گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در ستایش بکتاش بیگ حکمران کرمان

وحشی بافقی
از آنرو شد به آبادی بدل ویرانی کرمان که دارد بانیی چون عدل نواب ولی سلطان
ز برج عدلش ار خورشید بر باغ جهان تابد به بازار آورد گل باغبان در بهمن و آبان
فتاده گرگ را با میش در ایام او وصلت صدای نغمهٔ سور است و آواز نی چوپان
میان بچه شیر و گوزن است آنقدر الفت که بی هم مادران را شیر نستانند از پستان
به راه ره زنان سدی کشیده تیغ انصافش که نتواند زدن راه کسی غارتگر شیطان
صبا را گر بیاموزند محکم کاری حفظش بدارد موج را بر آب چون آجیده بر سوهان
نموداری پدید آورد گیتی از دل و طبعش یکی شد معنی معدن یکی شد صورت عمان
مگر با جود او انداخت دریا پنجه در پنجه وگرنه پوست از بهر چه رفت از پنجه مرجان
بود مزدور دست با ذلش خورشید از این معنی که در می پرورد در بحر و زر می آکند در کان
به جرم چین ابرویی زند مریخ را گردن در آن ایوان که دارد قهرمان قهر او دیوان
قبایی کش برید ایزد به قد عهد اقبالش ازل آراستش جیب و ابد می دوزدش دامان
زهی قدر ترا بالای اختر دامن خیمه زهی رای تو را خورشید انور شمسه ایوان
اگر خورشید رایت دانه را نشو و نما بخشد شود بر خوشه پروین زمین کشته دهقان
ضمیرت گر بر افروزد چراغ مردم دیده نماند در فروغ روی او از خویشتن پنهان
دل خصمت که نگشاید، شدی گر فی المثل آهن تقاضای سرشتش ساختی قفل در زندان
خدنگ قهر پرکش کرده و شمشیر کین بسته چو خصم واژگون بخت تو آید بر سر میدان
به انداز میانش تیغ بگشاید نیام ازهم به قصد جانش از سوفار سر بیرون کند پیکان
در آن میدان که صف بندند گردان دغا پیشه اجل از جا جهاند رخش و پیش صف دهد جولان
شود روی زمین از مرد همچون عرصهٔ محشر بود سطح هوا از گرد همچون نامهٔ عصیان
چنان گردی کز آن گر مایه باشد شام دوران را نیارد برد روز وصل ظلمت از شب هجران
ز بس نوک سنان سرکشان بر چرخ پیوندد نماند در میان اختران یک چشم بی مژگان
زند سد نیش بر یک جای سد چوبین بدن افعی نهد از طوق بر یک حلق اسد ابریشمین ثعبان
به بالا رفتن و زیر آمدن شمشیر بشکافد هم از شیر فلک سینه هم از گاو زمین کوهان
همه روی هوا را نیزه خونین فرو گیرد ز بس کز تیغ شیران را زند خون از رگ شریان
گر اسبان سبکرو را نباشد در هوا پویه زمین در آب گم گردد ز ثقل جوشن و خفتان
جهانی از زمین آن بادپای برق سرعت را که برق و باد را پیشی دهد در پویه سد میدان
ز خاکش مایه هر چار عنصر در سکون اما شود آتش به هنگام شتابش اصل چار ارکان
خلاف مذهب جمهور اگر شخصی سخن راند عدو را از شمار گام او ثابت کند پایان
اگر باشد بر اجزای زمانش راه آمد شد خبر ز انجام کار آوردنش کاری بود آسان
به پای او اگر آفاق پیماید عجب نبود به شرق و غرب اگر حاضر شود یک شخص دریک آن
