گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - قصیده

وحشی بافقی
چه در گوش گل گفت باد خزانی که انداخت از سر کلاه کیانی
ز بالای اشجار از باد دستی نسیم خزان می کند زر فشانی
به تاراج برگ درختان ز هر سو کند موذی باد موشک دوانی
شده برف ظاهر به فرق صنوبر چو دستار بر تارک مولتانی
از آن چهره شد سرخ برگ رزانرا که خوردند سیی ز باد خزانی
ز یخ آب را لوح سیمین به دامن چو طفلی که دارد سر درس خوانی
چو بلبل نظر کرد کز لشکری دی گل افتاد از مسند کامرانی
کفن کرد از برف بر خود مهیا که بی او نمی خواهم این زندگانی
ببین گردش دور و طور زمان را به گردش درآور می ارغوانی
می کهنه و نو خطی را طلب کن که حظ یابی از نوبهار جوانی
سبک باش و بردار رطل گران را که از دل برد بار محنت گرانی
به دست آر تا می توان جام باده مده عشرت از دست تا می توانی
به یاران جانی دمی خو بر آور که عیشی ست خوش بزم یاران جانی
خوش آن شیشه کز وی درخشان شود می چو مینای چرخ و سهیل یمانی
که در بزم عشرت به گردش درآری به کامت شود گردش آسمانی
چه شادی ازین به که در بزم عشرت نشینی و ساقی برابر نشانی
رسانی دماغ از شراب دمادم سرود پیاپی به گردون رسانی
قدح چون حریفان می کش به مجلس نبندد لب از خنده کامرانی
چو مستان ز تأثیر آهنگ مطرب کند چشم مینای می خونچکانی
به سازنده دف آورد روی در روی نوازنده با نی کند همزبانی
مقارن به فریاد گردد کمانچه چو از تیر غم خصم صاحبقرانی
چه صاحبقرانی که او را قرینه نگردیده موجود را دار فانی
علی ولی والی ملک هستی که دانش بنای جهان راست بانی
زحل گر به درگاه قصر رفیعش نورزد نکو شیوه پاسبانی
فلک از شهاب و هلالش کند غل به شکل غلامان هندوستانی
به گلخن وزد گر نسیمی ز لطفش ز لطف نسیمش کند گلستانی
و گر باد قهرش وزد سوی گلشن درخت گل آید به آتش فشانی
گر از عرش اعلا شود زاغ کیوان ز سد پایه برتر ز عالی مکانی
کجا با همای سر بارگاهش تواند زدن لاف هم آشیانی
پر فرق گردنکشان سپاهش کند خسرو مهر را سایبانی
اگر زاغ بر بام قصرش نشیند کند با زحل دعوی توأمانی
عجب نبود از بارگاه رفیعش اگر کهکشانش کند پاسبانی
تویی آن گرانمایه در گرامی که چون جوهر اولت نیست ثانی
سمند بلندت به قطع مراحل کند با کمیت فلک همعنانی
در آن دم که گلگون چو برق جهنده به خون ریز دشمن به میدان جهانی
همای ظفر بر سرت گسترد پر به روی زمین فرش خون گسترانی
غراب از سر شوق گوید به کرکس که ای بیخبر خیز و ده مژدگانی
که روزی شد از دولت دست و تیغش ترا و مرا نعمت جاودانی
در این دشت از جور گرگ حوادث مطیعش اگر شیوه سازد شبانی
اسد را ز گردون مرس کرده چون سگ شهاب آورد از پی پاسبانی
وگر چرخ زنجیر عدل از مجرد نبندد به آیین نوشیروانی
ز میل شهابش برای سیاست ببینی کنی تیر و هر سو دوانی
به کف تیغ رخشنده رخش سبک پی به میدان کین بر سر خصم رانی
نهد از سرای جهان بار بر خر به آهنگ سر منزل آن جهانی
به هر سو نشان ماند از خون ایشان چو آتش به منزل پس از کاروانی
ثریاست یا از شفق مهر گردون چو آلوده لب از می ارغوانی
چنان سیلیی زد بر او دست پهنت که از ضرب آن ماند بر وی نشانی
زمین گر به پای سمندت نیفتد به دستت عدم چون غبارش نشانی
وگر چرخ اطلس رود بر خلافت روانی چه کرباسش از هم درانی
شها داد از ناکسان زمانه فغان از خسیسان آخر زمانی
به صوف و سقرلاتشان پشت گرمی به مردم ز دستارشان سر گرانی
خری چند مایل به جلهای رنگین ددی چند راغب به آفت رسانی
همه صاحب اسب و استر ولیکن ز نا قابلی قابل خر چرانی
سزاوار آن جمله کز اسب و استر کشی زیر و بمشان زنی تا توانی
پس آنگه شترها کنی پیش هر یک به صحرا فرستی پی ساربانی
بود خوبتر وصف صوف مرقع به گوش خردشان ز سبع المثانی
ز بازار آیند چون شب به خانه به پرسند هر یک ز نوکر نهانی
که دیروز چون از فلان جا گذشتم نمی کرد تعریف صوفم فلانی
ز پی شان غلامان ز کرس شبانه زمین گیر چون سایه از ناتوانی
چو وحشی وطن کن به دشت خموشی مکن ناله از درد بی خانمانی
همان گیر کز تست این دیر ششدر پر از زر در او نه خم خسروانی
مخور غم گرت نیست اسب رونده چو بر توسن طبع داری روانی
سخن گستری بر دعا ختم سازم که سر می کشد خامه از هم زبانی
الا تا مه نو در این کهنه میدان کند گوی خورشید را صولجانی
به چوگانی عیش بادا سواره مطیعت به میدان گه کامرانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تصویرسازی‌های لطیف و اندوهناک از فصل پاییز و خزان آغاز می‌شود. شاعر با تماشای زوال برگ‌ها و سردی هوا، گذر عمر و بی‌ثباتی جهان را یادآور می‌شود و فضایی حزن‌آلود اما زیبا ترسیم می‌کند.

