گزیده اشعار - قصاید

وحشی بافقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در ستایش بکتاش بیک

وحشی بافقی
اگر مساعدت بخت نبود و اقبال کجا هلال و رسیدن به مستقر کمال
اگر مدد نرسیدی ز طالع فیروز نداشتی زر و گوهر رواج سنگ و سفال
شد از نتیجه صالع خجسته ظل همای وگرنه همچو هما بود بوم را پر و بال
ز طالعست که خونی کزو کشی دامان فشانیش به گریبان چو شد به ناف غزال
اگر نه از اثر طالعست ، وقت بیان چه موجب است که سازند تاج دولت دال
وگر نبود ز بی طالعی به گاه رقم سبب چه بود که آمد کلاه ذلت ذال
ز ضعف و قوت طالع بود و گرنه چرا شود گهی صفت ماه بدر و گاه هلال
اگر چه جزو زمانند و اصل هر دو یکیست کجاست سلخ صفر همچو غرهٔ شوال
دو قطعه بر کرهٔ خاک هر دو از یک جنس یکی به صدر سمر شد یکی به وصف نعال
دلیل طالع و بی طالعی همینم بس که من به کنج فراقم دلم به بزم وصال
چو بزم ، بزم بلند اختر خجسته اثر چه وصل ، وصل همایون فر ستوده خصال
گزیده گوهر کان سخا و معدن جود یگانه گوهر دریای لطف و بحر نوال
جهان عز و شرف عالم وقار و شکوه سپهر رفعت و شان آفتاب جاه و جلال
بلند مرتبه بکتاش بیگ گردون قدر که در زمانه نبیند کسش نظیر و همال
ز کحل خاک ره یکدلان او چه عجب دو بینی اربرد از چشم احوالان کحال
ز اهتمام دل راز دار او آید که عکس شخص نهان دارد اندر آب زلال
به بیشه در دهن شیر، از آن روایح خلق بساط عطر فروشی نهاده باد شمال
به نیش افعی و در کام اژدها ننهاد اجل ذخیرهٔ زهری چو قهر او قتال
اگر به دخمهٔ زابلستانیان به مثل کسی ز خنجر و شمشیر او کشد تمثال
به گرد جسم نگردند روز حشر از بیم روان سام نریمان و روح رستم زال
مجرد از صفت حال ماند و مستقبل زمان عمر حودش ز فرط استعجال
ز پیش همت او خلعتی که آرد بخت به لامکان رود او را فلک به استقبال
میان خواهش و جودش نه آن یگانگی است که دست و پا به میان آورد جواب و سوال
درون خلوت جاهش جملیه ایست شکوه ز طوق حلقهٔ «ها» کرده عنبرین خلخال
زهی ضمیر تو جایی که پرده برفکند جمیله تتق غیب را ز پیش جمال
کند چو مشوره در نصب خسروی ز ملوک فلک ز مصحف اقبال او گشاید فال
اگر ضمیر تو بر زنگ پرتو اندازد ستاره وار درخشد ز روی زنگی خال
نفاذ امر تو چون با زمان دواند رخش گهی عنان کشد و گاه بیند از دنبال
به عهد عدل تو بگشاید ار اشاره کنی اسد به ناخن و دندان گره ز شاخ غزال
ز خسم خشک و تر هستیش بر آرد دود اگر زبانه خشم تو افتدش به خیال
به عهد عدل تو شمشیر گردن افرازان گرفته زنگ چو در نوبهار تیغ جبال
رمد رسیده گرد سپاه قهر ترا به نوک نیزه گشاید قضای بد قیفال
شجاعت تو که مرآت نصرت و ظفر است در او به صورت رستم عیان شود تمثال
به تنگنای رحم از جدایی در تو نشسته در پس زانوی حسرتند اطفال
به بیشهٔ غضبت خفته هر قدم شیری به جای ناخنش الماس رسته از چنگال
مهابتت که سواریست اژدها توسن ز پشت شیر کشد به هر تازیانه دوال
پی ثنای تو سر برزند جواهر نطق بسان جوهر تیغ از زبان مردم لال
تو بر سرآیی اگر سد جهان گهر بیزد فلک که بر زبر هم نهاده نه غربال
ز سر برون برش از نیم قطره آب حسام که عمر خصم تو پیمانه ایست مالامال
اگر ارادهٔ تغییر وضع چرخ کنی شب مقابله طالع شود ز شرق هلال
رسیده است به جایی عدالت تو که هست عبور شیر از این پس به لاله زار محال
ز بیم آنکه بدین تهمتش نگیرد کس که کشته صیدی و کرده ست خون او پامال
ستاره منزلتا، آفتاب مقدارا مباد بی تو و دور تو گردش مه و سال
ز راه قدر ترا آفتاب گویم لیک گر آفتاب بود خالی از کسوف و وبال
ستاره گویمت از روی منزلت اما اگر ستاره بود ایمن از هبوط و وبال
به چرخ نسبت ذات تو می کنم اما به شرط آنکه بود چرخ مستقیم احوال
غرض که نسبت بی شرط اگر بود منظور ترانه هست نظیر و ترانه هست مثال
قلم بیفکن و قائل به عجز شو وحشی چرا که بر تر از این نیست جای قال و مقال
همیشه تا نتوان چید گل ز شاخ گوزن همیشه تا نتوان خورد بر ز شاخ غزال
برای آنکه بچینی همیشه میوه کام کند در آهن و فولاد ریشه سخت نهال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تأملی فلسفی پیرامونِ نقشِ تعیین‌کنندهِ سرنوشت و اقبال در دست‌یابی انسان به موفقیت‌ها و جایگاه‌های رفیع آغاز می‌شود. شاعر با زبانی متکی بر باورهای اخترشناسیِ کهن، استدلال می‌کند که تمامِ دستاوردهای مادی و معنوی، بازتابی از کیفیتِ طالعِ انسان است.