کند کاری که وقتی کشتی نوح نبی کرده چو در صحرای کین از خون دشمن سرکند توفان
نشان دست و پای او به وقت حملهٔ دشمن یکی در اول ایران یکی در آخر توران
برآری از نیام قهر شمشیری که در آتش برآرد غسل هر جان کز لباس تن شود عریان
ز آبش قطره ای گر در زلال زندگی افتد سرا پا زخم گیرد ماهی اندر چشمه حیوان
به هر جانب که آری حمله بگریزد سراسیمه ز سویی جان بی پیکر ز سویی پیکر بی جان
هژبر تیغ زن ضیغم شکار اژدها حمله که بر شیر از تب خوفش بود هر شب شب هجران
ز یک سو از تو غوغای قیامت و ز دگر جانب جهان پرشور و محشر از نهیب سرور دوران
جان مکرمت بگتاش بیگ عادل به اذل که ذاتش مصدر عدل است و جانش مظهر احسان
چو بگشاید خدنگ قهر و راند تیغ کین گردد از این یک رخنه اندر سنگ وزان یک رخنه در سندان
در آن ایوان که باشد قابض ارواح بر مسند کمان او بود حاجب سنان او بود دربان
حسام قهر او را مرگ روز کین بگنجاند جهان اندر جهان جان در میان قبضه و یلمان
چو راه کهکشان گیرد دخان آتش قهرش سحابی گسترد در بحر کش اخگر بود باران
نمی آیند بی هم بر سر کین بسته پنداری سر شمشیر او با پای مرگ ناگهان پیمان
کمان و تیر را نادیدهٔ مثلش کارفرمایی از آن وقتی که ریط ترکش افتاده ست با قربان
ز تیغش هر دهن کز پیکر دشمن پدید آید نهد در وی ز پیکان پیاپی رشته دندان
بدینسان صف شکافی همعنان صف دری چون تو صف دشمن اگر کوه است با هامون شود یکسان
معاون گر سپاه روم و چین باشد مخالف را نه از اتباع ایشان زنده بگذاری نه از اعوان
به تیغ انتقام آن سرکه از گردن بیندازی سر قیصر بود ک ویزیش از گردن خاقان
رعیت پرورا فرماندها خوشوقت آن کشور که چون عدل تو در وی قهرمانی می دهد فرمان
بود از آشیان جغد ره در خانه عنقا در آن بوم و بری کش دارد انصاف تو آبادان
بهار عدل تو دارالامان را ساخت بستانی که شد گلهای خلد از رشک او داغ دل رضوان
به نام ایزد چه بستانی در او سد گلبن دولت ز هر گلبن هزاران غنچه فرمان وی خندان
به حق خود عمل فرمای یعنی بگذران از وی اگر وحشی به گستاخی صفیری زد در این میدان
الا تا مملکت بی سلطنت باشد تن بی سر الا تا سلطنت بی عدل باشد پیکر بی جان
به تدبیر تو بادا عقل چون جان از خرد خرم به انصاف تو بادا ملک چون پیکر به جان نازان
به امر و نهی گیتی آنچه گویی و آنچه فرمایی خرد را واجب التعظیم و جان را واجب الاذعان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب قصیده و در ستایش حاکمی مقتدر و دادگر (نواب ولی سلطان/مکرمت بگتاش بیگ) سروده شده است. شاعر با تکیه بر سبک خراسانی متأخر یا هندی، فضایی آکنده از اغراق و خیال‌پردازی‌های پیچیده ایجاد کرده تا جایگاه رفیع و تأثیر شگرف حاکم بر کرمان را به تصویر بکشد. پیام اصلی، بازتابی از تفکر کهن در ستایشِ حاکم عادل است که وجود او را موجب تحول در طبیعت و سرنوشت مردم می‌داند.

