌کند، همان‌گونه که غولِ بیابانی از شعله آتش می‌گریزد.

نکته ادبی: تشبیه دوریِ دشمن به فرارِ غول از آتش.

شها در شیوه مدحت سرایی آن فسون سازم که چون ره آورد هاروت فکرم در فسون خوانی

ای شاه، من در ستایشِ تو چنان سخن‌پردازی می‌کنم که فکرم مانندِ سحرِ هاروت، در جادوگریِ کلام استاد است.

نکته ادبی: تلمیح به هاروت و ماروت؛ استفاده از واژه سحر برای بیانِ قدرتِ بیانِ شاعر.

به افسون سخن بندم زبان نکته گیری را که خود را بی نظیر عصر داند در سخندانی

با جادوی سخن، زبانِ عیب‌جویان را می‌بندم؛ کسانی که به غلط خود را بی‌نظیرِ عصر در شاعری می‌دانند.

نکته ادبی: آغازِ حمله شاعر به منتقدان و مدعیانِ دروغین.

نیم آنکس که دزدم گوهر مضمون مردم را چو بحر طبع دربار آورم در گوهر افشانی

من آن‌قدر پست نیستم که گوهرِ مضمونِ دیگران را بدزدم؛ طبعِ من مانند دریا، سرشار از مرواریدِ (مضامینِ بکر) است.

نکته ادبی: استعاره طبع به دریا؛ نفی سرقتِ ادبی از خود.

به ملک نظم بعضی می کنند از خسروی دعوی که شعر شاعران کهنه را سازند دیوانی

برخی در قلمروِ شعر ادعای پادشاهی می‌کنند، اما کارشان فقط این است که شعرِ شاعرانِ قدیمی را جمع‌آوری کرده و به نامِ خود کتاب کنند.

نکته ادبی: نقدِ صریح بر سارقانِ ادبی که اشعارِ دیگران را به نام خود منتشر می‌کنند.

سراسر دزد ناشاعر تمامی پیش خود برپا برابر مونس خاطر پس سر دشمن جانی

این‌ها سراسر دزدانِ ناشاعر هستند که در ظاهر خود را دوست نشان می‌دهند، اما در باطن دشمنِ خونیِ صاحبِ سخن‌اند.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ «مونسِ خاطر» و «دشمنِ جانی» برای توصیف ریاکاری.

جمادی چند اما کوه دانش پیش خود هر یک نشسته گوش بر آواز چون دزدان تالانی

چند موجودِ بی‌هنر که خود را کوه دانش می‌دانند، مانندِ دزدانِ غارتگر منتظرند تا فرصتی بیابند.

نکته ادبی: تشبیه نادانان به «دزدانِ تالانی» (غارتگر).

که در دم بر تو خوانند از طریق خود پسندیها چو مضمونی ز نظم خود بر آن سنگین دلان خوانی

وقتی مضمونی از شعرهای خود را برای این سنگین‌دلان می‌خوانی، بلافاصله از روی خودپسندی شروع به نقدِ آن می‌کنند.

نکته ادبی: نقدِ حسادت و خودپسندیِ رقیبان.

ز کافر ماجرایی طبعشان را کی قبول افتد اگر خوانی بران ناقابلان آیات قرآنی

طبعِ کافرِ این‌ها کِی حقیقت را می‌پذیرد؟ اگر آیاتِ قرآنی را هم برای این ناقابلان بخوانی، تأثیر نمی‌گیرند.

نکته ادبی: اغراق در کفر و بی‌مایگیِ مخاطب با استفاده از تمثیلِ ناپذیریِ آیات.

از آن دزدان ناموزون بی انصاف ناشاعر شد آن مقدارها بیقدر آیین سخندانی

از دستِ همین شاعرانِ دزد و ناشاعر و بی‌انصاف است که ارزشِ هنرِ سخنوری در جامعه کم شده است.

نکته ادبی: بیانِ علتِ زوالِ منزلتِ شعر در جامعه.

