گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در ستایش میرمیران

وحشی بافقی
صبح عید است و تماشاگه گیتی در شاه شاه چون عید مجسم به سر مسند و گاه
شاه بر مسند و زربفت قبایان ز دو سو هر طرف بند قبا بافته بربند قباه
دیده طرف کمر جاه و کله گوشه بخت چشم بیننده به هر گوشه که افکنده نگاه
بر دربار ز بسیاری سرهای سران عرصه خاک همه گم شده در زیر جباه
سد حشر رخش به پیراهن هر جولانگه سد جهان غاشیه کش بر سر هر میدانگاه
تا مصلا شده راهی چو ره کاهکشان بسکه از دیده نظارگیان پر شده راه
چشم در راه جهانی که برون فرماید همچو خورشید بلند اختر گردون خرگاه
میرمیران سبب امن و امان جان جهان مظهر فیض ازل ماصدق لطف الاه
مرگ در قلزم قهرش اگر افتد به مثل جان برون بردن از آن ورطه نیارد به شناه
در جهان بارد اگر ابر ز بحر سخطش همه جا تیغ بروید به دل برگ گیاه
سایه طایر بأسش نگذارد که شود بیضه در فصل تموز از تف خورشید تباه
سجده درگهش ای چرخ زیاد از سرتست مکن این بی ادبی راست کن آن پشت دو تاه
پیشتر زانکه بیابی ادبی بر سر این بهتر آنست که داری ادب خویش نگاه
شاهراه نفس دشمن جاهش که در او بر سخن راه گذر بسته ز بس ناله و آه
همچو دهلیزهٔ محنتکدهٔ ماتمیان نیست خالی دمی از ولولهٔ وااسفاه
ای جهانی همه فرمانبر و تو فرمانده وی تو حاجت ده و غیر از تو همه حاجتخواه
عقل غیر از تو ندیده ست و نبیند دگری گر بود عاری از امثال و بری از اشباه
ذات پاک بری از شبهه گر اینست الحق و هم ترسم که به سد دغدغه افتد ناگاه
در همان روز که فرمان تو بر عالم تاخت رفت از ملک طبیعت به هزیمت اکراه
داری آن پایه که گر مصلحتی را به الفرض بانگ بر نور زند باس تو کز سایه به کاه
مهر هر چند گراید به بلندی ز افق نور او سایه اشخاص نسازد کوتاه
موج بر آب توان داشت چو جوهر بر تیغ ضابطی گر بود از حفظ تو بر سطح میاه
طبع کافور به پا مردی آن گرمی طبع چون سقنقور کند تقویت قوت باه
تند بادی که کند صدمه او کوه نگون خرمن حلم ترا کج نکند یک پرکاه
زمره ای را بود این زعم کز آنست کسوف که شود حایل خورشید و بصر هیأت ماه
این خلاف است دم از نور زند با رایت روی خورشید کند چرخ به این جرم سیاه
هچ جا ملک دلی نیست که تسخیر نکرد نام نیک تو که باشد همه جا در افواه
شاه آن نیست که ملکی به سپاهی گیرد شاه آنست که بر ملک دلی باشد شاه
نام نیک است کلید در دروازه دل دل نه ملکیست که تسخیر کنندش به سپاه
دارد آنسان کرمی عفو خطا آشامت که لبش تر نکند مایه سد بحر گناه
از سیاست نکشد یک سر مو باد بروت گنهی را که بود سایه عفو تو پناه
دشمنت در ته چاهیست که روح از بدنش چون پرد تا به قیامت نرسد بر لب چاه
گر کسی را نبود حشر هم او خواهد بود که نخواهد شدن از صور سرافیل آگاه
خصم پر کید تو ریشی که شدش دستویز عنقریب است که آویخته از تخته کلاه
بر سر مسخرگان زود شود ژولیده آن دمی را که زند شانه به ناخن روباه
داورا نادرهٔ بی بدلان سخنم هر دو مصراع به صدق سخن من دو گواه
همچو من نادره گویی چو کنی از خود دور کس نباشد که به سویم فکند نیم نگاه
وحشی از شاه نظر خواه که اند این دگران بس بود سد چو ترا یک نظر همت شاه
تا چنین است که از غرهٔ هر مه تا سلخ نبود عید و مه عید نباشد هر ماه
چرخ را باد مه عید خم آن ابرو عیدگاه و خور عرصه گه این درگاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تصویرسازی پرشکوه از صبح روز عید و حضور پادشاه بر تخت سلطنت آغاز می‌شود. شاعر در فضایی حماسی و درباری، هیبت، جلال و جایگاه والای شاه را ستایش می‌کند و او را به عنوان سایه پروردگار بر زمین و مایه‌ امنیت و آرامش جهان معرفی می‌نماید. در این متن، شاه نه‌تنها به عنوان یک فرمانروای نظامی، بلکه به عنوان کانون فیض الهی و شخصیتی که هم‌زمان دارای خشمِ ویرانگر برای دشمنان و لطفِ بی‌کران برای مردم است، ترسیم می‌شود.