در بخش نخست، شاعر با تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز، دوران حکومت او را عصری طلایی می‌داند که در آن عدل و داد حاکم چنان است که حتی درنده‌خویی حیوانات (گرگ و میش) نیز به الفت و آرامش بدل شده و ویرانی‌ها جای خود را به آبادی داده‌اند. شاعر به طور مستمر از عناصر کیهانی و طبیعی مانند خورشید، ستارگان و دریاها بهره می‌گیرد تا قدرت حاکم را فراتر از حدود انسانی جلوه دهد.

در نیمه دوم، فضای شعر از صلح و عدالت به میدان کارزار و شجاعت نظامی تغییر می‌یابد. شاعر حاکم را جنگجویی شکست‌ناپذیر و ویرانگر می‌خواند که با شمشیر خود، تقدیر دشمنان را رقم می‌زند. در اینجا نیز شاعر با استفاده از تشبیهات سخت و خشن (مانند آهن، سندان، تیغ، تیر)، قدرت قهرآمیز او را با نیروهای مرگبار طبیعت و کیهان پیوند می‌زند تا هیبت و شکست‌ناپذیری ممدوح را به کمال برساند.

معنای روان

از آنرو شد به آبادی بدل ویرانی کرمان که دارد بانیی چون عدل نواب ولی سلطان

ویرانی کرمان به برکت عدالت نواب ولی سلطان به آبادانی تبدیل شد، چرا که حضور چنین حاکم دادگری، اساس ویرانی را برانداخت.

نکته ادبی: استعاره از حاکم به عنوان بانی عمران؛ تقابل واژگانی ویرانی و آبادی.

ز برج عدلش ار خورشید بر باغ جهان تابد به بازار آورد گل باغبان در بهمن و آبان

اگر پرتو عدالت تو همچون خورشید بر باغ هستی بتابد، باغبانِ تحت فرمان تو می‌تواند در فصل‌های سرد زمستان نیز گل‌های بهاری به بار آورد.

نکته ادبی: اشاره به تاثیر معجزه آسای عدل حاکم بر طبیعت (مبالغه).

فتاده گرگ را با میش در ایام او وصلت صدای نغمهٔ سور است و آواز نی چوپان

در دوران حکومت او، گرگ و میش با هم دوست شده‌اند و صدای نی چوپان به جای ترس، نویدبخش شادی و سور است.

نکته ادبی: تلمیح به افسانه عدل‌گستری که در آن درندگان و چرندگان با هم زیست می‌کنند.

میان بچه شیر و گوزن است آنقدر الفت که بی هم مادران را شیر نستانند از پستان

میان توله شیر و بچه گوزن چنان مهر و محبتی ایجاد شده است که مادران آن‌ها، شیر خود را بدون حضور یکدیگر به فرزندانشان نمی‌دهند.

نکته ادبی: اغراق در توصیف صلح ناشی از عدل حاکم.

به راه ره زنان سدی کشیده تیغ انصافش که نتواند زدن راه کسی غارتگر شیطان

تیغ عدالت او چنان راهی را بر روی راهزنان بسته است که حتی شیطانِ غارتگر نیز نمی‌تواند از آن مسیر عبور کند.

نکته ادبی: استعاره از تیغ به عنوان سد بازدارنده.

صبا را گر بیاموزند محکم کاری حفظش بدارد موج را بر آب چون آجیده بر سوهان

اگر باد صبا نظم و استحکامِ محافظتِ او را بیاموزد، می‌تواند موج‌های خروشان دریا را همچون فلزی که بر سوهان کشیده شده، آرام و مطیع نگه دارد.

نکته ادبی: تشبیه موج به فلز آج‌دار و سخت.

نموداری پدید آورد گیتی از دل و طبعش یکی شد معنی معدن یکی شد صورت عمان

جهان از روح و طبع بلند او نمونه‌ای ارائه داد؛ او همزمان هم معنایِ معدن (سخاوت) است و هم صورتِ دریای عمان (شکوه).

مگر با جود او انداخت دریا پنجه در پنجه وگرنه پوست از بهر چه رفت از پنجه مرجان

گویی به خاطر بخششِ فراوانِ اوست که دریا با چنگ و دندان به مبارزه برخواسته، وگرنه مرجان‌ها چرا باید پوست خود را از دست بدهند (اشاره به صید مرجان در دریا).

نکته ادبی: استفاده از خیال‌پردازی برای توجیه پدیده‌های طبیعی.

بود مزدور دست با ذلش خورشید از این معنی که در می پرورد در بحر و زر می آکند در کان

خورشید به این دلیل مزدورِ دست‌ودلبازیِ اوست که در دریا مروارید می‌پروراند و در معدن طلا ذخیره می‌کند (تا به او پیشکش کند).

نکته ادبی: نسبت دادن پدیده‌های طبیعی به اراده ممدوح.

به جرم چین ابرویی زند مریخ را گردن در آن ایوان که دارد قهرمان قهر او دیوان

در آن کاخی که او مظهر قدرت و قهرمان است، حتی مریخ (سیاره جنگ) به خاطر یک اخمِ او، سرش را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از اخم به عنوان عامل زوال و مرگ.

قبایی کش برید ایزد به قد عهد اقبالش ازل آراستش جیب و ابد می دوزدش دامان

خدای متعال ردای پادشاهی و اقبال او را چنان دوخته که از آغاز آفرینش، گریبان آن را آراسته و تا ابدیت دامن آن را می‌دوزد.