در میانه متن، رویکرد شاعر تغییر کرده و به ستایش بزم و شادی و نوشیدن می روی می‌آورد؛ گویی با رویکردی رواقی یا خیامی، می‌خواهد پیش از رسیدن زمستانِ عمر، از لحظه‌ها بهره ببرد. این بخش با توصیف ساز و آواز و مجالس بزم، خواننده را به عیش دعوت می‌کند.

در نهایت، شعر با چرخش به سوی ستایش مولی‌الموحدین، امام علی (ع)، به اوج خود می‌رسد. در این بخش شاعر با استفاده از اغراق‌های حماسی و تعابیر عرفانی، امام را محور عالم هستی و فرمانروای دهر معرفی کرده و قدرت او را با کهکشان‌ها و کائنات پیوند می‌زند تا عظمت شخصیت ایشان را در برابر ناپایداری دنیا به تصویر بکشد.

معنای روان

چه در گوش گل گفت باد خزانی که انداخت از سر کلاه کیانی

باد پاییزی چه رازی را در گوش گل گفت که این‌گونه با‌غرور و سرافراز، تاج پادشاهی را از سرش به زیر افکند؟

نکته ادبی: کلاه کیانی استعاره از زیبایی و شکوهِ گل است که در پاییز از میان می‌رود.

ز بالای اشجار از باد دستی نسیم خزان می کند زر فشانی

از بالای درختان، نسیم پاییزی با دست‌ودلبازی، برگ‌های زرد را همچون سکه‌های طلا به زمین می‌پاشد.

نکته ادبی: زر فشانی استعاره از ریزش برگ‌های زرد پاییزی است.

به تاراج برگ درختان ز هر سو کند موذی باد موشک دوانی

بادِ بازیگوش و موذی، از هر سو هجوم آورده و برگ درختان را به دنبال خود می‌کشاند و به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: موشک‌دوانی کنایه از دویدن و حرکت‌های سریع و بی‌هدف باد است.

شده برف ظاهر به فرق صنوبر چو دستار بر تارک مولتانی

برف روی شاخه‌های صنوبر نشسته است، گویی مانند عمامه‌ای که بر سرِ مردمان مولتان می‌بستند، بر فرق صنوبر قرار گرفته است.

نکته ادبی: مولتانی اشاره به سبک پوشش خاص مردم مولتان (شبه‌قاره هند) است.

از آن چهره شد سرخ برگ رزانرا که خوردند سیی ز باد خزانی

چهره برگ‌های رز از شدت سرمای باد پاییزی سرخ شده است، گویی که سیلی خورده باشند.