در بخش میانی و پایانی، شاعر به تفاوتِ میانِ پادشاهیِ ظاهری (تکیه بر سپاه و قدرت نظامی) و پادشاهی حقیقی (تسخیر دل‌ها) می‌پردازد. او با ظرافتِ تمام، ضمنِ عرضِ ارادت و ستایش، جایگاهِ خود را به عنوان شاعری بی‌همتا تثبیت می‌کند و در نهایت با تخلصِ خود (وحشی)، پادشاه را به توجه به هنرش فرامی‌خواند و او را برترینِ زمانه می‌داند که شایسته است نگاهی به این شاعر نیز داشته باشد.

معنای روان

صبح عید است و تماشاگه گیتی در شاه شاه چون عید مجسم به سر مسند و گاه

صبحِ عید فرا رسیده است و تمام عالم محوِ تماشای شاه هستند؛ شاه نیز همچون عیدی که تجسم یافته باشد، بر تخت سلطنت تکیه زده است.

نکته ادبی: تشبیه شاه به عید، پیوندی معنایی میانِ زمان و مکان برقرار کرده است.

شاه بر مسند و زربفت قبایان ز دو سو هر طرف بند قبا بافته بربند قباه

شاه بر تخت نشسته و درباریانِ زرین‌پوش از دو سو ایستاده‌اند؛ بند قبای هر یک، گویی در هم تنیده شده است (اشاره به فشردگی جمعیت).

نکته ادبی: تکرار واژه قبا برای ایجاد وزن و موسیقی درونی است.

دیده طرف کمر جاه و کله گوشه بخت چشم بیننده به هر گوشه که افکنده نگاه

نگاه‌ها به سمتِ کمربندِ بزرگی و کلاه‌هایِ نشان‌دهنده‌ی بخت بلند است؛ چشمِ ناظران به هر سو که می‌افتد، نشان از جلال است.

نکته ادبی: کمر جاه، کنایه از بزرگی و مقام است.

بر دربار ز بسیاری سرهای سران عرصه خاک همه گم شده در زیر جباه

به دلیلِ فراوانیِ بزرگان و سران در دربار، گویی سطح زمین از شدتِ کثرتِ سرهای آنان، ناپدید شده است.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن عظمت دربار.

سد حشر رخش به پیراهن هر جولانگه سد جهان غاشیه کش بر سر هر میدانگاه

صدها محشر (غوغای عظیم) در پیِ حرکتِ شاه به پا می‌شود و گویی صدها جهان در هر میدانگاهی به انتظارِ او صف کشیده‌اند.

نکته ادبی: غاشیه کش، نمادی از خدمتگزاری و بندگی است.

تا مصلا شده راهی چو ره کاهکشان بسکه از دیده نظارگیان پر شده راه

راهِ منتهی به مصلی (محل نماز عید) چنان شلوغ و پرتردد است که گویی راهِ کهکشان است؛ چرا که چشمِ تماشاگران آن را پر کرده است.

نکته ادبی: تشبیه راهِ مصلی به راهِ کهکشان، نشان‌دهنده کثرتِ جمعیت است.

چشم در راه جهانی که برون فرماید همچو خورشید بلند اختر گردون خرگاه

جهانیان چشم‌به‌راهِ شاهی هستند که فرمانش به بیرون صادر می‌شود؛ او چون خورشیدی بلندمرتبه در خیمه‌گاهِ آسمان است.

نکته ادبی: خرگاه به معنای خیمه بزرگ سلطنتی است.

میرمیران سبب امن و امان جان جهان مظهر فیض ازل ماصدق لطف الاه

او سرورِ سروران، مایه امنیت و آرامش جانِ جهان و مظهرِ بخششِ ابدی خداوند است.