نکته ادبی: اشاره به ابدیت و ازلیت شکوه حاکم.

زهی قدر ترا بالای اختر دامن خیمه زهی رای تو را خورشید انور شمسه ایوان

شکوهِ تو چنان است که سقف خیمه‌ات از ستارگان آسمان بالاتر است و خورشیدِ تابان، تنها چون یک آویزِ تزیینی بر ایوان تو می‌درخشد.

نکته ادبی: اغراق در عظمت مقام حاکم.

اگر خورشید رایت دانه را نشو و نما بخشد شود بر خوشه پروین زمین کشته دهقان

اگر خورشیدِ توجه تو به دانه‌ای بتابد و آن را رشد دهد، زمینِ کشاورز تبدیل به خوشه پروین (ستارگان آسمان) می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه شکوهِ زمین به آسمان بر اثر فیض حاکم.

ضمیرت گر بر افروزد چراغ مردم دیده نماند در فروغ روی او از خویشتن پنهان

اگر ضمیر و باطن تو چراغِ بیناییِ مردم را روشن کند، هیچ‌کس نمی‌تواند از انوارِ درخشانِ چهره‌ات پنهان بماند.

نکته ادبی: اشاره به بینش و بصیرت حاکم.

دل خصمت که نگشاید، شدی گر فی المثل آهن تقاضای سرشتش ساختی قفل در زندان

اگر دلِ دشمنِ تو مثل آهن سخت و بسته باشد، سرشتِ وجود تو آن را به قفلِ درِ زندان تبدیل می‌کند (نابودش می‌کند).

نکته ادبی: استعاره از صلابتِ دشمن و غلبه حاکم بر آن.

خدنگ قهر پرکش کرده و شمشیر کین بسته چو خصم واژگون بخت تو آید بر سر میدان

وقتی دشمنِ واژگون‌بخت تو به میدان می‌آید، تو تیری آماده و شمشیری به دست داری.

نکته ادبی: تصویرسازی نظامی برای نبرد.

به انداز میانش تیغ بگشاید نیام ازهم به قصد جانش از سوفار سر بیرون کند پیکان

شمشیر تو به اندازه‌ی کمرِ باریکِ دشمن، نیام را می‌شکافد و پیکانِ تیرت برای گرفتن جان، سر از تهِ تیر بیرون می‌آورد.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ صحنه نبرد و سلاح‌ها.

در آن میدان که صف بندند گردان دغا پیشه اجل از جا جهاند رخش و پیش صف دهد جولان

در میدانی که جنگجویانِ حیله‌گر صف می‌کشند، مرگِ دشمن چنان ترسناک است که گویی اسبِ خود را در صف اول به تاخت درآورده است.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به جنگجویی که پیشاپیشِ صف است.

شود روی زمین از مرد همچون عرصهٔ محشر بود سطح هوا از گرد همچون نامهٔ عصیان

سطح زمین از کشته‌های دشمن شبیه صحرای محشر می‌شود و هوا از گرد و غبار، مانند نامه اعمال گناهکاران سیاه می‌گردد.

نکته ادبی: تمثیل‌های تند و سیاه برای میدان نبرد.

چنان گردی کز آن گر مایه باشد شام دوران را نیارد برد روز وصل ظلمت از شب هجران

گرد و غبارِ چنان سنگین است که اگر شامِ روزگار باشد، روشناییِ وصل نمی‌تواند تاریکیِ شبِ هجران را از آن دور کند.

نکته ادبی: اغراق در حجم گرد و غبار میدان نبرد.

ز بس نوک سنان سرکشان بر چرخ پیوندد نماند در میان اختران یک چشم بی مژگان

از بس که نوک نیزه‌های سربازانِ سرکش به سوی آسمان می‌رود، حتی یک ستاره در میان آسمان بدونِ مژگان (تیر) باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تصویرسازی انتزاعی از انبوه تیرها.

زند سد نیش بر یک جای سد چوبین بدن افعی نهد از طوق بر یک حلق اسد ابریشمین ثعبان

شمشیرِ تو صد نیش بر پیکر دشمن می‌زند و همچون گردنبندی، گلوی دشمن را در بر می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه ضربات شمشیر به حلقه و طوق.