نکته ادبی: سرخی برگ در پاییز به سرخی گونه در اثر سیلی تشبیه شده است.

ز یخ آب را لوح سیمین به دامن چو طفلی که دارد سر درس خوانی

آب بر اثر یخ‌زدگی، مانند لوحی نقره‌ای شده و در دامن طبیعت جای گرفته است؛ شبیه کودکی که مشتاقانه لوحِ درس خواندن به دست دارد.

نکته ادبی: تشبیه لوح یخ به لوح درسی کودکان مکتب‌خانه‌های قدیم.

چو بلبل نظر کرد کز لشکری دی گل افتاد از مسند کامرانی

وقتی بلبل دید که با لشکرِ دی (زمستان)، گل از جایگاه قدرت و پادشاهی‌اش به زیر کشیده شد.

نکته ادبی: لشکر دی کنایه از سپاه سرما و برف است که گل را شکست می‌دهد.

کفن کرد از برف بر خود مهیا که بی او نمی خواهم این زندگانی

بلبل از شدت غم، برف را چون کفنی برای خود آماده کرد، چرا که بدون گل، دیگر تمایلی به این زندگی ندارد.

نکته ادبی: کفن کردنِ برف، استعاره از ناامیدی و مرگِ تدریجیِ طبیعت است.

ببین گردش دور و طور زمان را به گردش درآور می ارغوانی

گردش روزگار و تغییر حالات زمان را بنگر و برای تحمل این بی‌ثباتی، شراب ارغوانی بنوش.

نکته ادبی: دعوت به خوش‌باشی در برابر گردش چرخِ ستمگر.

می کهنه و نو خطی را طلب کن که حظ یابی از نوبهار جوانی

شراب کهنه و شرابِ نو را جست‌وجو کن تا از بهارِ جوانی‌ات بهره‌مند شوی.

نکته ادبی: تضاد کهنه و نو برای نشان دادن فراوانی نعمات.

سبک باش و بردار رطل گران را که از دل برد بار محنت گرانی

سبک‌بال باش و جام‌های سنگین شراب را بردار تا بارِ اندوه و غم‌های بزرگ از دلت برداشته شود.

نکته ادبی: رطل گران اشاره به جام بزرگ شراب دارد که غم‌زدا است.

به دست آر تا می توان جام باده مده عشرت از دست تا می توانی

تا جایی که می‌توانی جام باده را به دست آر و تا وقتی توان داری، لذت و شادی را از دست مده.

نکته ادبی: تاکید بر غنیمت شمردن فرصت عمر.

به یاران جانی دمی خو بر آور که عیشی ست خوش بزم یاران جانی

دمی با دوستانِ حقیقی انس بگیر و هم‌صحبت شو، چرا که بزم دوستان جان، بسیار خوش و دلپذیر است.

نکته ادبی: خو برآوردن یعنی انس گرفتن و صمیمی شدن.

خوش آن شیشه کز وی درخشان شود می چو مینای چرخ و سهیل یمانی

خوشا آن شیشه‌ای که شراب از درونش درخشان است، درست مانند مینای آسمان و ستاره سهیل یمانی.

نکته ادبی: تشبیه شفافیت شیشه به آسمان و درخشش ستاره.

که در بزم عشرت به گردش درآری به کامت شود گردش آسمانی

شراب را در بزم شادی چنان بگردان که گردش روزگار نیز به کام تو شود.

نکته ادبی: پیوند خوردنِ گردشِ جام در دست با گردشِ چرخِ فلک.

چه شادی ازین به که در بزم عشرت نشینی و ساقی برابر نشانی

چه شادی بالاتر از این که در مجلس بزم بنشینی و ساقی را روبه‌روی خود قرار دهی؟

نکته ادبی: توصیفِ کمالِ بزمِ عرفانی یا عاشقانه.

رسانی دماغ از شراب دمادم سرود پیاپی به گردون رسانی

از شراب پیاپی، مغز و هوش خود را جلا ده و صدای سرود و شادی را به آسمان برسان.

نکته ادبی: دم (در اینجا) به معنی نَفَس یا عقل و هوش است.

قدح چون حریفان می کش به مجلس نبندد لب از خنده کامرانی

جام را همچون رقیبان و حریفانِ بزم به دست بگیر و بنوش، به‌گونه‌ای که لبانت از شادی و خنده باز بماند.