در بخشِ دوم، شعر به مدیحه‌ای حماسی و ستایش‌آمیز تبدیل می‌شود و شاعر شخصیتِ والامقامِ (بکتاش بیگ) را به تصویر می‌کشد. شاعر او را چنان قدرتمند و باشکوه می‌بیند که گویی او فراتر از محدودیت‌های فلکی و قوانینِ عادیِ جهان ایستاده است و حتی اسطوره‌هایی چون رستم و سام نیز در برابر عظمتِ او خوارند.

معنای روان

اگر مساعدت بخت نبود و اقبال کجا هلال و رسیدن به مستقر کمال

اگر اقبال و بختِ خوش یاری نمی‌کرد، هرگز ماهِ نو نمی‌توانست به کمالِ قرصِ کامل برسد.

نکته ادبی: هلال و کمال ایهامِ تناسب دارند و کنایه از رشد و رسیدن به جایگاه بلند هستند.

اگر مدد نرسیدی ز طالع فیروز نداشتی زر و گوهر رواج سنگ و سفال

اگر بختِ خوش مددکار نبود، طلا و جواهر در نظرِ مردم ارزشی بیش از سنگ و سفالِ بی‌ارزش نداشت.

نکته ادبی: تضاد میانِ زر/گوهر و سنگ/سفال برای تأکید بر ارزشِ ذاتی در پرتوِ اقبال.

شد از نتیجه صالع خجسته ظل همای وگرنه همچو هما بود بوم را پر و بال

سایه فرخنده همای سعادت، نتیجه طالعِ نیکوست، وگرنه جغد هم می‌توانست مانند همایِ سعادت دارای بال و پرِ باشکوه باشد.

نکته ادبی: اشاره به باورِ عامیانه که سایه هما سببِ پادشاهی است.

ز طالعست که خونی کزو کشی دامان فشانیش به گریبان چو شد به ناف غزال

به خاطرِ طالعِ بلند است که خونی که از نافِ غزال می‌گیری، تبدیل به مشکِ گران‌بها در دامن‌ات می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به باور کهن مبنی بر تشکیلِ مشک در نافِ آهوی ختن.

اگر نه از اثر طالعست ، وقت بیان چه موجب است که سازند تاج دولت دال

اگر این تغییرات از آثارِ طالع نیست، پس چرا در زمانِ نوشتنِ نامِ دولت و حکومت، حرفِ دال را انتخاب می‌کنند؟

نکته ادبی: بازیِ لفظی با حروفِ الفبا و نمادهایِ حکومتی.