نکته ادبی: ماصدق در اینجا به معنایِ آنچه بر آن صدق می‌کند یا مظهرِ آن است، آمده.

مرگ در قلزم قهرش اگر افتد به مثل جان برون بردن از آن ورطه نیارد به شناه

اگر مرگ در دریایِ خشمِ او بیفتد، حتی مرگ هم نمی‌تواند با شنا کردن از آن ورطه جان سالم به در ببرد.

نکته ادبی: قلزم قهر، استعاره از خشمِ سهمگینِ پادشاه.

در جهان بارد اگر ابر ز بحر سخطش همه جا تیغ بروید به دل برگ گیاه

اگر ابری از دریایِ غضبِ او بر جهان ببارد، به جای باران، شمشیر می‌بارد و بر دلِ برگِ گیاهان نیز تیغ می‌روید.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن شدتِ خشمِ ویرانگرِ پادشاه.

سایه طایر بأسش نگذارد که شود بیضه در فصل تموز از تف خورشید تباه

سایه هیبت و خشمِ او چنان است که در تابستانِ داغ، گرمای خورشید هم نمی‌تواند تخمِ پرنده‌ای را تباه کند (چون سایه او مانع است).

نکته ادبی: طایر بأس، اضافه استعاری و کنایه از قدرتِ بازدارنده.

سجده درگهش ای چرخ زیاد از سرتست مکن این بی ادبی راست کن آن پشت دو تاه

ای آسمان، سجده کردنِ درگاهِ او برازنده‌ی توست؛ این بی‌ادبی را کنار بگذار و آن پشتِ دوتاشده (کمر خمیده) خود را راست کن (کنایه از سرکشی آسمان).

نکته ادبی: تشخیص: آسمان به عنوان موجودی که باید ادبِ درگاه را رعایت کند، خطاب شده.

پیشتر زانکه بیابی ادبی بر سر این بهتر آنست که داری ادب خویش نگاه

پیش از آنکه در این درگاه بی‌ادبی کنی، بهتر است که ادبِ خود را حفظ کنی.

نکته ادبی: تأکید بر رعایتِ آدابِ حضور در برابرِ شکوهِ پادشاه.

شاهراه نفس دشمن جاهش که در او بر سخن راه گذر بسته ز بس ناله و آه

راهِ نفسِ دشمنانِ او بسته است، چرا که از بس ناله و آه دارند، دیگر مجالی برای سخن گفتن ندارند.

نکته ادبی: کنایه از رنج و شکستِ دشمنان.

همچو دهلیزهٔ محنتکدهٔ ماتمیان نیست خالی دمی از ولولهٔ وااسفاه

این راه (محلِ دشمنانِ شاه) همچون دهلیزِ ماتم‌زدگان، لحظه‌ای از فریادهای «وااسفا» خالی نیست.

نکته ادبی: وااسفاه، نمادِ ندامت و حسرت.

ای جهانی همه فرمانبر و تو فرمانده وی تو حاجت ده و غیر از تو همه حاجتخواه

ای کسی که تمامِ جهان فرمانبردارِ توست و تو فرماندهی؛ ای که حاجت‌دهنده‌ای و غیر از تو همه محتاج‌اند.

نکته ادبی: خطابِ مستقیم به پادشاه با اوصافِ مطلق‌گونه.

عقل غیر از تو ندیده ست و نبیند دگری گر بود عاری از امثال و بری از اشباه

عقل، غیر از تو کسی را ندیده و نخواهد دید، اگر قرار باشد کسی عاری از مانند و بی‌نظیر باشد، تنها تویی.

نکته ادبی: اشباه به معنایِ شبیه و مانند است.

ذات پاک بری از شبهه گر اینست الحق و هم ترسم که به سد دغدغه افتد ناگاه

اگر ذاتِ پاکِ تو از هر شبیهی بری باشد، من از آن می‌ترسم که ناگهان دچارِ دغدغه‌هایی شوم (که تو را با کسی مقایسه کنم).

نکته ادبی: بیانِ حیرت و تعجب از کمالِ پادشاه.

در همان روز که فرمان تو بر عالم تاخت رفت از ملک طبیعت به هزیمت اکراه

همان روزی که فرمانِ تو بر عالم تاخت، طبیعت و کائنات از ترسِ تو به هزیمت و شکست رفتند.

نکته ادبی: مبالغه در نفوذِ فرمانِ شاه.