نکته ادبی: تشویق به شادخواریِ بی‌پایان.

چو مستان ز تأثیر آهنگ مطرب کند چشم مینای می خونچکانی

وقتی مستیِ حاصل از آهنگِ نوازنده به جان‌ها می‌افتد، حتی شیشه شراب هم از شدتِ تاثیر، خون‌چکان می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیر موسیقی بر شراب و محیط.

به سازنده دف آورد روی در روی نوازنده با نی کند همزبانی

نوازنده دف، با سازِ خود رو در روی نی می‌ایستد و آن‌ها با هم هم‌نوازی و همدلی می‌کنند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به سازها در حین نواختن.

مقارن به فریاد گردد کمانچه چو از تیر غم خصم صاحبقرانی

صدای کمانچه نیز همزمان با بقیه سازها به فریاد می‌آید، درست مانند صدای دشمنِ صاحب‌قدرت که از تیرِ غمِ علی(ع) فریاد می‌زند.

نکته ادبی: گریز به مدح امام علی و اشاره به قدرت نظامی ایشان.

چه صاحبقرانی که او را قرینه نگردیده موجود را دار فانی

چه صاحب‌قدرتی که در این دنیای فانی، هیچ‌کس همتای او نبوده و نخواهد بود.

نکته ادبی: صاحب‌قرانی لقبِ امام علی به عنوان پادشاهِ بی‌همتا.

علی ولی والی ملک هستی که دانش بنای جهان راست بانی

او علی(ع) است؛ همان ولی و فرمانروای ملک هستی که دانش او بنیانِ جهان را استوار ساخته است.

نکته ادبی: تلمیح به مقام علمی و ولایت امام علی (ع).

زحل گر به درگاه قصر رفیعش نورزد نکو شیوه پاسبانی

اگر زحل (سیاره سعد اکبر) در درگاه قصرِ باشکوه او به پاسبانی نایستد، پس نیکی نکرده است.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگی مقام امام با گماشتن سیارات به عنوان نگهبان.

فلک از شهاب و هلالش کند غل به شکل غلامان هندوستانی

آسمان از شهاب‌ها و هلال ماه، برای او غل و زنجیر می‌سازد و مانند غلامان هندوستانی او را خدمت می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازی آسمانی برای مدح شکوه امام.

به گلخن وزد گر نسیمی ز لطفش ز لطف نسیمش کند گلستانی

اگر نسیمی از لطف او به گلخن (گرمابه) بوزد، آن مکان را به گلستان تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: اعجازِ نَفَس و لطفِ امام در تغییر محیط.

و گر باد قهرش وزد سوی گلشن درخت گل آید به آتش فشانی

و اگر بادِ قهر و غضبِ او به سمت گلستان وزیدن گیرد، درختِ گل از شدتِ ترس به آتش‌فشانی و تباهی می‌افتد.

نکته ادبی: تضاد میان لطف و قهر امام برای دشمنان و دوستان.

گر از عرش اعلا شود زاغ کیوان ز سد پایه برتر ز عالی مکانی

اگر کلاغِ کیوان (زحل) از عرشِ برین پایین بیاید، باز هم جایگاه او از صدها پایه پایین‌تر از جایگاهِ رفیعِ امام است.

نکته ادبی: تحقیرِ افلاک در برابرِ رفعتِ مقامِ امام.

کجا با همای سر بارگاهش تواند زدن لاف هم آشیانی

کجا کسی می‌تواند با همایِ درگاهِ او ادعای هم‌نشینی و برابری کند؟

نکته ادبی: همای در اینجا استعاره از بلندمرتبگی مقامِ ممدوح است.

پر فرق گردنکشان سپاهش کند خسرو مهر را سایبانی

پرِ کلاهِ سپاهیانِ او، سایه‌بانی برای خورشیدِ آسمان است.

نکته ادبی: مبالغه در عظمتِ سپاهِ امام علی (ع).

اگر زاغ بر بام قصرش نشیند کند با زحل دعوی توأمانی

اگر کلاغی بر بامِ قصرِ او بنشیند، با سیاره زحل ادعای برابری و هم‌تایی می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه همنشینی با امام، ناچیزترین‌ها را هم بزرگ می‌کند.