وگر نبود ز بی طالعی به گاه رقم سبب چه بود که آمد کلاه ذلت ذال

و اگر به خاطر بدبختی و بی طالعی نبود، چرا حرفِ ذال برای کلمه ذلت در هنگامِ نوشتن انتخاب شده است؟

نکته ادبی: ادامه بازیِ آوایی و نمادین با حروف برای دولت و ذلت.

ز ضعف و قوت طالع بود و گرنه چرا شود گهی صفت ماه بدر و گاه هلال

تفاوتِ ماهِ کامل و ماهِ نو تنها به دلیل ضعف و قوتِ طالع است، وگرنه هر دو یک حقیقت‌اند.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه و تمثیل برای تبیینِ تأثیرِ سرنوشت.

اگر چه جزو زمانند و اصل هر دو یکیست کجاست سلخ صفر همچو غرهٔ شوال

با اینکه هر دو بخشی از زمان هستند و ریشه یکسانی دارند، اما روزِ آخرِ ماهِ صفر کجا و شبِ اولِ ماهِ شوال کجا؟ (تفاوتِ در ارزش و جایگاه).

نکته ادبی: تمثیل برای تفاوتِ ماهیتِ اشیا بر اساسِ زمان و موقعیت.

دو قطعه بر کرهٔ خاک هر دو از یک جنس یکی به صدر سمر شد یکی به وصف نعال

دو قطعه زمین از یک جنس هستند، اما یکی بر صدرِ مجلس می‌نشیند و دیگری در زیرِ پا جای می‌گیرد.

نکته ادبی: صدر (بالای مجلس) و نعال (کفش) تقابلِ جایگاهِ اجتماعی است.

دلیل طالع و بی طالعی همینم بس که من به کنج فراقم دلم به بزم وصال

برای اثباتِ تأثیرِ طالع، همین بس که من در کنجِ تنهایی و فراقم، در حالی که دلم در بزمِ وصالِ توست.

نکته ادبی: تضادِ میانِ مکانِ فیزیکی (فراق) و جایگاهِ معنوی (وصال).

چو بزم ، بزم بلند اختر خجسته اثر چه وصل ، وصل همایون فر ستوده خصال

وقتی آن بزم، بزمی است که اخترانِ بلند در آن جمع‌اند، چه وصلی است که وصلی همایون و دارای ویژگی‌های ستوده است.

نکته ادبی: ستایشِ مخاطب از طریقِ وصفِ بزمِ او.

گزیده گوهر کان سخا و معدن جود یگانه گوهر دریای لطف و بحر نوال

او گوهری گزیده از کانِ سخاوت و معدنِ بخشش است؛ تک‌گوهرِ دریایِ لطف و کرم.

نکته ادبی: استعاره‌هایِ مکرر برای توصیفِ بخشندگیِ ممدوح.

جهان عز و شرف عالم وقار و شکوه سپهر رفعت و شان آفتاب جاه و جلال

او جهانِ عزت و شرف، عالمِ وقار و شکوه و سپهری از رفعت است که همچون خورشیدِ جلال می‌درخشد.

نکته ادبی: اغراق‌هایِ ستایش‌آمیز که از ویژگی‌هایِ قصیده است.

بلند مرتبه بکتاش بیگ گردون قدر که در زمانه نبیند کسش نظیر و همال

بکتاش بیگ که دارای قدر و منزلتی آسمانی است و در این زمانه کسی همانند و همتا برای او نمی‌بیند.

نکته ادبی: معرفیِ ممدوح (بکتاش بیگ) به عنوان شخصیتِ اصلی.

ز کحل خاک ره یکدلان او چه عجب دو بینی اربرد از چشم احوالان کحال

اگر سرمه چشمِ انسان از خاکِ راهِ یارانِ او باشد، جای تعجب نیست که بیناییِ ضعیفان اصلاح شود.

نکته ادبی: کحل (سرمه) نمادِ بصیرت و بینایی است.

ز اهتمام دل راز دار او آید که عکس شخص نهان دارد اندر آب زلال

از همتِ آن دلِ رازدار چنان بر می‌آید که تصویرِ موجوداتِ پنهان را در آبِ زلالِ معرفت می‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ بصیرت و آگاهیِ ممدوح.