به بالا رفتن و زیر آمدن شمشیر بشکافد هم از شیر فلک سینه هم از گاو زمین کوهان

شمشیر تو هنگام بالا و پایین رفتن، سینه شیرِ فلک (صورت فلکی) و کوهان گاوِ زمین (اسطوره گاوِ حامل زمین) را می‌شکافد.

نکته ادبی: تلمیح به اساطیر باستانی (گاو و شیر).

همه روی هوا را نیزه خونین فرو گیرد ز بس کز تیغ شیران را زند خون از رگ شریان

تمام فضا از خونِ دشمنان پر می‌شود؛ چرا که ضربات شمشیر، خون را از رگ‌های حیاتی آن‌ها بیرون می‌ریزد.

نکته ادبی: توصیف خشونتِ صحنه جنگ.

گر اسبان سبکرو را نباشد در هوا پویه زمین در آب گم گردد ز ثقل جوشن و خفتان

اگر اسبانِ تندروی تو در هوا نمی‌دویدند، زمین از سنگینیِ زره و خفتانِ کشته‌ها در آب فرو می‌رفت.

نکته ادبی: اغراق در کثرتِ کشته‌ها و زره‌هایشان.

جهانی از زمین آن بادپای برق سرعت را که برق و باد را پیشی دهد در پویه سد میدان

اسبِ سریع‌السیرِ تو چنان سرعتی دارد که از باد و برق در میدان مسابقه پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: ستایش سرعتِ عمل حاکم.

ز خاکش مایه هر چار عنصر در سکون اما شود آتش به هنگام شتابش اصل چار ارکان

خاکِ تو در حالت عادی مایه آرامش چهار عنصر است، اما هنگام حمله، آتشِ خشم تو اساسِ چهار عنصر را دگرگون می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به چهار عنصر (آب، باد، خاک، آتش) در جهان‌بینی قدیم.

خلاف مذهب جمهور اگر شخصی سخن راند عدو را از شمار گام او ثابت کند پایان

اگر کسی برخلافِ نظرِ عموم سخن بگوید، تو با گام‌هایت پایانِ کارِ او را ثابت می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به قاطعیت در برخورد با دشمن.

اگر باشد بر اجزای زمانش راه آمد شد خبر ز انجام کار آوردنش کاری بود آسان

اگر زمانه بخواهد در دستِ تو باشد، آگاهی از پایانِ هر کاری برای تو بسیار آسان است.

نکته ادبی: اشاره به تدبیر و آینده‌نگری.

به پای او اگر آفاق پیماید عجب نبود به شرق و غرب اگر حاضر شود یک شخص دریک آن

اگر تو با پای خود جهان را بپیمایی جای تعجب نیست، حتی اگر بتوانی همزمان در شرق و غرب حاضر باشی.

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ حضورِ حاکم.

کند کاری که وقتی کشتی نوح نبی کرده چو در صحرای کین از خون دشمن سرکند توفان

در میدانِ جنگ چنان طوفانی از خون به پا می‌کنی که گویی همان طوفانِ معروفِ کشتی نوحِ نبی است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان نوح و طوفان.

نشان دست و پای او به وقت حملهٔ دشمن یکی در اول ایران یکی در آخر توران

در هنگام حمله به دشمن، گویی اثرِ دست و پای تو همزمان در ایران و توران دیده می‌شود (به دلیل سرعت و قدرت).

برآری از نیام قهر شمشیری که در آتش برآرد غسل هر جان کز لباس تن شود عریان

شمشیری از نیام بیرون می‌کشی که در آتشِ خشم، هر جانی را که از تن جدا شود، غسل می‌دهد (آن را می‌کشد).

نکته ادبی: استعاره از کشته شدن به غسل.

ز آبش قطره ای گر در زلال زندگی افتد سرا پا زخم گیرد ماهی اندر چشمه حیوان

اگر قطره‌ای از آبِ شمشیر تو در چشمه آبِ حیات بیفتد، ماهی‌های آنجا از شدتِ زخم (خون) سراپا مجروح می‌شوند.

نکته ادبی: اغراق در کشندگیِ سلاح.

به هر جانب که آری حمله بگریزد سراسیمه ز سویی جان بی پیکر ز سویی پیکر بی جان

به هر طرف که حمله می‌کنی، دشمن از ترسِ تو سراسیمه می‌گریزد؛ گویی از یک سو جانِ بی‌کالبد و از سوی دیگر پیکرِ بی‌جان است.