عجب نبود از بارگاه رفیعش اگر کهکشانش کند پاسبانی

جای تعجب نیست که کهکشانِ آسمان، پاسبانِ درگاهِ رفیعِ او باشد.

نکته ادبی: استعاره از احاطه کائنات بر عظمت امام.

تویی آن گرانمایه در گرامی که چون جوهر اولت نیست ثانی

تو همان گوهرِ گران‌بهایی هستی که در عالم هستی، مانندِ تو دومی وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به یکتایی و بی‌مانندی شخصیت امام.

سمند بلندت به قطع مراحل کند با کمیت فلک همعنانی

اسبِ بلندمرتبه تو در پیمودنِ مراحلِ دشوار، با اسبِ چرخِ فلک هم‌سفر و هم‌قدم است.

نکته ادبی: سمند کنایه از اسبِ تندرو و تیزپا.

در آن دم که گلگون چو برق جهنده به خون ریز دشمن به میدان جهانی

در آن هنگام که اسبِ گلگونِ تو همچون برقِ جهنده برای خون‌ریزی دشمن به میدان می‌آید.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ جنگاوری امام در میدانِ نبرد.

همای ظفر بر سرت گسترد پر به روی زمین فرش خون گسترانی

پرنده پیروزی (همای ظفر) بر سرت پر می‌گستراند و زمین از خونِ دشمنانِ تو فرش می‌شود.

نکته ادبی: تصویرسازی حماسی از میدان جنگ.

غراب از سر شوق گوید به کرکس که ای بیخبر خیز و ده مژدگانی

کلاغ از شدتِ شوق به کرکس می‌گوید: ای بی‌خبر! برخیز و مژده بده.

نکته ادبی: اشاره به لاشخورهایی که منتظرِ نبرد هستند، برای نشان دادنِ شدتِ شکستِ دشمن.

که روزی شد از دولت دست و تیغش ترا و مرا نعمت جاودانی

که امروز از برکتِ دست و شمشیرِ او، برای تو و من نعمتِ جاودانی فراهم شده است.

نکته ادبی: نمادگراییِ لاشخورها برای بهره‌مندی از شکستِ دشمنانِ حق.

در این دشت از جور گرگ حوادث مطیعش اگر شیوه سازد شبانی

در این دشت، اگر گرگِ حوادث حمله کند، امام همچون شبانی دلسوز از همه محافظت می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه امام به شبانی که از گله در برابر گرگ محافظت می‌کند.

اسد را ز گردون مرس کرده چون سگ شهاب آورد از پی پاسبانی

اسد (صورت فلکی شیر) را از آسمان به زیر کشیده و مثل سگ به خدمت گرفته است و شهاب را برای پاسبانی به کار می‌بندد.

نکته ادبی: تسلط کامل بر نیروهای کیهانی.

وگر چرخ زنجیر عدل از مجرد نبندد به آیین نوشیروانی

و اگر چرخِ فلک طبقِ آیینِ عدالتِ نوشیروانی، زنجیرِ عدل را نبندد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ زنجیر عدالت انوشیروان.

ز میل شهابش برای سیاست ببینی کنی تیر و هر سو دوانی

امام با استفاده از شهاب‌ها، برای برقراری سیاست و عدالت، تیرهای مجازات را به هر سو روانه می‌کند.

نکته ادبی: پیوند دادنِ ابزار کیهانی (شهاب) به سیاستِ عدل‌گسترِ امام.

به کف تیغ رخشنده رخش سبک پی به میدان کین بر سر خصم رانی

با شمشیرِ درخشان در دست و اسبِ تندرو در زیر پا، به میدان نبرد می‌تازد و بر سرِ دشمن می‌کوبد.

نکته ادبی: توصیفِ حماسیِ توانِ نظامی.

نهد از سرای جهان بار بر خر به آهنگ سر منزل آن جهانی

او بارِ وجودِ دشمن را از سرای این جهان برمی‌دارد و آن‌ها را به سمت منزلِ آن جهانی (مرگ) می‌فرستد.

نکته ادبی: کنایه از کشتنِ دشمنان.

به هر سو نشان ماند از خون ایشان چو آتش به منزل پس از کاروانی

در هر سو نشان از خونِ آن‌ها باقی می‌ماند، مانند آتشِ کاروانی که در منزلگاه باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تشبیه خونِ دشمن به جای مانده از آتشِ کاروان.