به بیشه در دهن شیر، از آن روایح خلق بساط عطر فروشی نهاده باد شمال

از بس بویِ خوشِ اخلاقِ او در همه جا پیچیده، در بیشه و در دهانِ شیر نیز بادِ شمال بساطِ عطر‌فروشی پهن کرده است.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در وصفِ حسنِ خلقِ ممدوح.

به نیش افعی و در کام اژدها ننهاد اجل ذخیرهٔ زهری چو قهر او قتال

اجل (مرگ) هرگز زهرِ کشنده‌ای چون قهرِ او را در نیشِ مار یا کامِ اژدها ذخیره نکرد.

نکته ادبی: تشبیه و اغراق در وصفِ ابهت و ترسناک بودنِ خشمِ ممدوح.

اگر به دخمهٔ زابلستانیان به مثل کسی ز خنجر و شمشیر او کشد تمثال

اگر کسی بخواهد در دخمه‌هایِ زابلستان، تمثالی از خنجر و شمشیرِ او بکشد.

نکته ادبی: زابلستان تداعی‌گرِ خاستگاهِ رستم و حماسه‌هایِ ایرانی است.

به گرد جسم نگردند روز حشر از بیم روان سام نریمان و روح رستم زال

روحِ سام نریمان و رستم و زال از ترسِ او، در روزِ محشر نیز جرأت نمی‌کنند به پیکرِ او نزدیک شوند.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی که ممدوح را فراتر از قهرمانانِ باستانی قرار می‌دهد.

مجرد از صفت حال ماند و مستقبل زمان عمر حودش ز فرط استعجال

زمانِ عمرِ او از شدتِ شتاب و کثرتِ کارهایش، از قیدِ حال و آینده رها شده است.

نکته ادبی: بیانِ کنایی از فعالیتِ بسیار و مقامِ فراتاریخیِ ممدوح.

ز پیش همت او خلعتی که آرد بخت به لامکان رود او را فلک به استقبال

وقتی بخت، خلعت و هدیه‌ای پیشِ همتِ او می‌آورد، آسمان برای استقبالِ از آن به جایگاهِ لامکان می‌رود.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ همت و بزرگیِ ممدوح.

میان خواهش و جودش نه آن یگانگی است که دست و پا به میان آورد جواب و سوال

رابطه خواهش و بخششِ او چنان است که نیازی به میانجیگریِ دست و پا برای پرسش و پاسخ نیست.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگیِ بی‌پیش‌شرط.

درون خلوت جاهش جملیه ایست شکوه ز طوق حلقهٔ «ها» کرده عنبرین خلخال

درونِ خلوتِ جایگاهِ او شکوهی نهفته است که گویی از حلقه حرفِ «ها» برای خود خلخالی عنبرین ساخته است.

نکته ادبی: تلمیح به حروف و اسرارِ عرفانی در وصفِ شکوه.

زهی ضمیر تو جایی که پرده برفکند جمیله تتق غیب را ز پیش جمال

درود بر ضمیرِ تو که هرگاه پرده برمی‌افکند، پرده‌یِ غیب را از رویِ زیباییِ جمال کنار می‌زند.

نکته ادبی: ستایشِ خرد و بینشِ ممدوح.

کند چو مشوره در نصب خسروی ز ملوک فلک ز مصحف اقبال او گشاید فال

وقتی او برایِ امورِ پادشاهی مشورت می‌کند، آسمان از کتابِ اقبالِ او فالِ نیک می‌گشاید.

نکته ادبی: مصحفِ اقبال استعاره از سرنوشتِ درخشانِ ممدوح.

اگر ضمیر تو بر زنگ پرتو اندازد ستاره وار درخشد ز روی زنگی خال

اگر ضمیرِ تو به زنگارِ سیاهی پرتوی بیفکند، همچون ستاره‌ای بر رویِ آن سیاهی می‌درخشد.

نکته ادبی: نمادپردازیِ نور و سیاهی.

نفاذ امر تو چون با زمان دواند رخش گهی عنان کشد و گاه بیند از دنبال

فرمانِ تو چنان جاری است که وقتی اسبِ زمان را می‌دواند، گاهی عنان را می‌کشد و گاهی از پشتِ سر نظارت می‌کند.