نکته ادبی: توصیفِ وحشتِ دشمن.

هژبر تیغ زن ضیغم شکار اژدها حمله که بر شیر از تب خوفش بود هر شب شب هجران

تو شیرِ شمشیرزنی هستی که اژدها شکار می‌کنی؛ ترست چنان است که شیرِ واقعی نیز شب‌ها از فکر تو در هجران و عذاب است.

نکته ادبی: اغراق در ترسناک بودن حاکم برای درندگان.

ز یک سو از تو غوغای قیامت و ز دگر جانب جهان پرشور و محشر از نهیب سرور دوران

از یک سو غوغایِ قیامت در میدانِ جنگ توست و از سوی دیگر جهان از هیبتِ تو پر از شور و محشر است.

نکته ادبی: تشبیه جنگ به قیامت.

جان مکرمت بگتاش بیگ عادل به اذل که ذاتش مصدر عدل است و جانش مظهر احسان

مکرمتِ بگتاش بیگ، حاکمِ عادل؛ کسی که ذاتش مایه عدالت و جانش مظهرِ احسان است.

نکته ادبی: مستقیم‌گویی و مدح صریح حاکم.

چو بگشاید خدنگ قهر و راند تیغ کین گردد از این یک رخنه اندر سنگ وزان یک رخنه در سندان

وقتی تیر و شمشیرت را به کار می‌بندی، در سنگ و سندان نیز شکاف و رخنه ایجاد می‌کنی.

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ سلاح.

در آن ایوان که باشد قابض ارواح بر مسند کمان او بود حاجب سنان او بود دربان

در ایوانی که عزرائیل (قابض ارواح) نشسته، تیر تو حاجب و شمشیرت دربانِ اوست.

نکته ادبی: تشبیه تیر و شمشیر به مأمورانِ مرگ.

حسام قهر او را مرگ روز کین بگنجاند جهان اندر جهان جان در میان قبضه و یلمان

مرگ در روزِ جنگ، شمشیرِ تو را به کار می‌گیرد و جهانِ جان‌ها را در قبضه‌ی خود می‌فشارد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به مرگ.

چو راه کهکشان گیرد دخان آتش قهرش سحابی گسترد در بحر کش اخگر بود باران

دودِ آتشِ خشم تو راهِ کهکشان را می‌گیرد و سحابی‌ای در دریا می‌گسترد که بارانش آتش است.

نکته ادبی: تشبیه دود به کهکشان و باران به آتش.

نمی آیند بی هم بر سر کین بسته پنداری سر شمشیر او با پای مرگ ناگهان پیمان

گویی نوک شمشیر تو با لحظه مرگِ دشمن پیمانِ دوستی بسته است و هرگز از هم جدا نمی‌شوند.

نکته ادبی: استعاره از مرگِ حتمی.

کمان و تیر را نادیدهٔ مثلش کارفرمایی از آن وقتی که ریط ترکش افتاده ست با قربان

کمان و تیری که تو در دست داری، از وقتی که تیر و ترکش ساخته شده، کسی به این مهارت ندیده است.

نکته ادبی: ادعای برتری در مهارتِ تیراندازی.

ز تیغش هر دهن کز پیکر دشمن پدید آید نهد در وی ز پیکان پیاپی رشته دندان

از تیغ تو در پیکر دشمن هر دهانی که باز می‌شود، با پیکانِ پی‌درپیِ خود، ردیفی از دندان (نشانِ تیر) در آن می‌گذاری.

نکته ادبی: تشبیه تیرها به دندان در دهانِ زخم.

بدینسان صف شکافی همعنان صف دری چون تو صف دشمن اگر کوه است با هامون شود یکسان

با چنین قدرتی در صف‌شکنی، اگر صفِ دشمن به اندازه کوه باشد، با دشتِ هموار یکسان می‌شود.

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ تخریب.

معاون گر سپاه روم و چین باشد مخالف را نه از اتباع ایشان زنده بگذاری نه از اعوان

حتی اگر سپاهیانِ روم و چین به کمک دشمن بیایند، از هیچ‌کدامشان کسی را زنده باقی نمی‌گذاری.

نکته ادبی: اغراق در شجاعت و قدرت.