ثریاست یا از شفق مهر گردون چو آلوده لب از می ارغوانی

آیا آن شفق است یا سرخیِ مهرِ گردون که لبانش از شراب ارغوانی آلوده است؟

نکته ادبی: پرسشِ شاعرانه برای توصیف زیباییِ سرخ‌رنگِ شفق.

چنان سیلیی زد بر او دست پهنت که از ضرب آن ماند بر وی نشانی

چنان سیلیِ محکمی دستِ توانمندت بر صورتِ دشمن زد که اثرِ آن تا ابد باقی ماند.

نکته ادبی: تاکید بر قدرتِ تنبیهیِ امام.

زمین گر به پای سمندت نیفتد به دستت عدم چون غبارش نشانی

اگر زمین به پای اسبِ تو نیفتد و خضوع نکند، تو آن را همچون غبار از صفحه روزگار پاک می‌کنی.

نکته ادبی: مبالغه در سلطه بر زمین.

وگر چرخ اطلس رود بر خلافت روانی چه کرباسش از هم درانی

و اگر آسمان (چرخ اطلس) با تو مخالفت کند، آن را مانند پارچه کرباسی از هم می‌دری.

نکته ادبی: مبالغه در قدرتِ فوق‌بشری.

شها داد از ناکسان زمانه فغان از خسیسان آخر زمانی

ای شاه! داد از ناکسانِ زمانه، فغان از خسیسانِ این آخر زمان که قدرِ تو را نمی‌دانند.

نکته ادبی: تخلص و پایان‌بندی که در آن شاعر از بی‌لیاقتیِ زمانه نزدِ امام شکوه می‌کند.

به صوف و سقرلاتشان پشت گرمی به مردم ز دستارشان سر گرانی

این افراد به لباس‌های پشمی و پارچه‌های گران‌قیمت خود تکیه کرده‌اند و با بستن دستارهای بزرگ و پرزرق‌وبرق، سعی دارند در نظر مردم، خود را مهم و بزرگ جلوه دهند.

نکته ادبی: «صوف» و «سقرلات» نام پارچه‌هایی گران‌بها در گذشته بوده که نشان‌دهنده تفاخر است.

خری چند مایل به جلهای رنگین ددی چند راغب به آفت رسانی

آن‌ها مانند خرهایی هستند که تنها به دنبالِ پوشش‌های رنگین‌اند و مانند درندگان، خویِ آسیب‌رسانی به دیگران را در سر می‌پرورانند.

نکته ادبی: «جله» پوششی است که بر پشتِ چارپایان می‌اندازند. تشبیه به خر و دد، کنایه از حماقت و خویِ وحشی است.

همه صاحب اسب و استر ولیکن ز نا قابلی قابل خر چرانی

اگرچه ظاهرشان نشان می‌دهد که صاحبِ اسب و استر هستند و ثروتمند به نظر می‌رسند، اما به دلیل بی‌کفایتی، تنها شایسته‌ی آن‌اند که به کارِ نگهبانی از الاغ‌ها بپردازند.

نکته ادبی: «ناقابلی» به معنای بی‌لیاقتی و بی‌استعدادی برای کارهای بزرگ است.

سزاوار آن جمله کز اسب و استر کشی زیر و بمشان زنی تا توانی

این افراد چنان بی‌ارزش هستند که سزاوارند مانند حیوانات بارکش، آن‌ها را به کارِ سخت واداشت و هر طور که می‌توانی، آن‌ها را تحتِ کنترل درآوری.

نکته ادبی: «زیر و بم» کنایه از به رنج انداختن و مسلط شدن بر کسی است.

پس آنگه شترها کنی پیش هر یک به صحرا فرستی پی ساربانی

سپس باید به هر کدام از آن‌ها دسته‌ای شتر بسپاری و آنان را به بیابان بفرستی تا به حرفه ساربانی مشغول شوند که شاید با خویِ آن‌ها سازگارتر باشد.

نکته ادبی: ساربان کردن، تحقیرِ کسی است که ادعایِ بزرگی دارد اما لایقِ شغلی پست است.