داری آن پایه که گر مصلحتی را به الفرض بانگ بر نور زند باس تو کز سایه به کاه

تو چنان جایگاهی داری که اگر مصلحتی ایجاب کند، با یک بانگِ خشم‌آلود، می‌توانی نور را نیز تبدیل به سایه کنی.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تغییرِ ماهیتِ اشیاء به فرمانِ شاه.

مهر هر چند گراید به بلندی ز افق نور او سایه اشخاص نسازد کوتاه

خورشید اگرچه به اوجِ آسمان می‌رود، اما نورش نمی‌تواند سایه‌ی اشخاص را کوتاه کند (اما سایه قدرتِ تو همه چیز را تحتِ شعاع قرار می‌دهد).

نکته ادبی: مقایسه‌ای میانِ خورشیدِ آسمان و خورشیدِ دربار (شاه).

موج بر آب توان داشت چو جوهر بر تیغ ضابطی گر بود از حفظ تو بر سطح میاه

اگر حفاظتِ تو بر آب جاری باشد، می‌توان موج را بر آب تثبیت کرد، همان‌طور که جوهر بر شمشیر قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: تصویری فانتزی برای نشان دادنِ قدرتِ حفظ و نظم‌بخشی شاه.

طبع کافور به پا مردی آن گرمی طبع چون سقنقور کند تقویت قوت باه

طبعِ کافور و آن گرمیِ طبعِ تو، چنان است که می‌تواند قوتِ باه (توانایی جنسی/حیاتی) را تقویت کند.

نکته ادبی: اشاره به خواصِ داروییِ کیمیاگرانه در متونِ کهن.

تند بادی که کند صدمه او کوه نگون خرمن حلم ترا کج نکند یک پرکاه

تندبادی که کوه را سرنگون می‌کند، نمی‌تواند حتی یک پر کاه از خرمنِ صبر و بردباری تو را کج کند.

نکته ادبی: کنایه از حلم و صبرِ عظیمِ پادشاه.

زمره ای را بود این زعم کز آنست کسوف که شود حایل خورشید و بصر هیأت ماه

عده‌ای گمان می‌کنند که خورشیدگرفتگی (کسوف) به دلیلِ حایل شدنِ ماه بینِ خورشید و چشمِ ماست.

نکته ادبی: طرحِ یک باورِ علمیِ رایج در آن زمان.

این خلاف است دم از نور زند با رایت روی خورشید کند چرخ به این جرم سیاه

این حرف اشتباه است؛ خورشید با پرچمِ نورِ تو رقابت می‌کند و آسمان به خاطرِ این جسارتِ خورشید، او را سیاه می‌کند.

نکته ادبی: تفسیرِ شاعرانه و خیال‌انگیز از پدیده خورشیدگرفتگی.

هچ جا ملک دلی نیست که تسخیر نکرد نام نیک تو که باشد همه جا در افواه

جایی در جهان نیست که تسخیر نشده باشد؛ نامِ نیکِ تو که همه‌جا بر سرِ زبان‌هاست، همه دل‌ها را تسخیر کرده است.

نکته ادبی: افواه جمعِ فوه به معنایِ دهان، کنایه از شهرت.

شاه آن نیست که ملکی به سپاهی گیرد شاه آنست که بر ملک دلی باشد شاه

پادشاه حقیقی کسی نیست که سرزمینی را با سپاهیان بگیرد؛ پادشاه کسی است که بر قلمروِ دل‌ها حکومت کند.

نکته ادبی: این بیت جان‌مایه اصلیِ عرفانی-اخلاقیِ قصیده است.

نام نیک است کلید در دروازه دل دل نه ملکیست که تسخیر کنندش به سپاه

نامِ نیک، کلیدِ دروازه‌ی دل‌هاست؛ چرا که دل سرزمینی نیست که با لشکر بتوان آن را فتح کرد.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ اخلاق و شهرت بر قدرتِ نظامی.

دارد آنسان کرمی عفو خطا آشامت که لبش تر نکند مایه سد بحر گناه

عفوِ تو نسبت به خطاهای دیگران چنان بخشنده است که حتی صد دریایِ گناه هم نمی‌تواند لبِ دریایِ عفوِ تو را تر کند.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن عظمتِ بخشش.

از سیاست نکشد یک سر مو باد بروت گنهی را که بود سایه عفو تو پناه

گناهی که سایه عفو تو بر سرش باشد، از سیاست (مجازات) تو در امان است و حتی یک تار مو هم از آن کم نمی‌شود.