به تیغ انتقام آن سرکه از گردن بیندازی سر قیصر بود ک ویزیش از گردن خاقان

با تیغ انتقام، سرِ هر قیصر و خاقانی را از گردن جدا می‌کنی.

نکته ادبی: ادعای برتری بر سلاطین بزرگ.

رعیت پرورا فرماندها خوشوقت آن کشور که چون عدل تو در وی قهرمانی می دهد فرمان

ای حاکمِ رعیت‌پرور، خوشا به حالِ کشوری که مانند تو قهرمانی بر آن فرمانروایی می‌کند.

نکته ادبی: دعای خیر برای کشور.

بود از آشیان جغد ره در خانه عنقا در آن بوم و بری کش دارد انصاف تو آبادان

در سرزمینی که با انصافِ تو آباد شده، حتی جغد (نماد ویرانی) نیز در آشیانه سیمرغ (نماد پادشاهی) جای می‌گیرد.

نکته ادبی: تمثیل امنیتِ عمومیِ تحتِ سایه عدل.

بهار عدل تو دارالامان را ساخت بستانی که شد گلهای خلد از رشک او داغ دل رضوان

بهارِ عدالتِ تو چنان امنیتی ایجاد کرده که گویی آن سرزمین به باغی بهشتی بدل شده است؛ به قدری که زیبایی این باغ باعث شده گل‌های بهشت از حسادت، غصه بر دلِ «رضوان» (نگهبان بهشت) بگذارند.

نکته ادبی: دارالامان به معنای جایگاه امن و پناهگاه است. رضوان نام فرشته خازن و نگهبان بهشت است.

به نام ایزد چه بستانی در او سد گلبن دولت ز هر گلبن هزاران غنچه فرمان وی خندان

خدا را چه باغ پرطراوتی است! در آن صدها درختِ دولت و سعادت روییده است که از هر درختِ آن، هزاران غنچه که همان فرمان‌های توست، در حال شکوفایی و خندیدن هستند.

نکته ادبی: سد گلبن به معنای صد بوته گل است. شکفتن غنچه فرمان، کنایه از جاری شدن و عملی شدن دستورات است.

به حق خود عمل فرمای یعنی بگذران از وی اگر وحشی به گستاخی صفیری زد در این میدان

بر اساسِ بزرگواری و خویِ نیکویِ خود رفتار کن، یعنی اگر «وحشی» (شاعر) در این میدانِ سخن گستاخی کرد و صدایی (شعری) برآورد، او را ببخش.

نکته ادبی: وحشی تخلص شاعر است و صغیر به معنای سوت یا آواز پرنده است که اینجا به شعر خواندن تعبیر شده.

الا تا مملکت بی سلطنت باشد تن بی سر الا تا سلطنت بی عدل باشد پیکر بی جان

آگاه باش که مملکت بدون پادشاه (حاکم)، مانند پیکری است که سر ندارد؛ و سلطنت بدون عدل، همانند جسمی است که روح در آن جریان ندارد.

نکته ادبی: الا تا به معنای آگاه باش یا بدان است. تشبیه مملکت به تن و حاکم به سر، از کهن‌الگوهای سیاسی ادب فارسی است.

به تدبیر تو بادا عقل چون جان از خرد خرم به انصاف تو بادا ملک چون پیکر به جان نازان

امید که به برکت تدبیر تو، عقل در جان‌ها مانندِ سرزندگیِ روح در جسم باشد؛ و امیدوارم که این سرزمین، به پشتوانه انصافِ تو، همان‌طور که پیکر به جانِ خود افتخار می‌کند، به عدالت تو ببالد.

نکته ادبی: خرم بودن عقل از خرد، پیوندی است میان تدبیر و عقلانیت. نازیدن پیکر به جان، استعاره‌ای از افتخارِ ملک به عدالتِ حاکم است.

به امر و نهی گیتی آنچه گویی و آنچه فرمایی خرد را واجب التعظیم و جان را واجب الاذعان

در تمام امور دنیا، هر چه بگویی و هر چه امر کنی، برای عقل و خردِ آدمی واجب‌الاحترام است و برای جان و روح انسان، واجب‌الاطاعه است.

نکته ادبی: واجب‌التعظیم یعنی شایسته بزرگداشت و واجب‌الاذعان یعنی سزاوار پذیرش و اطاعت.