بود خوبتر وصف صوف مرقع به گوش خردشان ز سبع المثانی

برای این افرادِ نادان، توصیف و ستایشِ لباس‌های پشمی و کهنه‌شان، از شنیدنِ آیاتِ شریفِ قرآن (سبع‌المثانی) دلپذیرتر و مهم‌تر است.

نکته ادبی: «سبع‌المثانی» اشاره به سوره حمد و قرآن کریم است که برتریِ معنوی را در برابرِ مادیات نشان می‌دهد.

ز بازار آیند چون شب به خانه به پرسند هر یک ز نوکر نهانی

وقتی شب‌هنگام از بازار به خانه برمی‌گردند، مخفیانه از خدمتکار خود می‌پرسند که نظر مردم درباره آن‌ها چه بوده است.

نکته ادبی: «نهانی» بر اشتیاقِ کاذبِ آن‌ها به دیده شدن و تاییدِ دیگران تاکید دارد.

که دیروز چون از فلان جا گذشتم نمی کرد تعریف صوفم فلانی

می‌پرسند: آیا دیروز که از فلان مسیر رد شدم، فلانی از لباس و ظاهرِ من تعریف کرد؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده دلبستگیِ مفرط به ستایشِ دیگران و خودشیفتگیِ بی‌اساس است.

ز پی شان غلامان ز کرس شبانه زمین گیر چون سایه از ناتوانی

به دنبالِ این افرادِ مغرور، غلامانی راه می‌روند که از فرطِ خستگیِ شب‌زنده‌داری و کار، همچون سایه‌ای بی‌جان، ناتوان و زمین‌گیر شده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه به سایه، استعاره‌ای برای ضعف و بی‌اختیاریِ غلامان در برابرِ اربابانِ متکبر است.

چو وحشی وطن کن به دشت خموشی مکن ناله از درد بی خانمانی

همچون «وحشی» (شاعر) به دشتِ سکوت و تنهایی پناه ببر و از دردهایِ بی‌خانمانی و دوری از اجتماع شکایت مکن، چرا که آرامش در همین دوری است.

نکته ادبی: «وحشی» تخلصِ شاعر است که در اینجا هم به نامِ خود و هم به معنایِ خویِ گریزان از خلق اشاره دارد.

همان گیر کز تست این دیر ششدر پر از زر در او نه خم خسروانی

حتی اگر تصور کنی که صاحبِ تمامِ این دنیایِ فریبنده هستی و نه خمِ پر از سکه‌های طلا (خسروانی) داری، باز هم به آن دل مبند.

نکته ادبی: «دیر شش‌در» کنایه از دنیاست که مانندِ تخته نرد، شش وجه دارد و فریبنده است.

مخور غم گرت نیست اسب رونده چو بر توسن طبع داری روانی

اگر اسبِ تندرویی نداری، اندوهگین مباش؛ همین که ذهن و اندیشه‌ات توانا و تیزرو است، برای تو کافی است.

نکته ادبی: «توسن طبع» استعاره از ذهنِ خلاق و اندیشهِ تند و تیز است که بر مرکبِ جسم برتری دارد.

سخن گستری بر دعا ختم سازم که سر می کشد خامه از هم زبانی

این سخن‌سرایی و شعر را با دعا به پایان می‌برم، چرا که قلم از نوشتنِ بیشتر در وصفِ این جماعتِ ناهمگون خسته شده است.

نکته ادبی: «خامه» به معنای قلم است و «سر کشیدن» در اینجا به معنای امتناع از ادامه کار به دلیلِ انزجار است.

الا تا مه نو در این کهنه میدان کند گوی خورشید را صولجانی

امید که تا زمانی که ماهِ نو در میدانِ آسمان، قرصِ خورشید را مانند گوی در بازیِ چوگان به بازی می‌گیرد (همیشه و تا ابد)، تو پیروز باشی.

نکته ادبی: «صولجان» به معنای چوبِ چوگان است و تشبیه حرکتِ ماه و خورشید به چوگان، تصویری نجومی و زیباست.

به چوگانی عیش بادا سواره مطیعت به میدان گه کامرانی

همواره سوار بر مرکبِ عیش و کامیابی باشی و در میدانِ زندگی، همه چیز تحتِ فرمان و مطیعِ تو باشد.

نکته ادبی: «کامرانی» نتیجه‌ی آرزویِ خیری است که شاعر برای مخاطب دارد.