نکته ادبی: باد بروت کنایه از خشم و تندیِ مجازات.

دشمنت در ته چاهیست که روح از بدنش چون پرد تا به قیامت نرسد بر لب چاه

دشمنت در چنان چاهِ عمیقی گرفتار است که اگر روحش بخواهد تا قیامت از آن پرواز کند، به لبِ چاه نمی‌رسد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ شکستِ قطعیِ دشمن.

گر کسی را نبود حشر هم او خواهد بود که نخواهد شدن از صور سرافیل آگاه

اگر کسی هم نباشد که در روزِ رستاخیز حاضر شود، دشمنِ تو کسی است که از صورِ اسرافیل هم آگاه نخواهد شد (نابود شده است).

نکته ادبی: اشاره به روزِ قیامت و صورِ اسرافیل.

خصم پر کید تو ریشی که شدش دستویز عنقریب است که آویخته از تخته کلاه

دشمنِ حیله‌گرِ تو، به زودی ریشش به دستِ تو می‌افتد و از کلاهش آویزان می‌شود (کنایه از خواری و مجازات).

نکته ادبی: تخته کلاه، نوعی کلاهِ رسمی که در آن زمان مرسوم بود.

بر سر مسخرگان زود شود ژولیده آن دمی را که زند شانه به ناخن روباه

آن زمان که تو (به کنایه از قدرت) با ناخنِ روباه‌صفتی (حیله‌گریِ دشمن) شانه بزنی، بر سرِ مسخره‌کنندگانِ تو، پریشانی پدید می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به در هم شکستنِ حیله‌های دشمن.

داورا نادرهٔ بی بدلان سخنم هر دو مصراع به صدق سخن من دو گواه

ای داور، سخنِ من نایاب و بی‌همتاست؛ این دو مصراعِ من، گواه بر صداقت و درستیِ گفتارِ من هستند.

نکته ادبی: ادعایِ شاعرانه مبنی بر کیفیتِ والایِ سخنِ خویش.

همچو من نادره گویی چو کنی از خود دور کس نباشد که به سویم فکند نیم نگاه

کسی مثلِ من نادره‌گو (سخن‌سنج) وجود ندارد؛ اگر از خود دور شوی، کسی نیست که به سویم نگاهی بیندازد.

نکته ادبی: گلایه لطیفِ شاعر از بی‌توجهی‌ها.

وحشی از شاه نظر خواه که اند این دگران بس بود سد چو ترا یک نظر همت شاه

ای وحشی (تخلصِ شاعر)، از شاه طلبِ نظر کن؛ این دیگران چه کسانی هستند؟ یک نگاهِ همتِ شاه برای تو کافی است.

نکته ادبی: خطابِ شاعر به خویشتن برای درخواستِ توجه از شاه.

تا چنین است که از غرهٔ هر مه تا سلخ نبود عید و مه عید نباشد هر ماه

تا وقتی چنین است که از آغازِ ماه تا پایانِ آن، عیدی نیست و هر ماهی، ماهِ عید نیست (هر لحظه عید نیست).

نکته ادبی: غره به معنایِ اول ماه، سلخ به معنایِ آخر ماه.

چرخ را باد مه عید خم آن ابرو عیدگاه و خور عرصه گه این درگاه

خمِ ابرویِ تو، بادِ ماهِ عید برای آسمان است و این درگاهِ تو، میدانگاهِ عید و خورشید است.

نکته ادبی: حسنِ ختام و تشبیه ابرویِ شاه به هلالِ ماهِ عید.

آرایه‌های ادبی

مبالغه تیغ بروید به دل برگ گیاه

اغراق در شدتِ خشمِ پادشاه که حتی طبیعت را به سلاح تبدیل می‌کند.

استعاره شاه چون عید مجسم

تشبیه و استعاره از حضورِ شاه به عنوانِ مظهرِ شادی و تجدیدِ حیاتِ عید.

ایهام شاهراه

هم به معنای راه بزرگ و هم به معنای راهِ منسوب به شاه.

تشخیص سجده درگهش ای چرخ

جان‌بخشی به آسمان و فرمان دادن به آن برای رعایتِ ادب در برابرِ پادشاه.

تضاد سایه و نور

استفاده از تقابلِ سایه (نشانه لطف یا قدرت) و نور (نشانه شکوه) برای توصیفِ جایگاهِ شاه.