نکته ادبی: تشخیصِ زمان و قدرتِ مدیریتِ ممدوح.

به عهد عدل تو بگشاید ار اشاره کنی اسد به ناخن و دندان گره ز شاخ غزال

در عهدِ عدلِ تو، اگر اشاره کنی، شیر با دندان گره از شاخِ آهو باز می‌کند (بدون آسیب رساندن).

نکته ادبی: تمثیلِ صلحِ کل در سایه عدالتِ ممدوح.

ز خسم خشک و تر هستیش بر آرد دود اگر زبانه خشم تو افتدش به خیال

اگر زبانه خشمِ تو به ذهنِ دشمن خطور کند، هستیِ خشک و ترِ او را به دود تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ تخریب‌گریِ خشمِ ممدوح.

به عهد عدل تو شمشیر گردن افرازان گرفته زنگ چو در نوبهار تیغ جبال

در روزگارِ عدالتِ تو، شمشیرِ جنگجویان چنان زنگ زده است که گویی تیغِ کوه‌ها در نوبهار است.

نکته ادبی: کنایه از امنیت و فقدانِ جنگ.

رمد رسیده گرد سپاه قهر ترا به نوک نیزه گشاید قضای بد قیفال

وقتی گرد و غبارِ سپاهِ تو چشمانِ دشمن را می‌گیرد، نوکِ نیزه‌ات گره از کارِ بدِ سرنوشت می‌گشاید.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ نظامی.

شجاعت تو که مرآت نصرت و ظفر است در او به صورت رستم عیان شود تمثال

شجاعتِ تو که آینه یاری و پیروزی است، تصویری از رستم را در خود عیان می‌کند.

نکته ادبی: شجاعت به آینه تشبیه شده است.

به تنگنای رحم از جدایی در تو نشسته در پس زانوی حسرتند اطفال

در تنگنایِ لطفِ تو، از دوریِ تو، کودکانِ آرزومند در حسرت به زانو نشسته‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه برای ابرازِ دلتنگی.

به بیشهٔ غضبت خفته هر قدم شیری به جای ناخنش الماس رسته از چنگال

در بیشه خشمِ تو هر قدم شیری خفته است که به جایِ ناخنش، الماس از چنگال روییده است.

نکته ادبی: استعاره از نیروهایِ نظامی و خشمِ ممدوح.

مهابتت که سواریست اژدها توسن ز پشت شیر کشد به هر تازیانه دوال

ابهتِ تو سواری است که بر اژدها سوار است و از پشتِ شیر، تازیانه و کمربند می‌کشد.

نکته ادبی: اغراقِ خیره‌کننده در وصفِ هیبتِ ممدوح.

پی ثنای تو سر برزند جواهر نطق بسان جوهر تیغ از زبان مردم لال

برای ستایشِ تو، جواهراتِ سخن از زبانِ لال نیز بر می‌آید، همان‌طور که جوهرِ تیغ از فولاد آشکار می‌شود.

نکته ادبی: استعاره برای کیفیتِ شعرِ ستایشی.

تو بر سرآیی اگر سد جهان گهر بیزد فلک که بر زبر هم نهاده نه غربال

اگر تو اراده کنی که ثروت ببخشی، آسمان با آن همه غربال‌هایش نمی‌تواند مانعِ ریختنِ جواهرات تو شود.

نکته ادبی: آسمان به نه غربال تشبیه شده است.

ز سر برون برش از نیم قطره آب حسام که عمر خصم تو پیمانه ایست مالامال

عمرِ دشمنِ تو پیمانه‌ای پر از باده است، پس با نیم‌قطره‌ای از آبِ شمشیرت آن را سرنگون کن.

نکته ادبی: کنایه از کوتاهیِ عمرِ دشمن.

اگر ارادهٔ تغییر وضع چرخ کنی شب مقابله طالع شود ز شرق هلال

اگر اراده کنی که وضعِ آسمان را تغییر دهی، در شبِ مقابله، ماهِ نو از سمتِ شرق طلوع می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در تواناییِ ممدوح برای تغییرِ نظمِ کائنات.

رسیده است به جایی عدالت تو که هست عبور شیر از این پس به لاله زار محال

عدالتِ تو به جایی رسیده است که دیگر عبورِ شیر از لاله زار محال است.