که هر جا سحر ساز نکته پردازیست در عالم ز عریانی بود در جامه رندان چوپانی

هر جا که نکته‌سنجی و سحرِ بیان وجود دارد، به خاطرِ بی‌مایگیِ این افراد، در جامه و ظاهرِ افرادِ بی‌هنر نمایان می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به سطحی شدنِ ظرافت‌های شعری.

دلا وحشی صفت یک حرف بشنود در لباس از من مکش سر در گریبان غم از اندوه عریانی

ای دل، از حرف‌های این‌ها وحشت نکن؛ من برایت سخنی می‌گویم که از اندوهِ عریانی (فقرِ هنری) رها شوی.

نکته ادبی: تسلای خاطرِ خویشتن در برابرِ نامهربانی‌های روزگار.

ببین آب روان را با وجود آن روان بخشی که از عریان تنی می لرزد از باد زمستانی

آبِ روان را ببین که با وجودِ طراوت‌بخشی‌اش، در زمستان از شدتِ سرما می‌لرزد (یعنی هنر همواره در سختی است).

نکته ادبی: تمثیلِ آبِ روان برای نشان دادنِ مظلومیتِ هنر و هنرمند.

خوش آن کو بر در دونان نریزد آبروی خود به کنج فقر اگر جانش برون آید ز بی نانی

خوشا به حالِ کسی که پیشِ فرومایگان آبروی خود را نمی‌ریزد، حتی اگر در کنجِ فقر جانش از گرسنگی درآید.

نکته ادبی: تأکید بر مناعتِ طبع و عزتِ نفس که از آموزه‌های اخلاقی است.

زبان خامه را کوتاه سازم از سر نامه که در عرض شکایاتم حکایت گشت طولانی

قلم را کوتاه می‌کنم و از نوشتنِ بقیه نامه صرف‌نظر می‌کنم، زیرا حکایتِ شکایت‌های من بسیار طولانی شده است.

نکته ادبی: تخلص یا پایان‌بندیِ شکوه و گلایه.

الاهی تا مه نوکشتی خود را نگون بیند درین دریا که از توفان دورش نوح شد فانی

خداوندا، تا زمانی که ماهِ نو در آسمان دیده می‌شود، کشتیِ زندگیِ مرا در این دریای پر از طوفان که نوح هم در آن غرق شده، حفظ کن.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به دریای طوفانی؛ تلمیح به داستانِ نوح.

خسی کز بهر مهرت در کناری می کشد خود را چو کشتی باد سرگردان در این دریای توفانی

هر کس که به خاطرِ دوستیِ تو از همه کناره‌گیری کرده، مانندِ کشتیِ بادبانیِ سرگردان در این دریای متلاطم است.

نکته ادبی: تکرارِ تصویرِ کشتی و دریا برای بیانِ وضعیتِ تنهاییِ مؤمن.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف گل پیرهن / بیت الحزن / پیر کنعانی

اشاره به داستان حضرت یوسف و یعقوب برای تصویرسازیِ عمقِ اندوهِ شاعر.

تشبیه ز دور چرخ دولابی

تشبیه گردش روزگار به دولاب (چرخ چاه) برای نشان دادنِ تکرار و بی‌ثباتیِ دنیا.

استعاره کوس سلطانی / تخت بوستان

توصیفِ پادشاهیِ گل در فصل بهار که فضایی حماسی به توصیفِ طبیعت داده است.

تضاد آباد / ویرانی

تقابلِ وضعیتِ دل با داشتن یا نداشتنِ مهرِ ولایت.

مبالغه صدف دیگر ندارد کاسه پیش ابر درست

اغراق در کَرَمِ ممدوح که حتی ابرِ باران‌زا در برابرِ او خجالت‌زده است.

جان‌بخشی سبزه و گل بر زمین سودند پیشانی

سجده کردنِ طبیعت در برابرِ نسیمِ سحرگاهی که نشان‌دهنده عظمتِ آن پیک است.