نکته ادبی: تلمیح به افسانه‌های قدیمیِ همزیستیِ حیوانات در عصرِ عدل.

ز بیم آنکه بدین تهمتش نگیرد کس که کشته صیدی و کرده ست خون او پامال

از ترسِ اینکه کسی او را متهم کند که صیدی را کشته و خونش را پایمال کرده است.

نکته ادبی: ادامه یِ مفهومِ عدلِ کامل.

ستاره منزلتا، آفتاب مقدارا مباد بی تو و دور تو گردش مه و سال

ای کسی که ستاره منزلتی و خورشید مقداری، مبادا گردشِ ماه و سال بدونِ تو و حضورِ تو باشد.

نکته ادبی: دعا برای بقایِ ممدوح.

ز راه قدر ترا آفتاب گویم لیک گر آفتاب بود خالی از کسوف و وبال

از لحاظِ قدر و منزلت تو را به خورشید تشبیه می‌کنم، البته اگر خورشید از کسوف و آسیب مصون باشد.

نکته ادبی: شرط‌گذاریِ شاعرانه در تشبیه.

ستاره گویمت از روی منزلت اما اگر ستاره بود ایمن از هبوط و وبال

از لحاظِ منزلت تو را ستاره می‌نامم، البته اگر ستاره از سقوط و آسیب در امان باشد.

نکته ادبی: تکرارِ تکنیکِ شرط‌گذاری.

به چرخ نسبت ذات تو می کنم اما به شرط آنکه بود چرخ مستقیم احوال

تو را به آسمان تشبیه می‌کنم، البته به شرطی که آسمان در گردشِ خود مستقیم و بی‌نقص باشد.

نکته ادبی: نقدِ ضمنیِ ماهیتِ متغیرِ جهان.

غرض که نسبت بی شرط اگر بود منظور ترانه هست نظیر و ترانه هست مثال

خلاصه اینکه اگر نسبتِ بی قید و شرط منظور باشد، همه چیز نظیر و مثالِ دیگری است.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ منطقی درباره محدودیتِ تشبیهات.

قلم بیفکن و قائل به عجز شو وحشی چرا که بر تر از این نیست جای قال و مقال

ای وحشی، قلم را رها کن و به عجزِ خود اعتراف کن، چرا که جایگاهِ او فراتر از حرف و سخن است.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و اعتراف به ناتوانی در ستایش.

همیشه تا نتوان چید گل ز شاخ گوزن همیشه تا نتوان خورد بر ز شاخ غزال

همیشه تا زمانی که نتوان از شاخِ گوزن گل چید، و تا زمانی که نتوان از شاخِ آهو میوه خورد.

نکته ادبی: اغراق و مبالغه در طولِ عمر و جاودانگیِ ممدوح.

برای آنکه بچینی همیشه میوه کام کند در آهن و فولاد ریشه سخت نهال

برای اینکه همیشه میوهِ کام بگیری، نهالِ تو باید در آهن و فولاد ریشه دوانده باشد.

نکته ادبی: استعاره از استحکامِ وجودیِ ممدوح.

آرایه‌های ادبی

ایهام و تناسب هلال، کمال، اختر، سپهر، طالع

استفاده گسترده از اصطلاحاتِ نجومی و اخترشناسی که در سبکِ عراقی و اصفهانی برای توصیفِ اقبال و سرنوشت رایج است.

اغراق (مبالغه) روان سام نریمان و روح رستم زال

شاعر با آوردنِ نامِ اسطوره‌هایِ حماسی ایران، قدرتِ ممدوح را به سطحی فراتر از آن‌ها می‌برد تا شکوهِ او را برجسته کند.

تضاد (طباق) زر و گوهر در برابر سنگ و سفال

بهره‌گیری از تقابلِ مفاهیمِ ارزشمند و بی‌ارزش برای نشان دادنِ قدرتِ تعیین‌کنندهِ طالع.

تشخیص (جان‌بخشی) باد شمال بساط عطر فروشی نهاده

شاعر به پدیده‌هایِ طبیعت ویژگیِ انسانی بخشیده تا فضایِ ستایش را شاعرانه‌تر کند.